بارها گفتهام و بار دگر میگویم که شاید آرزوی هر مادری این باشد که دختر گلش را در لباس عروسی ببیند. از شما چه پنهان که آرزوی هر دختری نیز این است که مادرش او را در لباس عروسی ببیند. اما میان آرزوی مادران و دختران، علیرغم شباهت شکلی، یک تفاوت ماهوی وجود دارد. و این فرق اساسی در نوع داماد است. یعنی میان داماد آرمانی مادرها با داماد آرمانی دخترها معمولاً تفاوت از زمین تا آسمان است. و چون هنوز هم زور مادرها بر دخترها میچربد، میتوان از قول زیگموند فروید نتیجه گرفت که عروسی دختران فی الواقع مجالی است برای تحقق آرزوهای برآورده نشده مادران. به عبارت دیگر، اگر بخواهیم شکل کاملاً علمی به فرمایشات گهربار خودمان بدهیم باید بگوییم که هر مادری دو بار ازدواج میکند. یکبار وقتی او را به زور پای سفره عقد مینشانند و یکبار هم وقتی که او دخترش را به زور پای سفره عقد مینشاند و این مسئله تا قیام قیامت ادامه خواهد داشت و همه دختران خلف حوّا میتوانند علی القاعده هر کدامشان دوبار عروسی میکنند.
البته عزیزان فمنیست الآن خواهند گفت که این حرفها مال دوران قدیم است که جوامع انسانی پدرسالار بودند. الآن دوران زنسالاری و فرزندسالاری است و هر کس هر غلطی خواست میتوان بشخصه انجام دهد و هیچ پدر و مادری جلودار این شخص محترم نخواهد بود. حاشا و کلاّ که چنین باشد که این عزیزان میپندارند. امروزه هم دختران با همه فضل و کمالات فی الواقع کنار داماد مادرشان مینشینند. اما فکر میکنند که داماد انتخابی، انتخاب خودشان است نه مادرشان. به عبارت دیگر، تصورات ما از وقایع عوض شده و وقایع خودشان هیچ تغییری نکردهاند.
...
این مقدمه فلسفی را گفتیم که برویم سراغ ذی المقدمه ادبی خودمان. اخیراً در حین مطالعه دوباره کتابهای شعر بانوان غزلسرای امروز که بحمدالله همگی یا در سن ازدواجند و یا از ازدواجشان مدت زیادی نگذشته و ترشیده محسوب نمیشوند، متوجه شدیم که مدارک کافی برای اثبات حرفهایمان در غزلهای این بزرگواران وجود دارد. البته، این بانوان مکرمه برای آنکه انگ املی به پیشانی شعرهایشان نخورد، میتوانند ادعا کنند که ما خودمان تعیین کننده سرنوشت خودمانیم و کسی ـ اعم از پدر و مادر و خاله و عمه و رییس جمهور محترم و قوه قضاییه و جامعه ـ برای ما تصمیم نمیگیرد. و اگر میبینید که معمولاً در غزلهای ما لباسهای عروسی به انواع رنگهای سیاه و سفید تصویر شده است، این تصویر جامعه است و ربطی به احوالات شخصیه ما ندارد. بلکه، ما صدای وجدان بیدار زنان توسری خورده جامعه هستیم.
ضمن عرض تبریک و دستمریزاد به همه بانوان غزلسرا برای یافتن چنین استدلال قانع کنندهای، خدمت با سعادتشان عرض خواهیم کرد که بله (این بله با آن بعله سر سفره عقد فرق میکند)، حرف ما همین است که شما گفتید و هنوز جامعه مبتلای چنین مصیبتهای عظمایی است و انشاءالله به همت همه بانوان غزلسرا بهزودی وجدان جامعه بیدار شده و تا صد سال دیگر خبری ازین حرفها نخواهد بود.
...
این کارت عروسی من با کسی است که...
تو نیستی، کنار من اینجا کسی است که...
