X
تبلیغات
...وقایع ابن محمود...

...وقایع ابن محمود...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

مؤمن بزرگوار، برادر ارجمند جناب آقاي رضي هيرمندي كتابي را ترجمه و تأليف كرده كه روز اول مهر ما را از خجالت ننوشتن مطلب جديد آن هم بعد از چند روز تعطيلي مشكوك در مي‌آورد. اسم كتابش همان است كه در صدر مقال نوشتيم. اين كتاب اول بار در سال 1382 چاپ شد و عامل اصلي آن انتشارات فرهنگ معاصر است. حالا چرا ما بعد از سه سال بياد اين كتاب افتاده‌ايم، حكايت مفصلي دارد كه بعداً اگر وقت شد (كه معمولاً وقت نمي‌شود) برايتان خواهيم گفت. اين كتاب عزيز، مجموعه‌اي است از كلمات قصار بزرگاني است كه در موضوعات مختلف حرفهاي جالب زده‌اند. چند تا از كلمات قصار اين بزرگان را كه خدا را شكر همه آنها متعلق به ممالك راقيه هستند، برايتان نقل مي‌كنيم تا جگرتان حال بيايد. حالا اگر مي‌بينيد اسم هيچ كدام از اين بزرگان تا الآن به گوشتان نخورده است، بخاطر اين نيست كه آنها بزرگ نيستند. بلكه بخاطر اين است كه ما از بزرگان غرب شناخت كمي داريم. خوشبختانه اين كتاب به ما كمك مي‌كند 200 ـ 300 تا اسم آدم مهم را ياد بگيريم. البته آدمهاي بدبين خواهند گفت كه از اين دست كلمات قصار در چنته بزرگان خودمان هم هست. در جواب ايشان بايد گفت كه كلمه‌اي كلمه قصار محسوب مي‌شود كه به يكي از زبانهاي فرنگي گفته شده باشد. ساير زبانها اگر مي‌خواهند در اين عرصه عرض اندامي بكنند بايستي سفارش بدهند جملات قصارشان نخست به ديگر زبانها ترجمه شود و بعداً كه مشخص شد آن جملات قصار است، آنها را به زبان خودمان برگردانيم و در نشر افكار انديشمندان خودمان نقش مؤثري ايفا نماييم.

 

ـ زيبا كسي است كه نظرتان به آن جلب مي‌شود. دلربا كسي است كه نظرتان را جلب مي‌كند (آدلي استيونسن).

قابل توجه برادر عزيز استاد م.ر.ت براي تكميل مباحث زيباشناختي و جمال شناسيك.

 

ـ زندگي سقوطي است افقي (ژان كوكتو).

توي اين همه آدم ما فقط اين ژان كوكتو را شناختيم. آن هم به سالهاي دور بر مي‌گردد و انشاءالله حكايتش را مفصل خواهيم گفت. ژان كوكتو تخيل دامنه‌داري داشته و چيزهايي را كج مي‌ديده است.

 

ـ آدم تا از حافظه خود خاطر جمع نباشد نبايد دروغ بگويد (ميشل دومونتاني).

آنها كه شرمنده رو شدن دروغهايشان شده‌اند، معني اين جمله حكيمانه را مي‌فهمند.

 

ـ دموكراسي در رأي شماري معلوم مي‌شود نه در رأي گيري (تام استاپارد).

والله نه اينكه خواسته باشيم، پا توي كفش سياست كنيم و خودمان را از نان خوردن بيندازيم، ولي انصافاً ما اين فقره را خوب ملتفت شده‌ايم.

 

ـ من ابداً آن آدمي كه من و تو خيال مي‌كرديم، نيستم (جين كارلايل).

لازم نيست همه كلمات حكيمانه را مردان گفته‌ باشند. گاهي در بين جماعت نسوان هم بطور اتفاقي اين فقره رخ مي‌دهد. زن ستيزان عالم مي‌گويند از بين نسوان تا كنون هيچ فيلسوفي به منصه ظهور نرسيده است. ما كه باور نمي‌كنيم.

 

ـ به ضعفهاي كوچك اعتراف مي‌كنيم تا مردم باورشان شود كه ضعفهاي بزرگ نداريم (لاروشفوكو).

واقعاً حكايت بعضي دست اندركاران است. منتها عيب بزرگشان اين است كه بزرگترين ضعفهاي خود را نيز ضعف كوچك به حساب مي‌آورند.

 

ـ اسمت خوب يادم است، اما چهره‌ات را اصلاً بخاطر نمي‌آورم (اسپونر).

گوينده اين جمله پدري روحاني بوده است. نمي‌دانم چرا بدون آنكه ربطي داشته باشد، ياد يك جوك قزويني افتادم. انشاءالله شباهتش را خودتان متوجه خواهيد شد.

 

ـ وقتي مردي  در اتومبيلي را براي همسرش باز مي‌كند، يا اتومبيل نو است يا خانم (فيليپ چندم).

اين فيليپ چندم را ما از خودمان درآورديم. در اصل كتاب بود: «شاهزاده فيليپ». اين شاهزاده با اين نگاه هوشمندانه سزاوار آن است كه شاه شود. اگرچه دوره‌اش واقعاً گذشته است.

 

ـ اگر آدم نتواند با نوشتن كسي را ناراحت كند، به نظر من بيخود مي‌نويسد (كينزلي آميس).

وقتي با اين جمله حكيمانه مواجه شدم، به درستي راه‌اندازي وبلاگ ابن محمود اعتقادي مضاعف يافتم و بيش از همه ياد مولانا دكتر عليرضا قزوه افتادم. شما هم صد درصد حرف مرا تأييد مي‌فرماييد كه؟

 

ـ دزديدن از يك نويسنده سرقت ادبي است، اما از چند نويسنده اگر بدزديد، اسمش مي‌شود تحقيق (ويلسون ميزنر).

خوب نيست آدم محققان را اينجوري ضايع كند. ولي باور كنيد بعضي كتابهاي پژوهشي همينجوري هستند. باور نمي‌كنيد؟ اگر كتاب «خانلري» نوشته استاد ارجمند منصور رستگار فسايي را بخوانيد باورتان مي‌شود. در كتاب «پژوهشگران معاصر ايران» نوشته هوشنگ اتحاد هم از همين صنعت استفاده شده است.

 

ـ تلويزيون آدامس چشم است (فرانك لويد رايت).

احتمالاً گوينده گفته حكيمانه بالا سريال نرگس را هر شب از سيماي جمهوري اسلامي ايران تماشا كرده است. يكي از حكماي مشرق زمين فرموده است: جويدن سقز چانه را در زحمت مي‌دارد و براي معده حاصلي در بر ندارد.

 

ـ پس انداز چيز خوبي است مخصوصاً اگر پدرتان اين كار را براي شما انجام داده باشد (شايد چرچيل).

اينكه نوشته‌اند «شايد چرچيل» از منظر ما ترديدي ندارد كه فقط يك آدم چرچيل صفت مي‌تواند چنين جمله‌اي صادر فرمايد.

 

ـ همه چيز را درباره ادبيات مي‌دانست جز راه لذت بردن از آن را (جوزف هلر).

حكايت حال بسياري از اساتيد معظم رشته ادبيات در دانشگاهي ايران است. آن قدر در معاني لغات و كشف صنايع متون دانشجويان را غرق مي‌كنند كه چيزي از روح ادبيات نمي‌فهمند.

 

ـ تنها راه سرگرم كردن بعضيها گوش كردن به حرفهاي آنهاست (كين هابارد).

اين جمله آخري را بگذاريد بي‌خيالش شويم و شرحي در موردش ندهيم. چون ممكن است فلسفه پخش بعضي از سخنرانيهاي صدا و سيما زير سؤال برود.

 

+ تحرير شد در روز  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:41  به‌اهتمام ابن محمود     | 

مدتي اين مثنوي تأخير خواهد شد.

 


ادامه مطلب
+ تحرير شد در روز  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 18:43  به‌اهتمام ابن محمود     | 

شيوع داستانهاي مينيماليستي چند كلمه‌اي در اين عصر معني‌اش اين است كه هم وقت نويسندگان ارزشمند است و هم وقت خوانندگان. روزنامه همشهري چند سال است دارد هر روز در صفحه آخرش يك داستان مينيماليستي با عنوان «داستانك» چاپ مي‌كند و عجيب است كه اين ستون ثابت تأثير فزاينده چشمگيري در ادبيات اين سرزمين داشته و از آن تاريخ تا امروز چه تعداد استعداد جديد الكشف كه به ادبيات ما عرضه شده است. گاه گداري كه داستانكهاي همشهري را مي‌خوانم متوجه مي‌شوم كه داستايوفسكي و تولستوي و مارسل پروست چه خيانتهايي كه در حق ادبيات جهان مرتكب نشده‌اند! فلذا تصميم اخير ما بر اين مبنا بوده است كه به سبك آن روزنامه فخيم چند داستانك به شاهكارهاي داستانك نويسي جهان بيفزاييم.

