تبليغاتX
... وقايع ابن محمود ...

... وقايع ابن محمود ...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

 

پطر كبير در 17 سالگي تزار شد. اين سن، بهترين سن براي تزار شدن است. او هم كشتي سازي بلد بود و هم جراحي دندان؛ و معتقد بود بهترين راه نجات روسيه، ساختن كشتي است و بهترين روش معالجه درد دندان، كشيدن دندان. پطر كبير به اصلاح امور علاقه زيادي داشت. يك روز همه درباريان را جمع كرد و در يك حركت انقلابي، ريش يكي از شاهزادگان را با قيچي كوتاه كرد. ریش برای مردان روسی، همان حکمی را داشت که انرژی هسته‌ای برای مردم ایران. کوتاه کردن ریش مردان، نقض آشکار همه حقوق حقه آنها و تجاوز به غرور و مردانگی آنها محسوب می‌شد. و شاید هم بیشتر. اما چه می‌شد کرد که زور پطر کبیر زیاد بود و ریش و قیچی در دستان با کفایت او. همان روز حکم رفت که همه مردان روسیه باید ریش خود را بتراشند، به نحوی که هیچ اثری از آن در محاسن ایشان باقی نماند. از آنجا كه آدميزاد به هر چيزي منعش كنند، ولع بيشتري پيدا ميكند، داشتن ريش به يك حماسه ملي تبديل شد و قهرمانان مردم كساني بودند كه ريش خود را به قيچي اصلاحات پطر کبیر نسپرده بودند. روزها مأموران امنیتی روسیه کاری نداشتند جز اینکه سر به دنبال مردان کشورشان بگذارند و ببینند ریش خود را طبق فرمان اعلی‌حضرت کوتاه کرده‌اند یا نه. و کلانتری‌ها روز به روز پر از مردان قهرمانی شد که به ریش خود به چشم ناموس نگاه می‌کردند و حاضر نبودند سر سوزنی در این مسئله از خود بی‌غیرتی نشان دهند. خلاصه دردسرتان ندهم. پطر، علی‌رغم کبیر بودنش، آدم عاقلی هم بود و برای اینکه در این قضیه اقتدارش از بین نرود، چاره را در آن دید که بر ریش مردان عوارض وضع کنند.  بنابراین، دستور داد هر کسی می‌خواهد در قضیه ریش کوتاه نیاید، با پرداخت عوارض، از تراشیدن‌ آن معاف گردد. گویند از آن تاریخ به بعد، اغلب مردان روسیه به محاسن صورت بدون ریش پی بردند و حس زيبايي شناسي آنها سریعاً دچار تغييرات چشمگير شد. از این حکایت نتیجه‌های زیادی می‌شود گرفت که عجالتاً هیچ‌کدامش به ملت غیور ایران ربطی ندارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 1:53  توسط ابن محمود  | 

 

فوتبال، به قول علمای اعلام، نماد غفلت جمعی است که ما شدیداً به آن اعتقاد داریم و الیوم، وظیفه تک تک ملت ایران این است که به آن دامن بزنند. ما اگرچه کاری به جدال سرخ و آبی نداریم و تغییر رنگ پرچم ایران هم فعلاً هیچ اهمیتی ندارد، اما غفلت از این نکته که شهرآورد پایتخت بالاخره یک برنده پیدا کرد، خیانتش کمتر از حوادث اخیر نیست. فلذا، رباعی پایینی را به مطلب بالا پیوند داده و موجبات شور و شعف مؤمنین را فراهم می‌آوریم. ورود به این موضوع برای اهل ذوق آزاد است.

::

 

از شدت این حماسه فرخنده

فردا بنویسند خبر را گُنده

امروز کریم باقری ثابت کرد

که دود بلند می‌شود از کُنده!

                                      ـ ابن محمود

 

این کنده به بوی دود عادت دارد

طیّاره به این فرود عادت دارد

خر شوت‌تر از کریم در ایران نیست

دروازه به این ورود عادت دارد.

                                      ـ ابا مسعود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 17:43  توسط ابن محمود  | 

 

کتاب را می‌بندد

ـ نویسنده

امضای مگس!

::

 

دست بهم می‌مالد

مگس؛

توالت صحرایی.

::

 

خوانش مگس

خیالبافی مرگ؛

عنکبوت شاعر.

::

 

بازار عطرفروشان!

دماغ‌شان را می‌گیرند

مگس‌ها.

::

 

می‌روند و می‌آیند

مورچه‌ها و مگس‌ها؛

افتتاح جشنواره شکر!

::

 

لیوان وارونه

وز وز مگس

شب زمستانی.

::

 

همه خوابند

حتی مگس‌ها؛

مسیج عاشقانه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 0:13  توسط ابن محمود  | 

 

این اواخر

اوضاع درست می‌شود البته!

