تبليغاتX
... وقايع ابن محمود ...

... وقايع ابن محمود ...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

 

جناب مولوی که این قدر بیخودی شلوغش کرده و سر ایرانی بودن یا ترک بودنش دعواست، فی الواقع از آن دسته شاعران متوسطی است که در دوره ای که هیچ شاعر مهمی از ترس ایلخانان مغول جرئت ابراز وجود نداشته، رفته توی یک سرزمینی که روخوانی شعر فارسی را هم درست بلد نبودند، چند تا و شاید هم چندین تا شعر سر هم کرده و به آلاف و الوف رسیده است. حتماً شنیده اید که میگویند: در شهر کورها، دزد نگرفته پادشاه می باشد! البته، با توجه به اینکه فعلاً مولوی قداستی برای خودش بهم زده و فرنگیها الکی قبولش دارند، ما نمیخواهیم زیر آبش را بزنیم و از ادبیات فارسی بیرونش کنیم. بالاخره، هر گلی خاری هم دارد. اما برای اینکه نشان دهیم شعر امروز با شعر دیروز چه قدر فرق کرده و همگان بدانند که دیگر کسی برای اشعار امثال مولوی با آن شعر تکصدایی یکطرفه اش تره هم خرد نمیکند، چند تا رهنمود با فرض اینکه مولوی امروز در میان ما بود، ارائه میکنیم:

..

قاطی نموده ام!

اگر مولوی زنده بود، بجای اینکه وقت خودش را صرف لاطائلاتی مثل این کند:

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

آینه صبوح را ترجمه شبانه کن

به زبان همین مردم همین امروز میگفت:

این چیز داغ چیز قشنگی نیست.

درسته که بعضیها داغش را دوست دارند. ولی کلاً چیزهای داغ جیز هستند و به دست و دهن و سایر اعضا و جوارح آسیب جدی وارد میکنند.

یا مینوشت:

گر صدایم را شنیدی که شنیدی نازنین!

اگر نشنیدی، خودم میام میزنم توی گوش بابا ننه ت حالت جا بیاد!

یا میفرمود:

SMS تو ذخیره باید بشود.

حالا اگر آن موقع موبایل نبود، نباشد! می بایست میگفت! اگر بود که هنری نمیکرد که میگفت! ملتفتید که؟

 

کلیات چند کیلویی

اگر مولوی زنده بود، بجای ترس بیخودی از اینکه مثنوی هفتاد من کاغذ شود، و بجای اینکه توی هر صفحه بیست بیت شعر کارسازی کند، توی هر صفحه سه چهار بیت میگذاشت و عوض دیوان هشتصد صفحه ای، 20 تا مجموعه شعر هشتاد صفحه ای مَشت تحویل جامعه میداد و تعداد آثارش هم بیشتر میشد. الآن سید علی صالحی 30 تا مجموعه شعر دارد و مولوی فقط یکی که آن هم به اسم یک نفر دیگر مشهور شده و به آن میگویند: کلیات شمس. عقب ماندگی فرهنگی یعنی آن موقع! اصلاً وقتی بقول علیرضا مرتضی قلی: این صفحه دو بیت بیشتر جا ندارد، چرا آدم باید چند بیت اضافه توش بگذارد و اضافه بار بهش بخورد؟

 

من به روایت مولوی

همان بیت درپیتی سابق الذکر را فرض بفرمایید. اگر مولوی زنده بود، برای اینکه کتابش را خوشگل کند و عیار نوآوری و شکوفایی را بالا ببرد، آن را به شیوه عباس کیارستمی اینجوری مینوشت:

آبِ

حیات عشق

را

در رگ ما

روانه کن!

آینه صبوح

را ترجمه

        شبانه کن!

 

حالا انصافاً اینجوری بهتر نشده است؟ بیخود نیست که آرتور رمبو میگوید: باید مطلقاً مدرن بود. بعله! دقیقاً!

 

رقص جلد

در زمان مولوی شاعران چیزی از طرح جلد و نوآوریهای مرتبط با آن نمی دانستند که! اگر مولوی زنده بود، کتابش را میداد باسم الرسام برایش طرح جلد بسازد حسابی مرتبط. البته باسم الرسام هم دیگر قدیمی شده است. هادی خوانساری آمده توی بازار، آآآآآن! (این تکه اش تصویری است!). یک طرح چریکی برایتان بکشد که مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد!

 

گل پشت و رو ندارد!

یا نه! میداد خانم شقایق مهاجری برایش طرح جلدی بکشد که چند تا رمبو از توش بزند بیرون. اسم کتابش را هم میگذاشت: «پدر مادرهای لعنتی» که اشاره به مصائب مولانا دارد در سفر بلخ به قونیه که به زور تصمیم نابخردانه والدین در سن هفت سالگی مجبور به ترک دیار خودشان شده است. کتاب مذکور میتواند دو طرح جلد سوا داشته باشد. طرف رو (و شاید هم پشت!) برای خودش یک طرحی، و طرف پشت (و شاید هم رو!) برای خودش طرح جداگانه ای! اشعار کتاب را هم میتوانست دو قسمت کند. یک طرفش بر عکس طرف دیگر. و کتاب را از هر طرف دست میگرفتی و میچرخاندی درست از کار در میآمد و بالعکس!

