تبليغاتX
... وقايع ابن محمود ...

... وقايع ابن محمود ...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

 

نقل است كه وقتي درويشي مهمان احمد آمد. شيخ هفتاد شمع بر افروخت. درويش گفت: مرا اين هيچ خوش نمي‌آيد كه تكلف با تصوف نسبتي ندارد. احمد گفت: برو و هرچه نه از براي خداي برافروخته‌اند، بكُش! آن درويش تا بامداد آب و خاك بر آن مي‌ريخت، يك شمع از آن نتوانست كُشت.

(تذكرة الاولياء عطار)

...

احمد. منظور از احمد، همان احمد خضرويه است كه به گفته عطار، «هزار مريد داشت كه هر هزار بر آب مي‌رفتند و در هوا مي‌پريدند». با توجه به گسترش فن‌آوري اجراي تمهيدات و ترفندهاي سينمايي، اگر الآن اين ادعا مطرح مي‌شد، همگان گمان مي‌بردند كه فيلم «ببر خيزان و اژدهاي غران» يا «خانه خنجرهاي پران» يا سريال «مردان كوهستان» را تماشا مي‌كنند. اما با توجه به زمان وقوع روايت، به نظر مي‌رسد بيشتر مريدان شيخ احمد را مرغابيان تشكيل مي‌دادند كه هم توان پريدن داشتند و هم قوت بر آب رفتن. احمد را مي‌توان يكي از بزرگترين حاميان «اكو توريست» در دنياي قديم تلقي كرد.

شمع. اسراف در هر كاري نكوهيده است و در مصرف انرژي دو چندان. در زمانه‌اي كه كار ملت با يك شمع هم راه مي‌افتاد، حكمت برافروختن هفتاد شمع، بر ما روشن نيست. ادعاي شيخ كه اين هفتاد شمع را براي خدا برافروخته است،‌ چندان مقبول نمي‌آيد. جماعت! والله بالله اگر مي‌خواهيد دست و دلبازي كنيد و كرامت نشان دهيد، به مقدسات ربطش ندهيد و مثل بعضي مسئولين بگوييد اين از الزامات توسعه است.

درويش. خنده‌دارترين تصوير اين حكايت، تصوير درويشي است كه از شب تا صبح دارد روي شمعهاي خانقاه احمد آب و خاك مي‌ريزد و كارش پيش نمي‌رود. بينوا مردا! تو كه مي‌داني اين جماعت رياضت‌كش براي هر كار خود هزار دليل و توجيه عارفانه مي‌تراشند، چه‌كار داري «ان قلت» و اما و اگر در كار مي‌آوري. اگر سفره انداختند، بخور و اگر لحاف پهن كردند، بخواب. بگذار هركه هر چقدر دلش مي‌خواهد تكلف به خرج دهد. تو برو خود را باش تا اين‌جوري ضايعت نكنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 0:24  توسط ابن محمود  | 

داشتم در كتابهاي صوفيه مي‌گشتم تا ببينم در ميان اين طايفه كسي هست كه در راه و روش پيروي ابن محمود كرده باشد و به خلايق روزگار خود گيرهاي سه پيچ داده باشد؟ حال و حكايت حاتم اصمّ (اصمّ يعني كر) مرا بيش از ديگران خوش آمد. و بر آن شدم چندي از حكايات گير دادنهاي او را نقل كنم.

...

حاتم اصمّ از بزرگان مشايخ خراسان بود. عطار در تذكرة الاولياء خويش گويد او را «كر» از آن جهت مي‌ناميدند كه روزي «زني پيش او آمد و مسئله‌اي پرسيد. مگر بادي از وي رها شد و خجل گشت. حاتم گفت: آواز بلندتر كن كه نمي‌شنوم. گوشم گران است. تا پيرزن خجل نشود. و تا آن زن در حيات بود، خود را كر ساخته بود».

از اين حكايت بهترين نتيجه‌اي كه مي‌توان گرفت اين است كه اگر آدم سؤالي دارد، بايد در ضبط حال خويش كوشا چنان باشد كه پاسخ دهنده براي لاپوشاني فضايح سؤال كننده، خجلت و زحمت اضافه متحمل نشود!

دو ديگر آنكه، اگر حاتم قضيه آن پيرزن را همانجا فيصله مي‌داد و جور بهتري رفتار مي‌كرد، به صواب و ثواب نزديكتر بود. چرا كه رفتار او باعث شد حكايت باد آن پيرزن شهرت ملي پيدا كند و همه مردم ايران بفهمند قضيه از چه قرار بوده است!

...

حاتم معتقد بود كه آنچه ازو مي‌توان آموخت، دو چيز مهم است: خرسندي بدانچه در دست است و نوميدي از آنچه در دست ديگران است.

ما بدانچه خود داريم، خرسند نتوانيم بود. چون في الواقع چيز درخوري نيست كه بكاري آيد. اما از آنچه در دست ديگران است، به كلي نااميديم. چون هيچ اميدي نيست كه آن را بما بدهند.

...

حاتم عادت بدي داشت و آن اين بود كه وقتي او را جايي به مهماني دعوت مي‌كردند، تا ضد حال اساسي به صاحبخانه نمي‌زد، آرام نمي‌نشست و دلش خنك نمي‌شد:

في المثل، دم در مي‌نشست تا صاحبخانه حرصش بگيرد و سر سفره بجاي آنكه از غذاي صاحبخانه بخورد، نان خشكي را كه با خود از خانه آورده بود مي‌خورد. و ازين راه، حال اساسي به ميزبان خود مي‌داد و آن قدر در خانه او روضه مي‌خواند كه گريه همه در مي‌آمد و از دعوت كردن او پشيمان مي‌شدند.

...