...

هميشه تا از در مي‌آمدم تو، اولين كار وسواس گونه‌اي كه مي‌كردم اين بود كه كت و شلوارم را مي‌كندم و با لباس خانه سر سفره مي‌نشستم. روزي كه اين بيت حافظ را خواندم: «از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من/ ترك جمعيت از آن زلف پريشان كردم» اين عادت مهم را بر هم زدم و با همان كت و شلوار پلوخوري سر سفره نوشتم. اولين قاشق ماست كه روي يقه كتم چكيد، فهميدم كه شعر در زندگي كاربرد بسيار مهمي دارد.

...

درست يادم است كه صبح 11 سپتامبر سال 2001 بود و من در هواپيماي مسافربري آتلانتا نشسته بودم (حالا آتلانتا بود يا يكي ديگر از شهرهاي ايالات متحده درست يادم نيست!). يك مرتبه متوجه شدم كه راننده هواپيما خواب رفته و دارد مسيرش را به طرف برج مركز تجارت جهاني نيويورك كج مي‌كند و عنقريب است كه بخورد به برج. دست انداختم توي فرمان هواپيما و آن را چرخاندم به چپ. نمي‌دانم چرا هيچ كس به من نگفته بود كه در طرف چپ آن برج هم يك برج ديگر قرار داشت كه برادر دوقلوي آن حساب مي‌شد. من واقعاً از روح پر فتوح همه مسافران آن پرواز معذرت مي‌خواهم.

...

دخترم علاقه زيادي دارد كه من نقاشيهايش را اسكن كنم و در كامپيوتر بگذارم كه بيست سال ديگر بتواند آنها را ببيند. امشب كه خسته به خانه آمدم دوباره با يك نقاشي تازه به دست به استقبال من آمد. شب كه داشتم مي‌خوابيدم يادم آمد كه يادم رفته نقاشي‌اش را اسكن كنم. اگر فردا از خواب بيدار نشوم، هيچ وقت خودم را براي اين كار نخواهم بخشيد. اگرچه معلوم نيست بيست سال ديگر اين اسكنها جواب بدهد يا نه؟

...

چشمهاش اولش ميشي بود. بعداً آبي شد. چشمهاي آبي‌اش اما بدجوري ميشي بود. صبح كه داشتم ايميلهايم را چك مي‌كردم متوجه شدم كه دچار كور رنگي شده‌ام. آيا ميشي همان آبي است كه به آن مي‌گويند قهوه‌اي نوك مدادي؟ كاش پرستار تيمارستان اين حرفها را توي گزارشش نمي‌نوشت و من هنوز مي‌توانستم پشت ميز رييس بنشينم و ايميلهايم را چك كنم!

...

توي آيينه كه نگاه كرد تصوير پيرمردي را ديد كه شبيه جواني خودش بود. تصميم گرفت ديگر به آيينه نگاه نكند. از آن به بعد هرجا مي‌رفت آيينه‌اي جلوي چهره‌اش قد مي‌كشيد. فهميد دچار آن غم پنهان رنگها شده است. بيچاره سهراب. بيچاره شاملو.

...

داشت در مورد اهميت روز ملي شعر سخن مي‌گفت و از تصميم خود براي ناميدن سالمرگ شهريار بنام روز ملي شعر دفاع مي‌كرد. روزي كه شوراي عالي انقلاب فرهنگي طرح او را تصويب و اعلام كرد، شبش شهريار به خوابش آمد و گفت: علي اصغر جان! ترا چه به اين كارها! كاش مي‌دانستي آن دنيا شاعران بزرگ چقدر مسخره‌ام مي‌كنند!

...

دوستت دارم. خيلي هم دوستت دارم. د...د.. وقتي اين كلمات را از گربه شنيد، پركشيد و رفت سر درخت نشست. گنجشك نصفه و نيمه!

...

هر سال، اين موقع ياد كيفي مي‌افتد كه هيچ وقت نداشت. دستهايش داشت عرق مي‌كرد، اول مهر، و پيشاني‌اش.

...

تتمه: ببخشيد كه اين داستانكها هيچ هيجاني ندارند. هيجان براي بيماران سمّ قاتل است. آرامش غنيمتي است در اين بحر پر آشوب متلاطم ناپيدا كرانه.

 

+ تحرير شد در روز  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 7:19  به‌اهتمام ابن محمود     | 

يادم نيست اولين بار كي اين تركيب به گوشم يا چشمم خورد. مهم هم نيست. الآن يك چيزي در مورد اين قضيه از خودم در ميارم كه مقدمه اين مقال خالي از عريضه نباشد: اولين بار كه اصطلاح موتور جستجو را شنيدم، فكر كردم كه اگر كسي از بهترين كسان آدم گم شود، موتورهايي هست كه به آدم مي‌دهند تا برود و دنبال آنها بگردد. بعداً فهميدم كه در اينترنت هر كسي يك گم‌شده دارد كه مي‌تواند با موتورهاي جستجو آنها را پيدا كند. اصلاً در اينترنت يك عده‌اي هستند كه دارند گم مي‌شوند و يك عده ديگر دارند پيدا مي‌كنند. عملكرد اغلب اين موتورهاي جستجو بسيار دقيق است. يكي از سرگرميهاي من اين است كه هر روز به سايت وبگذر سر مي‌زنم تا ببينم «ابن محمود» گم‌شده چه كساني بوده است؟  چيزهاي خنده‌دار زيادي پيدا مي‌كنم و متوجه مي‌شوم بيچاره ملت دنبال چه چيزهايي مي‌گردند و از كجاها كه سر در نمي‌آورند! فهرست مهمترين عناوين جستجو شده‌اي كه ملت را به ابن محمود رسانده است،  برايتان مي‌نويسم تا شما نيز لبخندي بر لبتان بنشيند:

حافظ شناسي. من شرمنده آن برادران و خواهران مؤمني هستم كه دنبال اين كليد واژه بوده‌اند و ابن محمود به تورشان خورده است!

فرزاد حسني. اگر مي‌دانستم كه فرزاد حسني روزانه اين قدر خواننده روانه وبلاگ من مي‌كند، اين قدر گير سه پيچ به او نمي‌دادم و روزي يك مرتبه چيزي در مناقبش مي‌نوشتم.

داود غفارزادگان. اولين گير اساسي من در اين وبلاگ به اين برادر داستان‌نويس بود و باعث خير شد تا يوسف عليخاني به دلايلي دو سه بار تلفني احوالي از ما بپرسد. بي معرفت مشكلش را كه حل كردم ديگر يادي هم از ما نكرد. اي روزگار!

عليرضا قزوه. يادش بخير! چه گيرهاي مشتي كه به اين رفيق عزيز داديم و كفرش را در آورديم. حالا هم كه سرپرست شوراي شعر ارشاد شده است، دلمان لك زده براي گير دادن، اما برادر عزيز م.ر.ت احتمالاً ما را لو داده و حساسيت برادر دكتر عليرضا قزوه را نسبت به ابن محمود از بين برده است.

يوسفعلي ميرشكاك. توصيف دقيق ابن محمود از اين ستيهنده چشمگير عرصه‌هاي شعر و متكا، هنوز هم كه هنوز است از خاطر ما نمي‌رود. چه قلمي داشتي ابن محمود!

ترانه جام جهاني. سه ساعت وقت گذاشتم براي آن مطلب و با چه ذوقي اداي 30 تا شاعر دوران معاصر را در آوردم. الآن ديگر وقت سه ساعت وقت گذاشتن را ندارم. حيف شد اين وبلاگ. البته با فروكش كردن تب جام جهاني ديگر كسي بخاطر ترانه جام جهاني به سراغ ابن محمود نمي‌آيد.

متن شعر پاياني كوله پشتي. چه آدم بيكاري است آنكه سراغ شعر خداحافظ كوله پشتي را از ما مي‌گيرد. احتمالاً طرف كلي به ما فحش داده است. خدا لعنتت كند گوگل!

فرهنگنامه. مباحث آكادميك را با اين ظرافت و طنازي فقط ابن محمود مي‌تواند بيان كند. جوينده محترم اين كليد واژه عذرخواهي ما را پذيرا باشد!

سعيدي راد. ما فقط يك بار اسم اين مؤمن را برديم و فرداش زرتي كسي سراغش را از ما گرفت. بابا! مگر هر چيزي گم مي‌شود بايد اينجا دنبالش بگرديد؟

(لطيفه. دزد به قاضي: بدبختي ما را مي‌بينيد جناب قاضي؟‌ هر كي هر چي گم مي‌كند صاف مي‌آيد پيش ما دنبالش. نمي‌دانم چرا اتفاقاً همه آن چيزها هم پيش ما پيدا مي‌شود!)