 

تلفات استعداد

در همین رابطه، اگر مولوی زنده بود میتوانست مثل سبزه صادقی خودمان وسط زلف کتابش فرق باز کند و از وسط تا اول کتاب شماره صفحات بشود صفر تا 38+ و از وسط تا آخر کتاب بشود صفر تا 32-. اسم یک ور کتابش بشود: «بشنو از نی»، و اسم یک ور دیگر: «چون حکایت». فی الواقع، آن مرحوم اگر به اندازه سر سوزنی ذوق و ذکاوت داشت، بجای این همه زور و زاری در اندیشه و زبان، میآمد با همین شگردهای کوچک شعرش را جهانی میکرد. افسوس که آن مرحوم نیامد توی کارگاه شعر ما و استعدادش را به بیراهه بُرد و چیزی از پست مدرن نفهمید.

 

غلطهای آگاهانه

اگر مولوی زنده بود، بجای اینکه وقتش را صرف وزن و قافیه کند، غزل میگفت با اشتباهات وزنی: خدایا! شکرت که شاعرم کردی! و زیرش مینوشت: اشکال وزن آگاهانه است! یعنی شعر محصول آگاهی است و آنها که از ناخودآگاه سخن میگویند، خودشان آدمهای بسیار ناآگاهی هستند. مولوی اگر امروز زنده بود، اولِ مثنوی شریف، این قدر قافیه اندیشی نمیکرد و راحت مینوشت: بعضی بیتها قافیه ندارد که تعمدی و با آگاهی شاعر است! خلاص! آن وقت ما الآن شاعری داشتیم که هفتصد هشتصد سال پیش ازین برای خودش یک شاعر پست مدرن بود.

 

وسط واو

عیب بزرگ مولوی این بود که بلد نبود برای شعرهایش اسم بگذارد. او اسم کتابش را هم بلد نبود بگذارد، و دیگران برایش اسم تعیین میکردند! چه برسد به اسم شعر. اگر مولوی زنده بود، با تأسی از بزرگان امروز اسم شعرهایش را میگذاشت: «و» و «که» و «از تا» و «بتمرگ 15» و «مرگ + او» و «ب» و «ت با دسته اضافه» و «تشنگی از وسط» و «ته شیرین خیار» و قس علیهذا! انصافاً شعرای بزرگ ما از قبیل سعدی و حافظ و مولوی هنوز هم که هنوز است بابت عدم آگاهی از اهمیت اسم برای شعر، دارند رنج می برند. و شاعران بزرگ امروز مثل علی باباچاهی و مهرداد فلاح و...، ازین بابت هیچ رنجی نمی برند.

 

شیر و رستم

اگر مولوی زنده بود...

اصلاً مولوی بیخود کرده که زنده بود! من تعجب میکنم که در حضور بزرگانی مثل ما، چطور بعضی ها به خودشان اجازه میدهند اسم مولوی را به زبان بیاورند؟

..

پ.ن: تمامی اسمها و شعرهای این نوشته ساخته و پرداخته ذهن نویسنده بوده و هرگونه شباهت آنها با ما به ازای بیرونی آنها، نه فقط به ما، بلکه به شما هم ربطی ندارد!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:9  توسط ابن محمود  | 

 

قطع شورتی

 

اول. معلوم نیست طبق چه اصلی باید کتابهای شعر امروز ما در قطع رقعی چاپ شود؟ اولین کسی که این قطع را باب کرده است، حکماً ریگی در کفش یا بقول سهراب زخمی در پا و بعضی جاهای دیگرش بوده است.

..

دوم. امسال در کاشان کتاب شعری خریدم از محمد مهدی نجفی به اسم «دو جفت چشم پابرهنه»، به قاعده نصف کف دست. این کتاب تا حالا بیست بار توی کتابخانه من گم شده است و برای اینکه بین کتابهای درست و حسابی دق مرگ نشود و در غربت نمیرد، هر بار از زیر دست و پای دیگر کتابها جمعش کرده ام و گذاشته ام روی همه سر کتابها. ولی مطمئنم برای بیست و یکمین بار هم گم میشود.

..

سوم. تا حالا کتاب شعر چاپ کرده اند با قطع پالتویی و جیبی و یقه ای و ازین حرفها. من میخواهم یک قطع مهم دیگر را نیز به شما معرفی کنم و آن «قطع شورتی» است. مثل همین کتاب سابق الذکر علیه السلام. البته بد به دل راه ندهید، منظور از «قطع شورتی» قطع کوتاه یا همانFormat  Short خودمان است!

..

چهارم. درست است قطع شورتی ربطی به انواع شورت ندارد، ولی بعضی شورتها، از جمله شورت داوران جیبهای کوچکی دارد که به درد گذاشتن همین کتابها میخورد. من البته شخصاً معتقدم که بعضی شعرهای پست مدرن، از جمله شعرهای متعالی علی عبدالرضایی، بهتر است در قطع شورتی منتشر شود که بشود آنها را توی رختخواب هم مورد استفاده اصولی قرار داد. به درد ورزشهای رزمی و بزمی هم میخورد. داوران فوتبال هم میتوانند کتابهای شعر قطع شورتی را توی جیب شورتشان بگذارند و برای تمدد اعصاب بین دو نیمه آنها را بقول ژورنالیستهای باسواد مورد مطالعه قرار دهند! یا در میدان مسابقه به بازیکنان خاطی یک جلد ازین کتابها هدیه کنند که تا عمر دارند یادشان بماند که خطا کردن روی حریف، منافی بازی جوانمردانه است!

..