::

 

افق دید

کفش‌های بلند می‌پوشیم

تا کمی قد بلندتر بشویم.

::

 

تنظیم درجه

برای بال‌های فرشته

لباسشویی را تنظیم نکرده بودند

چروک شد.

::

 

دهک

مرز نیک‌بختی و شوربختی.

::

 

پولشویی

اسکناس کثیف را شُستم

کاغذ یادداشت خوبی شد.

::

 

نصیحت الملوک

چیزی که در بازار هست

از دوستت مخواه!

::

 

پرسش

حکیمی گفت: شمع را چون خاموش کنند، شعله‌اش کجا می‌رود؟

او را گفتند: لایق‌تر آن بود که می‌پرسیدی، خود شمع کجا می‌رود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 22:21  توسط ابن محمود  | 

 

شهروند گرامي

جاي خالي شعر را با گزينه مناسب تكميل فرماييد.

 

... ...   حال مرا خوب مي‌كند.

 

1)      يك عاشقانه

2)      زندان قصر

3)      بوسيدن تو

4)      هال بزرگ

5)      ماشين بنز

6)      تنديس سرو

7)      تكرار فيلم

8)      چاپ كتاب

9)      اين جشنواره

10)   تصويب وام

11)   لطف طبيب

12)   تغيير اسم

13)   ...

14)   ديدار يار

 

و ازين قبيل اتفاقات و چيزها!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 8:34  توسط ابن محمود  | 

 

شاعر بزرگ ايران، ابن محمود، طي گفتگويي با خبرنگار ما، انصراف خود را از رياست هيئت داوران چهارمين جشنواره بين المللي شعر فجر اعلام كرد.

وي افزود: بنده به دليل مشغله‌هاي فراوان و مديريت چندين وبلاگ و خستگي ناشي از استراحت و تعطيلات نوروزي، امكان رياست كردن بر داوران اين جشنواره را ندارم و از همينجا انصراف خودم را اعلام مي‌كنم.

وي در پاسخ به سؤال خبرنگار ما مبني بر اينكه آيا تا كنون كسي با شما در رابطه با قبول اين مسئوليت صحبتي كرده است، فرمود: هنوز هيچ مقامي با من صحبت نكرده است. با اين حال، وظيفه خود مي‌دانم كه در صورت ارائه چنين پيشنهادي، پيشاپيش انصراف بدهم.

ابن محمود همچنين بصورت كلي از برگزاري چهارمين جشنواره بين‌المللي شعر فجر اظهار بي اطلاعي كرد و گفت: اين جشنواره احتمالاً جزو شايعات استكبار جهاني است و بنده با مشت محكم خود، آن را تكذيب مي‌كنم.

شاعر بزرگ ايران در واكنش اين خبر كه جشنواره قرار است تا چند روز ديگر در بوشهر برگزار شود، گفت: هنوز با من هيچ هماهنگي صورت نگرفته است و بنده عنداللزوم در ارتباط با مسايل اخير بيانيه‌ كار درستي صادر خواهم كرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 13:50  توسط ابن محمود  | 

 

این‌روزها هر دهانی که باز می‌شود، ملاحت کمترین توصیفی است که در مورد عملکرد آن می‌توان بکار برد. اگر قبلاً جامعه ایرانی از مرض قند رنج می‌برد، الآن حکماً دچار مرض نمک شده است. زبان فارسی که جملگی بر آن بودند شکر است، اکنون همه اعتراف می‌کنند که نمک است. عیب شکر این بود که دور و برش مگس ایجاد مزاحمت می‌نمود. اما حُسن نمک این است که جز ملاحت بر گرد در و بام آن پرواز نمی‌کند. کسانی بودند که سابقاً آنها را با ده من شکر هم نمی‌شد خورد. این افراد اخیراً با یک‌سر سوزن نمک قابل هضم هستند! در این حال و هوای ملاحت‌بار، ذهن ما نیز نمک‌فشانی آغاز نهاده و شعری تولید کرده که MP3 نمک است! از کسانی که دچار نارسایی قلبی هستند یا پارچ آب در دسترس‌شان نمی‌باشد، تقاضا داریم از خواندن این شعر پرهیز نمایند. به این افراد همچنین توصیه می‌شود که از دیدن برنامه‌های صدا و سیما و خواندن روزنامه‌ها اجتناب ورزند. هر چند می‌دانم که این توصیه را جدی نمی‌گیرند و به دلیل کشش‌های قلبی، به کار خود ادامه خواهند داد.