وقايع ابن محمود. شايد بيشترين جستجوهايي كه به اين وبلاگ ختم به خير شده، با سرچ همين دو كلمه مقدس بوده است. بابا اي والله به تو ابن محمود! شهرت جهاني پيدا كردي!

... . نوشتن بعضي كلمات كه ملت در موتورهاي جستجو دنبالش بوده‌اند و به اينجا رسيده‌اند، مايه شرمندگي است. چيزي نگوييم بهتر است. گفتم كه موتورهاي جستجو خيلي دقيقند!

بنيامين بهادري. اين مؤمن خيلي به گردن اين وبلاگ حق دارد! دمش گرم.

روزنامه شرق. ما عشقمان اين است كه به شرق گير بدهيم. حيف شد حميدرضا ابك از اين روزنامه رفت. كلي با مطالبش حال مي‌كرديم!

 

+ تحرير شد در روز  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 7:25  به‌اهتمام ابن محمود     | 

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي

دل بي تو بجان آمد، وقت است كه بازآيي

 

از آنجا كه اين بيت اين روزها در بسي محافل و مجالس و ميادين و پيامهاي كوتاه شنيده ميشود، امروز كمر به تفسير آن بستهايم تا بلكه مؤمنين با مفهوم واقعي عرايض ملوكانه حافظ آشنا شوند و اگر ميخواهند بيتي ازو را نقل قول كنند، با چشم و بصيرت تمام باشد.

پر واضح و مبرهن است كه نظام حكومتي مطلوب در ذهن حافظ نظام پادشاهي يا همان سلطنت قدر قدرتي بوده است. منتها سلطنت مدّ نظر ايشان از نوع حكومت فرزانگان و فرهيختگان است نه تهي مغزان و كژ انديشان. البته با توجه به كمبود امكانات در آن دوره و تبيين نشدن چنين مفاهيمي در جامعه قرون وسطايي دوران حافظ كه هر حاكمي در هر ولايت براي خودش هر غلطي دلش ميخواست ميكرد و كشور پهناور ايران در نبود يك حكومت مركزي به شيوه استانداري امروز اداره ميشد، بايد به شاعر حق داد كه مطلوب ذهنياش يك حكومت توتاليتر مقتدر متفكر باشد. حكومت خوبان كه خوشبختانه در روزگار ما بوفور محقق شده و آرزوي ديرينه اين شاعر پارسي جامه عمل پوشيده است، بهترين نوع حكومت براي شاعران عاشق پيشه است. لفظ خوبان هم اشارت به سيرت زيبا دارد و هم صورت زيبا و بحمدالله هر دو اين كالاهاي نفيس در بورس حكومتي ما موجود است.

غم تنهايي از مفاهيم عزيزي است كه حافظ بدان پرداخته است. اين غم در ابتداي تاريخ مختص آدمهاي مجرّد بود. گويند اولين بار هابيل و قابيل دچار اين غم شدند و در پي آن حضرت آدم تصميم گرفت كه با زن دادن اين دو پسر، به غم آنها خاتمه دهد. اما اين دوا و درمان سنتي چاره گر نيفتاد و بين دو برادر بر سر موجودي به اسم زن دعوا در گرفت. از آن تاريخ تا امروز غم تنهايي در زندگيهاي بشري نقشي اساسي و مؤثر ايفا مينمايد. اين غم مبارك در دوران تجرّد و تأهل به انواع و انحاء مختلف خود را نشان ميدهد و كيفيت آن در هر مرحله تفاوت پيدا ميكند. ولي در ماهيت آن كه غم باشد تغييري حاصل نميشود. انديشمندان معتقدند كه آدميزاده براي رفع غم تنهايي است كه ازدواج ميكند، شعر ميگويد، فيلم ميسازد، وبلاگ درست ميكند و هزار كار درست و نادرست ديگر انجام ميدهد، اما در نهايت همه اينها باعث تشديد و تقويت اين حس اندوهبار تنهايي ميشوند. تلاش دانشمندان براي حل اين مشكل هنوز بجايي نرسيده است.

مسئله مهم بعدي كه شعر حافظ بدان اشاره دارد، وقت باز آمدن است. بعضي شاعران تلخ انديش معتقدند كه: بازآمدنت نيست، چو رفتي رفتي. اما بعضي ديگر معتقدند كه راه باز آمدن هميشه باز است، اما بايد وقتش برسد. و وقتي كه وقتش رسيد، آدمي احساس خوشوقتي زياد الوصفي ميكند كه نگو. باز آمدن عموماً با حركت اسلوموشن همراه است و بدين خاطر مدت زمان زيادي طول ميكشد كه طرف باز آيد. به همين خاطر، بعضي وقتها حوصله آدم سر ميرود و دلش ميخواهد قيد همه چيز را بزند و بيخيال باز آمدن طرف شود و با خودش بگويد: رفت كه رفت، به جهنم كه رفت. البته حافظ آدم خوش خيالي بوده و اعتقاد داشته يار هر وقت باز آيد وقت خوبي است و بايد آدم سر از پا نشناسد: زهي خجسته زماني كه يار باز آيد. اما اين امر مربوط به دنياي قديم بود كه وقت و فرصت كافي براي همه چيز بود. طرف خانه خالهاش كه ميخواست برود، دو ماه طول ميكشيد. اما الآن گوشي را برميداري و زنگ ميزني به موبايل دختر خاله عزيز و قرارها را ميگذاري يا در اينترنت چت ميكني و قضيه روشن ميشود. از اين رو، انتظار اينكه انتظار بكشي تا طرف عشقش بكشد كه باز آيد، در عصر پسا مدرن انتظار بيجايي است و نتيجهاش جز ضايع شدن طرفي كه بنا دارد بيايد نخواهد بود.

 

+ تحرير شد در روز  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:47  به‌اهتمام ابن محمود     | 

من مشكل بزرگ خودم بودم

آن يوسفم كه گرگ خودم بودم.

...

باور نميكنم كه صداي تو اين قدر...

...

چنين گفت سقراط:

اگر زن نداري،

فقط زن نداري.

وگر زن بگيري

بجز زن چه داري؟

...

خالي همان پر است

دارم به خوش خيالي خود غبطه ميخورم.

...

زليخا ظاهري دارد

بيا و بيخيالش شو

كه همچون يوسف اين جوري عزيز مصر خواهي شد.

...

كوچهها غرق آذين

خلق بي دين

اسب بي زين.

 

+ تحرير شد در روز  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 7:53  به‌اهتمام ابن محمود     | 

فردا قراره همه ماها امام زموني بشيم. هر چپ و راستي كه در زندگي رفتيم، فردا درست ميشه و گناهانمونو خدا ميبخشه. به بركت يه همچين روزي يه منظومه بي قدر تدارك ديديم تا دل همه مؤمنين درگاهش شاد بشه. اين مقدمه رو به سبك نوكراي امام زمون نوشتيم تا دلتون جلا پيدا كنه. قلب مهربونتون كه شيكست ما رو هم از دعا فراموش نكنين. حالا!

 

«عشق مني، جيگر!»

اين روزها به يار

«جانان» نگو دگر

اين روزها كه نيست

يك هفته بيشتر

از ابتداي عشق

تا انتهاي آن.

ـ يا صاحب الزمان!

...

اصحاب صف به صف

يك روز اين جناح

يك روز آن طرف

تا پلك مي‌زني

باب است دشمني

ياران مهربان

گردند خصم جان.

ـ يا صاحب الزمان!

...

شوهاي مذهبي

نان است و كاسبي

بازند دكه‌ها

مشكل گشاي خلق

چاه است و سكه‌ها

با عشق اهل بيت

با عشق جمكران.

ـ يا صاحب الزمان!

...

جمعند كوسه‌ها

مارند بوسه‌ها

يك حرف بس نبود

صد حرف گفتم و

در خانه كس نبود

با تُنگ دلخوشند

امسال ماهيان.

ـ يا صاحب الزمان!

...

پيشش دلار نفت

تا رو نمي‌زند

مصباح محترم

سوسو نمي‌زند!

از شارژ رفته است

نورافكن جهان

تاريكه آسمان.

ـ يا صاحب الزمان!

...

تا باعث سخن

اكس است و كاسه‌اي

از من چه انتظار

حسّ حماسه‌اي؟

هستند اهل شعر

جمعي ترانه‌گوي

جمعي ترانه‌خوان.

ـ يا صاحب الزمان!

...

سوپر ستاره‌ها

سيمرغ مي‌برند

در جشنواره‌ها

يك عمر دربدر

در هفت شهر عشق

عطار بي هنر

مرغان بي زبان.

ـ يا صاحب الزمان!

...

