تبليغاتX
... وقايع ابن محمود ...

... وقايع ابن محمود ...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

 

فروردین            تا می‌توانی بخور (آجیل و ازین قبیل)

اردیبهشت         تا می‌توانی بخر (کتاب و ازین قبیل)

خرداد               تا می‌توانی بده (رأی و ازین قبیل)

تیر                    تا می‌توانی بکن (توجیه و ازین قبیل)

مرداد                تا می‌توانی بریز (عرق و ازین قبیل)

شهریور             تا می‌توانی بگیر (روزه و ازین قبیل)

مهر                  تا می‌توانی برو (سر کار و ازین قبیل)

آبان                   تا می‌توانی ببخش (انرژی و ازین قبیل)

آذر                    تا می‌توانی بزن (حرف مفت و ازین قبیل)

دی                   تا می‌توانی ...

 

..

این مطلب برای تشحیذ ذهن خوانندگان این وبلاگ نوشته شده است و شباهت آن با حوادث واقعی، کاملاً اتفاقی است!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 10:24  توسط ابن محمود  | 

 

حکیمی گوید: با خُردان مزاح مکن که بر تو دلیر شوند و طنز در کار بزرگان مکن که از تو برنجند.

هدف حکیم مذکور از بیان این حکمت، تضمین طول عمر و تندرستی طنزآفرینان جامعه بوده است. هر کس به این نسخه عمل کرده، خیر از عمر و جوانی خود دیده و سر سلامت به گور برده است. اجرای این فرمان طلایی باعث می‌شود که خُردان و بزرگان جامعه نفس راحتی بکشند و نگران خوب و بد اعمال خود نباشند. سری را که درد نمی‌کند نباید دستمال بست و دندانی را که درد می‌کند باید کشید. بر این اساس، جامعه سالم جامعه‌ای است که طنز نویسان آن کاری به خیر و شر امور نداشته باشند و در کار این و آن فضولی نکنند. بنابراین، نتیجه می‌گیریم یک طنزنویس خوب، طنزنویسی است که نه چشمی داشته باشد ببیند، نه گوشی داشته باشد بشنود و نه زبانی داشته باشد حرف بزند. بقول شاعر: من و دل گر کور و کر و لال شدیم، چه باک؟ / غرض اندر میان سلامت توست ای جامعه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:23  توسط ابن محمود  | 

 

کشور عزیز ما ایران نه تنها مهد فوتبال، که مهد همه چیزهایی است که برای‌ آنها مهدی وجود دارد. بنابراین، برای کشور مهدآفرینی مثل ما افت دارد که تابع مقررات دیگر ملل عقب‌مانده باشیم. فوتبال را قرار بود ما بوجود بیاوریم، اما دیگران حق ما را خوردند و آن را زودتر بوجود آوردند. اما این دلیل نمی‌شود که ما مجبور باشیم به قوانین فیفا که یک مشت کشور غربی بی‌تمدن آن را نوشته‌اند تن در دهیم. بنابراین، ما پیشنهاد جدیدی برای شکوفایی این ورزش داریم که همینجا آن را همراه با چند فقره مشت محکم تقدیم دیگر ملل جهان می‌کنیم:

1)      سمت و سوی همه قوانین باید به طرفی باشد که همیشه تیم ما برنده بازی شود.

2)      همه تیم‌ها باید اجازه دهند که ما به آنها گل بزنیم. ما هم به آنها اجازه می‌دهیم که به خودشان گل بزنند.

3)      داوران باید احترام تیم ما را نگه دارند. تماشاگران هم باید احترام دارورانی را که احترام ما را نگه می‌دارند، نگه دارند.

4)      نتیجه همه بازیها از قبل در لوح محفوظی که ما تهیه کرده‌ایم نوشته شده است.

5)       پاک‌ترین بازی، بازیی است که ما برنده آن باشیم.

6)      ما به برزیل و ایتالیا و اسپانیا اجازه می‌دهیم در رنکینگ فیفا بعد از ما قرار گیرند.

7)      پیاده کردن هر نوع تاکتیک جدید تیمی در مقابل تیم ما باید یک ماه قبل به اطلاع ما رسیده و مجوزهای لازم اخذ گردد.

8)      به منظور احترام به تیم‌های ستم‌کشیده‌ای مثل مالدیو و گوام و هندوراس، فیفا اجازه خواهد داشت آنها را حریف تیم ما در بازی فینال قرار دهد.

9)      اینکه تیم‌هایی مثل برزیل و آرژانتین و ایتالیا و انگلیس در اغلب دوره‌های جام جهانی حضور دارند، مورد اعتراض همه ملل جهانی و منافی عدالت می‌باشد. ملتهای مظلوم جهان از ما انتظار دارند که تیم ما در همه دوره‌ها حضور داشته و در همه دوره‌های آن قهرمان بشود.

10)   کشور ما حق دارد از پنج سهمیه در جام جهانی برخوردار باشد.

11)   تماشای مستقیم دیدارهای لیگ برتر و لیگ دسته یک ایران حق مسلم همه ملتهای جهان است.

12)   داور بازیهای مهم لیگهای اروپایی را باید مسعود عنایت تعیین کند.

13)   ورود توپ به دروازه ما اکیداً ممنوع است و در صورت وقوع این جرم، دو گل بر علیه تیم زننده گل منظور می‌شود.

14)   تماشاگران ما فهیم‌ترین تماشاگران دنیا هستند و سیستم فروش بلیط مسابقات ما بهترین سیستم فروش بلیط در پنج قاره دنیاست.

15)   هواداران همه تیم‌ها باید ما را تشویق کنند.

16)   50 درصد هزینه نقل و انتقالات فوتبال در جهان باید به حساب فدراسیون ما واریز شود.

17)   معاون رییس جمهور ما رییس سازمان ورزش همه کشورهای جهان محسوب می‌شود.

18)   مرجع مرضی الطرفین در دعاوی بین المللی ما هستیم.

19)   همه شبکه‌های خبری و رسانه‌های گروهی دنیا حق دارند شبانه‌روز با تیم ما مصاحبه کنند و ما را تیتر اول خود قرار دهند.

20)   ما به عقاید دیگران احترام می‌گذاریم و برای آنها هیچ اهمیتی قائل نیستیم.

21)   فوتبال یک بازی تیمی است و همه تیم باید مطابق میل یک نفر بازی کنند.

22)   حضور شخصیت‌های جهانی در بازیهای باشگاهی ما الزامی است.

23)   تا پایان مسابقات فوتبال کسی حق ترک کردن ورزشگاه را ندارد.

24)   بلیط‌های ما را بخرید تا به تیم مورد علاقه شما گل بزنیم.

25)   آرش برهانی ـ ندید ـ آقای گل فدراسیون آمار و تاریخ فوتبال معرفی می‌گردد.

26)   کارت مربیگری آلک فرگوسن باید به امضای محمد مایلی کهن و امیر قلعه‌نویی برسد.

27)   همه تیم‌های مقابل باید از دروازه‌بان نابینا استفاده کنند.

28)   در راستای بسط عدالت، نتیجه بازی تمام دربی‌های جهان مساوی اعلام می‌گردد.

29)   استفاده تیمها از بازیکنانی همچون لیونل مسی و کاکا و رونالدینیو و دیدیه دروگبا و تیری هانری ممنوع و استفاده از رضا عنایتی و علی علیزاده و وحید هاشمیان و مهدی رجب‌زاده مجاز و بلکه واجب است.

30)   خوردن ماست و برنج هندی برای همه تیمهای حریف الزامی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:38  توسط ابن محمود  | 

 

احمدي نژاد: من علاقه خاصي به دكتر لنكراني دارم. مثل هلو مي‌ماند. آدم مي‌خواهد بخورد اين مؤمن را!

..

با توجه به هلو بودن دكتر لنكراني، كنار گذاشتن ايشان از وزارت بهداشت و معرفي خانم دستجردي مي‌تواند به دلايل زير باشد:

1)      در جامعه انواع هلوها وجود دارد. اكتفا به يك نوع هلو صحيح نيست.

2)      هلو را بايد تازه تازه خورد. ايضاً بايد به اندازه خورد.

3)      خوردن هلو، يك بحث است، هضم آن يك بحث ديگر.

4)      ايرج ميرزا مي‌فرمايد: قند اگر هست نخواهم كه مكرّر گذرد.

5)      بي توجهي به ميوه‌هاي ديگر، از قبيل ليمو، منافي عدالت است.

6)      شاعر فرموده است: مرد بايد كه در كشاكش دهر/ سنگ زيرين آسيا باشد. در اين بيت به هلو اشاره‌اي نشده است.

7)      اگر قرار باشد همه هلو باشند، بازار هلو كساد خواهد شد. ترتيب گلو هم داده خواهد شد.

8)      ضرب المثل هلويي: با يك گلو نمي‌توان چند هلو را با هم خورد.

9)      هلو خودش خوب است، اما امان از هسته هلو.

10)   باغبانا! ز هلو بيخبرت مي‌بينم!

11)   ايضاً حافظ + ابن محمود: هنر بي عيب حرمان نيست حافظ!/ هلو بودن گناه كوچكي نيست.

 

 

::

يادداشت رمضانيه

امروز در تفحصات خود به اين بيت برخورديم كه با توجه به حلول ماه مبارك رمضان، هلو بودن آن اظهر من الشمس است:

هرچند مي‌گريزي از من، نگارك من!

مي‌گيرمت چو روزه، ماه مبارك من!

(قاضي نظام‌الدين خوانساري)

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:59  توسط ابن محمود  | 

 

با توجه به تغيير گفتمان ادبي جامعه و ايجاد ادبيات گفتاري و نوشتاري جديد كه سرآغاز جنبش تازه‌اي در فرهنگ اين سرزمين اديب پرور بشمار مي‌رود، بنده رأساً و بدون ياري گرفتن از همه نهادها، اقدام به برگزاري جايزه ادبي لقمان كرده و شرايط و موضوعات و جوايز آن را به شرح زير اعلام مي‌نمايم.

 

اهداف مسابقه

-          رشد و تقويت گفتمان جديد شكل گرفته در جامعه

-          جلوگيري از مرگ و مير جوايز ادبي

-          ايجاد نشاط و خوشدلي در جامعه

-          پرورش نسل جديد نويسندگان براي روزنامه‌هاي كثير الانتشار

-          بالا بردن اعتماد به نفس جوانان در مواجهه با پيرمردان

-          مشهور شدن آدمهاي نامشهور

 

موضوعات مسابقه

-          زير سؤال بردن خدمات سي ساله و سوابق انقلابي

-          تعيين تكليف براي مسئولين رده اول مملكت

-          نامه به رهبران جهان و نصيحت كردن آنها

-          مروه شرويني، فريادگر پوسيدگي دموكراسي غربي

-          ندا آقا سلطان، از كدام عامل بيگانه حقوق مي‌گرفت؟

 

 شرايط مسابقه

-          داشتن سواد خواندن و نوشتن

-          سن ترجيحاً بين 7 تا 27 سال

-          پاي‌بندي به هيچ یک از اصول اخلاقي

 

 جوايز

-          نفر اول: سه سال اشتراك رايگان روزنامه كيهان و تنديس طلايي لقمان حكيم

-          نفر دوم: دو سال اشتراك رايگان روزنامه كيهان و تنديس نقره‌اي لقمان حكيم

-          نفر سوم: يك سال اشتراك رايگان روزنامه كيهان و تنديس برنزي لقمان حكيم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:59  توسط ابن محمود  | 

 

همسایه‌ای داریم به نام حسین آقا که روز و شب بر مدار ایمان و شریعت حرکت می‌کند و اهل محل اعتقاد عجیبی به پاکی و درستی او دارند. حسین آقا یک بقالی موروثی سر کوچه دارد و در دکان او، همه جور جنسی پیدا می‌شود و کار اهل محل هیچ وقت لنگ نمی‌ماند. حسین آقا در هر قضیه‌ای که چه در محل ما اتفاق بیفتد و چه در محلات دیگر، تحلیل‌های روشنی ارائه می‌کند و اهل محل هر روز سراغ مغازه او می‌آیند تا تازه‌ترین اخبار و تحلیل‌ها را از زبان او بشنوند. شیوه تحلیل کردن حسین آقا یک شیوه کاملاً منصفانه و متعادل است و هر کس که تحلیل‌های او را می‌شنود، شب سر راحت بر بالین می‌گذارد. او عادت دارد که مثل اینیپندنت به هر موضوع از چند زاویه زاویه نگاه کند. تا خدای نکرده متهم به بکسونگری و خروج از دایره انصاف نشود. گو اینکه اگر زبانم لال تحلیل‌هایش یک‌طرفه هم باشد، مردم از بس به او اعتقاد دارند، آن تحلیل‌ها را به چند وجه تعبیر می‌کنند.

..

اگر حسین آقا کسی را قبول داشته باشد، سعی می‌کند در تحلیل‌هایش این را نشان دهد تا اهل محل در تشخیص راست و درست مسایل دچار گمراهی و ضلالت نشوند. مثلاً قبل از انتخابات در مهمانی همسایه بغلی که جشن ختنه‌سوران بچه‌اش بود، آجیل آورده بودند که داخل آنها پسته‌های دهن بسته هم دیده می‌شد. حسین آقا چون معتقد بود پدر بچه، دیر به ختنه کردن کودک خود اقدام کرده و در ادای رسوم مذهبی تعلل ورزیده و هنگام خرید هم به محله بالایی رفته، باید حالش را بگیرد. پس رو کرد به جمع و گفت: پسته زبان بسته در آجیل دارد به زبان بی‌زبانی به‌ما می‌گوید که صاحب‌خانه فردی مقتصد و آینده نگر است و امید آن دارد که آجیل‌های آکبندش به‌درد چند مهمانی بعدی هم بخورد. صاحب‌خانه که کم آورده بود، خنده تلخی کرد و تحلیل حسین آقا را زیر سبیلی رد داد. اتفاقاً هفته بعدش، آن همسایه بغلی که مرتب از مغازه حسین آقا خرید می‌کرد، مهمانی داشت و در آجیل‌های ایشان تعداد بیشتری پسته دهن بسته دیده می‌شد. حسین آقا گفت: من شنیده‌ام که در پسته‌ها یک قارچ می‌روید که به آن افلاتوکسین می‌گویند و اگر دهان پسته بسته باشد، آن پسته از خطر افلاتوکسین در امان می‌ماند و حتی اتحادیه اروپا تصمیم گرفته که از ایران فقط پسته دهان بسته بخرد و به همین خاطر الآن بازار این نوع پسته حسابی گرفته و حتی گران‌تر از انواع پسته‌های خندان به‌فروش می‌رسد. همگان بر عقل و درایت صاحب‌خانه درود فرستادند.

..

دیروز صبح در مغازه حسین آقا بحث بر این بود که رادیو اسراییل گفته که در انتخابات ایران تقلبی صورت نگرفته و احمدی‌نژاد به‌دلیل محبوبیت در بین توده‌ها، برنده بلامنازع انتخابات است. حسین آقا بر صندلی تحلیل نشست و گفت: ببینید! حتی دشمنان قسم خورده ما هم اعتراف دارند که برنده انتخابات احمدی‌نژاد است. این‌قدر قضیه روشن هست که آنها هم نمی‌توانند آن را انکار کنند. چون اگر انکار کنند، مرغ و ماهی بر عقل و دانش آنها می‌خندند. وی اظهار تأسف کرد که دشمنان قضایا را فهمیده‌اند، اما بعضی دوستان جاهل هنوز خود را به نفهمی می‌زنند. امروز که رفته بودم شیر یارانه‌ای بخرم، حسین آقا داشت برای مشتریان نقل مي‌کرد که سایت وزارت امور خارجه اسراییل از آشوبگران حمایت کرده و از موسوی خواسته که این راه را تا آخر مسیر ادامه دهد. بعد هم زیر لب لعنتی فرستاد و گفت: من بعید نمی‌دانم که این آقا ـ زبانم لال ـ حتی امام راحل را نیز فریب داده باشد.

..

شب که می‌خواستم سر راحت بر بالش و بالین و بستر بگذارم، یاد حرف‌های حسین آقا افتادم و به انصاف او درود فرستادم و آرزو کردم ای‌کاش حسین آقای ما روزنامه‌ای در اختیار داشت و می‌توانست در آن با تحلیل‌های روشن خود، همه مردم ایران بخصوص جوانان آشوب‌طلب تهرانی را از ضلالت و گمراهی نجات بدهد. بعدش هم تا صبح آسوده خوابیدم. چون یقین داشتم که تا امثال حسین آقا بیدارند، هیچ‌کس به خواب غفلت نخواهد رفت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:1  توسط ابن محمود  | 

 

اينكه آفتاب در روزهاي سرد زمستان ما را گرم كرده است، دليل نمي‌شود كه از مفاسد بي شمار او در ايام تابستان چشم‌پوشي كنيم. از قديم گفته‌اند: ملاك، وضعيت فعلی آفتاب است. و في الحال، و بلكه از خرداد تا امروز، آفتاب همچنان به گرم كردن آتش اين روزها مشغول بوده است و از قِبَل تابش‌هاي بي مورد و فتنه‌انگيزانه او، تا بحال خسارت‌هاي زيادي به همه شئونات زندگي ما وارد شده است. فلذا، به نمايندگي از آحاد ملت ايران، موج اقامه دعوي عليه آفتاب را رهبري كرده و به دلايل قانع كننده ذيل، خواهان اشد مجازات آفتاب هستيم.

::

اشاعه فحشا و منكرات. دليل و شايد بهانه عمده بدحجابي‌ها و بي حجابي‌هاي مردم در اين ايام، تابش مستقيم آفتاب است كه باعث كشف حجاب از زن و مرد و خرد و كلان و پير و جوان شده است. اگر آفتاب نبود، به طريق اولي، مردم بهانه‌اي براي حضور حرمت شكنانه در خيابان‌ها و اماكن عمومي نداشتند. اينكه مردم روزهاي جمعه بجاي رفتن به نماز جمعه سر از كوهستان‌ها و اماكن خوش آب و هوا در مي‌آْورند، يكي از دلايل مهمش وجود همين آفتاب داغ تابستان است.

::

خيانت به الگوي مصرف. گرماي بيش از حد اين ايام كه برخاسته از معركه گرداني آفتاب است، باعث شده است كه مردم ما در مصرف آب و برق و گاز (و هر انرژي ديگري) الگوها را زير پا بگذارند و سرمايه‌هاي ملي را كه به خون جگر در چهار سال اخير فراهم آمده است، بر باد فنا دهند.

::

نابودي سرمايه‌هاي ملي. يكي از بزرگترين خيانت‌هاي آفتاب، تبخير منابع آبي است كه با هزار خون دل توسط ابر و باد و ماه و فلك فراهم آمده‌اند. بر باد دادن اين همه سرمايه ملي، كشور ما را كه دچار بحران كمبود ‹آب› هم هست، در عرصه‌هاي بين المللي نيازمند دولت‌هاي استكباري مي‌كند كه دشمن قسم خورده ملت ايران هستند.

::

زرد شدن روزنامه‌ها. تابش مستقيم آفتاب كمترين ضرري كه دارد، زرد شدن همه روزنامه‌هايي است كه در پيشخوان روزنامه‌فروشي‌ها قرار دارند. اينكه مي‌بينيم نشريات زرد زياد شده‌اند، عامل اصلي آن آفتاب است. شما مي‌دانيد كاغذ نشريات با چه دشواري‌هايي به‌دست مي‌آيد و چند تا درخت از بين رفته‌اند تا يك روزنامه پا بگيرد؟

::

افزايش جرايم. شايد مردم نامطلع و فريب خورده بگويند، اغلب جنايت‌ها وقتي روي مي‌دهد كه آفتابي در كار نيست و شب، سايه سياهش را بر همه جا گسترده است. اما هر انسان منصفي و بابصيريتي مي‌داند كه همين پنهانكاري آفتاب، خودش يكي از دلايل مهم سرقت‌ها و قتل‌ها و جنايت‌هاي اخير است. وگرنه چه دليلي دارد به محض تاريك شدن هوا، عده‌اي فرصت طلب سر و كله‌شان پيدا مي‌شود؟ اينها به پشتگرمي عدم حضور آفتاب است كه مفاسد خود را علني مي‌كنند.

::

قضا شدن نمازها. طلوع بي موقع آفتاب، يكي از عوامل مهم قضا شدن نماز صبح مؤمنين نمازگزار است. آفتاب به‌جاي آنكه صبر كند همه ملت بيدار شوند و سر موقع نماز صبح خودشان را بخوانند، ناگهان سر زده وارد مي‌شود و خون هزاران نماز نخوانده را بر گردن مي‌گيرد. دليل آن هم وحشتي است كه آفتاب از تأثير نماز بر روح مردم مؤمن ما دارد.

::

از عموم ملت ايران تقاضا دارد چنان كه دلايلي بيشتري براي محكوم كردن آفتاب و رساندن او بسزاي اعمالش پليدش در دست دارند، به موج عظيم محكوميت اين عنصر خود فروخته بپيوندند.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:48  توسط ابن محمود  | 

 

اول. خواجه حافظ فرمايد:

آنچه سعي است من اندر طلبت بنمودم

اين قدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد

در بعضي نسخ معتبر، بجاي ‹تغيير قضا›، ‹تغيير فضا› آمده كه احتمال صحت آن وجود دارد.

 

دوم. بايد به انتخاب ديگران (مردم و ملائكه) احترام گذاشت.

 

سوم. آدم مي‌شويم و بر مي‌گرديم به همان فضاي طنز غير سياسي.

 

چهارم. مشت محكم خوردن واقعاً دردناك است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 8:41  توسط ابن محمود  | 

 

با توجه به نزديك شدن زمان مناظره كانديداها، از آنجا كه ممكن است بعضي از كانديداها (دقيقاً سه نفر آنها) عقلشان به درك الزامات يك مناظره عادلانه و منطقي قد ندهد، ما شرطها و به عبارت بهتر، پيششرطهاي مناظره را به استحضار آنها ميرسانيم.

..

اول. هيچ كدام از كانديداها حق ندارند از سوابق انقلابيگري و جبهه و جنگ خود سوء استفاده نمايند. دليلي ندارد شهروندي كه جبهه نرفته يا در انقلاب سابقهاي نداشته، از حق نداشتن سوابق انقلابي محروم بماند.

..

دوم. استفاده ابزاري از نام امام خميني (ره) و تعريف خاطراتي كه معظم له و كانديداها به نحوي در آن حضور داشتهاند، ممنوع است. اين امر، هيچ حقي و بلكه هيچ امتيازي براي آنها ايجاد نميكند. اويس قرني نيز پيامبر اسلام را نديده بود. اما ثواب همنشيني با ايشان را در نامه اعمالش نوشتند. از طرفي، طلحه و زبير پيامبر را ديده بودند و با او نشست و برخاست داشتند. ملاك وضعيت فعلي افراد است.

..

سوم. هيچكدام از كانديداها حق ندارند حرفي در مورد 300 ميليارد دلار به ميان آورند. اين عدد به نحوي ناموس نظام محسوب ميشود و صحبت در مورد آن، عبور از خط قرمزهاست.

..

چهارم. استفاده از شال سبز و عباي شكلاتي و كت و شلوار اتوكشيده ممنوع بوده و همه كانديداها حق دارند كه اجباراً در روز مناظره كاپشن بپوشند. كاپشن، نماد وحدت و هويت ملي است.

..

پنجم. وضعيت فعلي مملكت ما كاملاً مشخص و مبرهن است و خوب بودن آن احتياج به هيچ سند و مدركي ندارد. آنها كه مدعياند وضعيت بهتري را رقم خواهند زد موظفند كه براي اثبات گفتار خود دلايل محكمه پسند و قانع كننده اقامه كنند.

..

ششم. بهمحض مشاهده هاله نور در جلسه، حاضران بايستي دست كانديداي مورد نظر را ببوسند و به برتري او اذعان نمايند. مشاهده هاله نور احتياج به بصيرت دارد و فقط آدمهاي حلالزاده توفيق مشاهده آن را خواهند يافت.

..

هفتم. دروغ گفتن و كتمان حقايق و تهمت زدن در مناظرات انتخاباتي مجاز نيست، مگر آنكه پاي مصالح مملكت در ميان باشد. تشخيص مصالح مملكت بر عهده رییس جمهور فعلی است.

..

هشتم. تسهيلاتي كه دولت در يك ماه اخير در اختيار اقشار مختلف مردم قرار گرفته، جزو افتخارات كشور است و هيچ كدام از كانديداها حق ندارند از آن در جهت تخريب كانديداي مورد نظر استفاده كنند. و بلكه بر همه كانديداها واجب است كه حمايت خود را ازين اقدام انقلابي اعلام نمايند.

..

نهم. تعيين برنده مناظره انتخاباتي جزو وظايف دولت است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 13:25  توسط ابن محمود  | 

 

J الهی عقل ما جهانی را کفایت است. ما را به عقل دیگران چه حاجت است؟

J الهی دروغ‌های ما راست و دوغ‌های ما ماست گردان.

J الهی زیبایی‌های من به وصف در نگنجد، پیش جمال من یوزارسیف چه سنجد؟

J الهی زبانی که ما را نستاید، اگر لالمونی بگیرد، شاید.

J الهی راه راست را به سمت ما کج بفرما.

J الهی آنکه مرا ندید، چه دید؟ و او را چه توان گفت جز ندید بدید؟

J الهی چون می‌دانی که حق با من است، چه حاجتم به گفتن است؟

J الهی صندوق رأی بهانه است، غرض دست غیب است که در میانه است.

J الهی هرچند به بی لیاقتی فاشیم، چنان کن که به‌هر قیمتی خشنود باشیم.