 

پسته

هر چند در اندازه لب‌های تو نیست

در دهانش نمکی هست

                            که خوردن دارد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 19:2  توسط ابن محمود  | 

 

روزگاری نه چندان دور، ملت همیشه در صحنه غرب، هیچ وظیفه‌ای برای خود قائل نبودند جز آنکه به همه چیز شتاب بدهند. و با اینکه از «خوردن» هیچ کار واجب‌تری در جهان وجود ندارد، فست فوت را آفریدند که وقت‌شان بر سر میز تلف نشود. حالا که پشت سرشان نگاه می‌کنند، می‌بینند این سرعت بی‌نهایت، حاصلی ندارد جز دور شدن از خودشان. فلذا، آمدند با ما مشورت کردند که حالا چه خاکی بسرمان بریزم؟ ما گفتیم: همه چیز را اسلوموشن کنید، کار درست می‌شود! و ازینجا بود که قضیه «سرعت‌گیر» در همه عالم فراگیر شد. ما ملت ایران هم با اینکه هیچ وقت وارد عصر سرعت نشدیم، در این قضیه تندروی پیشه کردیم و زودتر از خود غربی‌ها شروع کردیم به نصب سرعت‌گیر. هر جا دیدیم احتمال سرعت وجود دارد، سرعت‌گیر سفارش دادیم و بحمدالله درین قضیه از غرب هم جلو زدیم!‍ رباعیات زیر، با همه شباهت ظاهری‌اش، هیچ ربطی به موضوع فوق ندارد. از راشد انصاری به دلیل احساس مسئولیت درین امر خطیر، به‌شدت سپاسگزاریم!

 

 

تو خوب‌تری از همه خوبان هنر

قیچی تو پاره کرده روبان هنر!

ای ترمز ریشه‌دار! معنی تو چیست؟

ـ سرعت‌گیری توی اتوبان هنر!

(ابن محمود)

::

 

دنیا که پُر از منظره و تصویر است

هر شام و سحر دچار صد تغییر است

آهسته برو، گاز نده، آدم باش!

این جاده خودش شبیه سرعت‌گیر است.

(علی زراعت)

::

 

بسپردن دل به دست تو تقدیر است

دل بی گنه است، دیده بی تقصیر است

در جاده پُر پیچ و خم عشق مگاز

چون هر قدمش چاله و سرعت‌گیر است

..

ای آنکه بر افضلان عالم میری

بر صندلی طنزسرایی پیری

در جاده طنز جان من تند مران

بگذار درین جاده سرعت‌گیری!

(استاد ترکی)

::

 

از بس که بلند و محکم و سرگیر است

با کله خلق دائما! درگیر است

در یزد به‌جای واژه سرعت‌گیر

نامش به صلاح مملکت خرگیر است

..

خوب است اگر، و یا که بد سرعت‌گیر

امیال ترا نموده سد سرعت‌گیر

حتی تو اگر فرار کردی از او

دنبال سر تو می‌دود سرعت‌گیر

..

در بلخ اگر گنه کند یا تقصیر

بر گردن ما حواله گردد شمشیر

از چاله در آمدیم و رفتیم به چاه

با این‌همه چاله چوله و سرعت‌گیر.

..

طیّاره بخت قسمتش تأخیر است

پیوسته خراب و در صف تعمیر است

افسار به گردن تو و بنده زدند

احوال جهان شبیه سرعت‌گیر است.

(حمید نیک‌نفس)

::

 

هم سینه برای تیر سرعت‌گیر است

هم تور برای شیر سرعت‌گیر است

از باند فرودگاه تا اینترنت

ناجور به هر مسیر سرعت‌گیر است.

(محمد یزدانی)

::

 

در معرکه اهل سیاست گیری

ای شعر! مبادا که تو جرئت گیری

ماشین هنر فنر شکسته شده است

در هر قدمش نشسته سرعت‌گیری.

(علی حیدری زاده)

::

 

امروز که عصر و دوره درگیری است

ای دوست! گرفتار تو هستم دیری است

ماننــــد رباعیــات خیـــامی تو

هر مصرع تو شبیه سرعت‌گیری است.

(جلیل صفربیگی)

::

 

ما بین مدرنیته و سنت گیریم

در راه خدا به قصد قربت گیریم!

یا مرد سیاستیم و دست اندازیم

یا اهل دیانتیم و سرعت‌گیریم.

(محمد مجتبی احمدی)

 ::

 

پنجاه قدم مانده به یک سرعت‌گیر

دادند به ما به خاطر سرعت، گیر

شیطونه بهم گفت: ولش! سرعت گیر

غافل ز پلیس بود و آن سرعت گیر!

(محسن اشتیاقی)

::

 

گفتم: بنشین که از زمان دلگیرم

از کوچه ما تند مرو، می‌میرم

بی‌تاب، علی رغم مزاج تندش

آهسته پرید روی سرعت‌گیرم!

