با اجازه ايرج زبردست عزيز
..
حالم به هواي قامتي اينگونه: 5
دارد بخدا وخامتي اينگونه: L
از مشكل هستهاي من ياد كنيد: M
ديديد اگر علامتي اينگونه: >
لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد
با اجازه ايرج زبردست عزيز
..
حالم به هواي قامتي اينگونه: 5
دارد بخدا وخامتي اينگونه: L
از مشكل هستهاي من ياد كنيد: M
ديديد اگر علامتي اينگونه: >
چاقو دلش گنجشک میخواهد
آغوش پُرمهری که حس پَر گشودن را برانگیزد
اندوه دلچسبی که بعد از بارشی بی وقت برخیزد
بوی صدای جیک جیکی کز طنین مهربانش آسمان یکجا فرو ریزد.
..
چاقو گمانم باز هم... انگار
چاقو
گمانم
گشنه
میباشد!
اندوه روزآمد!
ایکاش چشمانم
امشب به معنایی بینجامد.
پیشکش به جلیل صفربیگی
..
یک بوسه از تو ترجمان خواهم کرد
تقدیم به ماه آسمان خواهم کرد
تو بوسه و
من بوسه و
تو بوسه و
من...
توی بغل تو گفتمان خواهم کرد.
گربه
دستش به شاخهها نرسید
گفت: گنجشکها
نوکر دشمنان این خاکند.
::
گربه
یک عمر گوشت میدزدید
قوم و خویش پلنگ شد، او را
متولّی گوشتها کردند.
::
گربه
از جوجهها خوشش آمد
گفت: نسل جوان امروزی
رهبران بزرگ میخواهد.
::
گربه
زورش نمیرسید به سگ
موش را متّهم به دزدی کرد.
::
گربه
را با کلاغ کار افتاد
شکم او به قار قار افتاد.
::
گربه
گنجشک را نمیفهمید
گفت:
پرواز مطلقاً ممنوع!
::
گربه
شد زاهد و مسلمانا
موش را آب میکشید سه بار.
::
گربه
جنگید
کامیاب نشد
خوب لنگید
امتیاز گرفت.
::
گربه
با موش ائتلاف نمود
خانه را با اهالیاش خوردند.
::
گربه
اهل نماز شد یکچند
روزهاش بود: کله گنجشکی
کار و کسبش: دعای باران بود.
::
گربه
یک متن پُر ملاط نوشت
تا قیامت میو میو میکرد.
::
گربه
سیسال انقلابی بود
گشنه شد
بچه خودش را خورد.
با اجازه محمد زهري
من نوشتم از راست
تو نوشتي از چپ
وسط سطر بهم مشت زديم.
خدا قوت، بهار من!
نگاهت
روی این پاییز را کم کرد.
تبر فرود آمد:
علیه بودن تو ثبت نام خواهم کرد
درخت را فرمود:
حضور سبز تو تشویش میدهد ما را
کلاغ، بال بهم زد:
تو از همان شب اول جهنمی بودی
و حکم صادر کرد:
صدای روشنت آلوده کرده دنیا را.
لاکپشت معصوم
از ده خویش به شهر آمده بود
آرزو داشت که خرگوش شود.
لاک خود را بخشید
و کادیلاک خرید
سپرش گشت فدای پسرش.
خاک کاهو بسرش!
..
ای که دنبال نماد افتادی!
شعر بیمزه من
مزد بیخوابی شبهای تو باد!
دارد قیافهام
پاییز ميشود
باران ردیف کن!
نان سنگک خوردن آسان است
گاه گاهی
سنگ هم دارد!
پرواز كنسل شد
يوسف به كنعان ماند
عشق زليخا خود بخود ول شد.
میروم بر سر چاه
نعره بر میدارم؛
در ته چاه کسی جز من نیست.