J الهی دیگران کاشتند و ما خوردیم. ما چه داریم دیگران بخورند؟

J الهی ترمز من خراب است، به هرکجا که بکوبم، عین ثواب است.

J الهی مگوی که برای دیگران چه کرده‌ای؟ بپرس که دیگران برای من چه کرده‌اند؟

J الهی هر که مرا شناخت، لُنگ خود بینداخت.

J الهی عاقبت محمود گردان/ دعای من اجابت زود گردان.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 23:41  توسط ابن محمود  | 

 

1)      ما معتقد به گفتمان انتقادی هستیم، و معتقدیم در حال حاضر کسی باصلاحیت‌تر از ما در این زمینه وجود ندارد.

2)   ما معتقدیم فرصت خدمت‌رسانی به مردم کوتاه است و باید درین مجال اندک، هی در جشنواره‌ها به خودمان جایزه بدهیم و هی کتابهای خودمان را چاپ کنیم.

3)   ما از ساخت قسمت دوم فیلم فرهنگی «گنج قارون» توسط برادر ده‌نمکی حمایت می‌کنیم و معتقدیم هرچه پول بیشتر توی جیب این عزیز برود، شاخص‌های فرهنگی ما رشد بیشتری پیدا می‌کند.

4)      ما معتقدیم که جایگاه هنرمندان والاتر از آن است که در انتخابات به کسی جز کاندیدای مورد نظر ما رأی بدهند.

5)   ما معتقدیم همان‌گونه که عشق باید بعد از ازدواج شکل بگیرد، به حول و قوه الهی سواد و شناخت فرهنگی هم برای یک مسئول این حوزه در چهار سال دوم به‌دست خواهد آمد.

6)      ما معتقد به آزادی بیان و جریان آزاد کیهان هستیم و از همین رو، برای بسط آن، هی به نشریات هوادار خودمان مجوز می‌دهیم.

7)      ما مأمور به تکلیف هستیم، نه مأمور به نتیجه. وظیفه حصول نتیجه دلخواه، بر عهده برادران دیگر شاخه‌هاست.

8)      ما با ساخت فیلم توسط کارگردانان معروف جهان بر اساس فیلم‌نامه‌های مورد تأیید ما و با هزینه هالیوود مشکلی نداریم.

9)      برادر بنیامین مورد تأیید ما می‌باشد و چاپ عکس‌های ایشان اشکالی ندارد.

10)  ما معتقدیم علمای اعلام و مراجع عظام، بایستی به نظرات و اقدامات فرهنگی ما اعتماد و اعتقاد کامل داشته باشند. هرکاری که ما انجام دهیم، مستحسن است.

11)   ما اسم کسی را به عنوان کاندیدای اصلح اعلام نمی‌کنیم، اما همه باید به دلالت رنگ‌ها توجه کافی مبذول بفرمایند.

12)   ما خودمان را کاملاً مقید به قانونی می‌دانیم که به نفع ما باشد.

13)   ...

14)   عدالت ایجاب می‌کند برادران فعلی چهار سال دیگر هم به ملت خدمت کنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 7:38  توسط ابن محمود  | 

 

خرمالو ميوهاي است كه ايرانيان باستان آن را به جهانيان عرضه داشتهاند. همان طور كه ميدانيد، همه ميوههاي عالم مزاج سرد و گرم دارند. بجز خرمالو كه يك ميوه معتدل است. هزاران سال پيش دانشمندان جوان ايراني كه باعث افتخار نظام بودند، توانستند از طريق علم ژنتيك و قاطي كردن خرما كه مزاجش گرم و آلو كه مزاجش سرد است، ميوهاي به اسم خرمالو توليد نمايند كه كماكان توليد آن در اقصا نقاط عالم بويژه در كلانشهر تهران ادامه دارد.

..

در حال حاضر مزاج خرمالو، معتدل است. اما پيش بيني ميشود تا يك ماه ديگر تكليف مزاج اين ميوه به طور كامل مشخص شود و از حالت «مذبذبين بين ذلك» دربيايد.

..

همه چيزهاي خوب را ما ايرانيان بوجود آوردهايم ولاغير. و بحول و قوه الهي همه چيزهاي خوب را نيز ما ايرانيان نابود خواهيم كرد. همان طور كه پيشينيان ما توانستند ميوهاي با مزاج معتدل توليد كنند، امروزه هم ميتوانيم بر عكسش عمل كنيم.

..

برخورد ايجابي: خرمالو ميوهاي است كه هرچه بيشتر بماند شيرينياش بيشتر ميشود. مثل دوران مسئوليت.

برخورد سلبي: خرمالو در عين حال كه شيرين است، قابض هم هست و ميتواند دهن خورندهاش را سرويس كند و زيربندي او را بهم بريزد.

..

شاعران ايراني از ديرباز علاقه زيادي به خرمالو داشتهاند، اما عجالتاً بيتي كه بتواند اين علاقه را اثبات كند، پيدا نكرديم. اما شنيده ميشود قرار است يك نسخه خطي ارزشمند درين رابطه كشف و در آينده نزديك رونمايي شود.

..

بيت الهامي:

من از منافع بيحد تو خبر دارم

لذا چگونه توانم دل از تو بردارم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:30  توسط ابن محمود  | 

 

اول. میرحسین موسوی مرد روزهای عسرت و تنگدستی است و فکر می‌کند مبلغ 300 میلیارد دلار رقم درشتی است. فلذا، راه و بیراه پاپیچ دیگران می‌شود که بداند این پولهای خُرد صرف چه اموراتی شده است. ما به کسی رأی می‌دهیم که طبع بلندی داشته باشد و سر این مسائل بی اهمیت اعصاب ملت را خراب نکند. فرض کنید این 300 میلیارد را بصورت تراول 50 هزاری بین ملت ستم‌کشیده تقسیم کرده باشند. به نظر شما ملت بزرگ ما با این تاریخ طولانی و فرهنگ کلان 300 میلیارد دلار نمی‌ارزد؟

دوم. خانم فاطمه رجبی دلش می‌شکند و دل شکستن هنر نمی‌باشد.

سوم. میرحسین موسوی با اینکه مهندس است، فرق پرتقال اسراییلی و پرتقال چینی را نمی‌داند و فکر می‌کند که پرتقال چینی می‌تواند همان پرتقال اسراییلی باشد و بعید نیست در آینده سر همین مسئله کوچک، برای نظام یک بحران بزرگ درست کند. از این مهم‌تر، وی از خواص سیب‌زمینی به‌کلی بی‌خبر می‌باشد.

چهارم. میر حسین موسوی مرعوب آداب دیپلماسی غرب است و بجای کاپشن که نماد مهرورزی است، کت می‌پوشد. ایضاً ایشان عکس با لباس ورزشی ندارد و بلد نیست به دروازه‌بان تیم ملی پنالتی بزند. با توجه به خودباختگی فرهنگی ممکن است در آینده با زنان غربی دست بدهد و آبروی این مملکت را به خطر بیندازد.

پنجم. بعید است در طول عمرش یک‌بار هم پایش را به مسجد جمکران گذاشته باشد.

ششم. نقاشی‌های بی سرو ته‌ش موجب وهن نظام است. بچه‌ها به آنها می‌خندند و بزرگان از آنها سر در نمی‌آورند. غربی‌ها ممکن است تحسین‌شان کنند، اما در شرق خریداری ندارند. کاغذ را حرام می‌کند و بدآموزی هم دارد. معلوم نیست این سوختگی‌های روی تابلوهای نقاشی او نشأت گرفته از کدام مورد منکراتی است.

هفتم. ادای غربی‌ها را در می‌آورد و زنش را که ناموس ملت ایران است همراه خودش به سخنرانی‌هایش می‌برد. این چه جلوه‌گری‌های خطرناکی است که براه افتاده و کجایند غیرت‌مندان که جلوی این نمایش‌های توهین‌آمیز را بگیرند؟ بقول ژنرال هموسو، کسی که از عهده حفظ زن و بچه خودش بر نمی‌آید، چگونه می‌خواهد ناموس یک ملت را در صحنه‌های بین المللی نجات دهد؟

هشتم. ما حوصله ظهور مجدد گروه‌های فشار را نداریم. مگر درین چهار سال که گروه فشاری نبود، به ما بد گذشت؟

نهم. بسیاری از دلایل متقن دیگر که بعداً افشا خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:43  توسط ابن محمود  | 

 

اخيراً در حفريات باستان شناسي در منطقه بين النهرين كه مهد تمدن مشرق زمين به حساب ميآيد، منشوري از گل پخته پيدا شده است كه توصيههايي است خطاب به كارگزاران و مديران ارشد تمدن مذكور. از آنجا كه آشنايي با عقايد و افكار گذشتگان، به اعتقاد عدهاي چراغ راه آينده است، بعضي از نكات اين منشور را يادآور ميشويم.

1) نام نيك رفتگان را همواره ضايع كنيد.

2) مردم ولي نعمت شما هستند، اما... (مابقي آن خوانده نميشود)

3) پيوندهاي قومي در رأس همه امور قرار دارد.

4) زيردست احمق ضامن بقاي مديريت است.

5) ملاك خوب و بد كارها تويي، نه ديگران.

6) مردم شما را انتخاب كردهاند كه بجاي آنها تصميم بگيريد.

7) چه كسي گفته تو همه چيز را بهتر از همه كس نميداني؟

8) هر كه با تو نيست، خائن است.

9) دزدها را ميتوان بخشيد، مخالفان را نه.

10) حفظ مسئوليت، بزرگترين مسئوليت است.

11) منصوبان خودت را غرقه كن، تا خودت در امان باشي.

12) بيشتر حرف بزن، كمتر فكر كن.

13) نه مسئوليت خراب شدن كارها با توست، نه وظيفه درست كردن آنها.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:31  توسط ابن محمود  | 

 

بحمدالله با قهرمانی استقلال در لیگ برتر مشخص شد که فوتبال ما کاملاً پاک است. اما اگر خدای نکرده ذوب آهن اصفهان پیروز می‌شد و یا خدای نکرده فولاد خوزستان شکست می‌خورد، برای فوتبال ما و بلکه برای مملکت ما هیچ ثُلمه‌ای ازین بدتر نبود. بنده ضمن تبریک به قاطبه جامعه فوتبال، از حسن تدبیر مسئولین فدراسیون کمال قدردانی را دارم که توانستند زمینه‌ ظهور یک بازی جوانمردانه را فراهم کنند. من در این برهه از زمان، با ضرس قاطع اعلام می‌کنم که در هیچ دولتی فوتبال ما به این پاکی نبوده است. بی شک رسیدن به این درجه از زلالی و پاکی، مرهون حضور مؤمنانه آحاد ملت در همه صحنه‌های اجتماع است و امیدواریم این حماسه باشکوه در انتخابات آتی نیز به منصه ظهور برسد و با انتخاب کاندیدای اصلح‌تر تر که همگان می‌دانند منظور من کدامیک از آنهاست، مملکت ازین هم که هست بهترتر شود. اگر خدای نکرده کسی غیر از فرد مورد نظر برنده نتیجه انتخابات شود، باید در پاکی آن شک کرد و انشاءالله با یاری برادران عزیز، نتیجه دلخواه که به صلاح مملکت نیز هست، عاید خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:19  توسط ابن محمود  | 

 

با حکمفرما شدن اخلاقیات در جامعه که محصول تلاش مسئولین در سنوات اخیر است و شفاف شدن مواضع، هر روز در جراید شاهد اعترافات تکان دهنده اقشار مختلف مردم هستیم. ما این رویکرد عزیز را به فال نیک می‌گیریم و امیدواریم ادامه این روند، بدانجا بینجامد که ایرانیان هر روز دست به اعترافات تکان دهنده بزنند و حسابی خودشان را از رجس و معصیت و خواهشهای نفسانی و رعونت بتکانند و یکراست به بهشت الهی مشرّف شوند. خوشبختانه تحت تأثیر اعترافات ملت ما، دیگر ملل دنیا هم وارد فاز اعترافی شده‌اند که رویکرد میمون و مبارکی است.

..

پائولو کوئیلو نویسنده معروف برزیلی از علاقه‌اش به اسلام و مولانا سخن گفت و به تأثیرپذیری از آثار مولوی اعتراف کرد. چند سال پیش هم مدونا اعتراف کرد که تحت تأثیر مولانا بوده است. آن بزرگوار در مورد سایر فعالیت‌های انسان‌دوستانه خود هنوز اعترافی بعمل نیاورده است.

..

مسعود ده‌نمکی اعتراف کرد که از احساسات گرم تماشاچیان به وجد آمده و قصد دارد قربتاً الی الله اخراجی‌های 3 را نیز بسازد. وی همچنین اعتراف کرد که تازه دارد مزه کارهای فرهنگی را می‌چشد.

..

رییس فراکسیون روحانیون مجلس هم اعتراف کرد که نگران جریاناتی است که از میرحسین موسوی حمایت می‌کنند. اعترافات تکان دهنده این روحانی برجسته، حاضران را به تفکر فرو برد.

..

در همین حال، صادق محصولی هم دست به اعتراف تکان دهنده دیگری زد و گفت: بنده شخصاً شائبه تبلیغاتی بودن سفرهای استانی رییس جمهور را رد می‌کنم. وی در ادامه اعترافات خود تأکید کرد: مردم ما فهیم و عاقل هستند و با بینش عمیق به مسائل نگاه می‌کنند.

..

در همین راستا، مشاور مطبوعاتی رییس جمهور رسماً اعتراف کرد: احمدی نژاد ستاد انتخاباتی رسمی ندارد. اما تا بخواهید غیر رسمی دارد.

..

علی احمدی وزیر آموزش و پرورش در یک اقدام کاملاً فرهنگی، صمیمانه اظهار داشت: هر کس به من می‌رسد می‌گوید هر وقت ترا در تلویزیون می‌بینم، دعایت می‌کنم. وی اعتراف کرد که منظور از هر کس، پدر و مادر و زن و فرزند خودش، مدیران و معاونین وزارتخانه، منشی دفتر و مدیر کل روابط عمومی و آبدارچی ساختمان مرکزی و راننده شخصی وزیر بوده است.

..

سید مهدی موسوی هم چندی پیش در وبلاگش زبان به اعتراف گشود و گفت: همه شاعران امروز ایران شاگرد من هستندو بقیه هم اگر شاگرد من باشند، ایرادی ندارد و بلکه به نفع خودشان است.

..

یکی از همسایگان وبلاگ‌نویس اخیراً اعتراف کرده است که 99 درصد مردان و زنان جامعه حالش را بهم می‌زنند. وی در مورد یک درصد بقیه هم به محض دریافت اطلاعات بیشتر اظهار نظر خواهد کرد.

..

شهروندی به نام غضنفر کره‌جاری در گفتگو با صدا و سیمای مرکز بالاده، اعتراف کرد که سریال جومونگ را از روی شخصیت او ساخته‌اند و نام اصلی او مهران مدیری است و از وی برای بازی در ادامه فیلم غریزه اصلی دعوت بعمل آمده است.

 

(اول اردیبهشت ماه جلالی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:47  توسط ابن محمود  | 

 

ده پانزده سال پيش پسرخاله عزيز تصميم گرفت براي شكوفايي اقتصادي شهرمان، يك دستگاه سبزي خُرد كني معمولي بخرد و توفيق هم يار شد و خريد. به يك سال نرسيده، شهر ما پُر شد از دستگاه سبزي خُرد كني و پسرخاله عزيز، عطايش را به لقايش بخشيد. از آن تاريخ، هر بار كه پسرخاله عزيز را ميبينم، يادم ميافتد كه مردم شهر ما، استعداد عجيبي در كشف اولينها دارند و منتظرند ببينند اولين نفر كيست كه فلان كار و كاسبي را راه مياندازد. اگر جواب داد، ميروند آن را به تعداد صد تاي ديگر تكثير ميكنند و هم كاسب اولي را به خاك سياه مينشانند و هم خودشان را.

..

خدا پدر و مادر كسي را بيامرزد كه براي اولين بار ريچارد براتيگان را براي ما ايرانيها ترجمه كرد. ما تا پدر حق مؤلف را در نياوريم و تمام آثار آن خدا بيامرز را چاپ نكنيم، ولكن معامله نيستيم. مگر اينكه اثري داشته باشد كه با حذف و اضافه هم قابل چاپ نباشد و از تغيير كلمات مستهجن به كلمات آبرومندانه هم كاري بر نيايد.

..

اليوم، ترجمه آثار براتيگان، به اي نحو كان، بي معني يا با معني، درست يا غلط،  بر جميع مؤمنين و مؤمنات فرض است.

..

با توجه به اينكه تا الآن چند كتاب مستقل از اشعار براتيگان ترجمه و چاپ شده است، به برادر متعهد جناب يغما گلرويي پيشنهاد ميشود كه وارد گود ترجمه شوند و حرف آخر را در اين زمينه بزنند! ما هم قول ميدهيم كه كاري به اين كارها نداشته باشيم.

..

چيز، يك شيء لعنتي است كه مرحوم مغفور براتيگان، به آن اعتقاد خاصي داشت:

اسبها

كنار چيز لعنتيام نميروند!

..

با اجازه جليل صفر بيگي:

ديروز به صيد قزل آلا رفتم

امروز به صيد قزل آلا رفتم

فردا كه به صيد قزل آلا بروم

چند روز به صيد قزل آلا بروم...

حال تو ازين كار بهم خواهد خورد

اما من و چند مؤمن پست مدرن

پس فردا و هزار فرداي دگر

هر روز به صيد قزل آلا برويم!

..

اين هم شعري از براتيگان با ترجمه محسن بوالحسني و سينا كمال آبادي:

 

آمبولانس هايكو

 

تكه فلفلي سبز

از كاسه چوبي سالاد

بيرون افتاد.

 

كه چي؟

 

(خانهاي جديد در آمريكا، ص 145)

 

..

پ. ن. بهترين روش يادگيري هايكو، ازدواج با يك ژاپني موجز و عميق است. ما بقي روشها، شديداً محكوم ميشود.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:55  توسط ابن محمود  | 

 

حتماً برای شما پیش آمده است که بنا به اقتضای شرایط زندگی در باغ وحش، با جک و جانورهای مختلفی سر و کار داشته‌اید. استفاده از دانش روان‌‌شناسی در معاشرت با حیوانات باغ وحش، یکی از ضروریات تمدن امروز است. اصولاً هر حیوان فرهیخته‌ای باید بداند که با حیوانات دیگر چگونه رفتار کند. مگر آن حیواناتی که هنوز بویی از تمدن نبرده‌اند و به بلوغ فرهنگی نرسیده‌اند و در رفتارهای اجتماعی‌شان دچار مشکلات عدیده هستند. دستور العمل زیر، هنگام مواجهه با حیوانات مختلف، مجرّب است:

 

1)      اگر با یک گاو در کافی شاپ قرار ملاقات دارید، شیر موز سفارش ندهید. به غیرت او بر می‌خورد.

2)      هنگام ملاقات با یک روباه، مدام به دُم او نگاه نکنید. دم روباه، عضو حساس اوست.

3)      قبل از له کردن سوسک‌ها با لنگه کفش، به او بگویید: عزیزم! چیزهایی در زندگی هست که فقط با مرگ تو برملا می‌شود.

4)      کُرک‌های نرم تن گربه‌ها، دلیل خوبی برای نوازش آنها نیست.

5)      از علاقه موشها به پنیر و مغز گردو برای به دام انداختن آنها استفاده نکنید.

6)   وقتی مرغ عشقی را به قفس دعوت می‌کنید، اول در قفس را محترمانه برای او باز کنید و بعد از وارد شدن او، حتماً در قفس را محترمانه ببندید.

7)      عشق طوطی‌ها، حرف زدن است. وسط حرف آنها نپرید. حتی اگر دو سه ساعت طول بکشد.

8)      اگر با گرگ‌‌ها به رستوران می‌روید، قبل از سفارش کباب برّه، حتماً تکلیف دُنگ خود را مشخص کنید.

9)   مَه نور می‌فشاند و سگ پارس می‌کند. وقت خود را برای توضیح زیبایی‌های ماه تلف نکنید و به موضوع دیگری (مثلاً طرز تهیه سالاد استخوان) بپردازید.

10)  زود پسر خاله نشوید و سعی نکنید در همان دیدار اول، نخ پولیور یک بره‌ را بکشید. این کار عواقب وخیمی دارد و معلوم نیست سر از کجاها در بیاورد.

11)   تا از میزان فرکانس صدای یک الاغ مطمئن نشده‌اید، از او برای خواندن یک دهن آواز در فضای بسته دعوت بعمل نیاورید.

12)  بُزها به بوی سیگار حساسیت دارند و هنگامی که عطسه‌ می‌کنند، آب دماغ‌شان بیرون می‌آید و بوی عطسه آنها از بوی سیگار هم بدتر است.

13)  وقتی که با یک شیر ملاقات مي‌کنید، فقط کافی است خونسردی‌تان را حفظ کنید و خودتان باشید. رعایت ادب و متانت، باعث طولانی شدن عمرتان خواهد شد.

14)   وقتی کنار یک جوجه تیغی می‌نشینید، خود را به او نچسبانید و حد مجاز فاصله را رعایت کنید.این به نفع خودتان است.

15)  اسب لاغر میان تند می‌رود، اما لگد هم می‌زند. قبل از دست کشیدن بر یال هر نوع اسبی، جوانب امر را بسنجید و بعداً باب مراوده را باز کنید.

16)   عقاب به عینک احتیاجی ندارد. از نزدیکی به عقابی که عینک آفتابی می‌زند، جداً دوری کنید.

17)   از معاشرت با شترمرغی که تکلیفش با خودش روشن نیست، بپرهیزید. مطمئناً او تکلیفش با شما هم روشن نیست.

18)  هر حیوان زیبایی یک نقطه ضعف هم دارد.تعریف کردن در مورد پرهای طاوس، اعتماد به نفس او را افزایش می‌دهد. اما لازم است اطلاعاتی هم در مورد زشتی پایش داشته باشید.

19)  یک جنتلمن واقعی هیچ وقت در مورد سن و سال کلاغ‌ها کنجکاوی نمی‌کند. معمولاً همه کلاغ‌ها در عنفوان جوانی و در اوج زیبایی هستند.

20)   اگر برای سلامت خود اهمیت قائل هستید، غرور پلنگ‌ها را دست کم نگیرید.

21)  در همان نگاه نخست، از هیچ آهویی تقاضای ایمیل نفرمایید. زیرا هم منافی ادب است و هم ممکن است طرف گورخر از کار در بیاید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:31  توسط ابن محمود  | 

 

همه آنچه ملت فهیم ایران در این سی سال به‌دست آورده است، مخصوص همین سی سال است و لاغیر! تاریخ ملت ایران دو بخش دارد: قبل از سی سال و بعد از سی سال. با اینکه مقایسه کردن این سی سال با آنچه قبل از این سی سال بوده، موجب وهن و سرشکستگی است، با این حال ما تا دهه مبارک فجر تمام نشده است، این کار کم اهمیت را برای تنویر افکار عمومی می‌کنیم.

..

وبلاگ‌نویسی.

در طول 2500 سال حکومت ننگین سلطنتی، حتی یک وبلاگ هم به زبان فارسی راه‌اندازی نگردید. و امروز، بویژه در دولت خدمتگزار نهم، تعداد وبلاگهای فارسی زبان به 300 ـ 400 هزار وبلاگ رسیده که حاکی از رشد 300 ـ 400 هزار صدی است. و البته، نیم بیشتر این رشد خیره کننده در دولت نهم به دست آمده است که نشان دهنده حقانیت دولتمردان فعلی است.

..

مترو.

همه شاهان منحوس گذشته نه فقط چیزی از مترو نمی‌دانستند بلکه اسم آن نیز به گوششان نخورده بود. حتی مشهور است که شاه عباس کبیر با اسب سفر می‌نمود و از برکت سوار شدن بر مرکوبی بنام مترو به‌کلّی بی‌بهره بود. بحمدالله و المنة، بعد از پیروزی انقلاب باشکوه اسلامی چشم ملت ایران به جمال نورانی مترو منور گردید و این خودش یکی از بزرگ‌ترین خدمات این نظام به ملت بدبخت ایران است. درست است که ساخت مترو در زمان هاشمی رفسنجانی پایه‌گذاری شد و در دولت خاتمی راه افتاد، اما این دولت نهم بود که بر این افتخار عظما صحه گذاشت.

..

درآمدهای نفتی.

شاه منحوس همه درآمدهای نفتی را صرف مسایل کم‌اهمیت و تجملاتی و بی‌فایده به حال ملت ایران می‌کرد و از توفیق کمک به ملت مظلوم سوریه و لبنان و فلسطین بی بهره بود. شکر خدا در این سی سال، نفت فقط صرف مسائل با اهمیت شده است. تا آنجا که در دولت نهم نه فقط سفره ملت ایران بوی نفت گرفته، بلکه سفره همه ملل مظلوم جهان از بوی نفت ایران ممتلی گردیده است (عمداً این لغت سخت را بکار بردیم که هم شاهدی باشد بر فضل و دانش ما و هم ضد حالی باشد برای شما خواننده‌ای که در کتابخانه خود فرهنگ لغت ندارید!). از جمله افتخارات دولت نهم در این زمینه، رساندن قیمت هر بشکه نفت به 140 دلار بود که رکورد بی‌نظیری درین زمینه محسوب می‌شود و حاصل تدبیر سیاست‌مداران فعلی است. البته، افت قیمت نفت در برهه کنونی، از جمله توطئه‌های استکبار جهانی به سردمداری آمریکای جهان‌خوار است.

..

کتابهای کمک‌درسی.