(صفای گراشی)

::

 

ماشین خودم که قابل تقدیر است

گاراژ به گاراژ ، پی تعمیر است

دیروز به من گفت مکانیک محل

ماشین شما عاشق سرعت‌گیر است

..

در راه اداره بس که سرعت‌گیر است

ریش همه مان پیش ریاست گیر است

چون سطح تورم خیابان بالاست

راننده ی ما همیشه بی تقصیر است.

(نجوای کاشانی)

::

 

مانند دری که بسته اما باز است
سرعت گیری نشانه ی اعجاز است
هرچند که پاپیچ دهد بر انسان
اما همه گویند که دست انداز است!

(زهرا دُری)

::

 

علی‌رغم آنکه بنای ما بر این بود که جز رباعی را در این جمع راه ندهیم، این دوبیتی راشد انصاری را که برای جناب «سرعت‌گیر» گفته است، به دلایل خاص نمی‌توانیم نادیده بگیریم!

ای فدای قامت ناساز تو!

ملتی رقصیده با هر ساز تو!

زیر پا هر چند جولان می‌دهی

می‌پرم از روی دست‌انداز تو.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 21:38  توسط ابن محمود  | 

 

در ابرهای درهم امروز

دنبال يک تصوير با احساس می‌گردم

يک چهرۀ شيرينِ بارانی؛

اما

چيزي نمی‌بينم

جز يک سبيل تاب‌دارِ تلخ

زيرِ چروکِ چرکِ پيشانی.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 9:17  توسط ابن محمود  | 

 

شنیدم که پروانه با شمع گفت:

چه خوش داشت طبع روان عنصری!

به وعظ و به تحقیق و زهد و غزل

عیان کرد سحر بیان عنصری

در آغاز هر چند ویلا نداشت

ولی گشت با خانمان عنصری

به دور کرم، بخششی نیک دید

ز محمود کشورستان عنصری

به پاداش آن بیت‌های بلند

وطن ساخت هندوستان عنصری

شد از پشت میزی که چون پیل بود

فتوحات او، داستان عنصری

{در اول، کمی چپ‌روی پیشه کرد

که بسیار بودی جوان عنصری

ولی سن و سالش چو بالا گرفت

بیاموخت سرّ نهان عنصری

بجز راست هرگز نکرد و نرفت

که پس داده بود امتحان عنصری}

قلم را در این دوره تبدیل کرد

دقیقاً به گرز گران عنصری

بکوبید هم میر و هم شیخ را

بدان شیوه باستان عنصری

و این گونه آن مرد جوگیر شد

به فرموده این و آن عنصری

قناعت توانگر کند مرد را

و قانع شدن کی توان عنصری؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 7:54  توسط ابن محمود  | 

 

غروب بود

و او دوباره مرا مثل بز نگا می‌کرد...

..

در همین لحظه، بهاءالدین خرمشاهی وارد شعر مذکور شد و گفت: این شعر کژتابی زبانی دارد و «مثل بز» محتمل دو معناست. یکی آنکه، «او» مثل بز به من نگاه می‌کرد. دیگر آنکه او به «من» به چشم یک بز نگاه می‌کرد. گفتم: یعنی من این قدر بزم که خودم را بز بنامم. علی باباچاهی هم خودش را وسط معرکه انداخت و گفت: روزگار این روایت‌های خرکی سپری شده و تو و او، هر دو مثل بز اینجا ول معطلید. حمید سبزواری، دم در خانه، کفش‌هایش را در آورد و ضمن محکوم کردن هر نوع سنت‌شکنی، اغتشاش در روایت را کار عوامل خودفروخته غربی دانست و از وزارت ارشاد خواست که با این فتنه، شدیداً برخورد کند. پرویز بیگی، سری تکان داد که نه تکذیبش معلوم بود و نه تأییدش. و ابراز داشت: هر سال یک فصل پنجمی دارد که وقوعش بستگی به آن دارد که آدم مثل بز به قضایا نگاه کند و یا حجم نگاهش را به سمت و سوی خاصی بچرخاند. علی دایی در حالی که سعی می‌کرد خوشحالی خودش را بابت قضایای پیش آمده پنهان کند، گفت: خوشحالم که بالاخره جهانیان به حقانیت من پی بردند. در عین حال، افشین قطبی باخت به قطر را حق مسلم ملت ایران دانست و افزود: ما برای خوشامد دیگران، به هیچ وجه خودمان را ازین حق محروم نمی‌کنیم. و سرانجام، ابن محمود بر ستاره بودن سید مهدی موسوی صحه گذاشت و فرمود: من درد مشترکم، مرا فریاد کن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:56  توسط ابن محمود  | 

