تبليغاتX
... وقايع ابن محمود ...

... وقايع ابن محمود ...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

 

خواجه داود خزانه دار را ديدم از درگاه باز ميآمد آشفته و دلمرده. و زير لب ميژكيد و ميرفت و سلام مرا بر خلاف عادت هر روزه پاسخي مختصر داد. او را گفتم: خواجه را چه پيش آمده است كه چنين پريشان احوال ميبينم. گفت: هر كسي پنج روزه نوبت اوست و بندگان را خواه ناخواه ببايد رفت. دانستم كه بزرگمهر حكيم در كار او خللي يافته و از درگاه عالي مرخص فرموده است.

چون به پابوس تخت بزگمهر مشرف شدم، گفتم: مرا ديرگاهي است كه پرسشي در خاطر ميگذرد و از بيم سطوت بزرگمهر بر زبان آوردن نميتوانم. اگر رخصت فرمايند، بگويم. فرمودند. گفتم: خواجه زود زود امرا و وزرا را خلع و تعويض مينمايند و بيم آن ميرود كه در كار مملكت فتوري پديد آيد و كسي را در دل رغبت تصدي مهمات امور مملكتي نماند. خنديد و گفت: بيمي به دل راه مدار كه شيفتگان خدمت بسيارند. دُديگر آنكه، در تغيير متوليان و متصديان امور دو حكمت نهفته است: نخست آنكه اگر در كاري نقصان آيد، گويند بزرگمهر ميخواست و عوامل او اجراي منويّات او نتوانستند. فلذا، در هر بركناري يكي از بندگان درگاه، اميدي تازه در دل خلق پديد آيد كه كارها بهتر خواهد شد. ديگر آنكه، اگر كاري نيكو بر آمد، گويند خداش خير دهاد بزرگمهر را كه كار مملكت بر نهج صواب ميراند.

چون سخن بدينجا رسيد، برخاستم و دو لب مبارك را بوسهاي جانانه بگرفتم و گفتم: دير زياد آن بزرگوار خداوند كه به سخنان شيرين، كام ما را شيرين كرد. گفت: ترا زبان خدمتگزاري هست. اما توان آن نيست. وگرنه ترا نيز وزارت ميفرمودم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 7:55  توسط ابن محمود  | 

 

ما كشته ميشويم و تو بدنام ميشوي!

بزرگمهر حكيم را گفتند: چه فرمايي در باب عفو زندانيان كه شمار آنان از اندازه در گذشته است و ما را ضبط و ربط خورد و خوراك و سوخت و انرژي اين جماعت بيكار، طاقت از كف برده است. بر تسبيح خويشتن نظر افكند و گفت: آنها را خواهيم فرمود كه به مرخصي بلند مدت روند، بلكه در مصرف انرژي گشايشي پديد آيد. گفتند: در بين ايشان جماعتي باشند كه در فعل منكر دستي قوي دارند و بيم آن است كه اگر در كوي و برزن رها باشند، مؤمنين را ازيشان گزندي رسد. فرمود: ما را كُشتيد با اين طرحها و اما و اگرهايتان! آنها را به مرخصي مشروط بفرستيد و اگر دست از پا خطا كردند، بفرماييد تا  گردن ايشان بزنند.

در ميان آن جماعت، دو تن بودند كه گرفتار عادتهاي ناروا بودند و ترك آن نميتوانستند. يكي بود كه در كشيدن سيگار ولعي تمام داشت و ديگري مردي بود از قزاونه و حال او ناگفتن اوليتر. آن را دو را نصيحت كردند كه اگر ترك منكر نكنند، سر در سر اين كار خواهند كرد و ازيشان تعهدنامه محضري بستدند. قضا را اين دو مجرم سيه كار در شارع عام ميرفتند. آن يكي سيگاري ديد بر زمين افتاده ناتمام. با خود بسيار برآمد كه از آن درگذرد. اما از آنجا كه نافرماني در جبلت فرزندان آدم عليه السلام مركوز است، خم شد تا آن سيگار از زمين بردارد و كامي بگيرد. آن قزويني كه در قفاي او بود، آهي از دل برآورد و گفت: ناتمام مردا كه تو باشي! خود را به تباهي افكندي و ما را نيز به كشتن دادي!