رونق باشکوه کتابهای کمک درسی از جمله دستاوردهای بزرگ این سی سال است. به طوری که تیراژ این نوع کتابها که در ارتقاء سطح فرهنگی ملت ایران نقش مهمی داشته است، با تیراژ تمام کتابهای کمک درسی منتشر شده از آدم ابوالبشر تا امروز نه فقط برابری می‌کند، بلکه میلیونها برابر شده است. این امر گویای آن است که دانش‌آموزان ما در این سی سال، علاوه بر این درس می‌خوانند، به مسایل کمک درسی هم اهمیت فراوانی می‌دهند. این اهمیت بلاشک در دولت نهم فراون‌تر هم شده است.

..

سرانه مطالعه.

تا از حوزه کتاب خارج نشده‌ام به اطلاع‌تان برسانم که سرانه مطالعه در رژیم منحوس پهلوی اگر فی المثل 15 میلیون نفر ساعت در سال بود، هم اکنون این رقم در ماه به 45 میلیون نفر ساعت رسیده است. که عمده آن به برکت خواندن قرآن و دعای کمیل و دعای توسل و مناجات و دور تسبیح و اذکار و اوراد حاصل شده است. فی الواقع، ملت ایران به افزایش سرانه مطالعه توجه جدی داشته و از برنامه‌های دولت نهم درین زمینه قدردانی می‌نماید.

..

حسین رضا زاده.

در زمینه ورزش، در این سی سال ما موفق به معرفی حسین رضا زاده به همه جهانیان شدیم. اما شاهان گذشته، حتی یک حسین رضا زاده نیز به ورزش جهان معرفی نکردند. در مورد رستم دستان هم تحقیقات ایران‌شناسان راستین مشخص نموده‌ است که این شخصیت واقعیت تاریخی نداشته و زاده ذهن فردوسی حکیم است. و حتی ممکن است که نظر فردوسی حکیم، در این قضیه، به همین حسین رضا زاده خودمان بوده و وی نیز در آیینه جهان‌نما، صحنه‌های وزنه‌برداری او را در المپیک می‌دیده است. علاوه براین، دولت نهم موفق شد که رکورد حسین رضا زاده را نسبت به رکورد او در دولت خاتمی، به نحو محسوسی ترقی بدهد.

..

جشنواره بین‌المللی شعر فجر.

همگان ملت ایران را ملتی شعر دوست می‌شناسند و مشهور است که ملت ما خواب‌هایشان را به شعر و بصورت منظوم می‌بینند. با همه این پیشینه غنی، هیچ کدام از شاهان قدیم در طول این 2500 سال موفق به برگزاری حتی یک دوره جشنواره بین‌المللی شعر فجر نشدند. اما در طی سه سال گذشته، و به برکت برنامه‌ریزی‌های شایسته دولت نهم، ما سومین دوره این جشنواره بین‌المللی را نیز برگزار کردیم. به برکت این جشنواره، جهانیان با چهره‌های برجسته شعر امروز ما از قبیل حافظ و مولانا آشنا شدند.

..

یوزارسیف.

خدا می‌داند چند هزار سال از زمان زلیخای علیه ما علیه و حضرت یوسف می‌گذارد. اما هیچ‌کدام از دولتهای قبل و بعد از این سی سال، موفق به تولید نیم ساعت سریال در مورد این واقعه عظمای دراماتیک نشدند. تنها درین سه سال گذشته بود که برکت سفرهای استانی دولت نهم و توزیع سهام عدالت، صدا و سیمای ج.ا.ا موفق به تولید سریال یوسف پیامبر شد که ملیونها مخاطب را تا کنون به خود جذب نموده و همه ملل مترقی جهان خواهان تماشای این سریال می‌باشند.

..

پیامک.

تعداد دو میلیون و پانصد هزار پیامکی که تنها در مدت دو ساعت پخش برنامه 90 توسط ملت غیور و رنج‌ کشیده ایران به صدا و سیما ارسال گردید، با کل پیامکهای ارسالی در 2500 سال گذشته برابری می‌کند. خدمات دولت نهم درین عرصه موجب تولید دهها پیامک با مضامین طنز شده است که در ایجاد نشاط بین اقشار مختلف جامعه نقش مهمی ایفا نموده است. به‌طوری که میزان ایجاد نشاط از طریق پیامکهایی که به نحوی به خدمات دولت نهم اشاره دارد، به همه شادیهای ملت ایران در طول ادوار مختلف تاریخ و حتی اساطیر الاولین می‌چربد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:13  توسط ابن محمود  | 

 

اسماعيل شاهرودي، شاعر معاصر، از سال 1335 بر اثر اختلالات روحي و رواني عمر خود را در تيمارستان و خانه به خير خوشي سپري كرد. روزي جواد مجابي و محمد زهري در بيمارستان مهرگان به ديدن او رفتند. شاهرودي خطاب به آنان گفت: من به نمايندگي از طرف همه شما اينجا هستم!

..

در شهر ما ديوانه مشهوري بود به نام ميرزعلي محمد كه دست بر قضا شعر هم ميگفت. هر وقت يكي از جوانان با استعداد شهر قصد ميكرد كه بخت و استعداد درخشان خود را در زمينه شعر بيازمايد، بزرگان فهميده فاميل سرنوشت ميرز علي محمد را به او يادآور ميشدند و طرف قانع ميشد كه دور و بر شعر را خط قرمزي بكشد. سالها طول كشيد تا خاطره ميرزعلي محمد از ذهن مردم شهر ما پاك شود و جوانان با خيال راحت به شعر و شاعري اشتغال بورزند.

..

به نظر مهدي اخوان ثالث، شعر در فاصله شعور نبوت و شور جنون شكل ميگيرد. بنابراين، در صف كبريا كه نفر دوم آنها، شاعران هستند، ديوانگان نيز جايگاه در خوري دارند.

..

جنون عبارت است از رفتار عاقلانهاي كه همه ديوانگان به درستي آن اعتقاد راسخي دارند. اما از ديدگاه كساني كه ديوانه نيستند، اين رفتار، غير عاقلانه جلوه ميكند. و از آنجا كه طايفه دوم در اكثريت هستند، نظرات خود را بر بقيه كه در اقليت قرار دارند، تحميل ميكنند. بنابراين، ديوانگان، عاقلاني هستند در اقليت و عاقلان، ديوانگاني هستند در اكثريت.

..

شاعر عبارت است از فردي غير معمول كه واجد تمام مشخصات مربوط به ديوانگان است اما خودش بنا به دلايل نامعلوم از پذيرفتن اين اوصاف امتناع ميورزد. اين فرد معمولاً تمامي ناكاميهاي خود را در زندگي به گردن شعر مياندازد كه آن را استعدادي ذاتي و خداداد تلقي ميكند و همواره خود را از مواهب آن بهره مند ميبيند.

..

اگر كسي حساب و كتاب زندگي اش درست باشد، شاعران او را گرفتار «عقل دورانديش» محسوب ميكنند. منظور از عقل دورانديش در نزد شاعران، مثل آدم زندگي كردن است و اغلب شاعران ازين نعمت عظماء بي بهره يا كم بهرهاند. مثالش، همه شاعران شناخته شده معاصر! شاعران ناشناس البته بيشتر به اين مرض گرفتارند. چون همواره در تلاشند خود را به سطح استانداردهاي رايج در بين شاعران شناخته شده برسانند.

..

نتيجهگيري اول: جنون چيز خوبي است به شرطي كه ما دچار آن نباشيم.

نتيجهگيري دوم: بين جنون و شعر مرز خيلي باريكي وجود دارد. همين!

نتيجهگيري سوم: مجنون شاعري است كه شعر را زندگي ميكند. و شاعر مجنوني است كه جنون را شعر ميكند.

نتيجهگيري چهارم: ناشر ديوانه، كسي است كه با هزينه خودش شعرهاي مجانين معاصر را چاپ ميكند. خواننده بي عقل عبارت است از آدم بي صلاحيتي كه روش خرج كردن پولش را بلد نيست و با آن كتاب شعر ميخرد.

..

به به عجب احكام فاضلانه و عاقلانهاي!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:1  توسط ابن محمود  | 

 

دیشب توی کتابهایم ترجمه احمد پوری را از شعرهای اورهان ولی یافتم. راستش یادم رفته بود چنین کتابی هم دارم. تذکر یکی از خوانندگان مطلب قبلی مرا به اینجا کشاند. مشخصات کتاب پوری چنین است:

تو خواب عشق می‌بینی، من خواب استخوان/ اورهان ولی/ ترجمه احمد پوری/ تهران/ مؤسسه انتشارتی آهنگ دیگر/ 1382

..

مرحوم جلال خسروشاهی هم در کتاب «پیشگامان شعر معاصر ترکیه» (ص 229 ـ 260) به زندگی و شعر اورهان ولی پرداخته و تعدادی از شعرهای او را ترجمه کرده است:

پیشگامان شعر معاصر ترکیه/ ترجمه جلال خسروشاهی با همکاری رضا سید حسینی و عمران صلاحی/ تهران/ انتشارات مروارید/ 1383

..

همان طور که حدس می‌زدم، ترجمه آن سه شعری که در کتاب شهرام شیدایی نبود، در کتاب احمد پوری هست. بنابراین، یغما گلرویی گوشه چشمی هم به ترجمه پوری داشته است. مشخصات تطبیقی این سه شعر را می‌نویسم که اگر کسی خواست پیگیری کند، به زحمت نیفتد:

ـ پنجره (یغما/ ص 39) ؛ درون (پوری/ ص 67)

ـ زنگ (یغما/ ص 46) ؛ زنگ (پوری/ ص 53)

ـ زنان کارگر (یغما/ ص 77) ؛ مقدار (پوری/ ص 21)

..

مقایسه ترجمه‌های چهارگانه پوری/ شیدایی/ خسروشاهی/ یغما نشان می‌دهد که نگاه یغما مطلقاً به کتاب شیدایی بوده و به کتاب پوری تنها نیم نگاهی افکنده است. برای دوستانی که نوشته‌اند که در ترجمه شعر از اشتراک الفاظ چاره‌ای نیست، ترجمه یک شعر واحد را از احمد پوری، شهرام شیدایی و یغما گلرویی می‌آورم تا متوجه شوند که اتفاقاً ترجمه یک شعر ساده چقدر می‌تواند متفاوت باشد. البته، شباهتهای اتفاقی چیزی است که اجتناب‌ناپذیر است. اما اگر قرار باشد همه شعرهایی که آدم ترجمه کرده است، به ترجمه دیگران شباهت کامل داشته باشد، اسم آن را اتفاق اجتناب ناپذیر نمی‌توان گذاشت. بلکه اسم محترمانه‌اش، صنعت کپی پیست (Copy/ Paste) است.

..

به دوستانی که ایراد گرفته‌اند که چرا لحن مناسبی برای نقد انتخاب نکرده‌ام و از در طنز و طعنه در آمده‌ام، می‌گویم که مرام این وبلاگ همین است. و انشاءالله اگر قصد داشتم که نقد خود را برای یکی از مجلات جدی بفرستم، در لحن آن دستکاری خواهم کرد، بی گمان. بلکه مقبول طبع نقد شناسان افتد!

..

ترجمه‌ مقایسه‌ای شعر زغال اخته را می‌آورم. سطر اول شعر، شاید مثال خوبی برای شباهت اجتناب‌ناپذیر در ترجمه پوری و شیدایی باشد. البته، شاید هم نشانه تأثیر شیدایی از پوری باشد. اما با خواندن هر سه شعر متوجه می‌شوید که یغما سراغ مترجمی رفته که شهرت زیادی در کار ترجمه ندارد و کتابش هم در دسترس همگان نیست:

 

اولین میوه‌اش را امسال داد

سه زغال یاقوت رنگ

سال بعد پنج تا می‌دهد

زندگی دراز است

می‌شود صبر کرد

عجله چرا؟

درخت خدا

زغال اخته.

(ترجمه احمد پوری/ ص 77)

 

اولین میوه‌اش را امسال داد

زغال اخته

سه تا دونه؛

سال دیگه پنج تا دونه می‌ده

عمر زیاده

منتظر می‌مونیم

عیبی داره؟

آخ جون، زغال اخته!

(ترجمه شهرام شیدایی/ ص 138)

 

درخت زغال اخته

اولین بارشُ امسال داد

سه تا دونه!

سال دیگه بایس پنج تایی بده!

عمر زیاده!

منتظر می‌مونیم!

چه عیبشه؟

آخ جون!

زغال اخته!

(ترجمه! یغما گلرویی/ ص 87).

..

باز هم بگویید ما غرض و مرض داریم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:29  توسط ابن محمود  | 

 

دنیای بدی شده است. دیگر به راوی‌ها هم اعتماد نمی‌توان کرد. هر جور دل‌شان می‌خواهد سر و ته داستان را بهم می‌آورند و کاری به این ندارند که این امر شدنی است یا نشدنی و یا اصلاً کاراکتر داستان، بهش می‌آید ازین کارها بکند یا ازین‌ حرفها بزند. هر چیزی را ـ نعوذ بالله ـ به هر چیز وصل می‌کنند و اسمش را با افتخار می‌گذارند روایت نامعتبر (Unreliable Narrative) و از آن بدتر روایت اغفال‌گر. آقا! همین‌ها هستند که جوانان ما را از راه بدر می‌کنند. فکرش را بکن. آخر درست است روایی که خودمان علمش کرده‌ایم، ما را اغفال نماید و به عبارت محترمانه‌تر دچار توهم واقعیت‌مان کند؟ ما از بس به این مقوله فکر کردیم، همین چهار تا شاخ مو هم که داشتیم، افتاد توی رودخانه و ماهی شد و همراه سایر ماهی‌های رودخانه، رفت به ناکجا آباد.

..

در همین راستا، ما چند تا علت به ذهنمان می‌رسد در ارتباط با دروغگو بودن یا غیر قابل اعتماد بودن راوی که می‌تواند خودش در نقد مدرن، مورد توجه اندیشمندان معاصر از امروز تا صد سال دیگر قرار بگیرد.

1)   راوی دشمن خداست و مقتضای طبیعتش این است که دروغ بگوید و ما را دچار توهم واقعیت کند. مثل چوپان دروغگو (علیه ما علیه) که همه روایتهای چوپانی بعد از خودش را نامعتبر کرد!

2)   راوی در بچگی با پدرش مشکل داشته است و آخر عمری (البته آخر عمر پدرش نه خودش)  که می‌خواسته به روابطش با ابوی محترم سر و سامانی بدهد، او را قدری بیشتر از آنچه بوده، بالا برده و ازو در ذهنش قهرمان بزرگی ساخته است و برای اینکه کارش را توجیه کند، اسمش را گذاشته: روایت ناموثق!

3)   در یک ردیف مورچه که پشت سر هم می‌رفتند تا داستان تازه‌ای خلق کنند، از اولی می‌پرسند که چند تا مورچه پشت سر تو راه می‌روند؟ می‌گوید بیست تا. از یکی مانده به آخری می‌پرسند، او هم می‌گوید بیست تا! در وهله اول شاید به ذهن‌ برسد که این دومی راوی دروغگوی نامعتبری بوده است. اما باور کنید که او فقط می‌خواسته چرخه داستان را درست کند و آخری را برساند به اولی. در واقع، او برای وصل کردن آمده است!

4)   عدم قطعیت مهمترین مسئله انسان مدرن است. وقتی نمی‌توان با قطعیت از چیزی سخن گفت، چگونه انتظار دارید راوی جایز الخطا نباشد و حرفهای غیر قطعی نزند؟

5)   چون احسن اوست اکذب او. راوی طرفدار نظریه‌ای است که معتقد است: بهترین شعر، دروغ‌پردازترین آنهاست و شاعر پیمبر راستینی است که جز دروغ گفتن کاری بلد نیست.

6)   دلش می‌خواهد. اگر همه بخواهند یک روایت سر راست کاملاً منطبق با امر واقع بگویند، قصه خواندن و از آن مهترین خوانش داستان چه لذتی دارد؟ بنابراین، راوی با اعتقاد به اینکه: اتاق من مرکز جهان است، دلش می‌خواهد توی اتاق خودش همه جور عمل مجاز و غیر مجازی که دوست دارد انجام دهد.

7)   احتیاج دارد دروغ بگوید. چون منطق روایت حکم می‌کند که ماجرای آن غیر منطقی اما باورپذیر جلوه کند. اصولاً دروغ گفتن یکی از نیازهای اجتناب ناپذیر و غیر قابل انکار انسان قصه‌پرداز امروز است.

8)   چون می‌خواهد شرافت‌مندانه صد سال دیگر هم زندگی کند. چه معنی دارد آدم دل به این دنیای زودگذر نبندد و به بهانه عشق و حال در آن دنیا، خودش را از نعمات بی‌شمار این دنیا محروم کند؟ این خودش نوعی کافر نعمتی و ناسپاسی نسبت به خداوند متعال است. بنابراین، راوی انسان شریفی است که قدر نعمتهای خدا را خوب می‌داند.

9)      تناقض در خرده روایتها، موجب اعتلای روایت کلان می‌شود!

10)  انسان موجودی است متناقض که می‌خواهد سر به تن کسی که تا حد پرستش دوست می‌دارد، نباشد. فی الواقع، کشتن معشوق، بهترین روش جاودانی کردن عشق است: مردار بود هر آنکه او را نکشند. من مات من العشق فقد مات شهید.

11)   چون راوی اهل تشیع نیست و محمدیاش اجماعاً صلوات!

12)  فردوسی خودش می‌گوید: که رستم یلی بود در سیستان/ منش کردمی رستم داستان. و مفهومش این است که رستم واقعی، یک آدم درپیتی یک‌لاقبای مافنگی بیش نبوده است و این همه یال و کوپال را راوی که همان فردوسی علیه‌الرحمه خودمان باشد، برای رستم درست کرده و شده است پهلوان ایران زمین. و از سوی دیگر، وقتی سلطان محمود به او می‌گوید: از قبیل رستم تو صد تا آدم در سپاه من است، غیرتی می‌شود و می‌گوید: من ندانم که در سپاه تو چند تا رستم خاک و خل می‌خورند، اما دانم که تا جهان جهان است، خداوند عالم بنده‌ای همچو رستم نیافریده و نیافریند! تناقض را می‌بینید! بنابراین، فردوسی پدر نظریه روایت نامعتبر است!

13)   ..

14)  چون می‌خواهد از اعتبار خانوادگی‌اش دفاع کند. چه معنی دارد پدر آدم، یک آدم بی پدر معمولی نامرد باشد؟ آدم روایت ناموثق بسازد بهتر از آن است که پدرش نامرد باشد!

15)   همان بالایی‌ها کفایت است!

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 17:27  توسط ابن محمود  | 

 

حضرت استاد م.ر.ت در وبلاگ خود بحث مستوفایی در مورد معنی دو اصطلاح «میم دبیر» و «الف کوفی» فرموده‌اند که هر کسی را بکار آید و داند که به حروف به چشم حقارت نگاه نکند. در تتمه این بحث، لازم آمد که ما نیز به قدر وسع خود حق دیگر حروف فارسی را ادا کنیم و دلالتهای نشانه‌شناختی آنها را آشکار سازیم.

باید دانست که ادبای قدیم عمدتاً از شکل کتابت حروف فارسی در ذهن‌شان آنها را به اشکال دور و بر و عمدتاً دم دست نسبت می‌دادند و می‌دیدند «الف» شق و رق بر سر سطر ایستاده و نه نقطه‌ای دارد و نه چیزی، با خودشان می‌گفتند لابد آدم درویش مسلکی است که از بار غم آزاد آمد. به همین ترتیب سایر حروف هم آنها را به یاد چیزهایی از معشوق‌ دلبند آنها می‌انداخت. مثلاً «میم» را می‌دید که گردی تنگش شبیه دهان گرد و تنگ معشوقش بود و کلی از دیدن «میم» لذت می‌برد و سعی می‌کرد که آن را در نوشته‌های خود راه و بیراه بکار گیرد. بلکه در دهانش همان لذت بوسیدن یار را در خلوت‌هایی که صحبت اغیار را در آنها راهی نیست، تداعی نماید و قس علی‌هذا!

..

الف. آدم یک لاقبای درویش مسلک. قشر مستضعف کم در آمد. کارمند جماعت. اغلب ملت ایران بعد از اجرای طرح تحول اقتصادی دولت. همیشه در صحنه. ابزار انتخابات. جا گرفته در میان «جان». مشت محکم. بی چیز. بی همه چیز.

ب. خوابیده بی خیال. قشر مرفه بی‌درد. شاعر مردمی در حال آموزش به استعدادهای درخشان. ازدواج غیر رسمی. مفهوم گردهمایی در پارسی کهن. جماعت ایرانی در سواحل آنتالیا. کشف عورت. بچه مثبت. آمر به معروف و بلکه عامل به معروف.

ج. دانشجویی که بجای درس خواندن سر از پارک در می‌آورد. زلف خمیده که ظاهراً نوع مرغوب زلف به حساب می‌آید. قهرمان رمان‌های روشنفکری. جمالتو!

خ. خوب. خر. خر خوب. عاشق پولدار. تازه به دوران رسیده. نشاشیده شب دراز است. خیلی خوب. خیلی خر! خر خیلی خوب. خزنده مهربان. جواب ابلهان. بر هر درد بی درمان!

د. خمیده. پیرمرد خنزر پنزری. بوف کور. قد دوتا. رمانی که روی دست نویسنده‌اش باد کرد. اگر بینی جوانی بر درختی تکیه کرده. صفت گیسوی سیاهی که هزار دل در کمند آن اسیر است. کشف حجاب. زلف کج. بانویی که هنوز مزه طرح امنیت اجتماعی را نچشیده. مسافران هواپیمای جمهوری اسلامی ایران در آن سوی آبها. دوران پسا روسری.

ذ. همان دال با یک بچه در بغل. دختر ایرانی بعد از تولد اولین فرزند. احساس مادری. نتیجه‌بخشی پند پدر. ذلیل. ذلیل مرده. زلزله در «ز».

س. دندان معشوق وقتی جواب سلام عاشق را می‌دهد. اول سطر. تبلیغات خمیر دندان. دندانه‌های اره. علامت سؤال. رضا بداده بده! علیک سلام استعداد درخشان!

ش. باز هم مرفه بی‌درد (به عتبار تعداد نقطه‌هایش). تا سه سال پیش: سرمایه‌دار زالو صفت، امسال: کارآفرین نمونه. میلیاردری که از راه حلال کسب روزی کرده. شیفته خدمت. وزیر کشور نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران. محصول دولت مهرورزی. اسپانسر انتخابات بعدی.

ص. چشم معشوق مشرقی. یانگوم. جانشین سین. صحیح است. دانای کل. خروس آنگاه که در خاک غلتد و ماده طلبد (البته به روایت دهخدا). حشری کم ظرفیت. زن ذلیل بدبخت. سند زنده ادعاهای فمنیستی. مردان موقت.

ط. چشم سرمه کشیده. زیبایی دسته‌دار. دسته عینک. عینک یک دسته. همه معایب بشری به اضافه یک عیب بیشتر. عنایت الهی. طیب الله!

ظ. چشم دسته دار به همراه یک خال اضافه. زیبایی مکمل. مکمل زیبایی. استغفر الله.

ع. عین همه چیز. مثل خوش. چشم شهلا. صفت حوریانی که خداوند در این جهان و احتمالاً در آن جهان نصیب بندگان مخلص خودش می‌کند. چهار بیچاره. دماغ چاقی که توجیه چشمهای شهلا می‌باشد. عنایتش شامل بعضی‌ها بیشتر می‌شود. پارتی بازی. شفاعت. عمود! عرفان غلیظ.

ق. دست نگه‌دار! ایست بازرسی. کوهی که هیچ کس ندیده اما در موردش یک ساعت سخنرانی می‌کنند. گویند در قفقاز است و وجه تسمیه آن همین باشد. بهشت و دوزخ. برنده سیمرغ طلایی. دبیرخانه جشنواره فیلم فجر. مرد دراز !! ورودی قلب. حرف آخر عشق. قلپ قلپ. عشق قلمپه.

ل. لام تا کام. همان «ر» به زبان علی دایی. مثال: لام دول است، یعنی: راهم دور است. لطفاً یک تاکسی دربست بگیرید و مرا تا خانه‌ام برسانید. حد واسط الف و میم. اند سلام. لام علیک.

م. دهان معشوق که سخت تنگ باشد. هر چیز گرد تنگ. حلقوی. کور. کسی که عیش دیگران را نمی‌تواند ببیند. تنها نشانه مردانگی بعضی از مردان. بوسه‌های دنباله‌دار غیر شرعی. اختراع مردم مغرب زمین برای التذاد.

ن. منفی باف. ناهی از منکر. سرباز امام زمان. نان بدون سوبسید. غیر قابل هضم. در هر حال. حال در هر هال. نام شمشیری مر بعض عرب را. خدا نصیب نکند. مار حلقه زده. ماهیی که دنبال طعمه می‌گردد. دهان بعضی از معشوقین.

و. حرف ربط. تنها نقطه اشتراک بعضی از آدمها. سند ازدواج. بانی امر خیر. هم مجهول است و هم معروف. ابن محمود علیه السلام.

ی. دهن کجی. خدمات دولت به ملت. سفره‌ای‌ که هنوز نفتی نشده است. خاتمی در دو راهی. حکم انتصاب کردان. رحیم مشائی. مکاتبه با رییس جمهور آمریکا. صبر و حوصله این ملت. شعر پست مدرن. جایزه آل احمد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 1:6  توسط ابن محمود  | 

 

بهترين شعرهاي برنامه آگهيهاي شبكههاي مختلف صدا و سيما در اولين جشنواره شعرهاي پفكي مورد تقدير قرار ميگيرند.