گویند مسعود سعد سلمان 18 سال در بند سلاطین غزنوی بود، هفت سال در قلعه سو و دهک، سه سال در زندان نای و هشت سال در قلعه مرنج. بعضی از تاریخنویسان مغرض چنین حکایت کنند که وی را از بابت ایام زندان گرد ملالی بر خاطر بود. اما تاریخنویسان واقعی که دین خود را به دنیا نمیفروشند، بر آنند که مسعود سعد در زندانهای مذکور اوقات خوشی را سپری میکرده و دایم در حال گفتمان با زندانبانان خود بوده و میوه و سبزی و غذاهای فیبره و ویبره بطور مرتب به او میرسیده و از امکانات درمانی نیز به قدر مکفی بهرهمند بوده و بابت اینها هزینهای نیز نمیپرداخته است.
القصه، برخلاف آنچه عوامل استکبار شایعه کردهاند، مسعود سعد از زندانی بودن خود رضایت کامل داشته است. و حتی معتقد بوده اگر این 18 سال را خارج از زندان میبود، قادر به خلق هیچکدام از قصاید خود نبود و دایم میبایست به فکر خرج زن و بچه و پرداخت اقساط باغ و سرای و تمشیت امور کنیز و کلفت باشد.
خلاصه کلام، مسعود سعد در همه حال، ایام محبس را نعمتی میدانست از جانب ولی نعمت خود و همواره و همه جا قدردان آن بود. اخیراً در اوراق یک سفینه کهن به رباعیی از مسعود سعد سلمان دست یافتم که الحق دُرّی است گرانبها در تأیید فرمایشان مورخین با انصاف مذکور. این رباعی را مسعود سعد سلمان خطاب به خانواده خود و ملت شهید پرور غزنه و لاهور که مسقط الرأس اوست، سروده و آنها را از نگرانی در آورده و شایعات معاندان و بدخواهان را که میگفتند زندان جای خوبی نیست، نقش برآب کرده است. آن رباعی این است:
از روز نخست، طالعم مسعود است
حبس ابدم عنایت محمود است
اینجا خدمات هست و نامحدود است
انواع رسیدگی به من، موجود است!
::
پ. ن1. منظور از محمود در رباعی فوق، سلطان محمود غزنوی است که فرزندان او همگی با مسعود سعد سلمان مهربان بودند و سعادت 18 سال حبس را نصیب او فرمودند.
پ.ن2. نام قلعه مرنج که مسعود سعد 8 سال در آن زندانی بود خود گواه عادلی است بر آنکه اصولاً در زندان رنجی وجود ندارد و همه هرچه هست، آسایش و رفاه است.
ادبیات فارسی متأسفانه مشحون از رباعیات موهنی است که تا کنون هیچ صاحب همتی برای شناسایی آنها پیدا نشده است. از آنجا که ابن محمود از اوان طفولیت جزو صاحبهمتان این مملکت بوده است، کمر همت بر بسته و تعدادی ازین رباعیات موهن را که مصداق تشویش اذهان عمومی است، شناسایی و به پیشگاه ملت ایران معرفی مینماید. امید است از سوی مراجع قضایی، برخورد شایسته با گویندگان این قبیل رباعیات صورت گیرد.
فریاد مرا زین فلک آینهگون
کز خاک به چرخ برکشد مشتی دون
مـا منـتظـران روزگاریم کنـون
تا خود فلک از پرده چه آرَد بیرون!
عمادی شهریاری
چون کار ذکر به زنجبیل انجامد
واحوال بصر به کحل و میل انجامد
فارغ بنشین که کار میراثخوران
بعد از من و تو به قال و قیل انجامد.
عبید زاکانی
برهم زده گرگ گلّه را، چوپان کو؟
این پست و بلند دهر را سوهان کو؟
کافر شده ابنای زمان، نوح کجاست؟
فاسد شده اجزای زمان، توفان کو؟
مولانا عهدی
آزادهدلان گوش به مالش دادند
وز حسرت و غم سینه به نالش دادند
پشت هنر و مردمی آن روز شکست
کاین بیهنران پشت به بالش دادند.