اين حكايت نزد بزرگمهر حكيم باز نمودند. خنديد و گفت: اين بدان مانَد كه در اين ايام صولت سرما كه تنور انتخابات گرم است، بعضي از نابخردان غوغاسالار كه هر شيريني را در كام مردم ـ كه ما باشيم ـ تلخ ميخواهند، با علم به اينكه ما صلاحيت آنها را صد درصد مردود خواهيم كرد، خود را نامزد انتخاب كردهاند تا بتوانند فردا فرياد وامظلوما برآورند و دستاوردهاي درخشان ما را زير سؤال ببرند.

پس جماعت حاضر از حضور ذهن بزرگمهر حكيم در شگفت شدند و صد بار ديگر بر او درود فرستادند و او را گفتند: غمين مباش و دل قوي دار كه بنياد بقا محكم ازوست! اين جماعت، آن موقع كه بر سر كار بودند، كاري نتوانستند كرد. حال چگونه توانند در ايام بزرگي و سروري ما در اين قبيل مسايل دخلي نمايند؟ بزرگمهر را خاطر خوش گشت و عوامل دستگاه را فرمود به ميمنت اين گفتار نغز، يك هفته تعطيل كنند و خزانه دار را فرمود مواجبشان از محل صندوق ذخيره ارزي پرداخت گردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:6  توسط ابن محمود  | 

 

بزرگمهر حكيم را پرسيدم: عزيزا ! اين دولت كه يافته‌اي از كجا بوده است؟ كه بسيار مردمان دانم كه آن را به خواب نيز اگر بيابند، آرزو كنند تا صبح قيامت سر از بالين و بستر بر ندارند. فرمود: اين كار عنايت است و حق تعالي در خواب، مهر من در دل خلايق در افكند و جمله بر اين درگاه آمدند و مرا بر سرير بنشاندند. چه بسا آنان كه كين مرا در دل داشتند، چون بخسبيدند و بيدار شدند، مهرشان به من قلنبه گرديد.

از شيخ احمد شنودم كه آدينه روزي بر مسجد سخن مي‌گفت و فرمود: آن روز كه بزرگمهر حكيم را به مهتري برگزيدند، با خود مي‌گفتم: اين كه مي‌بينم به بيداري است يارب يا به خواب؟

بزرگمهر را گفتم: تواند بود كه اين دولت به خوابي متغير گردد. فرمود: تواند بود. وليكن تا آن روز آمده باشد، ما كار خويش چنان بساخته باشيم، چنان‌كه چندين نسل از مردمان اين ملكت و مملكت، دعاي ما را فرض خود دانند. و مثل زد كه: يكي از بزرگان عرفا خواب بر ديده حرام كرده بود تا دولت بيدارش از در درآيد و كارش چو زر گردد. نيم روزي او را خواب در ربـود و آنچه مي‌جُست، او را در رؤيا نمودند. از آن باز، پيوسته خواب مي‌كردي و مي‌گفتي: من غلام آن رؤيايم! من نيز كه بزرگمهر حكيم باشم و در اقطاب جهان صيت دانايي من برفته باشد، غلام آن رؤيايي هستم كه ديگران ديده‌اند.