بيني بسي عجب

گر خود وفا كند

عمر تو تا رجب:

يك عده مؤمنين

در فكر مردمند

هر روز در زمين

بيچاره مردمان!

                        ـ يا صاحب الزمان!

 

+ تحرير شد در روز  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 10:59  به‌اهتمام ابن محمود     | 

با توجه به اينكه سريال نرگس شتاقان زيادي پيدا كرده است، مناسب ديديم يك ترانه براي تيتراژ پاياني آن بنويسيم كه يك نتيجه اخلاقي هم گرفته باشيم. پدر جوّ بسوزد كه آدم را ميگيرد ول نميكند. لطفاً اين ترانه را با صداي آقاي عليزاده خواننده تيتراژ پاياني برنامه كوله پشتي بخوانيد و لذت ببريد.

 

لالا لالا

همين حالا

بزن بالا

برو لالا.

 

لالا لالا

بياد اون سريالا

بياد نرگس و نسرين

بياد حشمت و احسان

بياد اون همه مهتاب

يه قرص خواب

بزن بالا

لالا لالا.

 

اگه گفتم برو لالا

واسه اينه بدوني كه

همه چيز طبق برنامه ست

بدوني جنسش از آبه

هر اونچه توي فيلمنامه ست

لالا لالا لالا لالا

همون بهتر كه آدمها

بخوابن فارغ از غمها

نبينن خواب آشفته

كه حرفاشون همهش مفته.

 

 

لالا لالا سر جاده

يه جام باده افتاده

گمونم كارگردانش

(دو صد رحمت به نقّالا)

همين حالا

زده بالا.

 

لالا لالا

همين حالا

بزن بالا

برو لالا.

 

 

+ تحرير شد در روز  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:12  به‌اهتمام ابن محمود     | 

رامين جهانبگلو از زندان آزاد شد و با پاي خودش راست رفت دفتر خبرگزاري ايسنا و گفت: من رامين جهانبگلو هستم. لطفاً با من مصاحبه كنيد. ايسنا كه در كار خودش صداقت بسيار دارد، مصاحبه مفصلي با او ترتيب داد. چون ميدانم شما حوصله خواندن مصاحبات بلند چند صفحهاي را نداريد، سرخط مهمترين بخشهاي آن را با جرح و تعديل و آب و روغن و پياز داغ و... برايتان مينويسم تا دلتان باز شود. به اين جور مطالب ميگويند طنز آماده.

ـ نه اينكه فكر كنيد دارم زوركي مصاحبه ميكنم، من از شوق گفتگو لبريزم.

ـ خبرگزاري ايسنا مال خود خود قشر دانشجوي روشنفكر است و من به مصاحبه با آن افتخار ميكنم. قربون صداقت و صفاي باطن بر و بچههاي ايسنا بروم كه تا رسيدم با من مصاحبه كردند.

ـ در فرودگاه به من گفتند: لطفاً تشريف بياوريد چند ماهي با شما كار داريم. آنها خداوكيلي خيلي با ادب و مهربان تشريف داشتند.

ـ از همان ابتدا بازجوييها مؤدبانه بود. من اگر ميدانستم اوين اينجوري است زودتر خدمت آقايان رسيده بودم.

ـ من سه ماه در سلول انفرادي بودم و هيچ فشاري به من وارد نشد. اين رسانههاي غربي متأسفانه تصوير بدي از زندانهاي ايران ارائه ميدهند كه واقعيت ندارد.

ـ اينكه لاغر شدهام، به خاطر مسايل عاطفي و خانوادگي است. ربطي به سختيهاي زندان ندارد. چون من اصولاً آدمي هستم كه وقتي غذاي اوين ميخورم لاغر ميشوم.

ـ در زندان براي همه چيز پزشك بود و نميگذاشتند كسي يك آخ بگويد. حالا درست است كه اسم پزشكهاي زندان بد در رفته است، ولي آنها خيلي محبت داشتند و هميشه به من سر ميزدند و ميگفتند: حالت خوب است يا نه؟ معلوم است كه حالم خوب بود. اين سؤالشان فقط كمي وجدان مرا اذيت ميكرد.

ـ من خودم خواستم وكيل نداشته باشم. وكيلهاي ايراني بجاي اينكه سنگ متهم را به سينه بزنند، سنگ خودشان را به سينه ميزنند و شلوغش ميكنند تا بتوانند به شهرت برسند. عوض آنكه بروند كارشان را انجام بدهند كه متهم خلاص شود، دم به دقيقه با راديوهاي بيگانه مصاحبه ميكنند و اوضاع جوي متهم وخيمتر ميشود.

ـ خدا لعنت كند غربيها را كه به خاطر منويات پليد خود ما آدمهاي ساده لوح را به هچل مياندازند.

ـ علت دستگيري من با فروپاشي نرم (مخملين) ارتباط پيدا ميكرد. بخصوص اينكه من از بچگي صداي مخمليني داشتم.

ـ نهادهاي آمريكايي مرا در جرياني قرار دادند كه قرار نبود من در آن جريان قرار بگيرم. باز هم خدا لعنتشان كند.

ـ من اتهام عليه امنيت ملي را به اين صورت پذيرفتم كه خودم هم نميدانستم كه كاري كه ميكنم اسمش اقدام عليه امنيت ملي است.

ـ درست است كه من سنگ دموكراسي را به سينه ميزدم، اما اين درست نيست كه من طرفدار دموكراسي به سبك بوش و بلر هستم. سبك دموكراسي من خيلي با آنها فرق ميكند.

ـ متأسفانه روشنفكرهاي ما آن قدر بچه هستند كه با يك بورس به دام اجانب ميافتند.

ـ من الآن هيچ علاقهاي ندارم آن طرحهاي قبلي را ادامه بدهم!

ـ در اين مدت متوجه شدم كه امپراتوري غرب يعني چه. هرچه اين خطيبان محترم نماز جمعه ميگفتند من فكر ميكردم حرف مفت است براي سرگرمي جماعت. الآن ميفهمم كه اين امپراتوري غرب چه جانوري است.

ـ بخشي از جامعه دانشگاهي و روشنفكري ما كه هي دم از جامعه مدني ميزنند در خطر آن هستند كه دچار همان مسئله شوند كه من دچارش شدم.

ـ من دكترايم را در فرانسه در رشته فلسفه و تاريخ و علوم سياسي گرفتم. در دانشگاه شهيد بهشتي تقاضا كردم مرا جزو گروه فلسفه بگذارند. ولي مدير گروه كه خودش دكترا هم نداشت قبول نكرد. بعدش ميگويند چرا به دام و دامان اجانب ميافتد؟

ـ خيلي از مأموران اطلاعاتي آمريكايي و اسراييلي دانشگاهياند.

ـ من خيلي سعي كردم، علاوه بر زبان انگليسي و فرانسه، فارسي هم ياد بگيرم و به اين زبان مطلب بنويسم.

ـ روشنفكران مثل فوتباليستها ملي پوشان انديشهاند. من به لباس تيم ملي عشق ميورزم و امير قلعه نويي را بيشتر از برانكو دوست دارم.

ـ من بعد از اينكه فهميدم آن سايت عليه اللعنه كه به مقالات من پول ميدهد، اسراييلي است خيلي ناراحت شدم. باورتان ميشود؟

ـ من يك آدم اكتيوم و دوست ندارم به هر قيمتي در زندان بمانم. دوست دارم به اين ور و آن ور سفر كنم و از زندگي دو روزه لذت ببرم. قضيه من با اكبر گنجي از زمين تا آسمان فرق ميكند. ضمن اينكه اكبر محمدي هم الگوي مناسبي براي اقامت در زندان نبود.

 

+ تحرير شد در روز  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:30  به‌اهتمام ابن محمود     | 

اين ماجرا درست 24 ساعت قبل اتفاق افتاده است و اگر من خودم آن را با چشمها و گوشهاي خودم نديده و نشنيده بودم، باورش نمي‌كردم. درست 24 ساعت قبل در كوير كاشان راننده كاميوني كه مسير يزد ـ كاشان را مي‌پيمود، در گرما گرم روز، كنار جاده چشمش به مردي ميانه سال افتاد با ريشهاي انبوهي كه از نگاهش شعر مي‌باريد. نفهميد چه جوري پايش روي ترمز رفت و چه جوري كنار مسافر ايستاد. انگار يك حس دروني قوي او را بدين كار واداشته بود. پنج دقيقه بعد كنارش يك مرد كه نه پير بود و نه جوان نشسته بود. اسمش را پرسيد. گفت: من سهرابم. فاميل؟ من فاميل ندارم. من از سپهر متفاوتي اينجا آمده‌ام تا در مورد شعر سياره شما تحقيق كنم. راننده با خودش فكر كرد كه حتماً فاميلش سپهري است. چه قدر اين تركيب به نظرش خوش قواره و گوش‌نواز به نظر مي‌رسيد. به طوري كه همه‌اش فكر مي‌كرد آن را جايي قبلاً شنيده است: سهراب سپهري.