 

آقا را دیدم بر اسبش که با یال خون‌چکان می‌رفت. پیش دویدم و افسار ذوالجناح را گرفتم و گفتم: آقا! به علی اصغرتان قسم که تکلیف ما را در این محرم معلوم کنید. فرمودند: تو هم در گرفتاری‌هایت سراغ ما آمده‌ای؟ قرض بالا آورده‌ای؟ سهامت ارزان شده است؟ وزیر بر تو خشم گرفته است؟ فرزندت نا اهل است؟ پدرت مریض است؟ دلت جایی گیر است؟ هیئتت پول ندارد؟ می‌خواهی گناه یکساله را در این ده روز تطهیر کنی؟ گفتم: آقا! مشکل من ورای این حرف‌هاست. من سر دوراهی گیر کرده‌ام. شما را به جدتان قسم به من بگویید که اصلاح‌طلب هستید یا اصول‌گرا؟ فرمودند: این‌ها هر دو یک تیرند با دو شعبه.

ذوالجناح، برای معضل جناحی من سر تکان داد و گذشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 8:42  توسط ابن محمود  | 

 

باشگاه سپاهان اصفهان بعد از پیروزی پنج بر صفر تیم فوتبال این باشگاه بر استقلال اهواز، با صدور بیانیه‌ای از منتقدان خود خواست که همگی ساکت باشند و ناراحتی خود را فریاد نکنند! در این رابطه، بنده کمترین، ابن محمود می‌فرماید:

1)      ترجمه سلیس بیانیه این است که: تو دیگه خفه شو و زر بیخودی نزن!

2)      کلمه «ساکت» در این بیانیه هیچ ربطی به محمدرضا ساکت مدیر عامل باشگاه سپاهان ندارد.

3)      این ساکت بر خلاف اسمش، بیش از حد سر و صدا می‌کند.

4)      در کشور ما، بهترین روش اقناع منتقدین، ساکت کردن آنهاست.

5)      هر تیمی که بُرد، حق دارد سایر تیم‌ها را خفه کند.

6)      فریدون فریاد و کیخسرو خروش به این بیانیه اعتراض کردند!

7)      ظرفیــــت دُرّ گرانی است، به هر کس ندهند.

8)      اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی/ برآورند غلامان او درخت از بیخ.

9)      سپاهان سرو رعناست، و کل‌یوم تیم‌ها مُشتی خس و خاشاک!

10)   یک بُز گر گله را گرگین کند. احتمالاً ساکت در محضر امیر قلعه‌نویی زیاد تلمذ می‌فرماید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 13:56  توسط ابن محمود  | 

 

آخر پاييزست

جوجه‌ها را بشمار

پشت اين پنجره يادت باشد

بوسه‌اي در قفس است.

::

 

دهخدا مي‌فرمود:

جوجه هم آخر پاييز شمردن دارد

گربه‌ها معتقدند

جوجه هر وقت كه از تخم برون آيد

خوردن دارد!

 

 

 

......................................

شعر مهمان!

 

جيك جيك آخر پاييز

جوجه‌ها را _ ناشمرده _ گربه خواهد خورد

جيك من هم در نمي‌آيد.

(جليل صفربيگي)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 14:56  توسط ابن محمود  | 

 

دموکراسی

پسرم از من پرسید: دموکراسی چیست؟

گفتمش: فعل قبیحی است، مبادا بکنی!

دزدی و هیزی و ماهواره و صد کار کثیف

بهتـر از آنکـه دموکراســی بـرپـا بکنــی!

::

 

به اضافه سهراب

هیچ‌کس زاغچه را

سر این مزرعه جدی نگرفت!

::

 

هدیه تهرانی

احیای این میراث فرهنگی مبارک!

::

 

گذرگاه عافیت...

1)      تنگ است؟

2)      بسته است؟

3)      ریزش کرده است؟

4)      در دست تعمیر است؟

::

 

واجبات

هر هفته یک بار

مر مؤمنین را واجب آمد

تکذیب یا تأیید یا محکوم کردن.

::

 

 پاييز

برگ‌ريزان هنرمندان است.

::

 

محرّم

ابر ای ابر!