بزرگمهر را بدرود كردم تا قيلوله‌اي رود. بلكه در خوابمان گشايشي پديد آيد كه از بيداري عمري است ما را منفعتي حاصل نشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 20:13  توسط ابن محمود  | 

از جمله اختراعات كه بزرگمهر حكيم فرمود، بازي نرد بود كه بدان همه رقيبان را مغلوب كرد و دهان ايشان را ببست و بقول اوباش محلّت: پوز همه را زد. ديروز جمعي از اجانب به طريق مذاكره بر بزرگمهر وارد شدند و چون مي‌رفتند، لب و لوچه ايشان آويزان بود و دستهايشان از پا درازتر. دانستم كه ديگر بار تدبير بزرگمهر كار خود كرده است و با درايت وي بر نيامده‌اند.

گفتم: نازنين بزرگمهرا! به چه ترفند دانايان و تكنوكراتها را اسكات مي‌فرمايي. فرمود: علماي انيراني را بازيي است كه بدان «شطرنج» گويند. اساس اين بازي بر برنامه‌ريزي براي دفع حركات حريف است و در نهايت با اسلوبي خشك و رياضي‌وار بر حريفان خود غالب گردند يا از آنها شكست خورند. سياست ايشان نيز بر همين سياق استوار است و در برابر هر حركت، حركتي مي‌آورند و مهره‌اي مناسب پيش مي‌رانند. و در آن از توكل و توسل خبري نيست. ما در سياست بر طريق اقبال همي‌رويم و با حريفان نرد از روي توكل مي‌بازيم و به فضل ايزد يكتا، همواره نقش مناسب مي‌افتد و دغاي حريفان بديشان باز همي‌گردد.

گفتم: بزرگوارا! برخي بدخواهان را ادعا چنان است كه در سياستهاي شما تقدير بر تدبير غالب است و عمدتاً قواعد بازي را رعايت نمي‌نماييد. فرمود: بندگان را دل بد نبايد داشت كه در اين سن و سال ما را حوصله آموختن فنون شطرنج نيست و مر مؤمنين را بخت و اقبال بهترين يار و ياور است. مهره‌بازي ما چنان است كه تمامي حريفان در تحليل آن درمانده‌اند. همين آوازه ما را بسنده است.

پاي ايشان را بوسه همي‌دادم و دانستم كه تدبير امور مُلكت ايران، بسته به عنايات ازلي است نه معارف نظري.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 7:10  توسط ابن محمود  | 

راي گفت برهمن را كه: شنودم آن عضو شوراي شهر تهران بدحجابان را بدتر از طاعون خوانده است. اكنون اگر دست دهد بازگويد از جهت من كه معناي اين گفتار چيست و از آن چه نتايجي حاصل آيد؟

برهمن گفت: دانايان مثل زده‌اند آنجا كه گوينده عقل و درايت را چندان بكار نمي‌گيرد و نينديشيده سخن آغاز مي‌نهد، شنونده بايد از دقايق عقل غافل نگردد. وگرنه بر موكلان چنين دانشمندي، آن رَوَد كه بر درويشان قلندر رفت.

راي پرسيد كه: چگونه است آن حكايت؟

گفت: آورده‌اند كه در سنه ثامن و خمسين ستمائه، سلطان اعظم هولاكو با سپاهي بزرگ شهر حلب را در محاصره بگرفت و آن را بگشود. در راه، گروهي از درويشان قلندري در برابر او ايستاده بودند. خواجه نصيرالدين طوسي را گفت:‌ اينان كيانند؟ گفت: فضله‌هايي هستند در جهان. پس فرمان داد جملگي را از دم تيغ بگذرانند تا زمين از خبث ايشان پاك گردد.

پس گفت: اين قصه از آن آوردم تا بداني كه گربه مسكين را اگر پر و بال دهند، تخم گنجشكان را از بسيط زمين بر افكند. و خردمند را واجب آمد كه در اين حكايت به نور عقل تأمل كند و اگر جانش را شيرين مي‌دارد، در برابر موكب بزرگان توقف ننمايد كه مر او را آن رود كه نبايد و با او چنان كنند كه با روباه رفت.