سهراب گفت: من تمام جهان شما را گشته‌ام و بعد از يك قرن جستجو متوجه شده‌ام كه كشور شما بزرگترين شاعران اين سياره كوچك را در خود جمع دارد. مرد با شنيدن اسم سياره كوچك ياد وبلاگ فرهاد صفريان افتاد كه اندازه كره زمين را كنار ديگر كرات، مثل اندازه فيل و فنجان تصوير كرده بود. سهراب ادامه داد: من همين الآن وارد كشور شما شده‌ام و مي‌خواهم بدانم شعر چيست؟ مرد هرچه به ذهنش رسيد نتوانست تعريف جامعي براي شعر ارائه كند كه همه نحله‌ها و گرايشها را در طول تاريخ هزارساله شعر فارسي پوشش دهد. كمي منّ و من كرد و در حالي كه داشت دنده را عوض مي‌كرد، گفت: شعر از آن مقولاتي است كه در چارچوب تعريفهاي محدود بشري نمي‌گنجد و بهتر است مغز كوچك خود را با اين قبيل ترّهات نيازاريم. سهراب كه دنبال جواب بهتري بود، گفت: لااقل شعري بخوان كه به تعريف تو از شعر نزديكتر باشد. راننده ابيات زيادي به ذهنش رسيد. اما با خودش گفت اگر «ميازار موري...» و «دختري از امت عيسا...» را برايش بخوانم، آبروي ادبيات هزارساله‌مان پيش يك نفر غريبه خواهد رفت. يادش آمد كه يك ماه پيش كه داده بود پشت كاميونش را بنويسند، شاگرد مغازه نوشته بود:

تا شقايق هست زندگي بايد كرد

اولش فكر كرده بود كه اين جمله خنك محصول يك ذهن ماليخوليايي عاشق پيشه عارف مسلك ريشو است. اما نفهميد چه طور شد كه رضايت داد شاگرد مغازه آن را پشت كاميونش بنويسد. شايد به خاطر اين بود كه دوست نداشت رانندگاني كه در سر بالاييها مجبورند پشت ماشينش سماق بمكند، با خواندن يك بيت شعر معمولي متداول حوصله‌شان سر برود. به نظرش رسيد همين عبارت را به عنوان يك شعر به سهراب سپهري قالب كند. به محض آنكه اين سطر بي ربط را خواند، مسافر كنار دستي‌اش جيغي كشيد و بيهوش شد. نزديك بود راننده از ترس ماشين را به دره بيندازد. كناري كشيد و از ظرف آبش يك پشنگ به صورت مسافري كه خود را سهراب مي‌ناميد پاشيد. به هوش كه آمد، مسافر ناشناس گفت: اين عجيب‌ترين عبارتي است كه تا كنون در تمام عالم هستي شنيده‌ام. پرسيد: مي‌داني اين شعر را كي گفته است؟ مرد بهت زده گفت: فكر نكنم شاعر مهمي بوده است. سهراب آه افسوس باري كشيد و گفت: يك قرن است سپهر شما را گشته‌ام كه بتوانم سطري پيدا كنم كه با آن «شعر حاد متن» را توضيح دهم. راننده كه چيزي از آن اصطلاح نفهميده بود، ابرو بالا انداخت و گفت: كه چي بشود؟ سهراب روزنامه شرق را كه قرار بود روز شنبه چاپ شود از كيفش در آورد و گفت: «شعر حاد متن» چيزي است كه در كشور شما كه اين قدر ادعاي شاعريت داريد، فقط يك نفر آن را فهميده است و او محمد آزرم است. راننده كه نه اسم روزنامه شرق را شنيده بود و نه محمد آزرم را، به فكر فرو رفت و آخرش با بي اعتنايي گفت: حتماً اين چيزهايي كه شما مي‌گوييد، آن قدر ارزش نداشته كه من درباره آنها چيزي بشنوم. سپهري كه انتظار اين جواب را نداشت، توي خودش رفت و كاغذ و قلمش را بيرون آورد و شروع كرد به نوشتن چيزهايي با خط ناشناس معقولي كه راننده هم آخر قصه بتواند از آن سر در بياورد و داستان ما را عاقبت بخير كند. بعد هم انگار كه بخواهد با خودش زمزمه كند، گفت: من شعر حاد متن را الآن برايت اجرا مي‌كنم و آن وقت متوجه مي‌شوي كه فقط بعضي سطرها در عالم امكان هستند كه اين امكان را به شاعر مي‌دهند كه شعر حاد متن را محقق كند.

آن روز عصر وقتي مسافري به اسم سهراب سپهري از كاميون پياده مي‌شد، اين كاغذ را به راننده داد و گفت: اينها را براي خودت نگه دار. روزي كه عصر پسا ديجيتال خواهد بود، اينها معنا خواهند داشت و جزو ادبيات كلاسيك شما در خواهند آمد. نه اينكه من همان راننده باشم، اما باور كنيد اين همان متن نوشته‌هايي است كه آن مسافر ديروز براي راننده كاميون نوشته است. البته بايد هر كلمه شعر را بصورت لينك در آوريم تا با هر كليك بر كلمات، وارد موقعيت حاد متني شويم.

 

تا

از

با

در

شقايق.

تازه معلوم نيست

اين شقايق همان واژه‌اي باشد اينجا كه منظور شاعر همان است.

...

شقايق

گونه‌اي از شقيقه ست.

و شقيقه همان گونه سرخگوني است

كه بسي شاعران در زمانهاي ماضي

قطره‌اي كه از آن فرو مي‌چكيد و به آن عاشق تشنه لب حال مي‌داد...

راستي جمله‌ من به اندازه لازمش ربط و بي‌ربط دارد؟

...

هست؟

واقعاً هست؟

نيستي واقعاً هست؟

واقعاً نيستي هست؟

هستي ما

واقعاً واقعي هست؟

...

زندگي.. يك حضور زننده ست.

گريه‌اي مثل خنده ست.

نه... چرا بايد اينجا قوافي براي خودش اقتداري فرومايه‌اي را نمايش دهد؟

ها.. بله!

نه!

مرگ يعني همين: ها بله نه!

...

بايد

نه نبايد!

هرچه در وجه مثبت ازين پيش بوده است

يا تلقي ما اين چنين است،

اولش يك «نه» مشت بگذار

باقي‌اش خود بخود روبراه است.

نه نبايد!

...

كرد!

اين فعل منفور...

ذهن اين شعر را منحرف كرد خواهد.

لاجرم جابجا بايدش كرد.

قطعيت، بدترين حالت خواندن فعل مذكور باشد!

 

.......................

تكلمه. به جهت اهميت حاد اين متن، بر خلاف رسم معمول اين وبلاگ،‌ وقايع ابن محمود را تا چند روز به‌روز نخواهيم كرد تا ارزشهاي اين متن بيش از پيش بر خوانندگان فرهيخته آشكار شود. شما مي‌توانيد با حضور پر رنگ خود در متن و نوشتن وجوه محتمل ديگر، به كمال و غناي اين شعر كمك كنيد.

 

+ تحرير شد در روز  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 7:41  به‌اهتمام ابن محمود     | 

تلخ است چاي من

«بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست».

...

ما ملتي قطور

با دولتي ضخيم

تاريخمان

از ده هزار صفحه گذشته است.

...

بي حوصلگي ميچكد از طرز نگاهم

...

ترا ملالي نيست

سقوط لازمه زندگي است

بقول حافظ شيراز:

«اگر شراب خوري جرعهاي فشان بر خاك».

...

يك خواب هزار ساله ميخواهم.

...

يك طرف عشق

يك طرف واژهها نفرت آلود

يك طرف آبشار دلاويز

يك طرف دود.

...

ساعت شني

چشم روشني:

لحظه لحظه عمر ما كه تكه تكه ميرود.

...

از همين صبح شنبه

بوي تعطيلي جمعه دارم.

...

خستهام خسته از گرفتاري

گفتنش نيز هست تكراري

چيست داني دواي بيداري

غار اصحاب كهف اگر داري.

 

+ تحرير شد در روز  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 8:39  به‌اهتمام ابن محمود     | 

عميقاً

آزيتا حاجيان فرموده‌اند كه نسل ما عميقتر به مسايل نگاه مي‌كند.

تحشيه. اين عبارت «نسل ما » زبان حال همه نسلهاست. خوش به حال نسل ما كه عميقتر از نسلهاي ديگر هستند و زهي سعادت كه آزيتا حاجيان متعلق به نسل ماست.

...

نسل ما يك دو وجب ژرفتر است

حرف ما ـ قاعدتاً ـ حرفتر است!