پنجم. بعضیها عادت دارند برای متعادل شدن میز و کمدهایشان، زیر پایه آنها کتاب بگذارند. زهی تدبیر! عیب کتابهای فعلی این است که آنها را وقتی زیر پایه میگذاری، از چهار طرف اضافه میآید و هارمونی اتاق و آن شیء محترم را بهم میزند. برای اینکه این دسته از ملت هم به حس زیبایی شناسی شان لطمات جبران ناپذیر نخورد، پیشنهاد میشود از کتابهای قطع شورتی به همین منظور مهم استفاده مفید شود.

..

ششم. نامگذاری قطع کتابها علی الظاهر متناسب با کارکرد آنها صورت گرفته و با فصول سال هم بی ارتباط نیست. مثلاً قطع پالتویی به درد زمستان میخورد و قطع جیبی را میشود در بهار استعمال کرد و قطع شورتی هم جان میدهد برای شبهای گرم و طولانی تابستان. که باد از چهار طرف به اطراف و اکناف آدم بوزد و همه جاهایش خنک شود و بتواند با فراغ بال و خاطر، شعر عزیزان را بخواند و حالش را ببرد.

..

هفتم. بعضی کتابهای شعر آن قدر ضخیم الجثه هستند که آدم سر خواندن آنها اگر هفش ده بار چرت نزند، کارش راه نمی افتد. این کتابها را برای آنکه از کتابهای شعر قطع شورتی متمایز کنیم، کتابهای قطع چرتی می نامیم که جناسی هم ایجاد شود و همگان بر طبع فیاض ما درود بفرستند. خوبی کتابهای قطع شورتی این است که تا بیاید چرتت بگیرد، تمام شده است رفته است پی کارش!

..

هشتم. کتابهای قطع شورتی از مصادیق بارز نوآوری و سایر چیزهاست و از مظاهر صرفه جویی بنیادین در کاغذ و کلمه و مابقی لوازم شاعری به شمار میرود. فلذا، بر وزارت فخیمه واجب است که در اشاعه آن کوشا بوده و گزارش آن را سر هر ماه منتشر نماید.

..

نهم. اوحدالدین کرمانی فرموده است: معنی نتوان دید مگر در صورت. بنابراین، صورت هر کتابی مبیّن محتوای آن کتاب هم هست. فلذا!

..

دهم. در باب انواع شورت حرفهای نگفته زیادی موجود است که فعلاً کاری به آنها نداریم. و اگر چه ما کوچکتر از آنیم که به ملت فهیم ایران پیام یا پیامک بفرستیم، اما طبق معمول سخنرانان، توصیه ما به جوانها این است که از آوردن اطفال خودداری کرده و در مورد قطع کتابهای خود با ما مشورت کنند.

ضمناً ما قرار است دفعه بعد در مورد «قطع جورابی» بیانات مهم و گهرباری ایراد فرماییم. بنابراین، منتظر نظرات ارزشمند شما هستیم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:34  توسط ابن محمود  | 

 

نصف مال من، نصف مال تو

 

چاپ مجموعه شعر بصورت اشتراكي توسط زوجهاي شاعر (اعم از شرعي و عرفي)، اقدام پسنديدهاي است كه در سالهاي اخير رايج شده است، مثل قضيه همين آرش فرزام صفت و مهدي نقبايي خودمان و ديگر قضايا! اولين كتابگزاري ما در اين ايام پر خير و بركت نمايشگاه، به بررسي جوانب اين امر اختصاص دارد.

..

§ سرمايه. همان گونه كه همگان مستحضرند، جماعت شاعر جزو اقشار كم درآمد و بي جيره و مواجب جامعه هستند كه عموماً چاپ كتابهايشان را نيز خودشان ـ قربتا الي الله ـ و بقول اخوان ثالث به سرمايه اوقاف جيب عهده دار ميشوند. فلذا، در اين فقره طبيعي است كه وقتي دو نفر دار و ندارشان را (از منقول و غير منقول) روي هم بگذارند، هزينههاي چاپ براي آنها نصف خواهد شد و ازين رهگذر، به اقتصاد شعر كمك شاياني خواهد شد.

..

§ مخاطب. چاپ اشعار دو شاعر در يك كتاب، به نفع مخاطب هم هست، هر جور فكرش را بكني. اگر شعرها به لعنت ابليس نيرزند مخاطب سود كرده كه پول زبان بسته خودش را براي خريد دو كتاب ارزشمند به هدر نميدهد. اگر شعرهاي خوبي باشند كه عموماً در اين روزگار اين اتفاق كمتر ميافتد، بقول سينماييهاي امروزي دو فيلم با يك بليط و بقول قلندران قديم، كيفش دو بالا ميشود.

..

§ محيط زيست. چاپ اشعار دو نفر در يك كتاب، موجب حفظ محيط زيست هم ميشود و از نابودي بيرويه و بلكه بيدليل جنگلها هم جلوگيري ميكند. و شايسته است سازمان حفاظت محيط زيست به ناشراني كه دو كتاب در يك كتاب ميكنند، جايزه سبز بدهد. البته ما براي حفظ محيط زيست راهكارهاي زيادي بلديم كه اگر خانم دكتر مربوطه بخواهد، به رايگان در اختيار ايشان ميگذاريم.

..