خاقانی
از گردش چرخ بیخرد میترسم
وز هر حالی، به نیک و بد، میترسم
زآن روی که بر کس اعتمادی بنماند
از همرهی سایه خود میترسم.
کمال اسماعیل
میدان فراخ و مرد میدانی نه
احوال جهان چنان که میدانی، نه!
ظاهرهاشان به اولیا میماند
در باطنشان بوی مسلمانی نه!
مولوی
از عقل و هنر هر آنکه بیمایه بود
از مرتبه در بلندتر پایه بود
وآنکس که چو آفتاب باشد ز هنر
پیوسته پس اوفتاده چو سایه بود!
اوحد کرمانی
قومی که زمین به یکزمان بگرفتند
دلسوختگان را رگ جان بگرفتند
مردان جهان به گوشهای زآن رفتند
کامروز مخنّثان جهان بگرفتند.
عطار
با قوّت پیل، مور میباید بود
وز ملک دو کون، عور میباید بود
وین طرفه نگر که حدّ هر آدمیی
میباید دید و کور میباید بود.
عطار
آن را که به خویش یاورش میبینم
با دشمن خود برابرش میبینم
از بس که بد از برادرانم دیدم
بد هرکه کند، برادرش میبینم!
فتحای اصفهانی
برگشته ز اسلام و به خویش آمدهاند
پس رفته به این گمان که پیش آمدهاند
این قوم که در پناه ریش آمدهاند
گرگند که در لباس میش آمدهاند.
رفیعای نایینی
نوبت ز کیان به ماکیان افتادهست
بازی شگرفی به میان افتادهست
شاید که سپهر سفله رقصد ز نشاط
شمشیر زدن به دفزنان افتادهست.
حزین لاهیجی
.........................
روز خبرنگار
خبر،
کم میآورد
وقتی که سردبیر خودش تیتر میشود.
..
پ.ن. این شاید آخرین سخنم باشد.
اعتراف ميكنم
تمام دوستان من
فريبكار و خائنند.
اعتراف ميكنم
تمام دوستان خائنم
مرا فريب دادهاند.
اعتراف ميكنم
تمام عمر
دوست تمام دوستان خائن و فريبكار بودهام.
تمام اعترافهاي من
بر اساس دستخط بنده بوده است.
اعتراف میکنم
که دستخط بنده نیز
دستخط بنده بوده است.
پیر دارم میشوم ای گل
در صف پاییز.
::
انتظار مرگ
در ردیف صندلیها
بدتر از مرگ است.
::
باغ در رهن زمستان است
با تمام آرزوهایش.
توطئه زیر سر ارّۀ برقی است
گمانم ای دوست
که به آن جنگل ساکت آمد
و به زیبایی تو رحم نکرد
و به این روز سیاهت انداخت.
جمعه از راه رسید
و ندانست کسی
که چرا باطله خواندند ترا اهل سواد
حاصل عمر من، ای تیر فرو رفته به قلب
برگه رأی من، ای رفته به باد!
به صندوق بیاعتمادم
و حتا به صندوق میوه
مبادا که نارنجکی در لباس گلابی...
و یا عقربی توی گیلاس...
::
به صندوق بیاعتمادم
و حتی به صندوق پستی
مبادا خیانت کند نامه اینبار
و یا واژههایم به یک شهر دیگر...
::
به صندوق بیاعتمادم
و حتی به صندوق سینه
مبادا تبانی کند عشق با عقل
و یا پرده از رازهای قدیمی...
::
از آن دم که با اعتماد شما دست دادم
به صندوق بیاعتمادم.
از آخرین کلاغ
که در باد میرود
باید سراغ مزرعه مُرده را گرفت.
در ضمیر «من»؛ «تو» یی.