 

 

آهنگران

چنين گفت صابر امامي، استاد دانشگاه و منتقد گرامي كه شاهنامه فردوسي بزرگترين نمونه ادبيات مقاومت در ايران است.

تحشيه. مقاومت در برابر اين اظهار نظرهاي استادانه كار صحيحي نيست. گشتيم در شاهنامه كه شاهد مثالي بر اين گفتار حكيمانه پيدا كنيم، اين بيت آمد:

چنانت بكوبم به گرز گران / كه پولاد كوبند آهنگران

منظور از آهنگران در اين بيت همان حاج صادق آهنگران معروف است.

...

آي اساتيد

تا كه شكر هست

تا كه درين مملكت مصاحبه‌گر هست؛

تا بتوانيد حرف مفت برانيد

مشتري‌اش‌ شكر خدا هست (حرف مفت اگر هست).

 

 

احسنت

علي معلم ـ سلمه الله تعالي ـ در مصاحبه با جرايد اظهار نمودند كه ارزش گفتن يك ترانه خوب از سرايش يك قصيده بيشتر است.

تحشيه. يك نكته ازين معني گفتيم و همين باشد!

...

يك ترانه قشنگ

خاصه از دهان اين جماعت ترانه خوان

بهتر از هزار مَن قصيده خوش آب و رنگ.

 

 

درازناي

رسانه‌ها: مطالعات جديد نشان مي‌دهد افراد بلند قد باهوشتر از افراد با قد معمولي هستند.

تحشيه. ملت باهوش ما پيش ازين مثلي داشتند و مي‌گفتند: بالاي دراز را خرد كم باشد. يعني فكر مي‌كردند بين اندازه قد و ميزان عقل آدمي نسبت معكوس وجود دارد. عربهاي كم عقل هم مثل مشابهي دارند: كل طويل احمق. خدا را شكر كه مطالعات جديد دانش ما را عوض كرد.

...

متر داري

عقلها را بسنجيم؟

قد بلندا سر  سطر.

 

+ تحرير شد در روز  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 8:56  به‌اهتمام ابن محمود     | 

چهار پنج ماه در اين وبلاگ زور خوابيده زديم كه بگوييم بين هيجانات دنياي فوتبال و هيجانات شعر امروز رابطه‌هاي محكمي است، اما سوادمان اجازه نداد آن را به نحو مقتضي و به شكل فيلسوفان زبان‌شناس تبيين كنيم. جوري كه شأن طنز ابن محمودي هم كه الآن اساتيد وبلاگستان سر آن سوگند ياد مي‌كنند حفظ شود. اگر سر در جيب تفكر فرو نبرده و در بحر خرد غوطه‌ها نخورده بوديم، معلوم نبود گوهر مقصود به اين زوديها به كفمان در آيد. جاي آن است كه رقص كنان ساغر شكرانه بزنيم كه مجتبي پورمحسن اين انديشمند، اين تالي تلوّ امبرتو اكو و ميشل فوكو، طي مقاله هوشمندانه‌اي، در زبان جدي اما جوري كه روح عبيد زاكاني هم از طنازيهاي ايشان بوجد آيد، اين مهم را كفايت كرده است. چون نقل همه آن مقاله گهربار و كلمات درربار، در اين وجيزه ريزه ميزه ميسر نيست، به سبك قدماي اهل انتخاب، منتخبي از آنها را به سمع و نظر شما مي‌رسانيم (البته به شرطي كه بلند بلند بخوانيد كه گوشهايتان نيز حظ اوفر ببرند). اسم مقاله، «دريبل كلمات» است و در شماره جديد مجله خوانش ظهور كرده است. گفتار پورمحسن با تعليقات ابن محمود حلاوت ديگري دارد.

...

شعر امروز با خوانش فوتبال به عنوان پديده‌اي زباني مي‌تواند از زبانهاي قراردادي آن براي خلق دنياهاي جديد زباني سود جويد.

ابن محمود: شعر امروز از بس دنبال خلق دنياهاي جديد رفته، دچار بيماري صعب العلاج خوانش شده است.

...

بزرگترين بازيگران عرصه زبان فوتبال، يعني بازيكنان و مربيان بزرگ فوتبال نيز با خوانش فوتبال عليه قاعده‌هاي تحميلي عمل مي‌كنند.

ابن محمود: عمراً اگر ديويد بكهام از اين حرفها سر در بياورد.

...

رابطه فوتبال با تماشاگر دقيقاً همان نسبت شعر و مخاطب است.

ابن محمود: اينكه شعر متفاوط امروز مخاطبي جز خودش ندارد، دقيقاً‌ مؤيد اين مسئله است!

...

تماشاگران فوتبال اگرچه انتظار گل مي‌كشند، اما مي‌خواهند گلهاي متفاوتي را ببينند.

ابن محمود: لابد نتيجه منطقي اين جمله اين است كه مخاطب شعر امروز، نيز بي صبرانه انتظار شعر متفاوط را مي‌كشد.

...

در شعر متفاوت هدف، تقليل هدفهاي سابق است.

ابن محمود: هدفهاي سابق نير براي خودشان يك روزي هدفهاي لاحق بودند. اي روزگار!

...

در شعر متفاوت امروز گاهي كلمه حضور دارد، اما معناي قراردادي‌اش حذف شده است.

ابن محمود: معناي غير قراردادي كلمات، ديگر از آن حرفهاي متفاوط است كه لازم است برايش فرهنگ متفاوط جديدي بنويسند.

...

اگر امكان مشاركت تماشاگر در به ثمر رسيدن يك گل از طريق تماشا كردن وجود نداشت، فوتبال به هيچ وجه جذابيتي نداشت.

ابن محمود: سهراب بوقي مي‌گفت فوتبال به تماشاگرش زنده است، ما فكر نمي‌كرديم كه حرفهايش اين قدر عمق فلسفي دارد.

...

يك فوتباليست وقتي اقدام به دريبلينگ مي‌كند، در واقع مي‌خواهد رفتار متفاوت زباني را ارائه كند.

ابن محمود: و يك شاعر وقتي رفتار متفاوت زباني از خودش بروز مي‌دهد، دارد مخاطبش را دريبل مي‌زند. حقش است مخاطب كه اين جوري ضايعش كنند!

...

بازيكنان امروز برزيل نمي‌خواهند فقط گل بزنند،‌ بلكه مي‌خواهند گلهايشان را به شكل متفاوتي به ثمر برسانند.

ابن محمود: حتماً همينجوري است كه استاد مي‌فرمايند. شاهدش هم رونالدوي خپل است كه خودش يك پارادوكس زباني است.

...

اگر يك مربي بعد از شكست بتواند كلمات بهتري را براي توجيه باخت بكار ببرد،‌ مي‌تواند آينده‌اش را تضمين كند.

ابن محمود: شاعر متفاوط، مربي شكست خورده‌اي است كه دارد بهترين كلمات را براي توجيه باختش جفت و جور مي‌كند.

...

ماكلله بازيكن فرانسوي در توصيف نقش زيدان در تيم ملي فرانسه گفته است: وقتي توپي را زير پاي ما مي‌آيد و نمي‌دانيم با آن چكار كنيم، پاس مي‌دهيم به زيدان چون او حتماً مي‌داند با آن چكار كند.

ابن محمود: دلم براي آن «را»ي پادرهواي مادر مرده‌اي مي‌سوزد كه مثل توپ دارد زير پاي زبان مجتبي پورمحسن اين ور و آن ور مي‌رود و تكليفش روشن نيست.

...

گفته‌هاي بازيكن فرانسوي بسيار خلاق‌تر از بعضي شعرهايي است كه در دهه گذشته با هدف جلب نظر مخاطب عام نوشته شده‌اند.

ابن محمود: يعني اين جمله عوامانه ماكلله اينقدر شور شاعرانه مدرني دارد؟ بگذاريد چند بار ديگر بخوانمش شايد تأخيرهاي معنايي‌اش برطرف شد.

...

به جانشيني، همنشيني، اطناب هنرمندانه و نهايتاً تأخير معنايي گفته ماكلله دقت كنيد.

ابن محمود: چشم! دقت كرديم. بابا! اي والله ماكلله! آخر شعر متفاوطي!

...

وقتي از گاتوزو بازيكن تيم ميلان ايتاليا درباره پيرلو پرسيدند، در پاسخ گفت: اگر او فوتباليست است، پس من چكاره‌ام؟ فكر مي‌كنيد پويايي زباني اين ديالوگ چه تعدادي از شعرهاي امروز را از شعريت مي‌اندازد؟

ابن محمود: راستش هنوز وقت نكرده‌ايم تعدادش را بشمريم. حتماً پس از شمارش، نتايج آن را به استحضار ملت شريف كه عمدتاً جزو طرفداران شعر متفاوطند، خواهيم رساند.