§ نقد. درست است كه نقد اسمش نقد است، اما في الواقع يك جور بيگاري نسيه است كه نه سودي براي مؤلف (همان شاعر سابق) دارد و نه سودي براي مخاطب. گفتمان نقد، عموماً باعث لطمه به همه چيز و همه كس ميشود و من در عجبم از جماعت نقد نويس كه درين عمل شنيع كه نه دنيا دارد و نه آخرت، چه ديدهاند كه ول كن معامله نيستند. علي اي حال، چاپ كتاب اشتراكي، هزينههاي نقد را نيز كاهش ميدهد و باعث ميشود فضاي كافي در مطبوعات به نفع مطالب مفيد ديگر از جمله طنز فراهم شود.

..

§ نوشابه. در گذشته اگر شاعران براي خودشان نوشابه باز ميكردند، مثل همين فردوسي و سعدي و حافظ خودمان، كسي نه فقط به آنها گير نميداد، بلكه سخنشناسان آن را پاي مفاخره ميگذاشتند و دو تا نوشابه هم آنها براي شاعران مذكور باز ميكردند كه گلويشان و بلكه همه جايشان خنك شود. اما در روزگار ما شاعر محجوب و سر بزيري مثل سيد مهدي موسوي اگر دو كلام بحق از خودش تعريف كند و بگويد كه من پدر و مادر غزل پست مدرنم، همه ميخواهند خشتكش را در بياورند. به همين جهت، چاپ كتاب اشتراكي براي هر دو طرف اين فايده را دارد كه بدون دغدغه و رودربايستي، از شعرهاي همديگر تعريف ميكنند و صنعت نشر شعر را دچار رونق بيشتري ميكنند.

..

§ حق تقدم. كتاب مشترك با همه محاسني كه دارد، بقول كساني كه كتاب غلط ننويسيم استاد نجفي را درست نخواندهاند، از يك عيب مهم و اساسي نيز برخوردار است! و آن اينكه، شعرهاي كدام شاعر مهم بايد اول كتاب بيايد و كداميك آخر. البته پر واضح و تا حدودي مبرهن است كه طرفين نهايتاً به توافق خواهند رسيد و شعرهاي يكي حسن مطلع كتاب خواهد شد و شعرهاي ديگري، حسن ختام آن. حسن اوسط كتاب هم كه بزرگترين حسن خوبي آن است، صفحات سفيد ميان دو مجموعه است!

..

§ درويشي و خرسندي. شاعران، چه عموماً و چه خصوصاً، آدمهاي نداري هستند و درويش مسلكند و به حطام دنيوي نه تنها در بي توجهي كامل بسر ميبرند، كه با قدرت رونالد كومان هلندي، به اسم و آوازه دنيوي هم پشت پا زدهاند (آنها كه رونالد كومان و ضربات پاي معروفش را نميشناسند به خودشان مربوط است). فلذا، بعد از چاپ كتاب، اگر خداي نكرده و بر خلاف جريان روان و آبكي شعر امروز، كتابشان به فروش رفت، ممكن است عدهاي آدم شير ناپاك خورده كه در بين هر طايفه مقاديري از آنها ولو اندك پيدا ميشود، وسط معركه بيفتند و بگويند: فلاني! به ما ربط ندارد، ولي گوشي دستت باشد كه علت اصلي فروش كتاب، شعرهاي ناز و ناب تو بود و بهماني توانست بواسطه شعرهاي تو، خزعبلات خودش را به خلق الله آب كند. اگر هم فروش نرفت، كه معمولاً نميرود، همان افراد دلسوز سابق الذكر ميگويند: فلاني! حيف از شعرهاي كاردرست و پست مدرن تو كه پاسوز خزعبلات واپسگراي بهماني شد!

 ..

§ نوآوري و شكوفايي. در همين رابطه، زوج هنري خانم اميني و قزلباش دست به ابتكار جالبي زده و كتاب شعر مشترك اما مستقلي پديد آوردهاند كه فقط به عقل جن و اين دو عزيز بزرگوار ميرسيد. به اين ترتيب كه طبقه بالاي كتاب به اشعار خانم اميني اختصاص دارد و طبقه پايين به آقاي قزلباش. درست مثل يك آپارتمان دو طبقه كه در عين استقلال به هم ربط دارد. هر نصفه كتاب، براي خودش تيتر و طرح جلد و شناسنامه جداگانه دارد و علتش هم شايد اين است كه اگر خداي نكرده (زبان همه شما لال) اين زوج تصميم گرفتند مثل ساير ازواج شاعر از يكديگر جدا شوند، تكليف فرزندان طبعشان روشن باشد و بتوانند با يك دستگاه بُرش معمولي، راه شعرهايشان را از هم سوا كنند و آنها را به سرنوشت تلخ و دردناك بچههاي طلاق نسپارند. البته ما اميدواريم اين كتاب صد سال ديگر هم از وسط نصف نشود! از مزاياي مهمتر اين كتاب اين است كه صنعت عدالت محوري كه امروزه از صنايع مهم كشور است، در آن بطور كامل پياده شده است و جز بالا و پاييني بودن طبقات كتاب كه قدري بوي گرايشهاي فمينيستي ميدهد و علي الظاهر با قانون خلقت زن و مرد هم مطابق نيست، هيچ ايراد مهم ديگري در آن به چشم نميخورد. البته حساب شعرهاي اين بزرگواران كه جداست!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:25  توسط ابن محمود  | 

 

اینکه عاشقان کهن ذلیل معشوقان خود بوده اند، مثل آفتاب تموز روشن است. سند این گفتار نغز، دیوان شعراست. و از همه شاعران عاشق پیشه ذلیل تر، شاعران قرن دهم هستند که مکتب وقوع را بنیان گذاشتند. شاعران گردنفراز این مکتب، نگاه میکردند ببینند از جانب معشوق بزرگوار چه حرکتی سر میزند تا آن را به شعر در آورند. شعر ایشان عرصه تاخت و تاز رقیب بود و تغافل معشوق و غیرت عاشق. اگر زورش نمیرسید که کاری بکند کارستان و معشوق را مثل گل در بغل بگیرد، راه عجز و لابه پیش میگرفت و اشک میبارید مثل ابر بهار. و اگر میتوانست، دیگر جواب سلام خدا را نیز نمیداد، چه برسد به بنده خدا.