قصه ازینجا آغاز میشود که هر کسی را هوسی در سر و یاری در پیش است. دوران جوانی است و چنانکه افتد و دانی آدم دلش میخواهد قبل از اینکه غزلهایش حرام شود بتواند آنها را تقدیم کسی کند که ارزشش را داشته باشد. از آنجا که سن ازدواج بالا رفته و شعر، پریرویی است که تاب مستوری ندارد و نمیتواند صبر بنماید که خدا کی در و تخته را بههم جفت و جور میکند، ناچاراً و بدون اینکه آدم خودش بخواهد پای یک نفر در میان میآید. تجربه نشان داده است که در 99 درصد موارد، این یک نفر معمولاً آن یک نفری نیست که کنار دست آدم پای سفره عقد مینشیند. فلذا، شاعر از قول کسی که چنین وضعیتی دارد، و نه لزوماً خود خودش، حالت دختری را توصیف میکند که عاشق کس دیگری بوده و بنا به همان مقدمات مذکوره، جای معشوق، کس دیگری قرار است طنین غرّایب بعله او را ـ البته پس از آنکه عاقد محترم خشتک گلویش را سه مرتبه از هم جر و واجر کرد ـ استماع نماید. عاقد محترم میفرماید:
دوشیزه مکرمه این بار سوم است...
اما دوشیزه مکرمه دارد در ذهنش صحنههای دلنشینی را مرور میکند که احتمالاً با بعله گفتن او نسلش ور میافتد و تخمش را ملخ خواهد خورد. امان از دل شاعر وقتی که بعله را به زور تقدیر لعنتی ناگزیر ازو میگیرند و روزگارش سیاه میشود و کنتراست جالبی با لباس سفید عروسیاش پیدا میکند:
هنوز منتظرم... «بعله» را که میگفتم
کلاغ پیر به روز سیاه من خندید
نشست مرد جوان در کنار من آرام
و یکهو جمع شدم توی آن لباس سفید
...
بقول شاعر معلوم نیست که این لباس کرایهای: پیراهن سفید عروسی است یا عزا!
و باز هم بقول شاعر دیگر: تصویری از عروسی من در لباس دود!
موقعیت شاعر در این وسط با فرد دلخواهی که معلوم نیست توی کدام پادگان دارد مشق رژه میکند یا توی کدام عسلویه دارد عرق میریزد (اخیراً در سریالهای صدا و سیما هر کسی یارش را ول کرده رفته، خبرش را از عسلویه میآورند)، موقعیت دو خط موازی است که هیچ وقت بههم نمیرسند. و اگر خدای نکرده قصد ازدواج هم داشته باشند، شاعر در ذهنش او را به حریم وصال راه نمیدهد. چون جلمعه به او القا كرده كه تصور چنین وصالی غیر ممکن است و اجباراً آدم باید با کسی که دوستش ندارد ازدواج کند:
دوشیزه خانم مُـ... وکیلم که شعر را
پایان دهم به دست شما با «نمیرسیم»؟
....................................................
....................................................
خانم! برای دفعه دوم: من و شما
«ما» میرسیم ـ آه! ـ بههم یا نمیرسیم؟
....................................................
....................................................
این بار آخر است که تکرار میکنم
یعنی من و تو هیچ ...
ـ «نه آقا! نمیرسیم!»
...
متأسفانه گاهی اوقات این تضادهای ذهنی و فکری کارش به خون و خونریزی (نه آن خون و خونریزی) میکشد و لباس قشنگ عروسی سرنوشت غمباری پیدا میکند:
میان حجله لباس عروس خونی و خیس
چقدر مانده به اعدام من جناب پلیس؟
(البته این سؤال را باید از جناب قاضی پرسید و جناب پلیس کاری به این قضایا ندارد. ولی خب، قافیه هزار جور الزامات غیر قانونی برای آدم ایجاد میکند.)
نه اینکه واقعاً عروس کسی را کشته باشد، بلکه او دارد در ذهنش داماد را به قتل میرساند.
...
در اینجا، فمنیستهای محترم خواهند گفت که این لباس عروسی، همان قید و بندهایی است که جامعه مرد سالارانه بر پر و پای دختران بيچاره بسته است. و اگر آنها را به حال خود بگذارند، احتیاجی به این رسومات خوار و خنک عروسی و جهیزیه و بعله گرفتن و سایر موارد رایج ندارند و خودشان میروند یار دلخواهشان را انتخاب میکنند و دست در دست تا آن سر دنیا خواهند رفت. به این عزیزان اعلام میکنیم که آرزوی هر دختری این است که مادرش او را در لباس عروسی ببیند:
امروز عروس تو کفن پوش تو خواهم بود
امشب که بی چون و چرا داماد من هستی!
...
متأسفانه این مشت محکم را خود خانمها به دهن فمنیستها میزنند و ما تقصیری نداریم.
...
التماس دعا!