باور كنـيد زود سر كار ميروند
از بس كه با غرور كلنجار ميروند
اين ملتي كه گوش به هر قول ميكند
صد امتياز ميدهد و فول ميكند
خوشباور است و بابت آن چوب ميخورد
بد انتخاب ميكند و خوب ميخورد
تاريخ او به قدمت تاريخ ميرسد
وز هر طرف به گُرده او سيخ ميرسد
تن ميدهد به منطق هر كس سوار شد
هر كس رسيد از قِـبَلش نو نوار شد
يعني كه خوشركابتر از ما كسي نبود
با چشم باز، خوابتر از ما كسي نبود
اين مُلك را فداي دلش كرده بارها
عبرت، گرفتني است. ولش كرده بارها
مغرور پهلوان سلحشور ميشود
پشتش بهخاك ميرسد و بور ميشود
...
شد مؤمنانه حصّه خمس و زكاتمان
صرف بهدار كردن عين القضاتمان
انديشه را به فاجعه تبديل ميكنيم
وز كُشتگان هر آينه تجليل ميكنيم
...
همخانهها گرسنه بميرند، بي خيال
بايد كه روزه نيز بگيرند، بي خيال!
همسايه واجب است مراعات كردنش
نان از دهن گرفتن و خيرات كردنش
از اين قبيل ملت ما حال ميدهد
وين قصه را هزار پر و بال ميدهد
از اين قبيل ميگذرد مدتي مديد
اين گونهاند ملت ما، ملتفت شديد؟
آرزوي ما پرندگي است
سرنوشت ما درندگي.
::
سهم گربهها از آسمان
پرندهاي است
نيز فهم گربهها از آسمان.
زير چرخ تراکتور
کفشدوزک:
شاهکاری پُکيده.
براي زلزله آمادهام
مرا ازينهمه آشفتگي
بيا بتكان.
پندها را لگد نبايد كرد
مؤمنان! كار بد نبايد كرد
از بیانات من كپي بردار
كار نامستند نبايد كرد
علم آمار چيست جز ارقام؟
منطق علم رد نبايد كرد
آدم نابلد ترا گويد:
اتكا بر عدد نبايد كرد
پند من گوش كن: حمایت از
آدم نابلد نبايد كرد
از دهان جماعتي مزدور
هرچه صادر شود، نبايد كرد
راه را بر رقيب ـ هر كس بود
چه كسي گفته سد نبايد كرد؟
به گناهي كه دوستان دزدند
دشمنان را مدد نبايد كرد
صد كه آمد به كف، هماهنگي
با جناب نود نبايد كرد
رأيها در زمام تقديرند
رأيها را رصد نبايد كرد
زن و فرزند «شام» ميخواهند
فكر روز ابد نبايد كرد؟
سبد خانوار را درياب
پشت خود بر سبد نبايد كرد
سيبزميني است انتخاب عقل
عقل را خلع يد نبايد كرد.
حکایت آن خواجه که هر گاه با رسانهها سخن میگفت، چند ساعت بعد، خلاف گفتههای او مبرهن میشد.
خواجه کفاشیان ـ که با بهروز
ظاهراً باجناق افتادهست
تا مسلّط شدهست بر اوضاع
همه چیز اتفاق افتادهست
شوی را کرده با زنش دشمن
بین مردم نفاق افتادهست
تیم ملی به لطف او سیبی است
که به دست چلاق افتادهست
لاغر است اولش مربی او
آخر کار چاق افتادهست
گربهاش ناز ناز بود، اما
زود به واق واق افتادهست
خواجه زورش نمیرسد هرگز
طرفش قلچماق افتاده است
صبح تکذیب کرد و آخر شب
ماجرا اتفاق افتادهست!
پدر سارقي كه شد اعدام
شاكي است از لقاح مصنوعي.
هم نسبت رشد يك به سي خواهد شد
هم مشكل فقر بررسي خواهد شد
اين خشت بدون ادّعا هم روزي
دانشـكده مهـندسي خواهد شد.