    که بر تربت آن سبزترین می‌گذری؛

آب، یادت نرود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 7:57  توسط ابن محمود  | 

 

ژاک دریدا ـ رحمة الله علیه ـ گوید «مکمل» (یا پیوست)، امری بیرونی است که خلأیی درونی را پر می‌کند. گویی گمشده‌ای است که می‌آید و در متن آرام می‌گیرد. چیزی است که به چیزی اضافه می‌شود تا آن را غنا بخشد، اما همواره چیزی اضافه باقی می‌ماند. مثل ویروس آنفلوانزای خوکی که نه حضور است و نه غیاب! احتمالاً چیزی ازین جملات دستگیرتان نشد. اصولاً یکی از وظایف دریداخوانی، پیچیده کردن قضایای ساده است. یکی از این قضایای ساده، «زیرنویس» است. زیرنویس بهترین مثال برای مفهوم «مکمل» است. چیزی زائد بر متن است که بدون آن، حوصله مخاطب سر می‌رود. در همین رابطه،‌ ما به کمک جمعی از افاضل دوران، در باب مفهوم زیرنویس، افاضه فیض فرموده و رباعیات بی‌نظیری تقدیم عالم علم و ادب نموده‌ایم. خوشبختانه باب فیض مسدود نیست و شما نیز می‌توانید «مکمل» این امر خیر شوید.

©

ماییم که متن را پلیسی کردیم

تنظیم به سبک انگلیسی کردیم

ماییم که این نمایش مضحک را

با ایدهء خود زیرنویسی کردیم.

..

من: یک در بسته. خوب با من تا کرد

من: قفل و خراب و خسته. در را وا کرد

آمد وسط متن زبان بسته من

با زیرنویس خود مرا افشا کرد.

..

آورد به صحنه، کارگردان خسیس

یک متن و دو بازیگر بسیار نفیس

او: توضیح اضافه، من: تکرارش

من بودم رونوشت و او زیرنویس!

..

این قوم که درس خوانده ابلیسند

در جذب عوام، لایق تندیسند

از بس که سناریوش آبگوشتی‌‌ بود

با آب پیاز، بایدش بنویسند!

                                                ابن محمود

::

 

از دست زمانه کلک باز خسیس

یک سینه خسته دارم و دیده خیس

سهم من و تو ز عشرت دیشب بود

یک فیلم کرایه‌ای بی زیرنویس!

دکتر ترکی

::

 

این فیلم مرا دلخور و دلریش کند

مبهوت زبان اصلی خویش کند

حالی نشدم قصه چشمانت را

ای کاش لبت زیرنویسیش کند!

                                                بلفضول الشعراء

::

 

......................................

......................................

بی دوبله روی آنتن خلق نرو

تا هیچ زمان زیر نویست نکنند!

                                                جلیل صفربیگی

(به گفته شاعر، خواننده موظف است بیت نخست رباعی را سپیدخوانی کند!)

::

 

در نقش جدید و تازه‌ای با ابلیس

کردیم ز ترس زندگی، خود را خیس

گفتم که به فارسی مرا دوبله کن

اما تو نکن دوباره‌ام زیرنویس!

..

در ترم جدید زندگی، با ابلیس

می‌کرد به ما مدیریت را تدریس

گفتم که بیا و بنده را فیلم بکن

تا من بشوم برای آن زیرنویس.

                                                حمید نیک‌نفس

::

 

ای‌کاش که شیرین و انیسم باشی

چون سینه مرغ توی دیسم باشی

تصویر تو شطرنجی کانال یک است

ای‌ کاش شبی زیرنویسم باشی!

                                                علی حیدری زاده

::

 

لب باز نکن به هر حدیث مشکوک

شهری است لبالب از پلیس مشکوک

در فهم درست مطلبت کوشش کن

مانند همین زیرنویس مشکوک

..

هر ادم عاقلی جهانی دارد

هر ملت و کشوری زبانی دارد

از زیرنویس فیلم‌مان فهمیدم

هر نکته زمانی و مکانی دارد!

..

بنویس همیشه با تبسم؛ نقطه

صد بار برای بار چندم، نقطه

از زیرنویس ساکت آموخته‌ام

لب‌بسته کمک کن تو به مردم، نقطه.

                                                عباس صادقی زرینی

::

 

هر روز اگرچه با همین دامن خیس

سیمای تو برنامه سیماست، رییس!

آن شب تلویزیون چه دیدن دارد

وقتی بکند مرگ ترا زیرنویس.

                                                محمد مجتبی احمدی

::

 

گیر است همیشه کار من در جایی

حل می‌شود البته به پول چایی

منشی طرف به لحن نازی فرمود:

چه زیرنویس محکم و گویایی!

..

فیلمی است که اهداف بلندش بادی است

و زیرنویس محکمش هم عادی است

کهریزک و باتوم و کمی اشک‌آور

این نسخه زبان اصلی آزادی است!‍

                                                م. الفت

::

 

باید چه کنم که آشنایم بشوی؟

از راه که آمدم، فدایم بشوی؟

ای سر بهوای لُپ‌گُلی! شب چه کنم؟

تا زیرنویس فیلم‌هایم بشوی؟

                                                محسن اشتیاقی

::

 

ما مردم واقعاً خسیسی شده‌ایم
در گفتن حق دچار خیسی شده‌ایم
از ترس اوین و شیشهء نوشابه
در کشور خود زیرنویسی شده‌ایم.