رضاعلي باباهني، دبير نخستين جشنواره شعرهاي پفكي صدا و سيما با اعلام اين خبر گفت: شعرهاي موزوني كه در شبكههاي مختلف صدا و سيما به منظور تبليغ كالاهاي مورد نياز مردم يا اطلاعرساني در مورد خدمات شهري و اجتماعي و يا افزايش آگاهيهاي عمومي پخش ميشود، از لحاظ غناي عاطفي و ادبي در مرتبه والايي قرار دارند و هدف اين جشنواره، شناسايي و معرفي اين نوع شعرها به جامعه ادبي است.

وي ترجمه آثار منتخب جشنواره را به بيش از 20 زبان زنده دنيا، از ديگر اهداف جشنواره بر شمرد و گفت: مذاكرات لازم براي ترجمه اين آثار با مترجمين طراز اول كشور از قبيل: پگاه احمدي، نيكي كريمي، عباس كيارستمي و رضا ناصر نصير صورت گرفته است.

باباهني افزود: متأسفانه اين ژانر مورد غفلت جامعه ادبي كشور قرار گرفته و شاعران ناشناختهاي كه به سرودن اشعار آگهيهاي صدا و سيما ميپردازند، از جمله زحمتكشترين و شريفترين اقشار جامعه هستند كه در عين گمنامي، خدمات شاياني به ادبيات اين مملكت ارائه نمودهاند.

دبير نخستين جشنواره شعرهاي پفكي گفت: اين آثار قابليت آن را دارند كه با بهترين آثار شعر امروز جهان مقايسه شوند. وي كودكان و نوجوانان كشور را از جمله مخاطبين اصلي اين شعرها دانست و گفت: كودكان به دليل فطرت پاك خود، هنوز آلوده مناسبات نابرابر اجتماعي و واقعيتهاي تلخ محافل ادبي و دچار بحران مخاطب و مرگ مؤلف نشدهاند و بهتر از هر كسي با اين شعرها ارتباط برقرار ميكنند.

به گفته باباهني، داوران اين جشنواره در زمره بهترينهاي شعر پست مدرن امروز ايران هستند. اما به دلايل امنيتي، افشاي نام آنها را به صلاح ندانست و گفت: ما با ش. آ ، م. ف، ع. ع ، ع. م و ع. ب براي داوري اين جشنواره به توافق رسيدهايم و قرار است آثار راه يافته به مرحله نهايي، بدون نام گوينده مورد قضاوت قرار گيرند. همچنين يك هئيت هفت نفره از كودكان و نوجوانان كشور، شعرهاي پفكي را از ديدگاه خود بررسي و آثار منتخب را اعلام ميكند.

باباهني، از سازمان پاركها و فضاي سبز، سازمان بازيافت زباله، شركت ملي گاز، وزارت نيرو، كارخانجات ساخت پفك و چيپس و پف فيل، لوازم برقي خانگي، و ساير سازمانها و نهادهاي فرهنگي كشور بخاطر حمايت و رشد و اعتلاي شعرهاي پفكي در جامعه قدرداني كرد.

وي اظهار اميدواري كرد كه با برگزاري اين جشنواره و حمايت ملي از شعرهاي پفكي، مشكل بحران مخاطب كه شعر امروز ايران با آن كلنجار ميرود، براي هميشه به زبالهداني تاريخ سپرده شود.

باباهني همچنين اعلام كرد: به ده نفر از شاعران برتر اين جشنواره تنديس «پفك طلايي» اهدا ميگردد. وي گفت: اين جشنواره سال آينده بصورت منطقهاي برگزار خواهد شد.

در حاشيه اين نشست، شركت چي توز به عنوان اسپانسر مالي جشنواره معرفي شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 12:10  توسط ابن محمود  | 

 

عامه مردم، کسانی را که در تصمیم‌گیری و اجرای امور شخصی یا جمعی از خود قدرت و جسارت نشان می‌دهند، آدمهای خایه‌دار می‌نامند. مثلاً می‌گویند: فلانی این هوا خایه دارد! و همزمان با این گفتار، حجم بیضه‌های طرف را از طریق هنرهای تجسمی بصورت زنده به نمایش می‌گذارند. حتی کار بدانجا می‌کشد که در مورد خایه‌های افراد جسور در عرصه سیاست داخلی و بین‌المللی دست به قضاوتهای تاریخی هم می‌زنند. فی المثل معروف است که صدام حسین لعین آدم خایه‌داری بوده است و عموماً در تصمیم‌گیریهای خود ازین مزیت نسبی بهره می‌گرفت و فی الواقع بجای مغز از خایه استفاده می‌کرد. گویند که قبل از اعدام، آن ملعون وصیت کرده بود که هر کدام از اعضا و جوارح او را به یکی از سیاستمداران بدهند. در این میان، خایه‌های او سهم یکی از سیاستمداران دست به عصا و محتاط ایرانی ـ خاتمی عزیز شده بود. اما از قرار معلوم، به این وصیت صدام عمل نشده و آن فرد کماکان در تصمیمات خود تردید نشان می‌دهد.

امروزه تقریباً علم ثابت کرده است که حجم بیضیتین مردان از توازن لازم برخوردار نبوده و یکی از آنها از دیگری بزرگتر است. اوایلی که این کشف مهم صورت گرفته بود، پندار دانشمندان بر این بود که بیضه بزرگتر در مردان ثابت است و چپ و راست آن در همگان مشخص و مبرهن. اما اکنون ثابت شده است که این امر در افراد مختلف، متغیر است. بعضی از افراد، بیضه راست‌شان بزرگتر است و بعضی دیگر، بیضه چپ‌شان. و بطور طبیعی، این تفاوت، سر منشاء قرائتها و تأویلات متفاوتی می‌گردد. البته، این تفاوتها در اغلب مردم آن قدر نیست که در رفتارهای اجتماعی آنان محسوس باشد. اما مسئولینی که در سیاستهای داخلی و خارجی جسورانه و با اتکا به خایه خود عمل‌ می‌کنند، گرایش آنها به پایگاه فکری چپ یا راست، وابسته به عنصر تورم بیضه در یکی از جناحین می‌باشد. بنابراین، و به احتمال بسیار، احمدی‌نژاد خایه راستش بزرگتر است و کروبی خایه چپش.

سنجش بروز و ظهور رفتارهای اجتماعی و سیاسی از طریق بزرگی و کوچکی خایه، دانشمندان مغرب زمین را به اين اندیشه انداخته است که با انجام مهندسی ژنتیک، به مهندسی سیاسی جامعه بپردازند. در کشورهای علم محوری همچون سوییس، نروژ، سوئد، کانادا و اخیراً ژاپن، عده‌ای از دانشمندان به منظور ایجاد توازن در عرصه سیاست، با جراحی بیضتین و متعادل کردن چپ و راست آنها در سیاستمداران، به متعادل کردن سیاستهای سیاسی و اجتماعی جامعه پرداخته‌ و به آرمانشهر افلاطون يك قدم و بلكه بيشتر نزديكتر شدهاند. البته، تبحر جراحان هنوز به آن حد نرسیده است که بتوان این عمل را در کشورهای توسعه نیافته نیز به اجرا در آورد و ممکن است جراحی‌های نیندیشیده، منجر به از هم‌پاشی سیاسی در این نوع جوامع گردد. فی المثل، اگر اندازه بیضیتین از یک حد لازم، کوچکتر شود، احتمال دارد که سیاستمداران، در تصمیمات خود بیش از حد به احتیاط روی آورند و شتاب جامعه گرفته شود و روند موزون توسعه، به خواب‌آلودگی بینجامد. و یا برعکس، ممکن است با بزرگ شدن هر دو بیضه، تصمیمات بیضوی مقامات، منجر به سقوط جامعه و در افتادن آن در شیب تحولات پیش‌بینی نشده گردد. در این وضعیت، کنترل سیاستمداران با انحاء و اقسام نهادهای کنترلی نیز میسر نخواهد بود و احتمال ظهور فاشیسم و خودکامه‌گرایی دور از ذهن نیست.

با توجه به اینکه عمل توازن بیضیتین در برهه فعلی در مرحله آزمون و خطاست و نتایج اطمینان‌بخشی از آن به منصه ظهور نرسیده است، بنابراین، به احتمال بسیار، رقابت در انتخابات آتی ریاست جمهوری در ایران، همچنین مبتنی بر خایه‌دار بودن کاندیداها ـ اعم از چپ و راست ـ خواهد بود و در این میان پیش‌بینی می‌شود، اقبال عمومی به طرحها و شعارهای انتخاباتی احمدی نژاد و کروبی بیش از دیگران باشد. ذکر این نکته نیز ضروری است که این قبیل طرحها و شعارهای بیضوی (از قبیل: آوردن نفت به سفره‌ها و پرداخت یارانه پنجاه هزار تومانی)، در صورت پیروزی هر یک از این دو بزرگوار امکان تحقق عملی نخواهد یافت و در صورت تحقق نیز، طرحهایی نامتوازن و تخمی از کار در می‌آید. بنابراین، از هم‌وطنان عزیز خواهشمند است در صورت مشارکت در امر خطیر انتخابات، بجای استفاده از بیضه در انتخاب کاندیداها، از فکر و شعور خود بهره‌ بيشتري بگیرند.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 14:51  توسط ابن محمود  | 

 

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم که شاید آرزوی هر مادری این باشد که دختر گلش را در لباس عروسی ببیند. از شما چه پنهان که آرزوی هر دختری نیز این است که مادرش او را در لباس عروسی ببیند. اما میان آرزوی مادران و دختران، علی‌رغم شباهت شکلی، یک تفاوت ماهوی وجود دارد. و این فرق اساسی در نوع داماد است. یعنی میان داماد آرمانی مادرها با داماد آرمانی دخترها معمولاً تفاوت از زمین تا آسمان است. و چون هنوز هم زور مادرها بر دخترها می‌چربد، می‌توان از قول زیگموند فروید نتیجه گرفت که عروسی دختران فی الواقع مجالی است برای تحقق آرزوهای برآورده نشده مادران. به عبارت دیگر، اگر بخواهیم شکل کاملاً علمی به فرمایشات گهربار خودمان بدهیم باید بگوییم که هر مادری دو بار ازدواج می‌کند. یک‌بار وقتی او را به زور پای سفره عقد می‌نشانند و یک‌بار هم وقتی که او دخترش را به زور پای سفره عقد می‌نشاند و این مسئله تا قیام قیامت ادامه خواهد داشت و همه دختران خلف حوّا می‌توانند علی القاعده هر کدام‌شان دوبار عروسی می‌کنند.

البته عزیزان فمنیست الآن خواهند گفت که این حرفها مال دوران قدیم است که جوامع انسانی پدرسالار بودند. الآن دوران زن‌سالاری و فرزند‌سالاری است و هر کس هر غلطی خواست می‌توان بشخصه انجام دهد و هیچ پدر و مادری جلودار این شخص محترم نخواهد بود. حاشا و کلاّ که چنین باشد که این عزیزان می‌پندارند. امروزه هم دختران با همه فضل و کمالات فی الواقع کنار داماد مادرشان می‌نشینند. اما فکر می‌کنند که داماد انتخابی، انتخاب خودشان است نه مادرشان. به عبارت دیگر، تصورات ما از وقایع عوض شده و وقایع خودشان هیچ تغییری نکرده‌اند.

...

این مقدمه فلسفی را گفتیم که برویم سراغ ذی المقدمه ادبی خودمان. اخیراً در حین مطالعه دوباره کتابهای شعر بانوان غزلسرای امروز که بحمدالله همگی یا در سن ازدواجند و یا از ازدواجشان مدت زیادی نگذشته و ترشیده محسوب نمی‌شوند، متوجه شدیم که مدارک کافی برای اثبات حرفهایمان در غزلهای این بزرگواران وجود دارد. البته، این بانوان مکرمه برای آنکه انگ املی به پیشانی شعرهایشان نخورد، می‌توانند ادعا کنند که ما خودمان تعیین کننده سرنوشت خودمانیم و کسی ـ اعم از پدر و مادر و خاله و عمه و رییس جمهور محترم و قوه قضاییه و جامعه ـ برای ما تصمیم نمی‌گیرد. و اگر می‌بینید که معمولاً در غزلهای ما لباسهای عروسی به انواع رنگهای سیاه و سفید تصویر شده است، این تصویر جامعه است و ربطی به احوالات شخصیه ما ندارد. بلکه، ما صدای وجدان بیدار زنان توسری خورده جامعه هستیم.

ضمن عرض تبریک و دستمریزاد به همه بانوان غزلسرا برای یافتن چنین استدلال قانع کننده‌ای، خدمت با سعادتشان عرض خواهیم کرد که بله (این بله با آن بعله سر سفره عقد فرق می‌کند)، حرف ما همین است که شما گفتید و هنوز جامعه مبتلای چنین مصیبتهای عظمایی است و انشاءالله به همت همه بانوان غزلسرا به‌زودی وجدان جامعه بیدار شده و تا صد سال دیگر خبری ازین حرفها نخواهد بود.

...

این کارت عروسی من با کسی است که...

تو نیستی، کنار من اینجا کسی است که...

قصه ازینجا آغاز می‌شود که هر کسی را هوسی در سر و یاری در پیش است. دوران جوانی است و چنان‌که افتد و دانی آدم دلش می‌خواهد قبل از اینکه غزلهایش حرام شود بتواند آنها را تقدیم کسی کند که ارزشش را داشته باشد. از آنجا که سن ازدواج بالا رفته و شعر، پریرویی است که تاب مستوری ندارد و نمی‌تواند صبر بنماید که خدا کی در و تخته را به‌هم جفت و جور می‌کند، ناچاراً و بدون اینکه آدم خودش بخواهد پای یک نفر در میان می‌آید. تجربه نشان داده است که در 99 درصد موارد، این یک نفر معمولاً آن یک نفری نیست که کنار دست آدم پای سفره عقد می‌نشیند. فلذا، شاعر از قول کسی که چنین وضعیتی دارد، و نه لزوماً خود خودش، حالت دختری را توصیف می‌کند که عاشق کس دیگری بوده و بنا به همان مقدمات مذکوره، جای معشوق، کس دیگری قرار است طنین غرّایب بعله او را ـ البته پس از آنکه عاقد محترم خشتک گلویش را سه مرتبه از هم جر و واجر کرد ـ استماع نماید. عاقد محترم می‌فرماید:

دوشیزه مکرمه این بار سوم است...

اما دوشیزه مکرمه دارد در ذهنش صحنه‌های دلنشینی را مرور می‌کند که احتمالاً با بعله گفتن او نسلش ور می‌افتد و تخمش را ملخ خواهد خورد. امان از دل شاعر وقتی که بعله را به زور تقدیر لعنتی ناگزیر ازو می‌گیرند و روزگارش سیاه می‌شود و کنتراست جالبی با لباس سفید عروسی‌اش پیدا می‌کند:

هنوز منتظرم... «بعله» را که می‌گفتم

کلاغ پیر به روز سیاه من خندید

نشست مرد جوان در کنار من آرام

و یکهو جمع شدم توی آن لباس سفید

...

بقول شاعر معلوم نیست که این لباس کرایه‌ای: پیراهن سفید عروسی است یا عزا!

و باز هم بقول شاعر دیگر: تصویری از عروسی من در لباس دود!

موقعیت شاعر در این وسط با فرد دلخواهی که معلوم نیست توی کدام پادگان دارد مشق رژه می‌کند یا توی کدام عسلویه دارد عرق می‌ریزد (اخیراً در سریالهای صدا و سیما هر کسی یارش را ول کرده رفته، خبرش را از عسلویه می‌آورند)، موقعیت دو خط موازی است که هیچ‌ وقت به‌هم نمی‌رسند. و اگر خدای نکرده قصد ازدواج هم داشته باشند، شاعر در ذهنش او را به حریم وصال راه نمی‌دهد. چون جلمعه به او القا كرده كه تصور چنین وصالی غیر ممکن است و اجباراً آدم باید با کسی که دوستش ندارد ازدواج کند:

دوشیزه خانم مُـ... وکیلم که شعر را

پایان دهم به دست شما با «نمی‌رسیم»؟

....................................................

....................................................

خانم! برای دفعه دوم: من و شما

«ما» می‌رسیم ـ آه! ـ‌ به‌هم یا نمی‌رسیم؟

....................................................

....................................................

این بار آخر است که تکرار می‌کنم

یعنی من و تو هیچ ...

ـ «نه آقا! نمی‌رسیم!»

...

متأسفانه گاهی اوقات این تضادهای ذهنی و فکری کارش به خون و خونریزی (نه‌ آن خون و خونریزی) می‌کشد و لباس قشنگ عروسی سرنوشت غمباری پیدا می‌کند:

میان حجله لباس عروس خونی و خیس

چقدر مانده به اعدام من جناب پلیس؟

(البته این سؤال را باید از جناب قاضی پرسید و جناب پلیس کاری به این قضایا ندارد. ولی خب، قافیه هزار جور الزامات غیر قانونی برای آدم ایجاد می‌کند.)

نه اینکه واقعاً عروس کسی را کشته باشد، بلکه او دارد در ذهنش داماد را به قتل می‌رساند.

...

در اینجا، فمنیستهای محترم خواهند گفت که این لباس عروسی، همان قید و بندهایی است که جامعه مرد سالارانه بر پر و پای دختران بيچاره بسته است. و اگر آنها را به حال خود بگذارند، احتیاجی به این رسومات خوار و خنک عروسی و جهیزیه و بعله گرفتن و سایر موارد رایج ندارند و خودشان می‌روند یار دلخواهشان را انتخاب می‌کنند و دست در دست تا آن سر دنیا خواهند رفت. به این عزیزان اعلام می‌کنیم که آرزوی هر دختری این است که مادرش او را در لباس عروسی ببیند:

امروز عروس تو کفن پوش تو خواهم بود

امشب که بی چون و چرا داماد من هستی!

...

متأسفانه این مشت محکم را خود خانمها به دهن فمنیستها می‌زنند و ما تقصیری نداریم.

...

التماس دعا!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:21  توسط ابن محمود  | 

 

ورزشكاران ايراني معمولاً بعد از بازگشت از مسابقات بين المللي در مصاحبه با خبرنگاران، سطح آن دوره از مسابقات را به دو دليل مهم بسيار بالا ارزيابي ميكنند:

اگر مدال نياوردند، آن را به حساب قَدَر بودن حريفان خود كه از بهترينهاي جهان بودهاند، ميگذارند و بار وجدان خود را سبك ميكنند.

اگر مدال آوردند، به دليل حضور بهترينهان جهان، ارزش آن دو چندان جلوه ميدهند.

در مورد داوريهاي نيز در اغلب موارد داور به نفع تيم حريف عمل ميكند. و ما اگر ببريم، داور را هم شكست دادهايم و اگر ببازيم، به ناداوري باختهايم.

..

و اما شاعران:

1) معمولاً شاعران ايراني به هيچ تورنمنت بين المللي دعوت نميشوند. اگر هم دعوت شوند خداييش هيچ شناختي از حريفان خود ندارند كه در مورد سطح كيفي آنها اظهار نظر كنند.

2) عمراً هيچ خبرنگار ايراني دنبال آن نيست كه ببيند كدام شاعر ايراني به كجا دعوت شده است. بنابراين، فقط زن و بچه و خواهر برادر شاعران ميفهمند كه آنها كجا رفتهاند و بس.

3) اغلب شاعران ايراني اگر جايي دعوت شوند، معمولاً چراغ خاموش ميروند كه بعداً برايشان دردسر درست نشود و روزنامه كيهان آنها را به ارتباط با عناصر بيگانه متهم نكند.

4) مسابقات ادبي داخلي را يا اينوريها برگزار ميكنند، يا آنوريها. معمولاً در اين مسابقات نه اينوريها به آنوريها جايزه ميدهند و نه آنوريها به اينوريها.

5) در 90 درصد موارد، سطح جوايز داخلي بسيار پايين ارزيابي ميشود. چون بهرحال يك عده هستند كه يا اينوري هستند يا آنوري.

6) داوران ايراني همهشان مغرضانه قضاوت ميكنند و داوران بين المللي هم كه اصلاً زبان فارسي بلد نيستند كه دعوتشان كنيم.

7) ورزشكاران طلبكار دولت هستند كه چرا مسابقات را به نحو شايسته برگزار نميكند. و شاعران طلبكار دولتند كه چرا اصلاً مسابقه برگزار ميكند.

8) ورزشكاران دنبال اين هستند كه دو قران از دولت بسُلفند و شاعران ننگ خود مي‍‫دانند كه جايزه از دست دولتمردان بگيرند.

9) همين چندتا بس است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 7:57  توسط ابن محمود  | 

 

راه و رسم نبرد با مخالفان؛

از رستم دستان ايراني تا امپراتور درياي توراني

راي به برهمن گفت: چه گويي در اخلاق جنگاوران؟ و فرزانگان و حكيمان آيا روا داشتهاند كه در ميدان جنگ به هر حيلتي و هر وسيلتي حريفان را در به خاك سياه افكند؟

برهمن گفت: در زمانهاي قديم پهلواني بوده است كه او را رستم ميگفتند و آوازه او ايران و توران را درنورديده بود. راي سخن او را قطع كرد و گفت: اين داستان را همگان ميدانند. خلاصهاش كن كه سريالهاي ماه رمضان در پيش است و دلم از بابت آخر و عاقبت قصه آنها در تشويش.

..

برهمن گفت: نيكو گفتي كه مرا نيز خاطر با اين سريالها بيش از سريالهاي سست و بندتنباني شبكه ABC (همچون Lost) ميباشد. خلاصه، رستم بدون آنكه بداند سهراب فرزند اوست، چون در خاك پسر افتاد حيلت كرد. و گفت: ما ايرانيان را رسم چنان است كه چون دشمن را مغلوب كنيم در وهله نخست او را نكُشيم و تا سه نوبت كشتي بگيريم و اگر در هر سه كرّت بر او فائق آمديم، پهلوي او را با خنجر بدرّيم يا سر او را گوش تا گوش ببرّيم.

حيلت پدر در دل سهراب بخت برگشتهء خام اثر كرد و از خون رستم در گذشت. ديگر بار چون به كشتي گرفتن آمدند و رستم بر سهراب مغلوب شد، به ضجه و زاري آن جوان رعنا وقعي ننهاد و بي درنگ با خنجر شكم او را سفره كرد. سهراب در آن هنگامه نزع گفت: عجب نامردا كه تو باشي و در دم جان سپرد. بنابراين، ما ايرانيان را اخلاق چنان است كه در روز رزم حيلت كردن بر حريفان را ـ ولو آنكه پسر خودمان باشد ـ روا ميداريم و آن را از شير مادر حلالتر ميشمريم. و در احاديث هم آمده است كه: المؤمن كيّس. مؤمن زيركسار است و اگر در مصاف با دشمن حيلت نكند، پس با كه كند؟ و گروهي ديگر، حيلت كردن با دوستان را نيز از كرامات شمردهاند.

..

راي گفت: مرا نيز در خاطر همين بود كه سياست پدر و مادر و نوه و نتيجه ندارد و بايد در آن از هر ترفنده بهره بُرد. اما اخيراً با تماشاي سريال «امپراطور دريا» كمي در عقيده خود سست شدهام. برهمن گفت: و چه بوده است آن حكايت؟ گفت: نخست بايد بداني كه امپراتور را با تاء منقط نويسند و نه چنان كه رسم ويراستاران جام جم است، با طاء دسته دار! و ديگر آنكه، يكي دو سده پيش كه كرهايها علي الظاهر بهترين دريانوردان و تاجران و آشپزان دنيا بودند، مردي بوده است به نام گونك بُك كه از بردگي به آقايي رسيد و او را اخلاق جوانمردان و فتيان بود. اگر پا ميداد، هزاران هزار از دشمن را يكشبه به تيغ خونريز راهي ديار آخرت ميكرد و چون رگ مروت او ميجنبيد، خونخوارترين دشمنان خود را امان ميداد و ميفرمود: اگرچه ميدانم كه روزي پهلوي مرا به ضرب تيغ خواهي دريد، اما از اخلاق جوانمردان به دور است كه فردي را كه به تو پناه آورده است، بكُشي.

..

برهمن گفت: شنيدهام كه قسمت پاياني اين سريال را صدا و سيما شش دفعه (سه نوبت شب و سه نوبت روز) پخش كرده است. آخر كار اين جوانمرد به كجا رسيد؟ راي گفت: عاقبت همان دشمني را كه پناهش داده بود، تيغ خود در شكم او فرو كرد و خودش هم بعد از تحمل تيرباران ياران، شربت شهادت را لاجرعه نوشيد و به سزاي اعمال خود رسيد.

..

برهمن گفت: درست است كه اخيراً صدا و سيماي ما به سريالهاي كرهاي روي خوش نشان داده و هر رطب و يابسي را از آنها پخش ميكند، زنهار كه به رنگ و لعاب اين نقشبنديها و طراحيهاي صحنه فريفته گردي! كه در پس آنها بسيار تهاجم فرهنگي نهفته است و مبادا كه از اخلاق چند هزار ساله نياكان خود دست برداري و به بهانه مروت و جوانمردي، به دوستان قديم و دشمنان امروز مهلت دهي كه اگر آنان نيز نوبت يابند، با تو همان كنند كه رستم با سهراب كرد. راي گفت: و چه بوده است آن حكايت؟ برهمن گفت: شما ملت ايران حقتان است كه صدا و سيما هر فيلم و سريالي را ده دفعه و بلكه بيشتر برايتان پخش ميكند!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 8:34  توسط ابن محمود  | 

 

اینجوری اگر نیافرینی بهتر !