به لحاظ نیاز در داخل
صادرات پیاز ممنوع است
یوسف چنین فرمود:
من خوابهای بهتری دیدم
باید
پیراهن صد پارۀ من را
به گرگ قصّه نسبت داد
از چاه تا قصر زلیخا نیز
راه درازی نیست
زندان مصر آب و هوای بهتری دارد
(از گوشۀ کنعان)
ضمناً
اوضاع پُشت صحنه هم خوب است
فرمانروای مصر هم
الطاف بیحدّش
از پیش بینیها فراتر رفته پنداری.
زن هست
گردشگری هم میکنم گاهی
ویلای من مشرف به رود نیل میباشد
اطرافیان از جایگاه بینظیر من خبر دارند
تعظیمهای مَشتِ پی در پی
نثارم میشود هر روز
حال اساسی هم به کاهنهای کافر کیش
خواهم داد
عکس من از امروز
بر جلد روزینامههای زرد
خواهد رفت
کم کم
به کاندیداتوری هم فکر خواهم کرد
کم کم به مردم...
ـ کات!
آقای بازیگر! حواست هست؟
دارد دیالوگهای بوداری به ذهنت میرسد کم کم...
لطفاً سکانس بعد.
از حال رفته است خروس آپارتمان
اقدام مشكلي است عروس آپارتمان
شايد كه قرص خورده كه خميازه ميكشد
اين گربه ملول و ملوس آپارتمان
در معني لبان تو مبهوت مانده است
ليوان خندههاي عبوس آپارتمان
دندان خيسخورده پر از حس بوسه است
اينجا كنار تخت عروس آپارتمان
احساس بردگي ترا درك ميكند
لبهاي لندهور زئوس آپارتمان
موسيقي مطنطن ما را چريده است
نُتهاي نخ نماي بلوز آپارتمان
وقتي كه نيست، قافيهام لنگ ميزند
آشفته هست وضع عروض آپارتمان
مستأجر نگاه توام، پلك كم بزن
تأخير كرده قسطِ هنوز آپارتمان!
..
توضيحات لازم:
1) رديف آپارتمان دليل مبرهني بر شهري بودن شعر است.
2) انواع بازيهاي زباني در اين شعر اجرا شده كه حتماً خوانندگان فهيم به ارزشهاي آن واقف هستند.
3) استفاده از كلمه «زئوس» نه به خاطر ضرورت قافيه، بلكه به خاطر ضرورت استفاده از اسامي و اصطلاحات خارجي در غزل امروز است.
4) تغيير قافيه بسيار ماهرانه صورت گرفته است!
5) ايهام در كلمه «بلوز» از شاهكارهاي بنده است.
6) تركيب درخشان «لبهاي لندهور» براي اولين بار در اين شعر بكار رفته و حق انحصاري آن محفوظ است.
7) جناس مدرني كه كه در «گربه ملول و ملوس» اتفاق افتاده، كار هر كسي نيست!
8) تأخير معنا را در بيت آخر حال ميكنيد؟
9) القاي «حس بوسه» به خاطر تكرار حرف سين در بيت چهارم واقعاً جاي تقدير و تشكر بسيار از بنده دارد!
10) در بيت ماقبل آخر، بحث يك بحث فلسفي در مورد بودن يا نبودن است. به نفع فهم خودتان است كه آن را دست كم نگيريد.
11) اين غزل در هر قضيهاي صدق ميكند، علي الخصوص در قضاياي هستهاي.
12) انجام اقدامات مشكل، يكي از وظايف مسلمين است.
و گرگي پيش بيني ميكند: امسال
علفسال است
براي بره بودن موسم خوبي است.