..

بعضی میپندارند که عشقی این گونه که نشانه های آشکاری از بیماری روحی «معشوق پرستی» دارد، در دوران جدید درمان شده است و امروزه شاعران عاشق قدری فهم و غیرت پیدا کرده اند. حاشا و کلاّ که این گونه باشد که بعضی میپندارند. نزار قبّانی شاعر نامدار عرب که معروف حضور همگان هست؟ این عزیز عاشق پیشه، در برابر زیباییهای لطیف تاب مقاومت نداشت و دست و پایش حسابی شل میشد. اخیراً یکی از اعزه یاران، جناب دکتر سیامک بهرام پرور، مقادیر معینی از اشعار عاشقانه نزار قبانی را ترجمه و عرضه نموده است. در این کتاب که «بر تابی از ترانه» نام دارد، تعدادی عشقولانه های وقوعی هست که یادآور عزت و جلالت شاعران قدیم در برابر معشوق است. ما تصمیم گرفته ایم در مرور این کتاب، چهره زیبای عاشقان «معشوق ذلیل» را برای شما ترسیم کنیم. این کتاب را نشر دقایق با طراحی چشمنوازی چاپ کرده است که دستش مریزاد!

ƒ

بعضی آدمها اگر معشوقشان قهر کند و برود و پنج ماه بگذرد و به خودش زحمت ندهد که تلفنی به آدم بزند و احوالی بپرسد، فکر میکنند باید قید این معشوق ظالم بلای جفاپیشه را زد و اگر هم اشتباهی شماره خانه ات را گرفت، چهار تا لیچار بارش کرد تا آن ته ته خنک شود. این روش غیر متمدنانه ای است که توصیه میکنیم هرگز دور و بر آن نروید. نزار قبانی هم نرفته است:

ای نوایت نرم و خوش!

چگونه بازگشتی بعد پنج ماه؟ (ص 58)

معلوم است که پنج ماه چیزی نیست. و فی الواقع عبارت است از 150 روز که تا چشم بهم بزنی میگذرد. چه دلیلی دارد آدم بخاطر این مقدار ناقابل، خودش را از نعمت شنیدن نواهای نرم و خوش محروم کند؟ آدم عاشق نه فقط ازین کارها که بعضی اسمش را بیوفایی میگذارند دلگیر نمیشود، بلکه به معشوق محترم مجوز میدهد که هر بار این بازی را سر او در بیاورد:

هر عصر بازی کن با شماره ام

حرفی از تو

- حتا اگر فریب

بنا میکند برایم خانه ای

بر بلندای ستارگان! (ص 59)

ƒ

به چنین دلبرانی تبریک باید گفت که چنین دلدادگانی دارند. بنابراین، پنج ماه که سهل است، دو سال هم اگر گذشته باشد، شاعر خم به ابرو نمیآورد و با آغوش باز از دلبر جفاپیشه استقبال میکند. بهرحال، آغوش را آفریده اند برای چنین مواقعی. البته برای اینکه قدری هم خودش را لوس کند، اولش حرفهای نامربوط میزند:

اگر آمد تا بپرسد

دشمن میداشتمش یا دوست

چه بگویمش؟ (ص 65).

البته جواب این سؤال وقتی آدم عاشق واقعی باشد، مشخص است. در چنین مواقعی، آدم حتا اشتباهات معشوقش را نیز دوست دارد و نه فقط به فکر انتقام نیست، بلکه از خود میپرسد: با کدام لباس ملاقاتش کنم؟ (ص 65). کاش جناحهای سیاسی کشور ما نیز از این همه رواداری و تسامح درس محبت میگرفتند و مثل نزار قبّانی، اگر کسی ولشان میکرد و قصد مراجعت داشت، به او میگفتند: اگر قبلاً فقط یه دونه دوستت داشتم، الآن هزار هزار تا دوستت دارم ظالم! (ص 66؛ نقل به معنی!). بنابراین، اگر شاعر فرموده است که: من رشته محبت تو پاره میکنم/ باشد گره خورد به تو نزدیکتر شوم! کاملاً توضیحی منطقی و مستدل برای دو سال جدایی ارائه کرده است و حرفش را هر محکمه ای میپسندد.

ƒ

 ممکن است که آدمهای ایرادگیر بگویند، معلوم است اگر آدم معشوقش را دو سال ول کند، باید هم این ادا و اطوارها را در بیاورد که طرف عذرش را بپذیرد و او را به آغوش گرم و نرمش راه بدهد. باز هم حاشا و کلاّ! آن معشوق است که دو سال ول کرده است و رفته است و شاعر دارد نازش را میکشد که برگردد و ماچ و بوسه ای حوالت کند. البته طبق معمول، اولش ادای آدمهای مصمم را در میآورد، ولی بعدش معلوم میشود که اینها همه اش فیلم بوده است:

خیال میکند

بازیچه اویم

بازگشت به او در مخیله ام هم نیست!