در عالم ادب و هنر ذوفنونی همچون ابن محمود که هم در عنفوان جوانی (چنان‌که افتد و دانی) منشأ خیر و برکت و پدید آمدن آثار آنچنانی باشد و هم در دوران چلچلی و میانسالی به افاضه فیض مشغول باشد و هم انشاءالله در سنین سالخوردگی باعث آبروی طایفه قلم‌زنان گردد، کم یافت می‌شود.

عده‌ای ازین طایفه استعداد خود را در جوانی می‌ترکانند و فیوز می‌پرانند و اثری از خود بروز می‌دهند و تا آخر عمر در باد همان اثر می‌خوابند و به اصطلاح معروف خانه روشن می‌کنند و می‌سوزند. عده‌ای دیگر هم تا آخر عمر کلی زور و زاری می‌زنند و به چندین جای خودشان و بلکه عالم و آدم فشار می‌آورند تا بتوانند چیز مَشت و ماندگاری برای نسل آینده از خود بجای بگذارند. یکی از بزرگان طایفه (دیوید گالنسون) نام گروه نخست را یابندگان گذاشته و گروه دوم را جویندگان نامیده است. بحث ما در باب کم و کیف این دو طایفه است.

..

گویند عین القضات همدانی و شیخ شهاب الدین سهروردی آنچنان سر پر بادی داشتند که به چهل نرسیده کلکشان را کندند و سرشان را زیر آب کردند. کتابهای این دو جوان پر شر و شور محصول سنین 20 تا 40 است. بنابراین، هرچه آدم زودتر به چیزی برسد، احتمال نفله شدن و گم و گور شدنش بیشتر است. بنابراین، توصیه ما به جوانان با استعداد این است که سعی کنند کمتر خودشان را یابنده احساس کنند که اصلأ خوبیت ندارد. فی الواقع، آخر یابندگی، اول گم شدن است.

..

جوانان 25 ساله مستعد ما که در زمره یابندگان قرار دارند، وقتی کتاب می‌نویسند، ادای آدمهای 60 ساله را در می‌آورند. و از آن طرف، پیران جوینده ما وقتی دست به قلم می‌شوند، خودشان را 25 ساله فرض می‌کنند.

..

جوانمرگی یکی از خواص هنرمندان و شاعران و نویسندگان ماست. به محض اینکه یکی از هنرمندان ما در حرفه خود تخم دو زرده گذاشت، به قد قد کردن و عکس گرفتن و مصاحبه کردن مشغول می‌شود و از وظیفه مهم تولید هنری (همان تخم گذاشتنهای متعدد) دست بر می‌دارد. این طایفه، تخم مذکور را تخم طلایی فرض کرده و امیدوارند همین یک دانه تخم بتواند امورات مختلف آنها را بگذراند.

..

باز گلی به جمال طایفه‌ای که از عهده گذاشتن یک تخم جانانه بر آمده‌اند و بعدأ طلبکار خلق الله شده‌اند. جماعتی را می‌شناسیم که خاک پیری بر سر و رویشان تلنبار شده و هنوز از عهده گذاشتن یک تخم ناقابل معمولی بر نیامده‌اند. اما صدای قدقدشان گوش فلک را جریحه‌دار کرده است. این پیران جوان‌نما معتقدند که بهترین اثر یک هنرمند همان اثری است که هنوز خلق نشده است و حاشا تا صد سال دیگر هم دست و عمر و همه چیز این عزیزان به وصال این آرزو قد بدهد.

..

یکی را از دانشمندان نقل کنند که در حمام به حل مسئله‌ای نایل آمد و برهنه در کوچه و بازار دوید و فریاد برآورد که: یافتم، یافتم! تشابه بسیاری از یابندگان با این مؤمن دانشمند یکی در عریان بودن‌ آنهاست از هر حلیه آرسته‌‌ای که بکاری آید و دیگر، سوء تفاهم در یافتن است. یعنی، به جای اینکه به جواب سؤال برسند، تازه به اصل سؤال می‌رسند و منادی در میدهند که: یافتم.

..

شیئان عجیبان هُما اَبردُ مِن یخ

شیخ یتصبّی و صَبیّ یتشیّخ!

/

چون پیر شدی ز کودکی دست بدار

بازی و ظرافت به جوان بگذار (سعدی علیه الرحمه)

/

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو

رندی و طربناکی در عهد شباب اولی (خواجه حافظ شیرازی)

..

گویند شیخ ما را سن مبارک به 80 رسیده بود و می‌فرمود: عمر در سر آن تبه کردیم که همچون شیخ صنعان دختری ترسا در مسیر زندگی ما قرار گیرد و ابتدا او ما را از راه بدر کند و سپس ما او را به دین حنیف اسلام درآوریم و هر دو عاقبت بخیر شویم. و باز فرمود: بسیاری از حکایات کهن بدآموزی دارد و از من به جوانان نصیحت که گرد این حکایات نگردند و اگر قرار است کاری کنند، در همان جوانی دست بکار شوند که شیخ اجل فرموده است: ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 15:47  توسط ابن محمود  | 

 

مقدمه مقدور. همان طور که برادران عزیز روزنامه کیهان پیش بینی کرده‌اند، موج معنویت جهان غرب را در نوردیده و مردم ممالک راقیه که دامانشان به انواع فسق و فجور و زشتی و پلیدی آلوده است، کم کم دارند دست از لذات کور و هوسهای زودگذر برمی‌دارند و این نیست مگر به برکت عملکرد شایسته ما در عرصه روابط بین الملل. و البته با انتصاب پروفسور مولانا به سمت مشاوره رییس جمهور محترم و حضور پر رنگ ایشان در دیار شیطان بزرگ انتظار می‌رود این موج بزودی تمام جهان غرب را فرا گیرد و مقدمات ظهور آقا فراهم آید. یکی از محکمترین ادله‌ای که می‌توان بر اتقان این مبحث مهم اقامه کرد، ساخت سریالهایی همچون «گمشدگان» (Lost) در دل ظلمت‌آباد غرب است که از نظر با کفایت ما در رده سریالهای معناگرای انقلابی قرار دارد. وظیفه ما در این مبحث، بازشکافی جنبه‌های معنوی این سریال است.

..

خلاصه داستان. یک فروند هواپیمای اوشنیک متعلق به خطوط هوایی ایالات متحده آمریکا علی‌رغم همه ادعاهای غرب در مورد فن‌آوری پیشرفته ساخت هواپیما، طبق معمول همه هواپیماهای سقوط کرده به علل نامعلومی دچار نقص فنی شده و به همراه مسافران خود بر ساحل یک جزیره ناشناخته سقوط می‌کند. از مسافران هواپیما تعداد اندکی ازین سانحه دلخراش جان سالم بدر می‌برند و مابقی به درجه عظمای شهادت نائل می‌گردند. بازماندگان این سانحه جانگداز، پس از آنکه متوجه می‌شوند مشمول رحمت الهی قرار گرفته و گوهر عمرشان از دستبرد حوادث مصون مانده، دوگانه‌ای بر درگاه یگانه می‌گزارند و با توجه به اینکه بازماندگان ـ جز یک زوج کره ای ـ متشکل از تعدادی اناث و ذکور نامحرم هستند، در اولین فرصت ممکنه اقدام به عقد صیغه محرمیت می‌نمایند. پس از‌آشنایی اولیه بینندگان با شخصیتهای اصلی سزیال، حوادث سریال یکی پس از دیگری با هیجان هرچه تمام‌تر رخ می‌نماید. و در نهایت، با پشت سر گذاشتن حوادث بی‌شمار، عده‌ای از گمشدگان موفق می‌شوند شاهد مقصود را در آغوش بگیرند.

..

سقوط. سقوط هواپیمای اوشنیک به همراه مسافران پر شمار آن به یک جزیره ناشناخته، تمثیل روشنی از قصه هبوط آدم و فرزندان او در این «عالم خاک» است و همه تلاشهای آنها حول این محور است که با خواندن ادعیه و ادای نمازهای واجب و مستحب، خودشان را به موطن اصلی خود که همان «باغ ملکوت» معروف باشد، برسانند.

..

جزیره. نمادی از این «عالم خاک» یا «ناسوت» و یا تبعیدگاه موقت فرزندان آدم است. عده‌ای از بازماندگان سانحه دلخراش می‌کوشند خودشان را به مشتهیات نفسانی مشغول نمایند و یا به آبادانی دنیای جدید که فی الواقع دار گذار است، اما‌ آنان جاودانه‌اش می‌پندارند، بپردازند. و عده‌ای دیگر، که به مراتب والای کمالات نفسانی دست یافته‌اند، در پی یافتن راهی برای بیرون رفتن از جزیره و رسیدن به «باغ ملکوت» هستند و سرانجام به حول و قوه الهی به مقصود خود نائل می‌گردند.

..

خاطره‌های ازلی. ذهن فرزندان آدم مشحون است از خاطره‌های است که با خود از آن جهان آورده و یاد کردن آنها باعث می‌شود که غم غربت دامن جانش را دو دستی بگیرد و آنها را به اندیشه و تأمل در حکمت آفرینش وا دارد. سریال «گمشدگان» مشحون از فلاش‌بکهایی است که نماد همان خاطره‌های ازلی است و به نظر می‌رسد سازندگان سریال از منابع غنی عرفان اسلامی نیک برخوردار بوده‌اند.

..

حکمت حروف و اعداد. از قرار معلوم سازندگان سریال «گمشدگان» نهضتهای فکری و فلسفی جهان اسلام را مورد مطالعه دقیق قرار داده و بالاخص با تعلیمات شیخ فضل الله استرآبادی و جنبش «حروفیه» آشنایی کافی داشته‌اند. در سراسر سریال ما با اعداد و حروفی مواجهیم که بار معنایی خاصی را بر دوش دارند و آشنایی با راز آنها، در گره‌گشایی معنای سریال بسیار مؤثر است و ما به دلیل ضیق وقت از بسط و تفصیل آن در می‌گذریم.

..

هیولا. در طول داستان ما با حضور موجودات ناشناخته و هیولاهایی مواجهیم که دیده نمی‌شوند، اما مدام حیات بازماندگان سانحه دلخراش را تهدید می‌کنند. این موجودات، بی شک نماد روشنی از شیاطین انس و جان و غولان رهزنی هستند که بر سر راه بني‌بشر نشسته‌آند تا آنها را از راه راست و توجه به معارف دینی و طاعات و عبادات باز دارند.

..

طبیب راستین. در داستان ما با شخصیت یک طبیب مواجهیم که مرجع حل مشکلات اهل جزیره بوده و رتق و فتق مسایل شرعی و عرفی ایشان به دست با کفایت وی صورت می‌پذیرد. این شخص یکی از بندگان صالح و برگزیده خداست که مأموریت دارد بر زخمهای روحی و روانی انسانها مرهمی شایسته نهد.

..

سخن آخر. امید است مسئولین محترم صدا و سیما در اسرع وقت نسبت به خرید حقوق حقه این سریال 80 قسمتی معنوی اقدام نموده و در فرصت مقتضی آن را برای پخش در شبهای پر فیض ماه مبارک رمضان آماده نمایند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 21:47  توسط ابن محمود  | 

 يكي از مهمترين روشهاي پايبندي به سنتهاي حسنه داخلي كه شعار همه ملت بزرگوار ايران است، دوري جستن از سنتهاي ناپسند ملل نابزرگوار ديگر است. ورزش كه به نظر جميع دانشمندان يكي از راههاي بروز و ظهور كنشهاي اجتماعي است، از مقوله‫هايي است كه به اعتقاد ما در مورد آن با كسي نمي‫توان و نبايد شوخي كرد. بالاخص ورزشهايي كه ريشه در سنتهاي حسنه ما دارد. متأسفانه بعضي ازين خودباختگان فرهنگي كه فكر مي‫كنند همه چيزهاي خوب در غرب است، در مورد ورزش نيز دچار خودباختگي فرهنگي هستند و همت دولت نهم در رفع اين خودباختگي چيزي است كه از آفتاب در آسمان آبي روشنتر است. احياي ورزشهاي سنتي و سنتهاي ورزشي از جمله برنامه‫هاي اصلي سازمان ورزش ج.ا.ا. است كه خوشبختانه در المپيك پكن نتايج آن به بار نشست و ما شاهد يك انقلاب بزرگ فرهنگي در امر ورزش در عرصه‫هاي بين الملل هستيم. ورزشكاران ايراني به تأسي از شعارهاي دولت عدالت محور ثابت كردند كه ديگر نيازي به قهرماني در ورزشهايي كه منبعث از فرهنگ منحط غرب است، ندارند. باختهاي پي در پي ورزشكاران ما در ورزشهايي مثل بسكتبال و بوكس و كشتي فرنگي و وزنه‫برداري في الواقع مشت محكمي است بر همه دهانهاي ياوه‫گوي داخلي و خارجي. و نتيجه مشخص برنامه‫ريزيهاي چهارساله ما براي رسيدن به اين افتخار بزرگ تاريخي است.

پيشنهاد مشخص ما در اين خصوص تلاش سازمان تربيت بدني براي گنجاندن بازهاي محلي ايراني در مسابقات المپيك است تا وابستگي ما را به دنياي غرب قطع و دنياي غرب را به ورزشهاي سنتي ما وابسته نمايد و انشاءالله در المپيك 2012 لندن شاهد هنرنمايي غيورمردان ورزش ايران در رشته‫هاي پرطرفدار الك دولك، هفت سنگ، زو، گردوبازي، چهارخونه، كمربن بازي، چوخه، قووه و ساير بازيهاي ملي و ميهني خواهيم بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:29  توسط ابن محمود  | 

 

اول. اینکه بعضیها میگویند که انسانهای امروز وقت خواندن و شنیدن شعرهای بلند را ندارند، حرف کاملاً درستی است که از هزار سال پیش تا کنون مصداق داشته است. البته باید اضافه کرد که در اصل این شاعران امروز هستند که وقت و حوصله شعر بلند نوشتن را ندارند. همین عمر خیام خودمان، اگر قرار بود که بنشیند و مثل سنایی و مسعود سعد سلمان قصیده صد بیتی بگوید، از نوشتن همین چهار تا رساله مختصر علمی هم باز میماند و علاوه بر آن، نان ادوارد فیتز جرالد هم آجر میشد. بنابراین، نقش و اهمیت حال و حوصله شاعران پارسی زبان در رونق این ژانر یا قالب ادبی، به اندازه خوانندگان بی حوصله و کم حوصله چشمگیر است.

..

دوم. برای آموزش عملی ساختن شعر کوتاه، روشهای متعددی وجود دارد (به تعداد نفوس عالم)، که ما بنا به تجربه دیرین خود، از میان آنها یکی از کارآمدترین شان را انتخاب کرده ایم و برایتان تشریح میکنیم. اینکه شعر کوتاه عصاره تفکر بشری است، تردیدی در آن نیست. و اگر کسی مرتکب این تردید شود، خودش باید جوابگوی تفکر بشری باشد. برای شاعرانی که شعر کوتاه میسرایند، شعر کوتاه جایی است که باید اقتدار خود را در عرصه ایجاز نشان دهند و همگان را در باب قابلیتهای فنی خود انگشت به دهن نمایند.

..

سوم. شما اگر همینجوری بیایید شعر کوتاه بگویید، کدام بنی بشری متوجه خواهد شد که شما اقتدار لازم را در عرصه ایجاز و فشرده سازی دارید؟ بنابراین، بهترین راه آن است که در وهله اول یک شعر بلند بسرایید و در وهله دوم آن قدر شاخ و برگ زائد آن را بزنید که بشود یک شعر کوتاه. شاید بعضی آدمهای کم تجربه بگویند: این چه کاری است؟ جواب این آدمها آن است که اگر شما هم به اندازه ما تجربه کافی داشتید، ازین سؤالهای ضایع نمی پرسیدید. فلذا، مبرهن گردید که شعر بلند، مقدمه شعر کوتاه است.

..

چهارم. ما خودمان با همه عظمت و بزرگی، از همین راه به عظمت و بزرگی رسیده ایم و آن، لت و پار کردن یک شعر بلند به منظور ساختن یک شعر کوتاه است. چند وقت پیش، شخصی به نام سهراب سپهری (در باب این بنده خدا رجوع فرمایید به مدیر کل محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی استان کرمان)، به محضر بنده شرفیاب شد و استدعا نمود که من شعرهای بلندش را تبدیل به شعر کوتاه نمایم. از آنجا که اساتیدی مثل بنده ید طولایی در بنده نوازی و شاگرد پروری داریم، خواسته ایشان را به نحو عجیبی اجابت فرموده و موفق به تولید یک شعر کوتاه دیگر گردیدیم. از آنجا که نقل آن شعر بلند کم اهمیت بی بهره از عناصر ایجاز، باعث ملال خاطر خوانندگان خواهد شد، ما فقط شعر کوتاه تولید شده را به سمع و نظر شما میرسانیم:

 

تا شقایق هست

باید امشب بروم؛

پشت هیچستان هم

چه درونم تنهاست!

 

...

پ.ن: در این رابطه، مطالعه این مطلب هم راهگشاست.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 22:0  توسط ابن محمود  | 

 

محقق ارجمند و فاضل نکته یاب محمد حسینی مقدم، مدیریت تألیف یک شعر اشتراکی را با مشارکت 18 شاعر بزرگ دیگر بر عهده گرفته و در مقدمه آن نشان داده که این فن شریف _ البته اگر موجب حرمان نشود _ در سایر ملل مترقی مثل شاعران شاخ آفریقا نیز رواج روزافزونی دارد (همین فردا بود، شماره سوم، بهار 78، ص 71 به بعد) و از آنجا که ما بنا داریم در همه فنون شریف سردمدار همه ملل مترقی جهان باشیم، فلذا لازم آمد که درین عرصه فراخ دامن (سایز دامنش فعلاً گزارش نشده است)، خدمات شایانی به فرهنگ و ادب ارائه نماییم. البته به دلبل تعطیلات نوروزی، حضرت حسینی مقدم امکان مراجعه به کتابخانه ها را پیدا نکردند و از طریق جستجو در اینترنت _ اعلاه الله مقامه _ متوجه شدند، علاوه بر زبان پر رونق سواحیلی، شاعران کشورهای کم اهمیتی دیگری مثل انگلیس و فرانسه هم دستی از دور برین آتش فروزنده دارند. ما بنا به همان رسالت مذکور، و به عشق اعتلای ادبیات پست مدرن، پیشینه این نوع شعر را در همه ملل جهان واکاوی میکنیم.

..

اول. گویند اولین شعر جهان را حضرت آدم علیه السلام به زبان فصیح عربی مرقوم فرموده است. از آنجا که در آن روزگاران غیر از آدم و حوا انسان دیگری در زمین موجود نبوده است، قطع یقین بدانید که مخاطب این شعر حضرت حوا بوده و بس و علی القاعده پای زن دیگری در میان نبوده است. از آنجا که فرایند شعر کلاً یک عمل مشارکتی است، سهم حضرت حوا را در آفرینش این شعر نمیتوان انکار کرد. فلذا، ما معتقدیم که این شعر، محصول مشترک این دو شاعر نازنین است و اگر قرار به ثبت باشد، حضرت آدم و حوا به اتفاق اولین شعر مشارکتی را مرتکب شده اند. همچنین زبان عربی به دلیل آنکه این شعر به زبان فصیح عربی است، افتخار آن را دارد که اولین زبانی باشد که در بستر بالنده آن شعر اشتراکی به منصه ظهور رسیده است. تا اینجا تکلیف اولین شعر اشتراکی عالم، از ابتدای خلقت تا کنون، روشن شد.

..

دوم. اگر خاطرتان باشد، ما قبلاً در مقالات متعددی که فعلاً به دلیل عدم دسترسی به کتابخانه ها امکان آن نیست که نشانی آنها را به استحضار قاطبه ملت پست مدرن برسانیم، ثابت کرده ایم که حجم عمده رباعیات خواجه عبدالله انصاری و ابوسعید ابوالخیر و خیام و مولوی و بابا افضل کاشانی متعلق به شاعران مادر مرده دیگر است. مثلاً مجموعه رباعیات خیام که بارها به چاپ رسیده و به زبانهای زنده و مرده ترجمه شده است، مملو از رباعیات دیگران است که به جهت همان خصلتهای اشتراکی ملت ادیب پرور ایران، به طور امانی در اختیار خیام قرار گرفته تا این حکیم فرزانه، مشهور و معروف در تمام عالم و باعث افتخار ما ایرانیان شود. فلذا، مجموعه رباعیات خیام، خودش نمونه بارز شعر اشتراکی است. از 300 – 400 رباعی این مجموعه ها، اگر صدتایش مال خیام باشد! بقیه اش محصول ذهن شاعران ریز و درشت دیگر است. مثل انوری، کمال اسماعیل اصفهانی و شرف الدین شفروه و عطار و اوحدالدین کرمانی و سنایی غزنوی و امیر معزی و نجیب الدین جرفادقانی و ظهیر فاریابی و سلمان ساوجی و عماد فقیه کرمانی و پور بهای جامی و قمری آملی و عبید زاکانی و پور خطیب گنجه و یمین اصفهانی و مولانا اشرف الدین دامغانی و همام تبریزی و عزالدین محمود کاشانی و نجم الدین رازی و ناصر بخارایی و سید مرتضی و مجد همگر شیرازی و فخر رازی (تا اینجا شد 24 شاعر).

..

سوم. از قرار معلوم، صائب تبریزی علاقه زیادی به شعر اشتراکی داشته است و یاران را میفرموده که مصراعی برسانند و او لطف میکرد و آن را شرف اتمام می بخشید. مثلاً شاگردی از شاگردان استاد، پیش مصراعی رسانده بدین ترتیب:

_ از شیشه بی می، می بی شیشه طلب کن

و استاد چنین اشتراک فرموده است:

_ حق را ز دل خالی از اندیشه طلب کن.

..

چهارم. اگر صنعت تضمین را یکی از متدهای رایج شعر اشتراکی بنامیم، پر بیراه نخواهد بود. و در این صنعت، مولانا حافظ خودمان سرآمد همه شاعران اشتراکی است. مولانای مذکور، علاقه وافری داشته که مصراعهای دیگران را بدون ذکر نام گوینده در شعر خودش تضمین کند و هدف اصلی آن جناب، رونق بخشیدن به ادبیات اشتراکی بوده است و بس. فی المثل، آن بزرگوار یک مصراع کامل سعدی را چندین نوبت اشتراک فرموده است:

زاهد ار رندی حافظ نکنئ فهم چه شد

«دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند»

.

و ایضاً:

«بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نکو گفتی»

جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخا را

.

و ایضاً:

غیر ازین نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

«در سراپای وجودت هنری نیست که نیست»

.

و ایضاً:

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

«من از آن روز که در بند توام آزادم»

..

پنجم. برای اینکه در ادبیات تطبیقی نیز خودی نشان دهیم، حکایت زیر را نقل میفرمایم. یکی از دوستان نزدیک ما که در کارولینای شمالی زندگی میکند و اصالتاً مکزیکی است، از قول کارلوس کاستاندا نقل میکرد که ایشان از قول مرحوم دون خوان آورده اند که سرخپوستان قدیم ساکن قاره آمریکا، دستی قوی در امر سرودن شعر اشتراکی داشته اند که به «شعر چپقی» معروف است. و شیوه سرودن این شعر از این قرار است که شاعران پست مدرن قبایل مختلف سرخپوست در سده های ماضی هر سال دور آتش جمع میشدند و چپقی را به طول یک متر چاق میکردند و بزرگ قبیله (مثل همین محمد حسینی مقدم خودمان) پک اول را که میزد، یک سطر میسرود و چپق را به دست نفر بعدی میداد و نفر بعدی ضمن کام گرفتن از چپق، سطر بعدی را کارسازی میکرد و به همین منوال پیش میرفت و گویند گاه در یک شب 50 نفر شاعر چپقی، مشارکت میفرمودند و اشعار بزرگوارشان زینت بخش محافل سرخپوستی قرار میگرفت و حتی برای این اشعار، خواص شفابخشی نیز قائل بودند. پیاده کردن این نوع شعر در زبان فارسی، با توجه به ابزارهای نوین مخموری، تقریباً کار ساده ای است.

..

ششم. ما اخیراً در مطالعات خود متوجه شدیم که یک نمونه نادر از اشعار اشتراکی شاعران ایرانی موجود است که عنقریب به همراه تصحیحات و توضیحات لازم عرضه خواهد شد. این شعر را حدود 40 نفر از شاعران بزرگ پارسی زبان بدون آنکه همدیگر را دیده باشند یا تقصیری داشته باشند، به اتفاق سروده و ابن محمود وظیفه جمع و جور کردن این شعر را بر عهده گرفته است. منتظر عرضه این شعر باشید که بی گمان تحول زیادی در ادبیات جهان ایفا خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:24  توسط ابن محمود  | 

 

همان طور که ادبیات مشحون از نماد و تصویر و استعاره است، سینما هم ازین قافله عقب نیست و به مدد دوربین و نگاتیو و پرده، درین باب کلی معجزه میتواند به منصه ظهور برساند. البته فیلمسازی به آن دشواری که بعضیها گمان میبرند نیست و فیلمساز شدن و کسب شهرت جهانی آنقدر راحت است که من تعجب میکنم که چرا ملت شریف ایران همگی چرا در صنعت سینما اشتغال ندارند؟ علی ایّ حال،  ما بنا به رسالت تاریخی ابن محمودی خود، برای کسانی که علاقه مند ساخت فیلمهای مخملی هستند، تعدادی نماد و تصویر حاضر و آماده جفت و جور کرده ایم که بی هیچ چشمداشت مادی و معنوی آن را در طبق اخلاص میگذاریم (که همین وبلاگ عزیز است). ما حتی اسمی هم برای این فیلم اندیشیده ایم تا خدای نکرده فیلمسازان ما دچار گرفتاری اندیشه نشوند: آمیزش و آموزش! منظور از آموزش، همان گوهر اصیل تفکر انسانی یعنی حکمت و فلسفه است و منظور از آمیزش، اختلاط عاطفی انسان با طوایف انسانی اعم از همجنس و غیر همجنس است، و ما با همه رواداری، زیاده گویی درین باب را روا نمیداریم.