یاد باد آنکه دلم این همه تاریک نبود
به سر زلف پریشان تو نزدیک نبود
چیزی از دوم خرداد نمیدانســتم
سرنوشت من بی عقل، تراژیک نبود
گفتگوهای نسنجیده نمیفرمودی
نکتههای لب تو این همه باریک نبود
یاد باد آنکه به فهم تو یقین میکردم
فهم ناقابل من، قابل تشکیک نبود
فرصت حرف زدن را به کسی میدادی
کُلت بی فکر تو آمادۀ شلیک نبود
راست میرفتم و از کجروی چرخ حسود
راست پیمودن من، گیر ترافیک نبود
جنسیت مسئله محسوب نمیشد هرگز
بین مرد و زن ما مشکل تفکیک نبود
یاد باد آنکه مداد تو خطی نازک داشت
دفتر چشم تو، خط خوردۀ ماژیک نبود
یاد باد آنکه بهار از همه سو میآمد
لب پُر مشغله را فرصت تبریک نبود!
...
این چند خط را ارتجالاً نوشتم
که وبلاگ ما در این ایام،
خالی از حرف بیربط نباشد.
لبهایتــان پُر از پسته باد
چشمهایتـان پُر از فندق و بادام!
تزریق، نوعی شعر بی معنی است که سنت دیرینه آن در ادب فارسی،
باعث دلگرمی همه شاعران امروز است.
فلذا، وقوع هر گونه معنی در ابیات زیر، حتی بطور اتفاقی،
شدیداً تکذیب و محکوم میشود!
..
..
ای شکل شال گردن من نا امیدوار
از شانههای مضطربم دست بر ندار!
من رأی میدهم که تو بیچارهام کنی
این چار سال وقت نشد، باز کم نیار
نعلین من به واکس شدیداً نیاز داشت
ای شـهردار سـابقم این آرزو بر آر!
باید که از شکاف بپرهیزد آن جناح
ورنه به گافهای جناحی مرا چکار؟
کیهان برادرانه ترا فحش میدهد
ای نقطه چین! بشاش به ناموس روزگار
ما از کرشمههای تو از هوش رفتهایم
کی گفت پا به مجلس خوشذوق ما گذار؟
تصویب میکنم که به عشق جمال تو
هر کس موافق است، الهی شود دچار!
«ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم»
ورنه نمیشدیم شدیداً شرابخوار
تو مثل مار خوشخط و خالی و نازنین
اطرافیان بی پدرت : بُرج زهر مار
فی الحال، حال مملکت پارس بد که نیست
ما را به حال مملکت دیگران چه کار؟
..
یعقوب را بگوی که علاّف کیستی؟
اینجا، مساعد است زلیخا و بخت، یار!
جور است سور و سات و ردیف است کارها
بد نیست حال یوسف گم گشته، بی خیال!
فصل شمر است عزيز!
دشنه را
در جگر آب فرو بايد کرد.
گاهی دلم برای غزل تنگ میشود
گاهی برای جنگ و جدل تنگ میشود
وقتی که میروی به سفر ـ جان من مرو!
تهران دلش برای عسل تنگ میشود
«تنها نه من به خال لبت مبتلا شدم»
ایضاً دل تمام محل تنگ میشود
با وسعت حضور تو اقرار میکنم
جای هزار کور و کچل تنگ میشود
با خود ببر، وگرنه دل صاب مُردهام
در غیبت تو حداقل تنگ میشود!
..
در حیرتم چکار کنم چند ماه بعد
دل را کجا دچار کنم چند ماه بعد
خوشبخت آنکه دفتر تو فاکس میزند
بهترتر آنکه کفش ترا واکس میزند!
شخص من و تمام ستادم فدای تو
از سنگ آفریده دلت را خدای تو
ور نه چرا تو دیر به من پست میدهی؟
پاسخ به سهم خواهی من سست میدهی؟
منفی نکن نگاه به عشق شفاهیام
سهم منی و معتقد سهم خواهیام
..
شُل میشود بدون شما پیچ شعرها
قافیه هم برای مَثَل تنگ میشود
فرق است با فشار لحد ـ خوب یا که بد ـ
آنجا که از فشار بغل تنگ میشود
از مشکل گشاد شدن، تنگدل مباش
وقتی که از طریق عمل تنگ میشود!