راستش، این آغاز حماسی را که دیدیم، قدری غرور ما را گرفت که بعله! مردان با غیرت و محکم و مقاوم هم هستند! اما آخر شعر، شاعر تِر میزند به هرچه حماسه است:

بسیار گفتم: باز نخواهم گشت

اما برگشتم...

و چه شیرین است بازگشت به او.

به عاشقی که تا یکی دستش را میگیرد زود وا میدهد و چاکر و بیچاره طرف میشود، چه میتوان گفت؟

دستم در میان دستانش آرام گرفت

بی آنکه یادم باشد

رها کردن دستانش را (ص 37).

خداوند زمین را از برکت وجود چنین عشاقی محروم نکند که قوام و دوام عالم «معشوق ذلیلی» از آنهاست!

ƒ

کدامین کلید میگشاید

دروازه های ملک ترا؟ (ص 82)

شعر «چگونه» این گونه آغاز میشود. ظاهراً شاعر که در تصاحب دلبرگان شاد و غمگین تبحر زیادی دارد، این بار کلیدش به قفل سختی خورده است که با هیچ ترفندی راه نمیدهد و با هیچ شاه کلیدی باز نمیشود:

در باب تو آزمودم

تمام شیوه های دلبری را.

حتی شیوه رقیب تراشی که بعضی مواقع بهترین راه جلب توجه تلقی میشود، کارساز نمیافتد و شاعر از سر اجبار به خود معشوق متوسل میشود و از خودش میخواهد که: راه فتحت را نشانم بده (ص 83). خیلی بد است که آدم تیرش به سنگ بخورد و اینجوری به دست و پا بیفتد. در پایان شعر متوجه میشویم که شاعر به دلیل سرخوردگی ناشی از ناتوانی در صید دل معشوق بدقلق، دچار یک بیماری روحی به نام «این _ آن پنداری» شده است و بقول شاعران قدیم: در هر که نظر کنم تویی پندارم. ازین رو، احتمالاً تمامی معاشرتها و مباشرتهای او به نیت معشوق دست نیافتنی صورت گرفته است:

هرگاه به خلوت زنی در شدم

تو در آمدی از پس پرده

و هرگاه با دیگری عشق ورزیدم

تو باردار شدی! (ص 83).

ƒ

البته دلبران عزیز باید توجه داشته باشند که ناز چون از حد بگذرد و جفا چون بسیار شود، ممکن است عاشق مفلوک دست به تصمیمهای خطرناک بزند و برود سراغ دلبرکان دیگر. و بقول قدیمیها، دچار واسوخت شود: اتفاق افتاد / و به آخر خط رسیدیم (ص 100). البته منظور از آخر خط این نیست که شاعر قید عشق و عاشقی را بزند و برود به کار و زندگی اش برسد. بلکه منظور این است که با اتخاذ دلبری دیگر، حرص و حسد دلبر قدیمی را در بیاورد و ازو انتقام بگیرد:

نامش چیست؟ کیست؟

این به من مربوط است

تو تنها حسد بورز و زهر بریز! (ص 101)

این شعر به خوبی آفات ناز و دلبری بیش از حد را یادآور میشود. بنابراین، از همه دلبران عالم درخواست میشود از روی این شعر ده بار مشق بنویسند. ضمناً آقایان عشّاق سینه چاک هم گاهی اوقات لازم است از خودشان واکنش نشان بدهند و عشقهای نو را جایگزین عشق کهنه کنند. بقول سعدی علیه الرحمه: برو زن کن ای خواجه هر نو بهار / که تقویم پارین نیاید بکار!

..

حالا خوردی؟ چقدر مزه میدهد که آدم، ناکامی کسی را ببیند که آدم را ناکام گذاشته تا برود از دیگری کام بگیرد! بعضی را شعار این است که اگر عاشق بهتری گیرت آمد، ولش کن برو که دنیا دو روز است. بقول همان سعدی علیه الرحمه: نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم! ولی بهتر است آدم قبل از ترک عاشق قبلی، همه جوانب امر را سنجیده باشد و مجبور نباشد دست از پا درازتر بازگردد و عذرخواهی کند. وگرنه بر او همان رود که بر یکی از معشوقهای نزار قبّانی رفت:

فروختی شعرم را

به مشتی سنگ

بگو

خوشبختت کردند سنگها؟ (ص 44)

ایشان فکر کرد خبری هست. اما نبود و در نتیجه، آمد و بازگشت و میپنداشت این بار هم میتواند با فنون دلبری قضیه را ماستمالی کند. اما از قرار معلوم، شاعر هنوز قدری غیرت و شماتت در وجودش هست:

از غمت شادم براستی!

آرام نمیکند مقتول را

مگر قصاص! (ص 45).

..