راي گفت برهمن را: و چه بوده است آن حكايت؟

برهمن گفت: مؤمن! اگر بدين منوال قصه ما پيش رود، و تو دمادم از ما بپرسي كه «آن حكايت چگونه بوده است؟»، از كار و زندگي خواهيم افتاد. خداوند روزي‌ات را جاي ديگر حواله كند كه حقوق ماهانه، آن كسي را دهند كه در كار اداره‌جات گرم باشد. و چانه جنبانيدن بي فايده و وبلاگ نوشتن بي‌ اجر و مزد، بر در روزي قفلي است بزرگ. اين بگفت و بر مركب مترو روان شد و رفت.

...

قاعدتاً خوانندگان فهيم اين وبلاگ خواهند گفت كه در اين يادداشت ردپايي از بزرگمهر نيست و به چه مناسبت در رديف قصه‌هاي بزرگمهر جاي گرفته است؟

خواهيم گفت: كليله و دمنه كتابي است كه بزرگمهر حكيم كه همان برزويه طبيب باشد، از سنسكريت به پهلوي برگردانده است. بنابراين، هرچه در اين حكايتها اتفاق افتد، از نگاه تيزبين بزرگمهر حكيم پنهان نخواهد بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 5:0  توسط ابن محمود  | 

امروز همه را در كوچه و بازار و بلكه دربار صحبت آن بوسه بود كه بزرگمهر حكيم ديروز بر دست ملاي مكتب خود داده بود. مي‌دانستم كه كارهاي آن حكيم بي حكمت نتواند بود. اما عقل كوچكم به كنه مصلحت اين عمل نمي‌رسيد.

ظهر كه بزرگمهر از در در آمد، او را حكايت حال باز گفتم و حيرت درون خويش بر صحرا نهادم. فرمود: اجامر عوام را عادت چنان است كه در برابر كارهاي بزرگ و انديشه‌هاي توانمند جبهه مي‌گيرند و چيزي غير از آن كارهاي روزمره را بر نمي‌تابند. رفتارهاي باوقار ما جملگي ريشه در پند حكماي سلف دارد. مگر نشنيده‌اي آن بزرگ را كه فرمود: من دست و بازوي زيباي معلمان را بوسه همي‌دهم. آنچه ما بوسيديم، تنها دست بود و كار به بازو نرسيد.

گفتم: بزرگمهرا! ستايش ترا! ولي مرا از سوابق امر چنان رسيده است كه آن پند حكيمانه در باب دست و بازوي توانمند كارگران گفته شده است، نه معلمان.

سر در جيب فرو برد و ديرزماني در آن حالت بماند. چون سر بر كرد، دانستم كه حكمت آن راز مهم عنقريب آشكار خواهد شد. از آستين خويش سالنمايي برون كرد و گفت: حكماي سلف در راست كردن تقويمها رنج بسيار برده‌اند و زيجهاي متعدد بر آورده‌اند همچون زيج يزدگردي و زيج ملكشاهي. اما ما را بدين تقويمهاي كهن ستمشاهي اعتقادي چندان نيست. ما بر تقويم خويش رويم و در سالشمار ما روز جهاني كارگر و روز بزرگداشت مقام معلم يكي است و از اين باب، از شماتت اعدا دل بد نبايد داشت كه آنچه كرديم، بر طريق صواب بوده است.

چون سخن حكيم بدينجا رسيد، برخواستم و دست مباركش را بوسه دادم و عزم بازو كردم، كه نهي فرمود. اشك در چشمانم حلقه شادي بست و گفتم: لله الحمد كه مرا از حكمت چون تو حكيمي بهره‌اي وافر بخشيد. ديري است كه از آن بوسه‌ها كه بر دست و بازو و الي آخر عزيزان زده‌ام، خاطر غمين معصيتي بود. حكمت تو آن همه را بر گرفت. بيت.