شاعران انقلابی را
سکههای دولتی عشق است!
آواره ميروم
با جملههاي دربدر
پشت كاميون.
..
ابا مسعود عزيز در پاسخ شعر بالا، چنين پيامك فرموده است:
پشت كاميون
هميشه اگزوز است
زود داوري نكن!
..
ما هرچه داريم از دوستان داريم!
باغی که عطشان است
وام کشاورزی نمیخواهد
چشم انتظار بوی باران است.
درین دوران که وحدت چاره ساز است
به مشت محکم مردم نیاز است
بزن مشتی دهان یاوه گو را
بکش جیغی و ره وا کن گلو را
نکن این صحنه را خالی دلآور!
تنوری گرم شد، نانی در آور
خصوصاً در زمان انتخابات
ـ که کشور میشود یک دفعه آبات! ـ
حضور تک تک ما فرض عین است
خطر از جانب سلطان حسین است!
سگها و تولهها:
تمرین پارس کردن
ـ حتی بدون ماه!
شاعرم، با همه اوصاف تطابق دارم
کفترا رو دوست دارم، کلاغا و جُغدا رَم
غافل از سنت دیرینه نباشم، هرچند
با مبــانی مدرنیــته تـوافـق دارم
گرچه این حرف درستیست که من استادم
بر تمـام شعــرا نیز تفوق دارم،
شأن من برتر ازیناست و خدا میداند
نفرت از شیوه تعریف و تملق دارم
همزمان چند کتاب است که در چند زبان
با دو صد مشغله در دست تورق دارم
درک من، لازمهاش فهم عمیق است و، دریغ
آن که از بی بصران چشم تعمق دارم!
ایدههایم همه بکرند و بلندند، ولی
دست تنها چه امیدی به تحقق دارم؟
باز هم دست خودم نیست، دلم میسوزد
من به این ملت، احساس تعلـق دارم!
هيبت شير دارد
سايه گربه
بر روي ديوار.
با اجازه مسعود احمدی
1)
این صدای میو میو
مال گربهای است
که قرار است چند سطر بعد کنار دیوار شما
علامت تعجب بگذارد!
2)
رد جیبهای سوراخ مرا که بگیری
میرسی به حرفهای نخنمای خودت.
من سراپا کوکم!
3)
این عطر 90 که میشنوید
صد درصد
مال درز همین ورزش است
اصلاً این چه طرزش است؟
4)
تَه مردمکهایش که میافتم
تازه متوجه میشوم گیر عجب گیری افتادهام
کاش لااقل لنزت با بنزت تنظیم بود.
5)
همه اشیاء بوی ترا دارند
حتی این دستمال کاغذی مچاله.
6)
این زن که ذهنم را اشغال کرده
بوسههای استشهادیاش
ویرانترم میکند
از هزار موشک قسّام.
7)
تا میگویم: شقایقت...
قایقت ترمز میکند جلوی شعر من
تا قافیهات را مثل قیافهات نکردهام، برو!
8)
زیپ را که باز کنی
قطارها هی قطار میشوند.
حالا انتخاب ایستگاه با خودت!
9)
نورش آن قدر پهن بود
و اتو کشیده
که خورشید در اتوبانش چپ میشد.
10)
بوسههایت را که سِرو کردی
کلماتم گم و گور شدند.
دهنت سرویس!
گوسفندان زیادند
مملکت هیچ کمبود خاصی ندارد.
1)
لیلا لیلا
دوباره لیلا لیلا
مجنون آمد، چه هیبتی!
واویلا!
بنگر مدل جنون موهایش را
پیراهن پاره پارهاش را عشق است!
2)
دکتر لیلا، روانپزشک معروف
رو کرد به والدین مجنون:
ـ اما
اوضاع عمومیاش رضایت بخش است
دلضعفه گرفته، ساندویچش بدهید!
3)
مجنون از بس به ساندویچی میرفت
با دختر صابمغازه وصلت فرمود.