ماجراهای عشق و عاشقی نزار قبّانی به همینجاها ختم نمیشود. ولیکن، از جهت اینکه ممکن است تشریح بعضی موارد، به اجبار، قلم ما را وارد حیطه های ممنوعه جغرافیایی از قبیل کوه و کمر کند، یا پای ما را به علم پرنده شناسی بکشد و مشتغل قرقاول و کبوتر و گنجشک شویم، از تحلیل و بررسی آن موارد در میگذریم و شما عاشقان عزیز را به خدا و خداوند میسپاریم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:21  توسط ابن محمود  | 

 

1)   بعضی اسمها تکلیفشان معلوم نیست. مثل همین قیصر. آدم را یاد خیلی چیزها میاندازد به غیر از یک شاعر نازنین. عمران صلاحی دلش میخواست ملت او را به اسم کوچکش صدا بزنند. قیصر معتقد بود که اول اسم کوچکش، حرف آخر عشق است. واگر با او میزیستی، میدانستی که سخني بر گزافه نیست. عشق سرنوشت او بود. و ایکاش همه قیصرهای عالم، جنسشان از جنس قیصر امین پور بود. آمیزهای از عشق و ظرافت.

 

2)   خیلی با خودم کلنجار رفتم که در باب آشنایی خود با قیصر چنان داد سخنی بدهم که خوانندگان هم حظ کنند. چه برسد به نفس اماره خودم _ بقول یوسفعلی میرشکاک. اما آخرش دلم راضی نشد که در باب مرگ قیصر مرثیهای کارسازی کنم که اصل حرفش، مدح خودم باشد. فلذا، نتیجه اش همینی شد که ملاحظه میکنید. بقول شخص شخیص ابن محمود:

برای مرثیه گفتن چقدر شاعر هست

طریق وقت شناسان دلم نمیخواهد.

 

3)   اگر عاشق نمیبود، میبایست در صداقت آن نگاه زیباپرستش شک کرد. دوران نشست و خاست من و قیصر (منیّت را میبینید؟)، مربوط به ایامی بود که قیصر همه چیز را «زیبا» میدید. و لبخند را در تلفظ نامش ضروری میدانست. و البته آن روزها دم به دم شمارههای اشتباه را میگرفت و کاریش هم نمیشد کرد. بقول شمس تبریزی: «این کار دل است، کار پیشانی نیست». چقدر لذت بخش بود شنیدن شعر «ناگهان چقدر زود دیر میشود» از آن لبان مبارک و کجا میدانستم که این شعر ضرب المثل عاشقان بیقرار میشود و کار حتی به بیلبردهای تبلیغاتی و کانون فرهنگی فلان و لوازم خانگی بهمان هم میکشد. تصورش را بکن.

 

4)   سال 1364 بود گمانم یا 1365 که مرحوم نصرالله مردانی برای شعرخوانی آمده بود توی همین دیار کریمان. مرحوم صفای لاهوتی هم بود (چقدر مرزحوم!). آن موقع، نصرالله مردانی بواسطه غزلهایش گل کرده بود و پای ثابت همه کنگره های و شبهای شعر بود. اعضای شورای شعر اما چندان میانهای با او نداشتند. مرحوم لاهوتی، غزل «من واژگون، من واژگون، من واژگون رقصیده ام» را جوری با تمسخر میخواند که گمان میکردی شاعر بزرگترین ذنب لایغفر عالم امکان را مرتکب شده است. تصورش را بکن! آن موقع قیصر امین پور نقد مفصلی بر مجموعه شعر «قیام نور» مردانی نوشته بود در گاهنامه سوره و حسابی او را مشت و مال داده بود. ما نوجوانی کردیم و از مردانی پرسیدیم: نقد قیصر را خوانده اید؟ آن مرحوم خوشش نیامد و فرمود: اینها شاگرد دکتر شفیعی کدکنی هستند و این حرفها را او یاد اینها داده است! فهمیدیم که یکی از اتهامات قیصر، شاگرد دکتر شفیعی کدکنی بودن است. متأسفانه قیصر تا آخر عمر بدین عیب گرفتار بود و شاهدش هم زار زدنهای استاد در مرگ اوست. خدا را شکر شفیعی کدکنی، ازین دست شاگردان دیگر ندارد و گرنه معلوم نبود بر سر شعر و نقد چه میآمد!

 

5)   هرچه به ذهنم فشار ميآورم يادم نميآيد كه اولين بار قيصر را كي و كجا و در چه حالتي ديدم. ايستاده بود؟ نشسته بود؟ به ديوار تكيه داده بود؟ شلوار خاكي داشت؟ ريشش را طبق معمول خط منظمي انداخته بود؟ خلاصه، يادم نميآيد. امان ازين حافظه!

 

6)   آخرش هم نفهمیدم که چرا قیصر در خوابگاه دانشگاه تهران با دانشجویان خارجی هم اتاق بود. مدتی هم اتاقی مارک اسموژنسکی لهستانی بود. از قرار معلوم مارک به دین مبین مشرف شده بود، اما اسمش هنوز مارک بود. مارک در دانشگاه تهران ادبیات فارسی میخواند و پایان نامه دکترایش با دکتر شفیعی کدکنی بود در تصحیح سیر العباد سنایی. یکبار صحبت اسموژنسکی نو مسلمان شد. هرچه کردم، چیزی بروز نداد. فهمیدم نمیخواهد چیزی بگوید. بگذریم. سال 72 قیصر تنها توی یک اتاق زیر پله، در خوابگاه دانشجویان خارجی زندگی میکرد و داشت روی پایان نامه فوق لیسانسش کار میکرد. اگر اشتباه نکنم، موضوع پایان نامه اش صور خیال در دیوان ازرقی هروی بود. با این همه، شور و شوریدگی اش فرسنگها با دنیای ازرقی مدیحه پرداز فاصله داشت. از آن همه شعر مطنطن مدحی، تنها این مصراع ازرقی در ذهنم مانده که قیصر زیرش خط کشیده بود: سرد است و مسافتی است تا فصل بهار.