يك بار در شهر ري مهمان كسي بود. به او گفتند: برخيز تا به عيادت قاضي شهر رويم كه سخت بيمار است. چون به خانه قاضي در آمد، از دم و دستگاه مجلل او در شگفت شد و عهد كرد كه چنان حالي ازو بگيرد كه در تاريخ بنويسند. هنوز ننشسته بجاي احوال پرسي، گفت: علم از كه آموختي؟ گفت: از اهل علم و آنها از اصحاب پيامبر و پيامبر از جبرييل و جبرييل از خداي تعالي. حاتم گفت: در ميان آنچه اينان به تو آموختند، بوده است كه سخن از آن رود كه منزلت اعيان و ثروتمندان در نزد خداوند بيش از ديگران باشد؟ گفت: نه. گفت: پس در اين روش تجمل‌پرستي به كه اقتدا كرده‌اي؟ و براي آنكه آبروي قاضي بيشتر برود، افزود: طالبان دنيا، امثال شما جاهلان را مي‌بينند و مي‌پندارند روش دينداري همين‌گونه است و ما چرا اين گونه نباشيم؟ گويند: بر اثر نصايح حاتم، بيماري قاضي ري شدت گرفت!

...

يك بار هم شنيد كه دانشمندي در قزوين هست كه مال و املاكش خيلي زياد است. دستها را بهم ماليد و گفت: اين بهترين كيس حالگيري است! شال و كلاه كرد و علي‌رغم همه مخاطرات معهود، به قزوين رفت و مهمان همان دانشمند شد و گفت: مي‌شود وضو گرفتن را بمن بياموزي؟ دانشمند قزويني گفت: چرا نشود عزيز دلم؟ حاتم به وضو گرفتن مشغول شد و به او گفت: خطاهاي مرا گوشزد كن! بعد هم براي آنكه درس عبرتي به دانشمند قزويني بدهد، هنگام آب ريختن كمي زيادتر آب بر دستهاي خود ريخت. بدبخت آن دانشمند قزويني كه سر كار رفته بود، فرياد برآورد: چكار مي‌كني مؤمن؟ آبها را اسراف كردي. حاتم دانست كه تيرش به هدف خورده و با لحن پيروزمندانه گفت: مرد حسابي! من يك كف دست آب اسراف كردم، جيغ و دادت بلند شد. تو خجالت نمي‌كشي كه در جمع مال دنيا اين همه اسراف مي‌كني؟ بنده خدا سرش را پايين انداخت و از ترس شماتت مردم چهل روز از خانه بيرون نيامد.

...

يكي پيش حاتم شد و گفت: مالي بسيار دارم و مي‌خواهم تو و يارانت را از آن نصيبي بخشم. حاتم گفت: مي‌ترسم كه چون بميري، مرا بايد گفت: اي روزي دهنده آسمان! روزي دهنده زمين مُرد!

آن بنده خدا آمده ثواب كند، كباب شد و رفت و پشت دستش را داغ كرد كه به صوفي جماعت كمك مالي نكند!

...

نقل است از حاتم كه گفت: هر روز بامدا ابليس مرا وسوسه كند كه: امروز چه خوري؟ گويم: مرگ! گويد: چه پوشي؟ گويم: كفن! گويد: كجا باشي؟ گويم: در گور! ابليس گويد: ناخوش مردا كه تو باشي! و مرا رها كند و برود.

...

حاتم را گفتند: فلاني مال بسيار جمع كرده است. گفت: زندگاني با‌آن جمع كرده است؟ گفتند: معلوم است كه نه! گفت: مرده را مال به چه كار آيد؟

حاتم، از قرار معلوم، استاد ضد حال زدن به اغنيا بوده و ازين كار لذت وافر مي‌برده است.

...

يكي به او گفت: اگر حاجتي داري بگو. گفت: حاجتم آن است كه نه تو مرا بيني و نه من ترا!

بنده خدا سرش را پايين انداخت و رفت و خدا مي‌داند در دلش چقدر فحش به حاتم داده است!

...

نقل است كه چون حاتم به بغداد آمد، خليفه را خبر كردند كه: زاهد خراسان آمده است. او را طلب كرد و چون حاتم از در در آمد، خليفه را گفت: سلام بر زاهد! خليفه گفت: من زاهد نيستم كه تمام دنيا زير فرمان من است. تويي زاهد! حاتم گفت: زاهد تويي و جد و آبادت كه به متاعي قليل كه دنيا باشد قناعت كرده‌اي!

در اين فقره، يعني هنگامي كه خليفه در بغداد است، بهترين كار همين كار است كه حاتم كرد!

...

حاتم با همه اين ادعاهايش، در خانه حريف زبان زنش نمي‌شد و نزد آن ضعيفه عفيفه لنگ مي‌انداخت و كم مي‌آورد. گويند: عزم سفر چهار ماهه كرد و به زنش گفت: چقدر خرجي برايت بگذارم؟ زنش گفت: مرد مؤمن! تو پولت كجا بود كه خرجي مرا بدهي؟ در ثاني، اگر مي‌خواهي بدهي آن قدر بده كه كفاف عمر مرا بدهد. حاتم گفت: زندگي كه دست ما نيست. زنش هم گفت: زكي! روزي من هم دست تو نيست! وقتي از خانه بيرون رفت، يكي از بستگانش به زن او فرمود: خرج خانه چقدر برايت باقي گذاشته است؟ زن گفت: حاتم خود روزي‌خواره بود. روزي دهنده همين‌جاست!

...

واقعاً به چنين زني بايد درود فرستاد. گو اينكه در همه خانه‌ها همين خبر است و تا وقتي خانم خانه هست، عمراً آقايان اگر بتوانند حرف مفت بزنند!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 7:28  توسط ابن محمود  |