..

کورنومتر. همان گونه که از اسم این آلت بر میآید، وسیله ای است برای سنجش زمان و طایفه ورزشکار بدان نیاز وافر دارند. یکی از ورزشهای باستانی که تا کنون فدراسیونی برای آن تشکیل نشده است، ورزش «بوسیدن» است که فرزندان آدم از مرد و زن از همان قدیم ندیمها بدان اشتغال موفری داشته اند. آدم برای اینکه بتواند لحظات خوش زندگی را که صرفاً همان بوسیدن طرف مقابل است، اندازه گیری نماید، بایستی حتماً یک کورنومتر بهمراه داشته باشد. بنابراین، یکی از ابزارهای لازم در صحنه های فیلمسازی مخملی، کورنومتر است.

..

شمع. وسیله ای است که انسانهای قدیم از آن برای روشنایی استفاده میکردند و در پرتو نور آن به خلق شاهکارهای متعدد میپرداختند. این وسیله، تا چندی قبل تقریباً داشت منقرض میشد که به همت دولت خدمتگزار مجدداً به چرخه زندگی ما ایرانیها وارد شده است. فلذا، هر فیلمساز شیر پاک خورده ای وظیفه دارد برای احیای این نماد کهن دست بکار شود و تا میتواند در فیلمهایش شمع روشن کند. مبادا خیال کنید شمع را باید فقط سر مزار عزیزان یا طاقچه خانه ها یا معابد متروک افروخت. فی الحال، روی داشبورد اتومبیل بهترین مکان برای افروختن شمع است. شمع معجزه یک لحظه و نماد تنهایی آدمهاست.

..

کلید. همان طور که مولانا ناصر فیض در قصیده کلیدیه خود فرموده اند، هر قفلی با کلید ویژه خودش باز میشود. اما بعضی آدمها از نعمت داشتن «شاکلید» برخورداند و میتوانند همه قفلهای کلیه درها را با یک کلید باز کنند. نمایش خصوصیات چنین آدمهایی فقط با استفاده از نماد کلید (آن هم بلند و مردانه) امکان پذیر است.

..

کفش. متأسفانه انسان نخستین کفش بپا نمیکرد. اما کشف عشق همزمان بود با اختراع کفش! به همین دلیل، ما در اصالت عشق اجداد اولیه خود (از قبیل هابیل و قابیل) قدری تردید داریم. همزمان با توسعه صنعت کفش سازی توسط بنی آدم، مفهوم عشق هم دچار گسترش روز افزونی شد. هر کفشی به هر پایی سازگار نیست و هر انسانی با یک کفش، کارش راه نمی افتد. به نظر شما، اگر آدم بخواهد زنی را نشان دهد که همزمان دل به دو مرد باخته است و از زبان تأثیرگذار تصویرهای نمادین مخملی استفاده کند، چه ابزاری بهتر از کفشهای لنگه به لنگه است؟

..

پرده. بقول سهراب سپهری خودمان: همیشه فاصله ای هست. و برای نمایش این فاصله نازک، چه چیزی بهتر از پرده؟ نه اینکه پرده پوشی کنیم، اما اگر آدم با یک مهماندار هواپیما هم بخواهد دل بدهد و قلوه تحویل بگیرد، از استعمال پرده ناگزیر خواهد بود. البته، اگر زن و مرد اجنبیه از بیتوته در زیر یک سقف بدون حضور دیگران ناگزیر گردند، احوط آن است بین آنها پرده ای حایل باشد که مفاسد دیگر امکان ظهور نیابد.

..

در سینمای مخملی نمادهایی مثل روزنامه، شراب، گل سرخ، چتر و پروانه هم قابل استعمال می باشد که به جهت پرهیز از درازه گویی، از تفصیل آن در میگذریم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:57  توسط ابن محمود  | 

 

تا چند سال پیش، و شاید تا همین چند روز پیش، هر مؤلفی که کتابش را برای چاپ به ناشر می سپرد، اولین دغدغه اش این بود که کتابش از غلطهای نامطبوع مطبعی پاک باشد. فلذا، بر سر این قضیه بین ناشران و مؤلفان همواره یک کشاکش تمام نشدنی در جریان بود که کتاب بی غلط از کار در بیاید یا نیاید. در بین جماعت مؤلف، شاعران بیش از همه نگران غلطهای چاپی و تایپی بودند تا خدای نکرده منزلتشان در شعرشناسی و فهم اصول آن بواسطه این نوع غلطها خدشه دار نشود.

 

1) تاریخ کتابت شعر

تاریخ کتابت ما تاریخ خیانت به متن است. غلطهای مطبعی امروز، فرزند خلف غلطهای کتابتی دیروز هستند. و کاتبان دیروز، دست قویی در متفاوط نویسی داشتند و بنیانگذار این فن شریف، همان طایفه هستند. چیزی که در گذشته بدان «نسخه بدل» میگفتند، امروزه همان بازآفرینی متن و مشارکت در آفرینش آن است که ما ایرانیها از قدیم بدین افتخار مشعوف بودیم. ظهیر فاریابی، شاعر سُنی قرن ششم، در مدح یکی از بزرگان زمان خود که کنیه اش ابوبکر بوده است، طی رباعیی گفته است:

شاها! ز تو کار ملک و دین با نسق است

دریا ز خجالت کفت در عرق است

در عهد تو، رافضی و سنی با هم

کردند موافقت که بوبکر حق است

 

و یک کاتب خوش ذوق شیعی که دلش نمیخواسته بوبکر «حق» باشد، ضمن مشارکت در متن، «حق» را به «سگ» تبدیل کرده و کلی اجر و ثواب اخروی نصیبش شده است.

 

2) خوانش متفاوط

با ظهور نیما، عده ای فکر کردند که ازین دغدغه راحت شده اند و غلط مطبعی در شمار محسنات یک اثر قرار دارد. اما به تدریج معلوم شد که بر شعر نیمایی هم اصولی حاکم است و هر غلط تایپی نمیتواند موجه جلوه کند. خدا خیری به شاملو بدهد که جماعت شاعر را از نگرانی در آورد و از آن تاریخ، تا حدودی غلط چاپی ارج و قربش را از دست داد. با این حال، دو سه دهه طول کشید تا با ظهور شعر پست مدرن، غلط مطبعی نه فقط مایه نگرانی شاعران نباشد. بلکه خودش جزو صنایع مهم ادبی و اتفاقات زبانی محسوب گردد. در حال حاضر، یک شاعر همان قدر حق دارد در مورد شعرش نظر بدهد، که تایپیستهای جوان حق دارند. چه بسا حق یک تایپیست از حق شاعر نیز بیشتر باشد. اگر سرکار خانم یا جناب آقای تایپیست، کلمه ای را جا انداخته یا آن را به صورت دیگری نوشته، احتمالاً این بهترین وجه ممکنه ظهور مشارکت در خوانش است و چه بسا، تقدیر نانوشته شعر چنین بوده است. فلذا، بهتر است برای اینکه دچار سوء تفاهم نشویم، لفظ غلط مطبعی را عوض کنیم و آن را ازین به بعد خوانشی دگرگونه بنامیم.

 

3) مرگ تایپیست

با این حال، تا همین چند وقت پیش شاعرانی که هنوز در قالبهای سنتی مثل غزل زورآزمایی میکردند، نگران صحت تایپ شعرشان بودند و بعضی خودشان این وظیفه خطیر را بر گردن میگرفتند که خدای نکرده خدشه ای در شعرشان ایجاد نشود و چهار ستون محکم آن نلرزد. نقل است مولانا علیرضا قزوه، در آن روزگار که کتاب «از نخلستان تا خیابان»ش تازه به زیور طبع آراسته شده بود، برای یافتن هر غلط تایپی در کتابش یک میلیون تومان جایزه تعیین کرده بود که با قیمت آن روزگار میشد ویلایی کنار ویلای مولا خریداری کرد.

خوشبختانه این دغدغه هم این روزها با غزل پسا مدرن برطرف شده و حتب اگر تایپیست یادش برود کلمه ای را تایپ کند، خواننده فهیم آن را به حساب ذهن پست مدرن شاعر میگذارد و بر روح پر فتوح مؤلف درود میفرستد. این وضعیت را ما وضعیت «مرگ تایپیست» مینامیم. مثال:

- خدایا شکرت که شاعرم کردی

سید محمد ضیاء قاسمی/ باغهای معلق انگور، ص 34

- خیابان، دوربین، آب و قرآن، اولین برداشت

رضا علی اکبری / اتوبوس نیامدن، ص 14

- گمان کنید دارید از فرشتگان خطی

مجتبی صادقی / از دوست داشتن در تمام جهان، ص 28

- روی سرشان کاسه ای پر از ستاره

علی محمد مؤدب / الفهای غلط، ص 8

- شب است و خسته میخواند در من یک نفر دریا

علی داودی / نام تو چیست، ص 24

 

کتابهای همه این عزیزان را انتشارات سوره مهر اخیراً چاپ کرده، و به غیر از جناب مجتبی صادقی که ممکن است شعرش واقعاً دچار غلط مطبعی شده باشد، بقیه همه در پانویس صفحه اذعان کرده اند که غلط وزنی آگاهانه است و لازم نیست خواننده خودش را ناراحت کند و یا به تایپیست بدبخت فحش بدهد! حتی به نظرم لازم است ازین به بعد، شاعران هر کتابی را به ناشر می سپارند، در قرارداد خود بگنجانند که تایپیست محترم حق اصلاح غلطها را ندارد و همه آنها کاملاً آگاهانه و با رضا و رغبت مؤلف صورت گرفته است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:39  توسط ابن محمود  | 

 

همه چیز طوری اتفاق افتاد که الآن که میخواهم از آن روزها سخن بگویم، باورش برای خود من هم سخت است. 40 سال پیش، در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری که با حضور پُر شور مردم برگزار شد، وقتی آقای «ایشان» به ریاست جمهوری رسید، همه انتظار تحولی جدی را در جامعه میکشیدند. ولی تصور نمیرفت که این تحولات تا این حد بتواند زندگی همه ما را تحت الشعاع تأثیرات خودش قرار بدهد.

..

مطمئناً آقای «ایشان» مردی بود بسیار جدی و عدالتخواه. «ایشان» اولین کاری که کرد، انتصاب جناب «میباشد» بود به وزارت امور مکاتبات اداری و غیره. تا قبل از آن، «است» توانسته بود فضای ساده و صمیمانهای در وزارتخانه متبوع ایجاد کند. اما این صمیمیت به نظر میرسید که فاقد جدّیت و ابهّت لازم است و مردم و مقامات کم کم عادت کرده بودند که به حضور ساده و صمیمانه او عادت کنند. اما از او حرفشنوی لازم را نداشته باشند و حرفهاي او را جدی نگیرند.

..

«میباشد» هم مثل «ایشان» طرفدار نظم آهنین اداری و به عبارت شاعرانهتر «سرهنگی فرهنگی» بود. به همین خاطر، به محض ورود یک بخشنامه مهم اداری صادر كرد و در آن، در راستاي اطلاعرساني شفاف، حذف ضروری «است» و همه اتباع و اذناب بی مایه او را از وزارت جلیله مکاتبات اداری و غیره به استحضار همگان رسانيد. وی تأکید کرد که: «اجرای این دستور العمل در کلیه ادارات و نهادها و سازمانها و غیره لازم الاجرا میباشد». حضور «میباشد» در این بخشنامه، حاکی از  جدیت آن بود و همگان را وا میداشت که به جدیت و لازم الاجرا بودن آن احترام بگذارند.

..

«میباشد» توانست با این بخشنامه و مساعدت ملت مؤمن و شهید پرور، در سیستم اداری کشور شور و تحول زاید الوصفی ایجاد نماید. همان روز، «است» کت و شلوارش را كَند و به یک مدیر خیابانی تبدیل شد. از آن تاریخ به بعد، همه کسانی که روزگاری تا کمر جلوی «است» خم میشدند، محل سگ هم به او نگذاشتند و تا میتوانستند او را از خود راندند. آنها همچنین، تمثال بی مثال «میباشد» را در جزئیترین اتاقهای ادارات تابعه وزارت فخیمه مکاتبات اداری و غیره نصب نموده و کارمندان فهیم و وظیفه شناسان، روزی چند بار در مقابل تمثال وی دولا و راست میشدند و مراتب ارادت قلبی خود را از راه دور به او ابراز میداشتند.

..

از آن روز به بعد، همه چیز به دو دسته تقسیم شد: «میباشد» و «نمیباشد». باشندگی همه چیز از آن تاریخ، منوط به نظر «میباشد» بود. اگر مینوشت: «مقدور میباشد» همه چیز بوی جشن و شادی میگرفت و اگر میگفت: «مجاز میباشد»، مخاطب هر کار دلش میخواست میکرد و به کسی ربط نداشت. اما امان از روزی که «میباشد» صبحش از دنده چپ از خواب بر میخاست و به کسی میگفت: «در شرایط فعلی امکان پذیر نمیباشد»، روزگار آن فرد نه فقط در شرایط فعلی، بلکه در همه شرایط سیاه میشد. اگر از دو لب مبارک در میرفت که: «رسیدگی به این مسئله ضروری میباشد»، آحاد ملت خواب راحت نداشتند تا به آن مسئله هرچه سریعتر رسیدگی نمایند. و اگر میفرمود: « به صلاح نمیباشد»، میبایست فاتحه آن چیز را خواند و آن را تمام شده تلقی کرد.

..

«میباشد» عادت داشت و بلکه رسالت خود میدانست نظر خود را در مورد تمامی مسایل داخلی و خارجی با صراحت اعلام و ابراز نماید و معمولاً بعد از هر اظهار نظر، خبرگزاریها وظیفه داشتند منویات ایشان را بدون حذف حتی یک واو به استحضار ملت شریف برسانند. حُسن خوبی فرمایشات متین و موقر «میباشد»، راهگشا بودن آنها در تمامی شئونات کار و زندگی بود که در اینجا به شمهای از آنها اشاره میگردد:

_ فردوسی از مفاخر فرهنگی و ادبی این کشور میباشد.

_ تجلیل از بزرگان شعر و ادب مملکت از اهمّ واجبات میباشد.

_ هیچ کس به بزرگی سعدی و حافظ نمیباشد.

_ مولوی یک شخصیت جهانی بسیار مهم میباشد.

_ نبوغ خیام در ریاضی مورد تأیید ما میباشد. (در شعر چه عرض كنم؟)

..

از آن تاریخ تا امروز «میباشد» کماکان بر مسند وزارت مکاتبات اداری و غیره متمکن میباشد و ملت از فیض وجود ایشان بهره مند میباشند. یک روز از همین روزها، بدون آنکه کسی بخشنامهای صادر کند یا دستوری بدهد، ملت بصورت كاملاً خودجوش و مردمي تصمیم گرفت به منظور تجلیل از خدمات بی شائبه «ایشان»، یکی از روزهای تقویم را به نام روز ملی «میباشد» نامگذاری نماید. به محض اعلام این خبر، سازمان جهانی یونسکو، ضمن ابراز خرسندی از این تصمیم داهیانه، اعلام کرد که پشتیبان جدی این حرکت میباشد.

..

دیروز، روز ملی «میباشد» بود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:7  توسط ابن محمود  | 

 

جناب مولوی که این قدر بیخودی شلوغش کرده و سر ایرانی بودن یا ترک بودنش دعواست، فی الواقع از آن دسته شاعران متوسطی است که در دوره ای که هیچ شاعر مهمی از ترس ایلخانان مغول جرئت ابراز وجود نداشته، رفته توی یک سرزمینی که روخوانی شعر فارسی را هم درست بلد نبودند، چند تا و شاید هم چندین تا شعر سر هم کرده و به آلاف و الوف رسیده است. حتماً شنیده اید که میگویند: در شهر کورها، دزد نگرفته پادشاه می باشد! البته، با توجه به اینکه فعلاً مولوی قداستی برای خودش بهم زده و فرنگیها الکی قبولش دارند، ما نمیخواهیم زیر آبش را بزنیم و از ادبیات فارسی بیرونش کنیم. بالاخره، هر گلی خاری هم دارد. اما برای اینکه نشان دهیم شعر امروز با شعر دیروز چه قدر فرق کرده و همگان بدانند که دیگر کسی برای اشعار امثال مولوی با آن شعر تکصدایی یکطرفه اش تره هم خرد نمیکند، چند تا رهنمود با فرض اینکه مولوی امروز در میان ما بود، ارائه میکنیم:

..

قاطی نموده ام!

اگر مولوی زنده بود، بجای اینکه وقت خودش را صرف لاطائلاتی مثل این کند:

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

آینه صبوح را ترجمه شبانه کن

به زبان همین مردم همین امروز میگفت:

این چیز داغ چیز قشنگی نیست.

درسته که بعضیها داغش را دوست دارند. ولی کلاً چیزهای داغ جیز هستند و به دست و دهن و سایر اعضا و جوارح آسیب جدی وارد میکنند.

یا مینوشت:

گر صدایم را شنیدی که شنیدی نازنین!

اگر نشنیدی، خودم میام میزنم توی گوش بابا ننه ت حالت جا بیاد!

یا میفرمود:

SMS تو ذخیره باید بشود.

حالا اگر آن موقع موبایل نبود، نباشد! می بایست میگفت! اگر بود که هنری نمیکرد که میگفت! ملتفتید که؟

 

کلیات چند کیلویی

اگر مولوی زنده بود، بجای ترس بیخودی از اینکه مثنوی هفتاد من کاغذ شود، و بجای اینکه توی هر صفحه بیست بیت شعر کارسازی کند، توی هر صفحه سه چهار بیت میگذاشت و عوض دیوان هشتصد صفحه ای، 20 تا مجموعه شعر هشتاد صفحه ای مَشت تحویل جامعه میداد و تعداد آثارش هم بیشتر میشد. الآن سید علی صالحی 30 تا مجموعه شعر دارد و مولوی فقط یکی که آن هم به اسم یک نفر دیگر مشهور شده و به آن میگویند: کلیات شمس. عقب ماندگی فرهنگی یعنی آن موقع! اصلاً وقتی بقول علیرضا مرتضی قلی: این صفحه دو بیت بیشتر جا ندارد، چرا آدم باید چند بیت اضافه توش بگذارد و اضافه بار بهش بخورد؟

 

من به روایت مولوی

همان بیت درپیتی سابق الذکر را فرض بفرمایید. اگر مولوی زنده بود، برای اینکه کتابش را خوشگل کند و عیار نوآوری و شکوفایی را بالا ببرد، آن را به شیوه عباس کیارستمی اینجوری مینوشت:

آبِ

حیات عشق

را

در رگ ما

روانه کن!

آینه صبوح

را ترجمه

        شبانه کن!

 

حالا انصافاً اینجوری بهتر نشده است؟ بیخود نیست که آرتور رمبو میگوید: باید مطلقاً مدرن بود. بعله! دقیقاً!

 

رقص جلد

در زمان مولوی شاعران چیزی از طرح جلد و نوآوریهای مرتبط با آن نمی دانستند که! اگر مولوی زنده بود، کتابش را میداد باسم الرسام برایش طرح جلد بسازد حسابی مرتبط. البته باسم الرسام هم دیگر قدیمی شده است. هادی خوانساری آمده توی بازار، آآآآآن! (این تکه اش تصویری است!). یک طرح چریکی برایتان بکشد که مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد!

 

گل پشت و رو ندارد!

یا نه! میداد خانم شقایق مهاجری برایش طرح جلدی بکشد که چند تا رمبو از توش بزند بیرون. اسم کتابش را هم میگذاشت: «پدر مادرهای لعنتی» که اشاره به مصائب مولانا دارد در سفر بلخ به قونیه که به زور تصمیم نابخردانه والدین در سن هفت سالگی مجبور به ترک دیار خودشان شده است. کتاب مذکور میتواند دو طرح جلد سوا داشته باشد. طرف رو (و شاید هم پشت!) برای خودش یک طرحی، و طرف پشت (و شاید هم رو!) برای خودش طرح جداگانه ای! اشعار کتاب را هم میتوانست دو قسمت کند. یک طرفش بر عکس طرف دیگر. و کتاب را از هر طرف دست میگرفتی و میچرخاندی درست از کار در میآمد و بالعکس!

 

تلفات استعداد

در همین رابطه، اگر مولوی زنده بود میتوانست مثل سبزه صادقی خودمان وسط زلف کتابش فرق باز کند و از وسط تا اول کتاب شماره صفحات بشود صفر تا 38+ و از وسط تا آخر کتاب بشود صفر تا 32-. اسم یک ور کتابش بشود: «بشنو از نی»، و اسم یک ور دیگر: «چون حکایت». فی الواقع، آن مرحوم اگر به اندازه سر سوزنی ذوق و ذکاوت داشت، بجای این همه زور و زاری در اندیشه و زبان، میآمد با همین شگردهای کوچک شعرش را جهانی میکرد. افسوس که آن مرحوم نیامد توی کارگاه شعر ما و استعدادش را به بیراهه بُرد و چیزی از پست مدرن نفهمید.

 

غلطهای آگاهانه

اگر مولوی زنده بود، بجای اینکه وقتش را صرف وزن و قافیه کند، غزل میگفت با اشتباهات وزنی: خدایا! شکرت که شاعرم کردی! و زیرش مینوشت: اشکال وزن آگاهانه است! یعنی شعر محصول آگاهی است و آنها که از ناخودآگاه سخن میگویند، خودشان آدمهای بسیار ناآگاهی هستند. مولوی اگر امروز زنده بود، اولِ مثنوی شریف، این قدر قافیه اندیشی نمیکرد و راحت مینوشت: بعضی بیتها قافیه ندارد که تعمدی و با آگاهی شاعر است! خلاص! آن وقت ما الآن شاعری داشتیم که هفتصد هشتصد سال پیش ازین برای خودش یک شاعر پست مدرن بود.

 

وسط واو

عیب بزرگ مولوی این بود که بلد نبود برای شعرهایش اسم بگذارد. او اسم کتابش را هم بلد نبود بگذارد، و دیگران برایش اسم تعیین میکردند! چه برسد به اسم شعر. اگر مولوی زنده بود، با تأسی از بزرگان امروز اسم شعرهایش را میگذاشت: «و» و «که» و «از تا» و «بتمرگ 15» و «مرگ + او» و «ب» و «ت با دسته اضافه» و «تشنگی از وسط» و «ته شیرین خیار» و قس علیهذا! انصافاً شعرای بزرگ ما از قبیل سعدی و حافظ و مولوی هنوز هم که هنوز است بابت عدم آگاهی از اهمیت اسم برای شعر، دارند رنج می برند. و شاعران بزرگ امروز مثل علی باباچاهی و مهرداد فلاح و...، ازین بابت هیچ رنجی نمی برند.

 

شیر و رستم

اگر مولوی زنده بود...

اصلاً مولوی بیخود کرده که زنده بود! من تعجب میکنم که در حضور بزرگانی مثل ما، چطور بعضی ها به خودشان اجازه میدهند اسم مولوی را به زبان بیاورند؟

..

پ.ن: تمامی اسمها و شعرهای این نوشته ساخته و پرداخته ذهن نویسنده بوده و هرگونه شباهت آنها با ما به ازای بیرونی آنها، نه فقط به ما، بلکه به شما هم ربطی ندارد!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:9  توسط ابن محمود  | 

 

قطع شورتی

 

اول. معلوم نیست طبق چه اصلی باید کتابهای شعر امروز ما در قطع رقعی چاپ شود؟ اولین کسی که این قطع را باب کرده است، حکماً ریگی در کفش یا بقول سهراب زخمی در پا و بعضی جاهای دیگرش بوده است.

..

دوم. امسال در کاشان کتاب شعری خریدم از محمد مهدی نجفی به اسم «دو جفت چشم پابرهنه»، به قاعده نصف کف دست. این کتاب تا حالا بیست بار توی کتابخانه من گم شده است و برای اینکه بین کتابهای درست و حسابی دق مرگ نشود و در غربت نمیرد، هر بار از زیر دست و پای دیگر کتابها جمعش کرده ام و گذاشته ام روی همه سر کتابها. ولی مطمئنم برای بیست و یکمین بار هم گم میشود.

..

سوم. تا حالا کتاب شعر چاپ کرده اند با قطع پالتویی و جیبی و یقه ای و ازین حرفها. من میخواهم یک قطع مهم دیگر را نیز به شما معرفی کنم و آن «قطع شورتی» است. مثل همین کتاب سابق الذکر علیه السلام. البته بد به دل راه ندهید، منظور از «قطع شورتی» قطع کوتاه یا همانFormat  Short خودمان است!

..

چهارم. درست است قطع شورتی ربطی به انواع شورت ندارد، ولی بعضی شورتها، از جمله شورت داوران جیبهای کوچکی دارد که به درد گذاشتن همین کتابها میخورد. من البته شخصاً معتقدم که بعضی شعرهای پست مدرن، از جمله شعرهای متعالی علی عبدالرضایی، بهتر است در قطع شورتی منتشر شود که بشود آنها را توی رختخواب هم مورد استفاده اصولی قرار داد. به درد ورزشهای رزمی و بزمی هم میخورد. داوران فوتبال هم میتوانند کتابهای شعر قطع شورتی را توی جیب شورتشان بگذارند و برای تمدد اعصاب بین دو نیمه آنها را بقول ژورنالیستهای باسواد مورد مطالعه قرار دهند! یا در میدان مسابقه به بازیکنان خاطی یک جلد ازین کتابها هدیه کنند که تا عمر دارند یادشان بماند که خطا کردن روی حریف، منافی بازی جوانمردانه است!