...

تكمله 1: خداييش اگر ماكلله و گاتوزو مي‌دانستند اين قدر جملاتشان شاعرانه است، فوتبال را رها مي‌كردند و مي‌رفتند دنبال شعر متفاوط. واجب است پورمحسن نسبت به گردآوري و ترجمه ساير اشعار فوتباليستهاي مشهور اقدام لازم را مبذول دارند. چه مي‌كنه اين مجتبي!

تكمله 2: اين وسط ما نفهميديم رابطه درآمد بازيكنان فوتبال با درآمد شاعر متفاوط چيست؟ آيا بين شاعر متفاوطي كه از جيب خودش خرج مي‌كند و كتاب در مي‌آورد و كسي شعرهايش را نمي‌خواند (حتي شاعران متفاوط ديگر)، با مهاجمي كه پايش به گل باز نمي‌شود رابطه‌اي هست؟

تكمله 3: اين مقاله برهان قاطعي بود در ضرورت رويكرد شاعران امروز به شعر متفاوط. هم اكنون حجت بر همه شاعران امروز تمام شده است و اگر شعر متفاوط نگويند، فردا كه پيشگاه حقيقت شود فراز، شرمنده فرهنگ غني كشور ديرينه‌سال خود خواهند بود.

تكمله 4: يادم بياوريد نقد متفاوطي بر شعر امروز به زبان گزارشهاي عادل فردوسي‌پور بنويسم.

 

+ تحرير شد در روز  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 7:15  به‌اهتمام ابن محمود     | 

پيغام تو بوي سدر و كافور

پيغام تو از كدام وافور؟

...

به شب شباهت چشم تو اتفاقي نيست

نشانه‌اي است كه روزم سياه خواهد بود.

...

بدجور خرابم

امشب كمكي كن كه نيايي تو به خوابم.

...

سطري كه نوشتي

صد ابر بر آمد.

در شرشر الفاظ

چتري ننوشتي.

...

شب پنجره‌اي داشتم و باز نمي‌شد

اينترنت ما دنده عقب مي‌رود امشب.

...

گاه گاهي پياده بايد رفت

از حواشي جاده بايد رفت.

...

چي بگم؟

چيز تازه‌اي كه نيست.

آسمان دلش گرفته است.

...

و من براي بغل كردنت دلم تنگ است

ولي چه چاره؟ دل روزگار از سنگ است!

...

انگور نمي‌خوريد؟

                        ـ ممنونم!

چشمان تو طعم تاك مي‌گيرد.

...

تو آن دريچه كه وا مي‌شود

                                    ـ و پشتش هيچ!

...

لبخندتان

            شكاف كريهي است

اين را چه جور حالي اين دوستان كنم؟

 

+ تحرير شد در روز  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 7:30  به‌اهتمام ابن محمود     | 

 

V. حاشيه

در روزگاران گذشته مرز و ارز هر چيزي واضح و مبرهن بود. به يك چيز مي‌گفتند متن و به آن چيز ديگر حاشيه. بعضي متون بودند كه ساحت عظمايشان از هرگونه حاشيه مبرا بود و بعضي متون نيز دچار حواشي عظما بودند. آنها كه در كار توليد بودند، متن مي‌نوشتند و آنها كه در كار مصرف بودند، رو به حاشيه مي‌آوردند. آدمي بود كه سي سال زحمت كشيده بود و متني را از ذهن به كاغذ آورده بود، و آدمي كه همين قدر زحمت را بر خود هموار نكرده بود، بر آن متن حاشيه مي‌نوشت و فكر مي‌كرد آنچه مؤلف بيان نكرده، لازم است ايشان در حواشي خود بيان فرمايد.

توليد علم كه از رونق افتاد، حاشيه نويسي رونقي بسزا يافت. تمام علامه‌هاي ما كم كم حاشيه نويس شدند و به زعم خود يا مشكلات متون قديم را باز مي‌شكافتند و يا ان قلتهايي بر گفتار قدما وارد مي‌كردند كه مثلاً فلان دانشمند در اين گفتار خود پايش را كج گذاشته و محل درست پا گذاشتن اينجاست، و منظورش ازين نوشته اين است كه ما مي‌گوييم و لاغير. حاشيه نويسي چنان لذتي داشت كه بعضي علامه‌ها بر حواشي ديگران نيز حاشيه مي‌نوشتند و آخر كار معلوم نمي‌شد دعوا سر چه بوده است و متن جايش كجاست. و بدين گونه بود كه حاشيه جاي متن را گرفت.

فلاسفه جديد خوشبختانه همه‌شان حاشيه‌اند. فلذا كسي كاري به متن ندارد و همه مخلص حاشيه‌اند. الآن حاشيه چنان ارج و قربي دارد كه حاشيه خواني يكي از مهم‌ترين فنون خوانش است! امروز روز متن متهم به ديكتاتوري است و بر حاشيه‌ها ستم روا مي‌دارد. اگر تا ديروز همه دنبال خوانش متن بودند، امروز بايد حواشي را خوانش كرد. چون حاشيه خودش يك متن مهم است. دريدا چنان قربان و صدقه حاشيه مي‌رفت كه تمام حواشي به اسم او قسم مي‌خوردند. آن مأسوف عليه‌ (بقول محمد قزويني) معتقد بود حاشيه فقط سفيديهاي كنار متن نيست. در خود متن نيز سفيديهاي ناپيدايي وجود دارد كه بر اهميت حاشيه دلالت دارد. اگر مولوي معتقد بود كه ما برون را ننگريم و قال را / ما درون را بنگريم و حال را. دريدا بر عكس معتقد است: «قدرت برون بودگي است كه سازنده درون بودگي است». به عبارت ساده‌تري كه  عوام هم بفهمند،حواشي است كه به متن معنا مي‌بخشد. به عبارت ديگر، موجوديت متن در گرو خوانش حواشي است و فهم و تفسير آن، و به عبارت ديگرتر، اگر سفيديهاي حاشيه نبود، متن مي‌بايست برود غاز بچراند.

حالا كجايش را ديده‌ايد؟ دريدا خيلي هم به متن لطف داشته كه وجود حاشيه را منوط به آن دانسته است. بعضيها، از جمله خود دريدا، معتقد بودند اينكه بعضي كهن انديشان حاشيه را عرضي بر جوهر متن و امري ثانوي و متعلق به متن مي‌دانستند، در واقع چيزي سرشان نمي‌شد. اين امر ثانوي، يعني حاشيه عليه السلام، در واقع از خود متن هم جلوتر به دنيا مي‌آيد. يعني هنوز متن به دنيا نيامده، حاشيه زاده شده است. و حتي محقق شدن متن را ممكن مي‌سازد. البته خود دريدا حرفش را به همين سر راستي كه ما زديم نزده و اين جوري گفته است: «امر ثانوي اينجوري نيست كه پس از امر نخستين بيايد. بلكه چيزي است كه نخستينگي نخستين را ممكن مي‌سازد».

فرض كنيم حاشيه ـ قربان وجودش بروم ـ 2  است و متن 1. اينكه بپنداريم دو جايش بعد از يك است، اشتباه است. در ذات دو چيزي نهفته است كه وجود يك به آن مشروط است. يعني اگر دو نبود، يك هم مرتبتي نداشت. بنابراين، چون وجود يك وابستگي تام و تمام به دو دارد،‌ دو مهمتر از يك و مايه قوام آن است. اميدوارم كه فهميده باشيد كه دو مهمتر از يك و جلوتر از آن، و حاشيه ضروري‌تر و مقدم‌تر از متن است.

 

+ تحرير شد در روز  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 7:32  به‌اهتمام ابن محمود     | 

به سيبها سوگند

كه كرم مالك اين باغ بوده از اول

و بي شك بايد به كرمهاش سپرد

به راي قاضي عادل، و طبق اين جدول.

...

به سيبها سوگند

كه آدم، آدم اگر بود، كي ز ره مي‌رفت

به بوي گندم و ليمو، فريب حوّا را.

(خدا وكيلي ما بچه‌هاي آدم نيز

بر اين سياق برفتيم و بچه حوّاها

بر اين سياق ز ره برده‌اند ماها را).

...

به سيبها سوگند

درست نيست كه آدم براي لذت تن

به جان كرم بيفتد كه سيب را خورده‌ست

چه نغز گفته حكيم قديم ابوالقاسم

مزن تو بر سر بيچاره دست زور، مزن

بسا كسا كه زده‌ست و همان دمش مرده‌ست!

...

به سيبها سوگند

خوشا كسي كه به دندان نبرده سيب كسي

كه روز اول، ايزد به حكمت عالي

نداده است به ديگر كسان نصيب كسي.

...