                                                فاضل ترکمن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:17  توسط ابن محمود  | 

 

بالا بلند من

متنی است منبسط

متنی که در مقابل خوانش مقاوم است.

..

یاد متون بسته عصر حجر بخیر

کاری به کار خوانش و این چیز‌ها نداشت

هر کس که می‌رسید،

عبورش مجاز بود

هرگز کسی مقابل او

Stop نمی‌گذاشت.

..

بالا بلند من

متنی است بی مخاطب

ـ هر چند منتخب.

تنهایی‌اش قشنگ ـ ولیکن مداوم است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 13:22  توسط ابن محمود  | 

 

¨ اگر به زَهره کَشَف بر کاغذ نویسند، در شب تاریک بی چراغ بتوان خواندن. (ص 168).

تحشیه. کشف همان لاکپشت باشد که زهره آن فراوان است و در همه عطاری‌ها پیدا می‌شود. آنچه یافت می‌نشود شب تاریک است که مردم ما با چراغ دنبال آن می‌گردند و نمی‌یابند! و شاید از آن صفحه مونیتور را قصد کرده باشد که بی مدد چراغ آن را بتوان خواندن و گویا ایرانیان قدیم، به تکنولوژی ساخت صفحات نوری دست یافته بودند. اما کیفیت آن تا امروز در پرده نهان است.

 

¨ وزغ را چون در شراب افکنند بمیرد، و باز در آب اندازند، زنده شود (ص 169).

تحشیه. حیف باشد امتحان این یاوه را، تلف کردن شرابی که به عقیده خیام، دمی از آن جهانی ارزد. از آنجا که جمیع مسلمین رغبتی به شراب ندارند و در کل ممالک اسلامی چنین معجونی یافت نمی‌شود، امتحان این مسئله را با کفار افکنند بهتر باشد.

 

¨ شیر خر بهتر شیرهاست بعد از شیر مردم. و چون کودکی بسیار گرید، بدو دهند، گریه نکند و نیکو خو شود (ص 92).

تحشیه. بحمدالله کودکی درین نواحی نیست که اهل گریه کردن باشد و جمیع آنان خندان می‌زیند و آنان را به شیر خر حاجت نمی‌افتد. در ثانی، پیدان کردن خر از جمله معاذیر درین سامان است و نسختی که پیچیده‌اند، حصصول بدان ممکن نگردد.

 

¨ دندان اسب در زیر بالین کسی نهند که در خواب بخبخه کند یا سخن گوید، ساکن گردد و دیگر نکند. چون از گردن کودکی در آویزند، دندانش به آسانی بر آید، و اگر اسب یک‌ساله باشد، بهتر! (ص 87).

تحشیه. گویند در زمان افلاطون کسی را دندان اسب در زیر بالین نهادند و وی از خُر و پُف بیاسود. اما عادتی ناپسند او را پدید آمد و در بستر خود چهار نعل می‌تاخت و کنار دستی خود را از خواب و خوراک و کار و زندگی انداخته بود. افلاطون فرمود که او را شیر خر بدهند، از تاختن فارغ شد و پیوسته در خواب می‌خندید، چنان که گویی سریالهای سیما را می‌بیند. باز فرمود که شرابی دهندش که وزغ در آن مرده باشد! خنده او بُرید و پیوسته زبانش را از دهانش بیرون می‌کرد. افلاطون عاجز آمد و گفت: بدهید همه این تجویزات را نخست بر نویسنده کتاب «منافع حیوان» بیازماند و اگر اختلالی حادث نگردید، مجوز چاپ آن صادر گردد.

 

::

منافع حیوان. کتابی است از عبدالهادی مراغی که در قرن هفتم هجری نوشته است. غرض نویسنده از نگارش کتاب به درستی معلوم نیست! اما از ظواهر بر می‌آید که می‌خواسته مردمان روزگارش از منافع حیوانات بری و بحری بهره‌مند گردند. از آنجا که آدمیزاد نیز نوعی حیوان دوپا محسوب می‌گردد، مقالت اول کتاب اندر منافع زن و مرد است! از مطالعه کتاب بر می‌آید که یکی از بزرگترین مشکلات مردم زمانهای قدیم، گریه کردن کودکان بوده است و دوم آن، افزایش قوت آمیزش و گویا این دو مشکل با هم بی‌ارتباط نبوده‌اند! والله اعلم! مشکل سوم، دشوار زادن زنان بوده است که انواع آزمونها برای تسهیل در این امر مهم، در کتاب مشاهده می‌شود و از قرار معلوم، با حل شدن مشکل اول و دوم، مشکل سوم پدیدار می‌شده است. فلذا، چنانچه امر شود کودکان نخوابند، خود بخود سایر مشکلات برطرف خواهد شد و به نوشتن چنین کتابی حاجت نبوده است. اما از آنجا که انسانها علاقه دارند که کودکان خود را سر شب بخوابانند که صبح سر موقع بیدار شوند، بناچار حل و فصل سایر مشکلات در دستور کار آدمیان بوده است!