..

پنجم. بعضیها عادت دارند برای متعادل شدن میز و کمدهایشان، زیر پایه آنها کتاب بگذارند. زهی تدبیر! عیب کتابهای فعلی این است که آنها را وقتی زیر پایه میگذاری، از چهار طرف اضافه میآید و هارمونی اتاق و آن شیء محترم را بهم میزند. برای اینکه این دسته از ملت هم به حس زیبایی شناسی شان لطمات جبران ناپذیر نخورد، پیشنهاد میشود از کتابهای قطع شورتی به همین منظور مهم استفاده مفید شود.

..

ششم. نامگذاری قطع کتابها علی الظاهر متناسب با کارکرد آنها صورت گرفته و با فصول سال هم بی ارتباط نیست. مثلاً قطع پالتویی به درد زمستان میخورد و قطع جیبی را میشود در بهار استعمال کرد و قطع شورتی هم جان میدهد برای شبهای گرم و طولانی تابستان. که باد از چهار طرف به اطراف و اکناف آدم بوزد و همه جاهایش خنک شود و بتواند با فراغ بال و خاطر، شعر عزیزان را بخواند و حالش را ببرد.

..

هفتم. بعضی کتابهای شعر آن قدر ضخیم الجثه هستند که آدم سر خواندن آنها اگر هفش ده بار چرت نزند، کارش راه نمی افتد. این کتابها را برای آنکه از کتابهای شعر قطع شورتی متمایز کنیم، کتابهای قطع چرتی می نامیم که جناسی هم ایجاد شود و همگان بر طبع فیاض ما درود بفرستند. خوبی کتابهای قطع شورتی این است که تا بیاید چرتت بگیرد، تمام شده است رفته است پی کارش!

..

هشتم. کتابهای قطع شورتی از مصادیق بارز نوآوری و سایر چیزهاست و از مظاهر صرفه جویی بنیادین در کاغذ و کلمه و مابقی لوازم شاعری به شمار میرود. فلذا، بر وزارت فخیمه واجب است که در اشاعه آن کوشا بوده و گزارش آن را سر هر ماه منتشر نماید.

..

نهم. اوحدالدین کرمانی فرموده است: معنی نتوان دید مگر در صورت. بنابراین، صورت هر کتابی مبیّن محتوای آن کتاب هم هست. فلذا!

..

دهم. در باب انواع شورت حرفهای نگفته زیادی موجود است که فعلاً کاری به آنها نداریم. و اگر چه ما کوچکتر از آنیم که به ملت فهیم ایران پیام یا پیامک بفرستیم، اما طبق معمول سخنرانان، توصیه ما به جوانها این است که از آوردن اطفال خودداری کرده و در مورد قطع کتابهای خود با ما مشورت کنند.

ضمناً ما قرار است دفعه بعد در مورد «قطع جورابی» بیانات مهم و گهرباری ایراد فرماییم. بنابراین، منتظر نظرات ارزشمند شما هستیم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:34  توسط ابن محمود  | 

 

نصف مال من، نصف مال تو

 

چاپ مجموعه شعر بصورت اشتراكي توسط زوجهاي شاعر (اعم از شرعي و عرفي)، اقدام پسنديدهاي است كه در سالهاي اخير رايج شده است، مثل قضيه همين آرش فرزام صفت و مهدي نقبايي خودمان و ديگر قضايا! اولين كتابگزاري ما در اين ايام پر خير و بركت نمايشگاه، به بررسي جوانب اين امر اختصاص دارد.

..

§ سرمايه. همان گونه كه همگان مستحضرند، جماعت شاعر جزو اقشار كم درآمد و بي جيره و مواجب جامعه هستند كه عموماً چاپ كتابهايشان را نيز خودشان ـ قربتا الي الله ـ و بقول اخوان ثالث به سرمايه اوقاف جيب عهده دار ميشوند. فلذا، در اين فقره طبيعي است كه وقتي دو نفر دار و ندارشان را (از منقول و غير منقول) روي هم بگذارند، هزينههاي چاپ براي آنها نصف خواهد شد و ازين رهگذر، به اقتصاد شعر كمك شاياني خواهد شد.

..

§ مخاطب. چاپ اشعار دو شاعر در يك كتاب، به نفع مخاطب هم هست، هر جور فكرش را بكني. اگر شعرها به لعنت ابليس نيرزند مخاطب سود كرده كه پول زبان بسته خودش را براي خريد دو كتاب ارزشمند به هدر نميدهد. اگر شعرهاي خوبي باشند كه عموماً در اين روزگار اين اتفاق كمتر ميافتد، بقول سينماييهاي امروزي دو فيلم با يك بليط و بقول قلندران قديم، كيفش دو بالا ميشود.

..

§ محيط زيست. چاپ اشعار دو نفر در يك كتاب، موجب حفظ محيط زيست هم ميشود و از نابودي بيرويه و بلكه بيدليل جنگلها هم جلوگيري ميكند. و شايسته است سازمان حفاظت محيط زيست به ناشراني كه دو كتاب در يك كتاب ميكنند، جايزه سبز بدهد. البته ما براي حفظ محيط زيست راهكارهاي زيادي بلديم كه اگر خانم دكتر مربوطه بخواهد، به رايگان در اختيار ايشان ميگذاريم.

..

§ نقد. درست است كه نقد اسمش نقد است، اما في الواقع يك جور بيگاري نسيه است كه نه سودي براي مؤلف (همان شاعر سابق) دارد و نه سودي براي مخاطب. گفتمان نقد، عموماً باعث لطمه به همه چيز و همه كس ميشود و من در عجبم از جماعت نقد نويس كه درين عمل شنيع كه نه دنيا دارد و نه آخرت، چه ديدهاند كه ول كن معامله نيستند. علي اي حال، چاپ كتاب اشتراكي، هزينههاي نقد را نيز كاهش ميدهد و باعث ميشود فضاي كافي در مطبوعات به نفع مطالب مفيد ديگر از جمله طنز فراهم شود.

..

§ نوشابه. در گذشته اگر شاعران براي خودشان نوشابه باز ميكردند، مثل همين فردوسي و سعدي و حافظ خودمان، كسي نه فقط به آنها گير نميداد، بلكه سخنشناسان آن را پاي مفاخره ميگذاشتند و دو تا نوشابه هم آنها براي شاعران مذكور باز ميكردند كه گلويشان و بلكه همه جايشان خنك شود. اما در روزگار ما شاعر محجوب و سر بزيري مثل سيد مهدي موسوي اگر دو كلام بحق از خودش تعريف كند و بگويد كه من پدر و مادر غزل پست مدرنم، همه ميخواهند خشتكش را در بياورند. به همين جهت، چاپ كتاب اشتراكي براي هر دو طرف اين فايده را دارد كه بدون دغدغه و رودربايستي، از شعرهاي همديگر تعريف ميكنند و صنعت نشر شعر را دچار رونق بيشتري ميكنند.

..

§ حق تقدم. كتاب مشترك با همه محاسني كه دارد، بقول كساني كه كتاب غلط ننويسيم استاد نجفي را درست نخواندهاند، از يك عيب مهم و اساسي نيز برخوردار است! و آن اينكه، شعرهاي كدام شاعر مهم بايد اول كتاب بيايد و كداميك آخر. البته پر واضح و تا حدودي مبرهن است كه طرفين نهايتاً به توافق خواهند رسيد و شعرهاي يكي حسن مطلع كتاب خواهد شد و شعرهاي ديگري، حسن ختام آن. حسن اوسط كتاب هم كه بزرگترين حسن خوبي آن است، صفحات سفيد ميان دو مجموعه است!

..

§ درويشي و خرسندي. شاعران، چه عموماً و چه خصوصاً، آدمهاي نداري هستند و درويش مسلكند و به حطام دنيوي نه تنها در بي توجهي كامل بسر ميبرند، كه با قدرت رونالد كومان هلندي، به اسم و آوازه دنيوي هم پشت پا زدهاند (آنها كه رونالد كومان و ضربات پاي معروفش را نميشناسند به خودشان مربوط است). فلذا، بعد از چاپ كتاب، اگر خداي نكرده و بر خلاف جريان روان و آبكي شعر امروز، كتابشان به فروش رفت، ممكن است عدهاي آدم شير ناپاك خورده كه در بين هر طايفه مقاديري از آنها ولو اندك پيدا ميشود، وسط معركه بيفتند و بگويند: فلاني! به ما ربط ندارد، ولي گوشي دستت باشد كه علت اصلي فروش كتاب، شعرهاي ناز و ناب تو بود و بهماني توانست بواسطه شعرهاي تو، خزعبلات خودش را به خلق الله آب كند. اگر هم فروش نرفت، كه معمولاً نميرود، همان افراد دلسوز سابق الذكر ميگويند: فلاني! حيف از شعرهاي كاردرست و پست مدرن تو كه پاسوز خزعبلات واپسگراي بهماني شد!

 ..

§ نوآوري و شكوفايي. در همين رابطه، زوج هنري خانم اميني و قزلباش دست به ابتكار جالبي زده و كتاب شعر مشترك اما مستقلي پديد آوردهاند كه فقط به عقل جن و اين دو عزيز بزرگوار ميرسيد. به اين ترتيب كه طبقه بالاي كتاب به اشعار خانم اميني اختصاص دارد و طبقه پايين به آقاي قزلباش. درست مثل يك آپارتمان دو طبقه كه در عين استقلال به هم ربط دارد. هر نصفه كتاب، براي خودش تيتر و طرح جلد و شناسنامه جداگانه دارد و علتش هم شايد اين است كه اگر خداي نكرده (زبان همه شما لال) اين زوج تصميم گرفتند مثل ساير ازواج شاعر از يكديگر جدا شوند، تكليف فرزندان طبعشان روشن باشد و بتوانند با يك دستگاه بُرش معمولي، راه شعرهايشان را از هم سوا كنند و آنها را به سرنوشت تلخ و دردناك بچههاي طلاق نسپارند. البته ما اميدواريم اين كتاب صد سال ديگر هم از وسط نصف نشود! از مزاياي مهمتر اين كتاب اين است كه صنعت عدالت محوري كه امروزه از صنايع مهم كشور است، در آن بطور كامل پياده شده است و جز بالا و پاييني بودن طبقات كتاب كه قدري بوي گرايشهاي فمينيستي ميدهد و علي الظاهر با قانون خلقت زن و مرد هم مطابق نيست، هيچ ايراد مهم ديگري در آن به چشم نميخورد. البته حساب شعرهاي اين بزرگواران كه جداست!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:25  توسط ابن محمود  | 

 

اینکه عاشقان کهن ذلیل معشوقان خود بوده اند، مثل آفتاب تموز روشن است. سند این گفتار نغز، دیوان شعراست. و از همه شاعران عاشق پیشه ذلیل تر، شاعران قرن دهم هستند که مکتب وقوع را بنیان گذاشتند. شاعران گردنفراز این مکتب، نگاه میکردند ببینند از جانب معشوق بزرگوار چه حرکتی سر میزند تا آن را به شعر در آورند. شعر ایشان عرصه تاخت و تاز رقیب بود و تغافل معشوق و غیرت عاشق. اگر زورش نمیرسید که کاری بکند کارستان و معشوق را مثل گل در بغل بگیرد، راه عجز و لابه پیش میگرفت و اشک میبارید مثل ابر بهار. و اگر میتوانست، دیگر جواب سلام خدا را نیز نمیداد، چه برسد به بنده خدا.

..

بعضی میپندارند که عشقی این گونه که نشانه های آشکاری از بیماری روحی «معشوق پرستی» دارد، در دوران جدید درمان شده است و امروزه شاعران عاشق قدری فهم و غیرت پیدا کرده اند. حاشا و کلاّ که این گونه باشد که بعضی میپندارند. نزار قبّانی شاعر نامدار عرب که معروف حضور همگان هست؟ این عزیز عاشق پیشه، در برابر زیباییهای لطیف تاب مقاومت نداشت و دست و پایش حسابی شل میشد. اخیراً یکی از اعزه یاران، جناب دکتر سیامک بهرام پرور، مقادیر معینی از اشعار عاشقانه نزار قبانی را ترجمه و عرضه نموده است. در این کتاب که «بر تابی از ترانه» نام دارد، تعدادی عشقولانه های وقوعی هست که یادآور عزت و جلالت شاعران قدیم در برابر معشوق است. ما تصمیم گرفته ایم در مرور این کتاب، چهره زیبای عاشقان «معشوق ذلیل» را برای شما ترسیم کنیم. این کتاب را نشر دقایق با طراحی چشمنوازی چاپ کرده است که دستش مریزاد!

ƒ

بعضی آدمها اگر معشوقشان قهر کند و برود و پنج ماه بگذرد و به خودش زحمت ندهد که تلفنی به آدم بزند و احوالی بپرسد، فکر میکنند باید قید این معشوق ظالم بلای جفاپیشه را زد و اگر هم اشتباهی شماره خانه ات را گرفت، چهار تا لیچار بارش کرد تا آن ته ته خنک شود. این روش غیر متمدنانه ای است که توصیه میکنیم هرگز دور و بر آن نروید. نزار قبانی هم نرفته است:

ای نوایت نرم و خوش!

چگونه بازگشتی بعد پنج ماه؟ (ص 58)

معلوم است که پنج ماه چیزی نیست. و فی الواقع عبارت است از 150 روز که تا چشم بهم بزنی میگذرد. چه دلیلی دارد آدم بخاطر این مقدار ناقابل، خودش را از نعمت شنیدن نواهای نرم و خوش محروم کند؟ آدم عاشق نه فقط ازین کارها که بعضی اسمش را بیوفایی میگذارند دلگیر نمیشود، بلکه به معشوق محترم مجوز میدهد که هر بار این بازی را سر او در بیاورد:

هر عصر بازی کن با شماره ام

حرفی از تو

- حتا اگر فریب

بنا میکند برایم خانه ای

بر بلندای ستارگان! (ص 59)

ƒ

به چنین دلبرانی تبریک باید گفت که چنین دلدادگانی دارند. بنابراین، پنج ماه که سهل است، دو سال هم اگر گذشته باشد، شاعر خم به ابرو نمیآورد و با آغوش باز از دلبر جفاپیشه استقبال میکند. بهرحال، آغوش را آفریده اند برای چنین مواقعی. البته برای اینکه قدری هم خودش را لوس کند، اولش حرفهای نامربوط میزند:

اگر آمد تا بپرسد

دشمن میداشتمش یا دوست

چه بگویمش؟ (ص 65).

البته جواب این سؤال وقتی آدم عاشق واقعی باشد، مشخص است. در چنین مواقعی، آدم حتا اشتباهات معشوقش را نیز دوست دارد و نه فقط به فکر انتقام نیست، بلکه از خود میپرسد: با کدام لباس ملاقاتش کنم؟ (ص 65). کاش جناحهای سیاسی کشور ما نیز از این همه رواداری و تسامح درس محبت میگرفتند و مثل نزار قبّانی، اگر کسی ولشان میکرد و قصد مراجعت داشت، به او میگفتند: اگر قبلاً فقط یه دونه دوستت داشتم، الآن هزار هزار تا دوستت دارم ظالم! (ص 66؛ نقل به معنی!). بنابراین، اگر شاعر فرموده است که: من رشته محبت تو پاره میکنم/ باشد گره خورد به تو نزدیکتر شوم! کاملاً توضیحی منطقی و مستدل برای دو سال جدایی ارائه کرده است و حرفش را هر محکمه ای میپسندد.

ƒ

 ممکن است که آدمهای ایرادگیر بگویند، معلوم است اگر آدم معشوقش را دو سال ول کند، باید هم این ادا و اطوارها را در بیاورد که طرف عذرش را بپذیرد و او را به آغوش گرم و نرمش راه بدهد. باز هم حاشا و کلاّ! آن معشوق است که دو سال ول کرده است و رفته است و شاعر دارد نازش را میکشد که برگردد و ماچ و بوسه ای حوالت کند. البته طبق معمول، اولش ادای آدمهای مصمم را در میآورد، ولی بعدش معلوم میشود که اینها همه اش فیلم بوده است:

خیال میکند

بازیچه اویم

بازگشت به او در مخیله ام هم نیست!

راستش، این آغاز حماسی را که دیدیم، قدری غرور ما را گرفت که بعله! مردان با غیرت و محکم و مقاوم هم هستند! اما آخر شعر، شاعر تِر میزند به هرچه حماسه است:

بسیار گفتم: باز نخواهم گشت

اما برگشتم...

و چه شیرین است بازگشت به او.

به عاشقی که تا یکی دستش را میگیرد زود وا میدهد و چاکر و بیچاره طرف میشود، چه میتوان گفت؟

دستم در میان دستانش آرام گرفت

بی آنکه یادم باشد

رها کردن دستانش را (ص 37).

خداوند زمین را از برکت وجود چنین عشاقی محروم نکند که قوام و دوام عالم «معشوق ذلیلی» از آنهاست!

ƒ

کدامین کلید میگشاید

دروازه های ملک ترا؟ (ص 82)

شعر «چگونه» این گونه آغاز میشود. ظاهراً شاعر که در تصاحب دلبرگان شاد و غمگین تبحر زیادی دارد، این بار کلیدش به قفل سختی خورده است که با هیچ ترفندی راه نمیدهد و با هیچ شاه کلیدی باز نمیشود:

در باب تو آزمودم

تمام شیوه های دلبری را.

حتی شیوه رقیب تراشی که بعضی مواقع بهترین راه جلب توجه تلقی میشود، کارساز نمیافتد و شاعر از سر اجبار به خود معشوق متوسل میشود و از خودش میخواهد که: راه فتحت را نشانم بده (ص 83). خیلی بد است که آدم تیرش به سنگ بخورد و اینجوری به دست و پا بیفتد. در پایان شعر متوجه میشویم که شاعر به دلیل سرخوردگی ناشی از ناتوانی در صید دل معشوق بدقلق، دچار یک بیماری روحی به نام «این _ آن پنداری» شده است و بقول شاعران قدیم: در هر که نظر کنم تویی پندارم. ازین رو، احتمالاً تمامی معاشرتها و مباشرتهای او به نیت معشوق دست نیافتنی صورت گرفته است:

هرگاه به خلوت زنی در شدم

تو در آمدی از پس پرده

و هرگاه با دیگری عشق ورزیدم

تو باردار شدی! (ص 83).

ƒ

البته دلبران عزیز باید توجه داشته باشند که ناز چون از حد بگذرد و جفا چون بسیار شود، ممکن است عاشق مفلوک دست به تصمیمهای خطرناک بزند و برود سراغ دلبرکان دیگر. و بقول قدیمیها، دچار واسوخت شود: اتفاق افتاد / و به آخر خط رسیدیم (ص 100). البته منظور از آخر خط این نیست که شاعر قید عشق و عاشقی را بزند و برود به کار و زندگی اش برسد. بلکه منظور این است که با اتخاذ دلبری دیگر، حرص و حسد دلبر قدیمی را در بیاورد و ازو انتقام بگیرد:

نامش چیست؟ کیست؟

این به من مربوط است

تو تنها حسد بورز و زهر بریز! (ص 101)

این شعر به خوبی آفات ناز و دلبری بیش از حد را یادآور میشود. بنابراین، از همه دلبران عالم درخواست میشود از روی این شعر ده بار مشق بنویسند. ضمناً آقایان عشّاق سینه چاک هم گاهی اوقات لازم است از خودشان واکنش نشان بدهند و عشقهای نو را جایگزین عشق کهنه کنند. بقول سعدی علیه الرحمه: برو زن کن ای خواجه هر نو بهار / که تقویم پارین نیاید بکار!

..

حالا خوردی؟ چقدر مزه میدهد که آدم، ناکامی کسی را ببیند که آدم را ناکام گذاشته تا برود از دیگری کام بگیرد! بعضی را شعار این است که اگر عاشق بهتری گیرت آمد، ولش کن برو که دنیا دو روز است. بقول همان سعدی علیه الرحمه: نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم! ولی بهتر است آدم قبل از ترک عاشق قبلی، همه جوانب امر را سنجیده باشد و مجبور نباشد دست از پا درازتر بازگردد و عذرخواهی کند. وگرنه بر او همان رود که بر یکی از معشوقهای نزار قبّانی رفت:

فروختی شعرم را

به مشتی سنگ

بگو

خوشبختت کردند سنگها؟ (ص 44)

ایشان فکر کرد خبری هست. اما نبود و در نتیجه، آمد و بازگشت و میپنداشت این بار هم میتواند با فنون دلبری قضیه را ماستمالی کند. اما از قرار معلوم، شاعر هنوز قدری غیرت و شماتت در وجودش هست:

از غمت شادم براستی!

آرام نمیکند مقتول را

مگر قصاص! (ص 45).

..

ماجراهای عشق و عاشقی نزار قبّانی به همینجاها ختم نمیشود. ولیکن، از جهت اینکه ممکن است تشریح بعضی موارد، به اجبار، قلم ما را وارد حیطه های ممنوعه جغرافیایی از قبیل کوه و کمر کند، یا پای ما را به علم پرنده شناسی بکشد و مشتغل قرقاول و کبوتر و گنجشک شویم، از تحلیل و بررسی آن موارد در میگذریم و شما عاشقان عزیز را به خدا و خداوند میسپاریم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:21  توسط ابن محمود  | 

 

1)   بعضی اسمها تکلیفشان معلوم نیست. مثل همین قیصر. آدم را یاد خیلی چیزها میاندازد به غیر از یک شاعر نازنین. عمران صلاحی دلش میخواست ملت او را به اسم کوچکش صدا بزنند. قیصر معتقد بود که اول اسم کوچکش، حرف آخر عشق است. واگر با او میزیستی، میدانستی که سخني بر گزافه نیست. عشق سرنوشت او بود. و ایکاش همه قیصرهای عالم، جنسشان از جنس قیصر امین پور بود. آمیزهای از عشق و ظرافت.

 

2)   خیلی با خودم کلنجار رفتم که در باب آشنایی خود با قیصر چنان داد سخنی بدهم که خوانندگان هم حظ کنند. چه برسد به نفس اماره خودم _ بقول یوسفعلی میرشکاک. اما آخرش دلم راضی نشد که در باب مرگ قیصر مرثیهای کارسازی کنم که اصل حرفش، مدح خودم باشد. فلذا، نتیجه اش همینی شد که ملاحظه میکنید. بقول شخص شخیص ابن محمود:

برای مرثیه گفتن چقدر شاعر هست

طریق وقت شناسان دلم نمیخواهد.

 

3)   اگر عاشق نمیبود، میبایست در صداقت آن نگاه زیباپرستش شک کرد. دوران نشست و خاست من و قیصر (منیّت را میبینید؟)، مربوط به ایامی بود که قیصر همه چیز را «زیبا» میدید. و لبخند را در تلفظ نامش ضروری میدانست. و البته آن روزها دم به دم شمارههای اشتباه را میگرفت و کاریش هم نمیشد کرد. بقول شمس تبریزی: «این کار دل است، کار پیشانی نیست». چقدر لذت بخش بود شنیدن شعر «ناگهان چقدر زود دیر میشود» از آن لبان مبارک و کجا میدانستم که این شعر ضرب المثل عاشقان بیقرار میشود و کار حتی به بیلبردهای تبلیغاتی و کانون فرهنگی فلان و لوازم خانگی بهمان هم میکشد. تصورش را بکن.

 

4)   سال 1364 بود گمانم یا 1365 که مرحوم نصرالله مردانی برای شعرخوانی آمده بود توی همین دیار کریمان. مرحوم صفای لاهوتی هم بود (چقدر مرزحوم!). آن موقع، نصرالله مردانی بواسطه غزلهایش گل کرده بود و پای ثابت همه کنگره های و شبهای شعر بود. اعضای شورای شعر اما چندان میانهای با او نداشتند. مرحوم لاهوتی، غزل «من واژگون، من واژگون، من واژگون رقصیده ام» را جوری با تمسخر میخواند که گمان میکردی شاعر بزرگترین ذنب لایغفر عالم امکان را مرتکب شده است. تصورش را بکن! آن موقع قیصر امین پور نقد مفصلی بر مجموعه شعر «قیام نور» مردانی نوشته بود در گاهنامه سوره و حسابی او را مشت و مال داده بود. ما نوجوانی کردیم و از مردانی پرسیدیم: نقد قیصر را خوانده اید؟ آن مرحوم خوشش نیامد و فرمود: اینها شاگرد دکتر شفیعی کدکنی هستند و این حرفها را او یاد اینها داده است! فهمیدیم که یکی از اتهامات قیصر، شاگرد دکتر شفیعی کدکنی بودن است. متأسفانه قیصر تا آخر عمر بدین عیب گرفتار بود و شاهدش هم زار زدنهای استاد در مرگ اوست. خدا را شکر شفیعی کدکنی، ازین دست شاگردان دیگر ندارد و گرنه معلوم نبود بر سر شعر و نقد چه میآمد!

 

5)   هرچه به ذهنم فشار ميآورم يادم نميآيد كه اولين بار قيصر را كي و كجا و در چه حالتي ديدم. ايستاده بود؟ نشسته بود؟ به ديوار تكيه داده بود؟ شلوار خاكي داشت؟ ريشش را طبق معمول خط منظمي انداخته بود؟ خلاصه، يادم نميآيد. امان ازين حافظه!