 

7)   دیدارهای شبانه، هفتهای دو سه شب، به شعرخوانی و نقد و نظر میگذشت و ازین نشست و برخاستها، ظرافتهایی را آموختم که در هیچ کتاب نقدی هنوز نوشته نشده است. و شنیدن شعرهای عاشقانهای که جنوب درد را به شمال عاطفه پیوند میداد: هزار نام خدا زیباست. یکبار، با چند تن از دوستان عزم دیدن قیصر کردیم. در اتاقش بسته بود. این بیت را پشت درش نوشتیم و رفتیم:

سحر آمدم به کویت، پی حال رفته بودی

به گمانم ای جنوبی به شمال رفته بودی!

 

8)   برای درس دکتر مهدی محقق، قرار بود رساله ای کهن را تصحیح کند. میدانست که در کار نبش قبر نسخههای قدیمی هستم. رساله نزهة العشاق عثمان بن حاج بله را پیشنهاد دادم. عشق نامهای بود از آثار اوایل قرن هشتم هجری. با اینکه با تصحیح نسخههای خطی میانهای نداشت، از کار روی این رساله بدش نیامد. بهرحال، عشق نامهای بود که با طبعیت عاشقانه او سازگار بود. مثل سوانح العشاق احمد غزالی، به نوعی، دستور زبان عشق بود. و البته به پایه شاهکار غزالی نمیرسید. نفهمیدم آن رساله را و مقدمه زیبایش را چکار کرد. کاش همه قیصرهای قدر قدرت عالم را میفرمودند که از روی رسالات عشق، صد بار جریمه بنویسند. بلکه دنیا قدری زیباتر و قابل تحمل تر شود.

 

9)   اتاق قیصر در دفتر سروش نوجوان بیش از یک دهه، پذیرای شاعران ریز و درشتی بود که از همه جای ایران برای دیدن او میرفتند و او حوصله بی نظیری برای همه داشت. و طنز ظریفی در کلامش بود و طنزهای ظریف را نیز در مییافت و بدان سرخوشی میکرد. حالا هر كدام براي خودشان خانمي شدهاند و آقايي. اي روزگار!

 

10)  انس و الفت قیصر با سید حسن حسینی زبانزد بود. از همان دوران شکل گیری دفتر ادبیات و هنر حوزه هنری تا آخر عمر سید، و بعد از آن. این دوستی، بنا به شرایط زمانه، افت و خیز اندکی داشت، اما همواره احترام و صمیمیت خاصی در کلام قیصر نسبت به سید حسن موج میزد. پس از مرگ سید، کار تدوین و تنظیم اشعار او بر عهده قیصر بود و مجالی نیافت اتمام آن را ببیند. و غير از قيصر چه کسی بود که با زیر و بم کلام سید آشناتر باشد؟ امروز آیا کسی هست که همین خدمت را به اشعار چاپ نشده قیصر بکند؟

 

11)   چه بگويم سخني نيست! شرمم ميآيد ذيل نام بزرگوار او نام خودم را بياورم. بقول خودش: كجا پر شود جاي گُردي به گردي؟

 

جمعه 11 آبان 1386

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:22  توسط ابن محمود  | 

 

مولانا گویا شاعری بوده است اهل بلخ که امروز جزو کشور افغانستان است، نام و لقبش جلال الدین محمد است که نام و لقبی عربی است. در کودکی به همراه پدرش از بلخ به ترکیه مهاجرت کرد و در شهری که قونیه نام دارد، سکنا گزید. میگویند در جریان مهاجرت به قونیه، ناچاراً در حدث سن که تمیز خوب و زشت کاری دشوار بود و اختیار نیک و بد او در دست والد گرامی اش، مجبور به عبور از چند شهر ایران شد. در قونیه با اینکه مردمانش ترک زبان بودند، بدلیل غلبه فرهنگ فارسی، از سر اجبار به فارسی سخن میگفت و شعرهایش را نیز به همین زبان میسرود. بعضی مسایل از حیطه اختیار آدمی بیرون است و مولانا در این قضیه، بدون آنکه تقصیری داشته باشد، تحت تأثیر فرهنگ غالب زمانه، شاعری فارسی زبان از کار در آمد. دو نسل بعدتر که فرزندانش با محیط زندگی خود خو کردند، این خوی بد را از سر وا کردند و از عهده برآوردن حوایج زندگی با لفظ ترکی برآمدند. اما به جهت اتفاقی که افتاده بود، طوعاً او کرهاً اشعارش را به زبان فارسی ترنم میکردند.

...

800 سال بعد، مردمان ترکیه هرچه گشتند که آدم حسابی اهل فکر و فرهنگی پیدا کنند، جز همین مولانایی که اصل و منشأش صد درصد بلاشبهه ترک بود، اما اجباراً به زبان فارسی شعر میگفت، پیدا نکردند. بنابراین، دست بکار شدند و اشعارش را نخست از فارسی به ترکی برگرداندند و سپس از ترکی به سایر زبانهای زنده و مرده دنیا ترجمه کردند و حتی شهردار قونیه اعلام کرده است که تصمیم دارد شعرهای مولانا را به زبان فارسی نیز ترجمه کنند تا مردم ایران هم که روزی بر حسب اتفاق یا اجبار مولانا از کشورشان عبور کرده است، به درک معانی و مفاهیم بلند اشعار او نایل آیند و محروم از دار دنیا نروند.