بار غمي كه خاطر ما خسته كرده بود / عيسا دمي خدا بفرستاد و برگرفت.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:9  توسط ابن محمود  | 

هزار مرتبه اين عامل بي كفايت نا متكي را فرموديم كه تدبير، شرط نخست رسالت مي‌باشد و بزرگان پيشين در اين امر مهم، كياست و سياست واجب ديده‌اند. مي‌رود با تورانيان به لودگي سخن مي‌گويد و محفل گرداني‌ مي‌كند و ما را بايست كه فضايح و قبايح ايشان جمع و جور كنيم.

گفتمش: بزرگمهر حكيم را بدين مايه آشفته كم ديده بودم و شما را صفت بردباري و بيخيالي بيشتر مي‌برازد. فرمود: عوامل ما را تا كي بايد تجربه سياست اندوخت. تا چشم بهم زنيم، دوران ما بسر آمده است. پس اين تجربه را كي بكار بايدمان بست؟

گفتمش: بزرگا مردا كه تو باشي! در خيل حواشي و حشم بزرگاني همچون شما از اين دست خبط و خطا بسيار افتد. چشم فرو بنديد و تسبيح به ذكر بچرخانيد كه در آن دهها ثواب و صواب مضمر است.

بر آشفت و فرمود: آن بزرگ اندام و كوچك مغز را گفتيم بگويد گفتگوي دشمنانه يا به قول آن جماعت معلوم الحال: گفتمان انتقادي. همه جا جار و جنجال راه انداخته است كه مذاكره مي‌فرماييم. صد بار گفتيمش: اسمش را چنان بگو كه ديگران مي‌پسندند و كارت را چنان انجام ده كه ما مي‌پسنديم.

از شنيدن اين فقره حكيمانه، قلم در دستان من نعره شوق بر آورد و آفريني بر آن حكيم واجب دانستم. لبخندي حكيمانه فرمودند و انعامي مضاعف مقرر گرديد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 6:52  توسط ابن محمود  | 

امروز بزرگمهر حكيم خرم و خندان از در در آمد و طبق معمول، بندگان درگاه يكايك از خود بدر شدند و به‌رغبت پاي او را بوسه دادند. فرمود: امروز بر آنيم كه با همسايه قديم خود تجديد مودت آغاز نهيم. و چاكران را فرمود: تا آفتاب غروب نكرده، وجهي فراهم آورده و كادو بستانيد كه مي‌خواهيم به زيارت ايشان رويم. اهل درگاه جملگي با نيم متر دهان به حيرت گشوده جمال بي مثال وي را تفألي فرمودند و گفتند: نيت خير مگردان كه مبارك فالي است!

ظهر به خدمت بزرگمهر رسيدم و گفتم: قربانتان بروم، آن نيت پيشين پابرجاست يا مصلحت ديگرگون شده است؟ ابرو در هم فشرد و گفت: اين بندگان ما نشد كاري بخواهيم و في الفور به انجام رسانند. هزار اِن قُلت درآورده‌اند كه تجديد مودت آدابي دارد و ترتيبي. فس فس ايشان آن قدر به درازا انجاميد كه همسايه ما نيز شرط آداب در ميان آورده است. گفتمش: بزرگا حكيما! نه خود فرموده بوديد: هركه به مشورت خرد كار كند پشيمان نشود! در اين فقره اگر قدري تأمل رود، اولي باشد.

سر بر داشت و به مقدار دو رساله در باب فضيلت خردمندي نكته‌هاي نغز انشاد فرمود. چون از كتابت آن فارغ شدم، مرا گفت: چه خوش بودي اگر ما را همان شغل سخنراني كفايت مي‌فرمودند و از ما عمل ديواني نمي‌خواستند. بر دانش ايشان درود بسيار فرستادم و گفتم: سرورم! شما در هر دو ميدان به يكسان فرس تركانه مي‌رانيد! خوشش آمد و گفت: فردا مرا ياد آور كه از صندوق بزرگمهر، تا تمام نشده است، وامي مكفي فرمايمت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:40  توسط ابن محمود  |