منافع حیوان را استاد محمد روشن تصحیح کرده و بنیاد موقوفات افشار، آن را به زیور طبع آراسته است. بنابراین، کسانی که می‌پنداشته‌اند ما این حرفها را از خودمان در آورده‌ایم، در گمراهی عظیمی بوده‌اند. مطالعه این کتاب به علاقه‌مندان طنز در متون کهن توصیه می‌شود. البته آنچه تحت عنوان تحشیه آمده است، اثر طبع فاضل ارجمند ابن محمود است در راستای خوانش بهتر متون کهن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 9:25  توسط ابن محمود  | 

 

پایان داستان

چون نقطه‌ای درشت که در انتهای سطر

هفت تیر را گذاشت، دقیقاً

روی شقیقه‌اش.

..

مأمور شهرداری، اما

امکان خوانشی است

                        که ناخوانده‌ آمده‌ست

در انتهای متن.

مشتاق خواندن است اجاق عتیقه‌اش.

 

 

....................................

مرگ یک مؤلف دیگر!

...هف تیر را گذاشت دقیقاً
یک جای دیگرش
جایی که ربط داشت کمی با شقیقه‌اش
(ناگه صدای شلیک!!)
خواننده خنده کرد:
احسنت بر مؤلف و حسن سلیقه‌اش!

 

بوالفضول الشعراء

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:32  توسط ابن محمود  | 

 

ذواليمينين. كسي كه توانايي كار با دست چپ و راستش را دارد. كارگزاري كه با همه دولتها كار مي‌كند. شاعر دو جناحي! يكي به نعل، يكي به ميخ. هزار شكر كه ياران شهر بي گنهند.

::

طوعاً او كرهاً. مي‌خواهي بخواه، نمي‌خواهي هم بخواه! طرح تحول اقتصادي. مديريت دانشگاه آزاد. گر ملالي بود بود و گر خطايي رفت رفت!

::

علي‌الفور. مصوبات استاني. بنگاههاي زود بازده. انتصابات شبانه. استاندار معزول. گزارش اقدامات انجام شده. آن لطف كرد دوست كه دشمن حذر گرفت!

::

كريم الطرفين. آنكه منفعتش از هر طرف به همه طرف مي‌رسد! دختر حاتم طايي! صدا و سيما. دولت مساعد آمد و مي در پياله بود.

::

لازم الاضافه. امير قلعه نويي و هيئت همراه. كادر فني. ملازمان ركاب در سفرهاي خارجي. افراد لايقي كه به همراه وزير وارد وزارتخانه مي‌شوند. ياد باد آنكه نهانت نظري با ما بود!

::

كحل‌الجواهر. وام زود بازده. سپردن شغل مر اقربا را. فرمايشات مسئولين. سهام عدالت. سريالهاي شبانه سيما. چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ايم.

::

مبسوط اليد. كارگزار نالايق. شايسته‌سالاري به مفهوم امروزي. اسفنديار و دار و دسته‌اش. دراز دستي اين كوته‌آستينان بين!

::

مقرب الخاقان. ... ‌مال. دلقك. روابط عمومي3. روزنامه دولتي در زمان ناصرالدين شاه. وقت را غنيمت دان آن قدر كه بتواني.

::

مقصوص الجناح. مهدي كروبي. ميرحسين موسوي. محمد خاتمي و ديگر عوامل شكست خورده انقلاب مخملي. تا خود درون پرده چه تدبير مي‌كنند؟

::

دهاة الرجال. روستازادگان دانشمند! استاد مكتب نديده. فارغ التحصيل آكسفورد. همه بزرگان اين مملكت. شهري است پُر كرشمه خوبان ز شش جهت.

::

حل المسائل. تسبيح دولتمردان. نظر لطف دوستان. دلار نفت. صندوق ذخيره ارزي. روشي براي پول در آوردن و افزايش سرانه مطالعه در كشور. تا كي از سيم و زرت كيسه تهي خواهد بود؟

::

بلا اجر. وبلاگ نويسي. طنز فرهنگي! پژوهش. شاعري. مديريت كهريزك! كارمند صدا و سيما. دبير جشنواره بين المللي شعر فجر! يارب مباد كس را مخدوم بي عنايت!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 12:55  توسط ابن محمود  |