بهل كه كرم در آيد به باغ سيب

    بهل

كه باغباني‌ اين گونه

بهتر آن باشد

كه آدمي برود سوي كسب و كار خودش

به حوزه هوس كرمها نبندد دل.

 

.....................

پ.ن. صفحه «طنز و نطنز» ضميمه هفتگي روزنامه همشهري اين هفته (پنج شنبه 2 شهريور 85) طنزي دارد از يوسفعلي ميرشكاك با عنوان پابوس نامه كه به سبك و سياق قابوس نامه عنصر المعالي كيكاوس نوشته شده است. من اگرچه با شخصيت ميرشكاك ميانهاي ندارم، اما معتقدم گزندگي و قدرتي كه در قلم اوست در قلم هيچ كدام از طنزپردازان امروز نيست. در همين صفحه طنزي هم از سيدعبدالرضا موسوي چاپ شده كه در رده اخوانيات و تحويل گرفتن خود است. متأسفانه بعضيها دچار اين توهم هستند كه طنز هم ميتوانند بنويسند و همين كه چهار خط شوخي و لودگي ـ نظماً و نثراً ـ سر هم كردند، به مدد امكانات بيت المال امر را بر خود و ديگران مشتبه ميكنند.

پابوس نامه ميرشكاك را در سايت همشهري نيافتم. خودتان برويد و روزنامهاش را بخوانيد.

 

+ تحرير شد در روز  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 11:10  به‌اهتمام ابن محمود     | 

 

چو آفتاب مي از مشرق پياله بر آيد

ز باغ عارض ساقي هزار لاله بر آيد

 

تقريباً ثابت شده است (حداقل بر ما) كه بهترين نقطه جغرافيايي مشرق است. يعني همين جايي كه ما ايستاده‌ايم. و بهترين نقطه همين جايي كه ما ايستاده‌ايم، شرق آن است. به عبارت ديگر، شرق شرق. غرب اگر جايي بود كه خود غربيها اسمش را نمي‌گذاشتند غرب. مي‌گذاشتند شرق. تازه اين مؤدبانه‌ترين اسمي است كه غرب دارد. غرب وحشي وحشي، اسم محترمانه جايي است كه شرق نيست! ما شرقيها اگر هيچ چيز نداشته باشيم (كه بحمدالله همه چيز هم داريم) همين كه در شرق دنيا زندگي مي‌كنيم بزرگترين كرامت هستي است. حالا بماند كه با توجه به كروي بودن زمين شرق و غرب معنايي ندارد. همه جاي دنيا مركز است. ولي ما بر اساس همان جغرافياي بطلميوسي داريم قضاوت مي‌كنيم.

علي اي حال، اين اصل كه مو لاي درزش نمي‌رود بر همگان واضح شد كه شرق بهترين نقطه جغرافيايي است. پياله جسمي است با دهانه‌اي كروي (درست مثل زمين) كه بهترين جايش همان مشرق پياله است. همان طور كه زمين كروي مشرق دارد، دهانه كروي پياله هم مشرق دارد. در گذشته‌هاي دور (چقدر ما ازين كلمه خوشمان مي‌آيد)، پياله علاوه بر كاربردهاي امروزي آن كه مختص ماست و سالاد و مخلفات است،‌ استفاده‌هاي ديگري هم داشت كه خوشبختانه امروز به لطف ليوان و استكان متروك شده است. پياله دور مي‌زد و از مشرقش چيزي به اسم «آفتاب مي» كه اين روزها منقرض شده است، طلوع مي‌كرد.

«آفتاب مي» يك اصطلاح نجومي فراموش شده است و در روزگار جديد حشيش و اكس و قرص برنج جايش را ـ كمابيش البته ـ گرفته است. باري، قاعده قدما چنين بود كه به محض اينكه آفتاب مي از مشرق پياله طلوع مي‌كرد، چهره ساقي ‌سرخ مي‌شد. تبيين اين پديده جوّي كار بسيار مشكلي است و قديميها هم نتوانستند آن را چنانكه بايد و شايد توضيح دهند.

در ثاني، اين سؤال هم مطرح است كه اگر ساقي سرخپوست يا سياه پوست باشد،‌ كما اينكه امروزه علم ثابت كرده كه هست، هنگام برآمدن آفتاب مي از مشرق پياله تكليف رنگ چهره او چه خواهد شد؟ اگر بگوييم سرخ مي‌شود كه در مورد ‌آن سرخپوست، امر بر قرار خود باقي است و اين خلاف هيئت بطلميوسي است. در مورد آن سياهپوست نيز در آن سياهي يكدست چهره، سرخي راهي باز نمي‌كند و تأثيري نشان نمي‌دهد و در نتيجه، بر آمدن آفتاب مي از مشرق پياله امري بيهوده خواهد بود. با اين حساب، چون شاعري مثل حافظ حرف بيهوده و بي‌حساب نمي‌زند و به گفته آقاي سرفراز غزني در كتاب سير اختران در ديوان حافظ، حافظ به اندازه كافي از علم نجوم آگاهي داشته و اصطلاحات مربوطه را بصورت تلميح بكار مي‌برده است، بايد مسئله را جور ديگري تبيين كنيم كه حافظ هم اين وسط ضايع نشود. ما يك شاعر بزرگ داريم و آن هم حافظ است. اگر همين يك دانه شاعر تمام و كمال را سكه يك پول كنيم، فردا پس فردا بچه‌هاي ما نيز به روح ادبيات امروز خواهند ر..د.

فلذا، براي اينكه اين مسئله ختم به خير شود مي‌گوييم،‌ ساقي در قديم كسي بوده است، كه بر خلاف ساقيهاي امروزي رنگ چهره‌اش جوري بوده كه وقتي آفتاب مي از مشرق پياله سر مي‌زده است، خون مثل شقايقهاي سرخ بر چهره‌اش دوران مي‌كرده و منظرهء ايجاد شده باعث كيفور شدن شاعر مي‌شده است.

پانوشت: مي‌گويند اسامه بن لادن به ويتني هيوستن علاقه وافري داشته و در پي آن بوده كه ميليونها دلار خرج كند و اين رنگين‌پوست كافر را (يك شب هم كه شده) با طريق راست كه همان صراط المستقيم باشد، آشنا كند. شايد اگر حافظ هم ماهواره در دسترسش بود يا سي‌دي در اختيار داشت،‌ و فيلمها و ادا و اطوار اين بانوي محترمه را مي‌ديد، در بيتي كه سروده بود تجديد نظر مي‌كرد و ما را بخاطر تفسير آن اينقدر به زحمت نمي‌افكند. بقول آن كارگردان كافر فرنگي، اينك آخر الزمان‌ي كه مي‌گويند همين است.

 

+ تحرير شد در روز  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 16:13  به‌اهتمام ابن محمود     | 

تو پشت مونيتور / من پشت تراكتور

در عصر مدرنيسم / هر كس به فراخور

من كارگر صفر / تو در حد دكتر

من دغدغه پول / تو سامسونت پُر

بسيار شبيه است / اسب من و اشتر

...

ما از تُن ماهي / داريم تشكر

اين است و جز اين نيست / سرمايه فسفر

دندان كه نباشد / نان مي‌شود آجر

...

از هيكل بي مغز / كس را چه تفاخر:

يك تكه ذغال است / چسبيده به انبر

...

شرط است دورنگي / در عصر تمسخر

يك روز تحوّل / يك روز تحجّر

...

يك نكته بگويم / رخشنده‌تر از دُر:

يك عده ازين دست / وصلند به آخور

از چار طرف، شانس / بي عـقل و تدبّر

مي‌آيدشان پيش / پيوسته و گُرگُر

يك عده ديگر / در حال تحسّر

با غصه گلاويز / با بخت به غرغر.

...

اين مسئله ثبت است / صد جا به تواتر:

ما مخلصتانيم / بي دغدغه، في الفور

آن ابروي پُر فن/ بنما به تبحّر

تا ماه بر آيد / از گوشه چادر

...

اينها همه چرت است / حرفي است نه در خور

كفگير و ته ديگ / دارند تناظر

در مطلب حاضر / ـ بي هيچ تفكر ـ

 بي ربطي معنا / كرده‌ست تبلور

يك خودكشي محض / با قرص سيانور

...

در شعر نياز است / گاهي به تلنگر

اين قطعه پر شور / اين بارش شر شر

گر تو خوشت آمد / (ما فوق تصور)

محصول دو چيز است:/ عشق است و تنفر

تقصير خيال است / تصديع و تغير.

...

گاهي بتوان رفت / از راه ميان‌بُر

اين آخر مطلب / شرط است تهوّر

تأثير ندارد / تقديم و تأخّر

خوابند معاني / خُر خُر  خُرُ خُر خُر

 

 

+ تحرير شد در روز  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:19  به‌اهتمام ابن محمود     |