 

6)   آخرش هم نفهمیدم که چرا قیصر در خوابگاه دانشگاه تهران با دانشجویان خارجی هم اتاق بود. مدتی هم اتاقی مارک اسموژنسکی لهستانی بود. از قرار معلوم مارک به دین مبین مشرف شده بود، اما اسمش هنوز مارک بود. مارک در دانشگاه تهران ادبیات فارسی میخواند و پایان نامه دکترایش با دکتر شفیعی کدکنی بود در تصحیح سیر العباد سنایی. یکبار صحبت اسموژنسکی نو مسلمان شد. هرچه کردم، چیزی بروز نداد. فهمیدم نمیخواهد چیزی بگوید. بگذریم. سال 72 قیصر تنها توی یک اتاق زیر پله، در خوابگاه دانشجویان خارجی زندگی میکرد و داشت روی پایان نامه فوق لیسانسش کار میکرد. اگر اشتباه نکنم، موضوع پایان نامه اش صور خیال در دیوان ازرقی هروی بود. با این همه، شور و شوریدگی اش فرسنگها با دنیای ازرقی مدیحه پرداز فاصله داشت. از آن همه شعر مطنطن مدحی، تنها این مصراع ازرقی در ذهنم مانده که قیصر زیرش خط کشیده بود: سرد است و مسافتی است تا فصل بهار.

 

7)   دیدارهای شبانه، هفتهای دو سه شب، به شعرخوانی و نقد و نظر میگذشت و ازین نشست و برخاستها، ظرافتهایی را آموختم که در هیچ کتاب نقدی هنوز نوشته نشده است. و شنیدن شعرهای عاشقانهای که جنوب درد را به شمال عاطفه پیوند میداد: هزار نام خدا زیباست. یکبار، با چند تن از دوستان عزم دیدن قیصر کردیم. در اتاقش بسته بود. این بیت را پشت درش نوشتیم و رفتیم:

سحر آمدم به کویت، پی حال رفته بودی

به گمانم ای جنوبی به شمال رفته بودی!

 

8)   برای درس دکتر مهدی محقق، قرار بود رساله ای کهن را تصحیح کند. میدانست که در کار نبش قبر نسخههای قدیمی هستم. رساله نزهة العشاق عثمان بن حاج بله را پیشنهاد دادم. عشق نامهای بود از آثار اوایل قرن هشتم هجری. با اینکه با تصحیح نسخههای خطی میانهای نداشت، از کار روی این رساله بدش نیامد. بهرحال، عشق نامهای بود که با طبعیت عاشقانه او سازگار بود. مثل سوانح العشاق احمد غزالی، به نوعی، دستور زبان عشق بود. و البته به پایه شاهکار غزالی نمیرسید. نفهمیدم آن رساله را و مقدمه زیبایش را چکار کرد. کاش همه قیصرهای قدر قدرت عالم را میفرمودند که از روی رسالات عشق، صد بار جریمه بنویسند. بلکه دنیا قدری زیباتر و قابل تحمل تر شود.

 

9)   اتاق قیصر در دفتر سروش نوجوان بیش از یک دهه، پذیرای شاعران ریز و درشتی بود که از همه جای ایران برای دیدن او میرفتند و او حوصله بی نظیری برای همه داشت. و طنز ظریفی در کلامش بود و طنزهای ظریف را نیز در مییافت و بدان سرخوشی میکرد. حالا هر كدام براي خودشان خانمي شدهاند و آقايي. اي روزگار!

 

10)  انس و الفت قیصر با سید حسن حسینی زبانزد بود. از همان دوران شکل گیری دفتر ادبیات و هنر حوزه هنری تا آخر عمر سید، و بعد از آن. این دوستی، بنا به شرایط زمانه، افت و خیز اندکی داشت، اما همواره احترام و صمیمیت خاصی در کلام قیصر نسبت به سید حسن موج میزد. پس از مرگ سید، کار تدوین و تنظیم اشعار او بر عهده قیصر بود و مجالی نیافت اتمام آن را ببیند. و غير از قيصر چه کسی بود که با زیر و بم کلام سید آشناتر باشد؟ امروز آیا کسی هست که همین خدمت را به اشعار چاپ نشده قیصر بکند؟

 

11)   چه بگويم سخني نيست! شرمم ميآيد ذيل نام بزرگوار او نام خودم را بياورم. بقول خودش: كجا پر شود جاي گُردي به گردي؟

 

جمعه 11 آبان 1386

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:22  توسط ابن محمود  | 

 

مولانا گویا شاعری بوده است اهل بلخ که امروز جزو کشور افغانستان است، نام و لقبش جلال الدین محمد است که نام و لقبی عربی است. در کودکی به همراه پدرش از بلخ به ترکیه مهاجرت کرد و در شهری که قونیه نام دارد، سکنا گزید. میگویند در جریان مهاجرت به قونیه، ناچاراً در حدث سن که تمیز خوب و زشت کاری دشوار بود و اختیار نیک و بد او در دست والد گرامی اش، مجبور به عبور از چند شهر ایران شد. در قونیه با اینکه مردمانش ترک زبان بودند، بدلیل غلبه فرهنگ فارسی، از سر اجبار به فارسی سخن میگفت و شعرهایش را نیز به همین زبان میسرود. بعضی مسایل از حیطه اختیار آدمی بیرون است و مولانا در این قضیه، بدون آنکه تقصیری داشته باشد، تحت تأثیر فرهنگ غالب زمانه، شاعری فارسی زبان از کار در آمد. دو نسل بعدتر که فرزندانش با محیط زندگی خود خو کردند، این خوی بد را از سر وا کردند و از عهده برآوردن حوایج زندگی با لفظ ترکی برآمدند. اما به جهت اتفاقی که افتاده بود، طوعاً او کرهاً اشعارش را به زبان فارسی ترنم میکردند.

...

800 سال بعد، مردمان ترکیه هرچه گشتند که آدم حسابی اهل فکر و فرهنگی پیدا کنند، جز همین مولانایی که اصل و منشأش صد درصد بلاشبهه ترک بود، اما اجباراً به زبان فارسی شعر میگفت، پیدا نکردند. بنابراین، دست بکار شدند و اشعارش را نخست از فارسی به ترکی برگرداندند و سپس از ترکی به سایر زبانهای زنده و مرده دنیا ترجمه کردند و حتی شهردار قونیه اعلام کرده است که تصمیم دارد شعرهای مولانا را به زبان فارسی نیز ترجمه کنند تا مردم ایران هم که روزی بر حسب اتفاق یا اجبار مولانا از کشورشان عبور کرده است، به درک معانی و مفاهیم بلند اشعار او نایل آیند و محروم از دار دنیا نروند.

...

شاید در ترکیه ازین دست مفاخر یکی دو تن باشند، اما بحمدالله ایران ما ازین مفاخر در همه ازمنه – بویژه دوران حالیه – فراوان دارد که همه از جهت بزرگی، مولانا در چشمشان جلوه ای ولو اندک هم ندارد. در چنین حال و هوایی، چه فرقی میکند که مولانا ترک باشد یا تاجیک، عرب باشد یا عجم، اهل بلخ باشد یا قونیه. ما همین که من باب انسان دوستی کلیاتش را چاپ کرده ایم، بس است. چکار به خیر و شر این قضایا داریم؟ بگذارید ترکها بروند و با مولانا پز بدهند. بگذارید زن نخست وزیر ترکیه ترجمه انگلیسی اشعارش را به زن رییس جمهور آمریکا هدیه کند. ما ازین قضایا، نگران نیستیم. ما بحمدالله رییس جمهوری داریم (کثّر الله امثاله) که برای حل همه مسایل جهانی برنامه دارد و در مدینه نیویورک یک تنه در برابر 70 نفر از بزرگان فکری آمریکا اعلام مواضع مینماید و بر اثر مساعی او بر همگان مدلّل میگردد که مبانی ما با مبانی آنها چقدر متفاوت است.

...

یک ضرب المثل معروف میگوید: آدم را برق بگیرد، ولی جَوّ نگیرد! انصاف را، این مولانایی که شرحش گذشت، چه ربطی بما دارد که شورای شهر تهران برای بزرگداشتش طرح دوفوریتی گذرانده است؟ بگذارید این قرتی بازیها را همان ترکها در بیاورند. ما همین که یک خیابان مهم تهران را به اسم مولوی گذاشته ایم، کلی هم بر سر نوه نتیجه های ترک زبان مولانا منت گذاشته ایم. البته همین یک کار را هم دست اندرکاران آن رژیم منحوس کرده اند. وگرنه اگر به ما بود، محال بود که اسم خیابانهایمان را حرام همچنین آدمهایی بکنیم. حالا، آبی است ریخته، و تسبیحی است گسیخته! چه چاره! این هم روی همه آن میراثهای مصیبت بار دوران پهلویها! اگر آن رژیم منحط و منحرف باقی بود، زبانم لال پای رقص و آواز را نیز به اسم سماع به وسط میکشید و چه مایه مفسده موزون که توسط دختران هُلوی زیباروی نیمه عریان از خدا بیخبر ایجاد میشد، خدا میداند!

...

البته در این فقره، دولت عدالت محور نقشی و بلکه تقصیری ندارد. یک عده آدم بجا مانده از دوران سیاه دوم خرداد که به دوران اصلاحات معروف است، در شورای شهر تهران نفوذ کرده اند، و از طریق بزرگداشت آدمهای معلوم الحالی مثل مولانا که اشعار رکیکی مثل خاتون و کدو و این قبیل مثنویات قبیح و موهن دارد، میخواهند پروژه براندازی نرم را پیش ببرند. مطبوعات از خود بیگانه ای که هنوز چمدانهای دلار سازمان جاسوسی آمریکا توی دفاتر مدیران مسئولشان (کسّر الله اعناقهم اجمعین) به همه این نظام دهن کجی میکند ، میآیند و در بوق و کرنا میکنند که سال مولانا! چه سالی، چه کشکی، چه پشمی؟ اگر بزرگداشت گرفتن برای مولانا، فعلی مستحسن به شمار میآمد، وزارت ارشاد ما عقلش بیشتر از وزارت معارف دولت ترکیه به این مسایل میرسید که برای مولانا بزرگداشت بگیرد. لابد حکمتی هست که ما وارد این جور بازیهای مشکوک نمیشویم که معلوم هم نیست کدام صهیونیست بی پدر و مادر پرده گردان آن است.

...

باز هم خدا را شاکریم که شورای شهر تهران این قدر عقلش رسیده است، که پول این ملت نجیب را صرف برگزاری همایش و کنفرانس و سمپوزیوم و این قبیل اعمال حرام نکند. بلکه تصمیم گرفته است که برای تکریم مولانا، خیابان مولوی را بازسازی کند. چه معنا دارد برپا کردن سمینارهایی که جز بریز و بپاش و اسراف و تبذیر و سایر منکرات و مستقبحات چیزی از توی آنها در نمیآید؟ حالا بازسازی خیابان مولوی نفعش عام است و از قبل آن، ملت شریف و خداجوی تهران هم منتفع میگردند. بررسی اشعار و افکار مولانا، از آن حرفهای بیربطی است که بدرد هیچ مخلوقی که عقلش در بدن سالم است، نمیخورد و همان بهتر که غربیها پولهای حرامشان را صرف همین افعال قبیحه نامربوط کنند. یک بابایی 800 سال پیش معلوم نیست تحت چه عواملی بسرش زده است که شعر بگوید که تازه از الفاظ نامناسب برای قشر جوان هم مشحون است. ما بیاییم این قبیل شعرها را نشر بدهیم که چه بشود؟ خود این کار از مصادیق بارز تشویش اذهان عمومی و افساد و نشر منکرات است و بر مدعی العموم فرض است که جلوی این کارها را که بحمدالله در کشور ما جایگاهی هم ندارد، بگیرد. از این بدتر، افکار پلید آن آدمهایی است که میخواهند این قبیل ترهات را ترجمه و بازسازی و بازسرایی هم بکنند. همین بازسازی خیابان مولوی هم خودش، یک نوع ولخرجی است. ما اگر زورمان رسید، در شورای بعدی اولین کاری که میکنیم، تغییر اسم خیابان «مولوی» است به خیابان «علامه». انشاءالله تعالی، و من الله توفیق!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 23:17  توسط ابن محمود  | 

 

روانشناسی آدمهای اقتدارگرا نشان میدهد که بیشترینه این جماعت، به چیزهای کلفت و دست و پاگیر علی الخصوص حروف نوشتاری تپل مپل و صفحه پُرکن گرایش شدیدی دارند. فونتهای «تیتر» و «جدید» و «سینا» اینا جان میدهد که آدم در عرصه اقتدارگرایی دلی از عزا در بیاورد. واقعاً اگر گوتنبرگ نبود، ما چگونه میتوانستیم صدای ضخیم و حجیم خود را به گوش جهانیان صادر کنیم؟  فکر میکنید خط نسخ دیوانی و تعلیق سلطانی میتوانست به همه بفهماند ما چقدر کارمان درست است و مدافع همه ملل مظلوم و رنجدیده هستیم؟ حالا همه چیز به برکت فناوریهای نوین _ قدس الله سرّه الشریف _ امکان پذیر است. درست است ما در عرصه اندیشه نازک طبعیم، ولی با حروف بولد سخنرانی میکنیم این هوا!  تا بر همگان خیلی چیزها واضح و مبرهن گردد.

این حافظی که این همه در باب کراماتش داد سخن میدهند و کیارستمی هم از هول هلیم بی گوشت غزلهایش در دیگ کتابسازی افتاده است، بروید نسخه خطی دیوانش را ملاحظه بفرمایید. یک سطر پلی فونیک در اشعارش نیست. همه را با خط نستعلیق چنان یکنواخت تحریر کرده اند که آدم از خواندن اشعارش دلزده میشود و عمراً اگر کسی بتواند یکی از شعرهایش را تا آخر تمام کند. آن وقت بیایید شعرهای مهرداد فلاح را بخوانید. فونت از در و دیوار میریزد وسط مخ خواننده میگه بیا منو بخور! ایتالیک، ساده، بولد، ایتالیک بولد، کج، راست، عمودی، افقی، مورّب، پلکانی، نردبانی. خلاصه شعرش شخصیتی دارد که آدم حظ میکند کنار دیوارش بایستد و عکس یادگاری بگیرد. حالا اگر کتاب دم دستتان نیست، بروید وبلاگ بخوانید که علم روز است و لینک هم دارد.

داشتیم میگفتیم این فونتها آمده اند ادبیات ما را از تکصدایی بودن نجات بدهند. البته ادبیات جدید ما که به این فنون مسلح است و انشاءالله تا دو سه قرن دیگر که ملل مترقی جهان فهمشان به درک مفاهیم آن قد بدهد، خواهند فهمید دهه هفتاد ما چند من روغن دارد. داشتیم با خودمان فکر میکردیم فی المثل نظامی گنجوی اگر از پلی فونیک چیزی سرش میشد، مناظره خسرو و فرهاد را چه جوری مینوشت؟ همینجوری که بخوانی، متوجه میشوی که آن بنده خدا نه از گیومه چیزی میدانست، نه از دو نقطه و نه حتی بلد بود حروف را کج و کلفت کند. بحمدالله و المنه که امروز علمش را داریم، مشغول الذمّه مسلمین جهان هستیم اگر شعر نظامی را درست نکنیم. البته توضیح واضحات است که بگوییم خسرو که از موضع بالا با فرهاد عاشق پیشه سخن میگفت، باید حروف حرفهایش کلفت باشد که معلوم شود این آدم پدرسوخته، چقدر اقتدارگرا بوده است. فرهاد هم که تکلیف فونتش معلوم است. آدم عاشق باید صدایش را نازک کند که معشوق خوشش بیاید. البته بگذریم از بعضی معشوقها که دوست دارند با صدای کلفت آنها را مخاطب قرار بدهی تا قضیه خوب جا بیفتد. با این تمهید، میرویم سراغ قصه شیرین خسرو و فرهاد نظامی تا آن را از یک متن بسته تکصدایی، تبدیلش کنیم به یک متن گشودار چند صدایی، یا به اصطلاح محمد آزرم و برو بچ: پلیفونیک تکست (پوئتری). با توجه به اینکه ما در یک عصر ما بعد از مدرن و در یک کشور جلو افتاده زندگی میکنیم، خوانندگان محترم لابد اطلاع دارند که تمام حقوق این تبدیل برای ما محفوظ میباشد و هرگونه برداشت کلامی و سلامی و فیلمی و اجرای صحنه ای و مکتوب و نامکتوب، بدون اجازه از شخص شخیص ما پیگرد قانونی داشته و وزارت فخیمه ارشاد با کمک قوه قضاییه طبق رویه مرضیه ای که تا کنون داشته اند، ایّدهُمُ الله تعالی، برای متخلفین اشد مجازات را  اعلام و اعمال خواهند کرد انشاءالله. در ثانی، درست است که بازی فونتها متن را قناس و بی قواره میکند، ولی چه میشود کرد که اینجا پای منافع بیشماری در میان است.

 

نخستین بار گفتش: از کجایی؟

بگفت: از دار ملک آشنایی

بگفت: آنجا به صنعت در چه کوشند؟

بگفت: انده خرند و جان فروشند

بگفتا: جان فروشی در ادب نیست

بگفت: از عشقبازان این عجب نیست!

بگفت: از دل شدی عاشق بدین سان؟

بگفت: از دل تو میگویی، من از جان...

 

خلاصه، خسرو بگو، فرهاد بگو. فرهاد بگو، خسرو بگو. این متن همین طور دارد مثل تراکتور میگازد و میرود و کسی جلودارش نیست. لطفا اگر سر پیچ بعدی، نظامی گنجوی را دیدید، بهش بگویید که پایش را از روی پدال گاز بردارد که گشت نامحسوس بدجوری آدم را نقره داغ میکند. تازه تلویزیون هم نشانتان میدهد و هرچه التماس کنی که زنم مریض بود و داشتم میبردمش تیمارستان، افاقه نمیکند و دل هیچ جناب سروانی برای شما نمیسوزد.

پ.ن. خداییش اگر گشت نامحسوس جلویتان را گرفت، از زن و بچه مایه الکی نگذارید. مرد و مردونه، (و اگر خدای نکرده زن هستید، زن و زنونه) بگویید: عشقم کشید تو این جاده 140 تا برم. حرفیه؟

بزن بریم!

بعد از تحریر 2: در شب قدر ار صبوحی کرده ام، عیبم مکن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:14  توسط ابن محمود  | 

 

استاد پيشكسوت، خرمشاهي عزيز!

همان گونه كه جنابعالي و همه ملت ايران مستحضر مي‌باشيد، من در حال حاضر بزرگترين و زبردست‌ترين شاعر ايران مي‌باشم. منتها از شدت تواضع و فروتني كه دارم، دوست ندارم كه خودم اين موضوع را به همگان اعلام نمايم.

لازم به يادآوري نيست كه من معمولاً شعرهاي مهم خود را با تواضع بسيار براي همه شاعران ريز و درشت ارسال مي‌كنم و از همه آنها متواضعانه مي‌خواهم كه حتماً در مورد شعر من نظر مثبت خود را اعلام كنند. البته احترام به پيشكوست در همه حال واجب است و شما خودت بهتر از من مي‌داني كه من براي همه پيشكسوتاني كه براي شعر من احترام قائلند، در هر حال احترام بسياري قائلم.

استاد عزيز! حرمت يك استاد وقتي حفظ مي‌شود كه بداند با يك شاعر بزرگ متواضع چگونه برخورد نمايد. من مطمئنم كه شما قدر تواضع مرا مي‌دانيد و با اشرافي كه نسبت به بزرگي من در شعر امروز داريد، خيلي خوب خواهيد توانست حق شعر مرا ادا نماييد و كتابي درباره من بنويسيد. البته من آن قدر سرد و گرم روزگار چشيده‌ام كه مي‌دانم استاد بزرگي چون شما وقت آن را ندارد كه همه تقريظاتي را كه بزرگان ديگر درباره شعر من نوشته‌اند، گردآوري نمايد. بنابراين، خودم تصميم گرفته‌ام كه درين باب مصدع اوقات شريف شما كه عمدتاً مصروف كارهاي شريفي چون نامه نوشتن به عباس كيارستمي مي‌شود، نشوم و خودم همه مطالبي را كه شما لازم است درباره من جمع‌آوري نماييد، جمع‌آوري نمايم و با اجازه شما اين كار را نيز انجام داده و پوشه آن را به پيوست تقديم مي‌دارم. از آنجا كه مي‌دانم جنابعالي نيز مثل من دچار تواضع مفرط هستيد و احتمالاً روا نمي‌داريد كه رأساً و شخصاً نام خود را بر كتابي كه به همت شما گردآوري شده است، بگذاريد، تصميم گرفته‌ام كه خودم رأساً و شخصاً اين زحمت را نيز بر عهده بگيرم. زيرا به نيكي واقفم كه وقت‌تان بسيار ارزشمندتر از آن است كه بخواهيد در مورد گذاشتن و نگذاشتن اسم خود بر اين كتاب ارزشمند آن را تلف نماييد.

حتي براي كم شدن تصديعات خود، مذاكرات لازم را با ناشر محترم نيز انجام داده‌ام كه به محض ارسال پوشه مذكور از جانب شما، سريعاً نسبت به چاپ آن اقدام نمايد. بنابراين، بنده از طرف شما فكر همه‌جا را كرده‌ام و احتياطاً نسخه‌اي از محتويات همان پوشه را در اختيار ناشر نيز گذاشته‌ام و مطمئنم كه در عمر خود كتابي سهل‌تر و در عين حال، مهمتر ازين از قلم شما تراوش ننموده باشد.

در پايان، از اينكه متوجه اهميت شاعر با اهميتي همچون من شده‌ايد و تصميم گرفته‌ايد در مورد ابعاد اهميت هنر شاعري من كتابي مستقل بنگاريد، بسيار مسرورم و اميدوارم اين كتاب در اسرع وقت به‌دست اهل آن برسد و البته اين آرزويي دور از دسترس نيست و من تصميم دارم 1750 نسخه آن را شخصاً و رأساً براي همه اهل فن و كتابخانه‌ها و نشريات و بزرگان ارسال نمايم. بديهي است ناشر محترم خود با تجربه گرانبهايي كه در امر پخش دارد، فكري براي توزيع عاجل 250 نسخه باقي‌مانده خواهد كرد. ضمناً جهت مزيد اطلاع خاطرنشان مي‌سازم كه عنوان كتابي كه جنابعالي در مورد من نوشته‌ايد و عنقريباً به زيور طبع آراسته خواهد شد، «حيات دوباره‌ي ديروز» بوده و چنانچه در اين باب نظري مغاير نظر بنده داريد، مطمئناً در چاپ دوم كه بلافاصله بعد از چاپ اول صورت خواهد گرفت، با طوع و رغبت لحاظ خواهد گرديد.

 

من خيلي شاعرم، تنوع دارم

از ملت،  تجليل توقع دارم

خواهي خيام خوان و خواهي ايرج

من هرچه كه دارم از تواضع دارم

 

باقي بقايتان / جانم فدايتان / شاعر زبردست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:19  توسط ابن محمود  | 

 

هم اتاقي يزدي ما به هم اتاقي مازندراني ما مي‌گفت: رشتي. تلاش مذبوحانه هم اتاقي مازندراني ما براي اثبات آنكه مازندران و گيلان دو استان متفاوت با دو فرهنگ متفاوت هستند و مردمان آنها با دو لهجه متفاوت حرف مي‌زنند و خواب مي‌بينند و عاشق مي‌شوند، هرگز كارساز نمي‌شد و هم اتاقي يزدي ما تا آخر ترم، به هم اتاقي مازندراني ما مي‌گفت: رشتي! و هم اتاقي مازندراني ما تقريباً اواخر ترم با اين واقعيت كه براي يزدي‌ها فرقي ميان گيلاني‌ها و مازندراني‌ها وجود ندارد، كنار آمده بود و ديگر تلاشي نمي‌كرد كه خلاف اين را ثابت كند.

...

به نظر علي باباچاهي، قيصر امين‌پور همان عليرضا قزوه است كه به او مي‌گويند عبدالجبار كاكايي. حتي براي او، خبرنگار جام جم، همان علي معلم دامغاني است كه اسم خودش را آرش شفاعي بجستاني گذاشته است. آرش شفاعي بجستاني، گاه گداري در فصلنامه شعر به اسم مصطفي محدثي خراساني مطلب مي‌نويسد و وبلاگي هم دارد به اسم «فصل فاصله» و براي اينكه شناخته نشود، خود را همه جا م.ر.ت معرفي مي‌كند. اين آدم، سابق بر اين، يوسفعلي ميرشكاك نام داشت و بعداً كه به حوزه هنري پيوست، اسم خودش را احمد عزيزي گذاشت. عزيزي از وقتي كه حوزه هنري را ترك كرده است، مردم او را عبدالملكيان صدا مي‌زنند.

...

به نظر كاكايي، علي باباچاهي همان رضا براهني است كه بعضي وقتها لهجه‌اش جنوبي است و گاهي اوقات با لهجه تركي حرف مي‌زند و اخيراً از زير زمينش در كانادا به آپارتماني در فرانسه مهاجرت كرده است. به همين دليل، يدالله رؤيايي نيز همان احمدرضا احمدي است و مجموعاً اين دو نفر را شمس لنگرودي هم مي‌توان به‌حساب آورد. البته، اگر بخواهيم لقب شواليه را هم در نظر بگيريم، اسم محمد علي سپانلو بيشتر برازنده اوست. اخيراً اين فرد در فرانسه فحشهايش را با اسم علي عبدالرضايي امضا مي‌كند و قبلاً يك‌بار مرحوم شده و در گواهي فوتش، اسمش را گذاشته‌اند بيژن نجدي. البته اين بيژن، يكبار ديگر هم به نام بيژن جلالي خودش را در صف مردگان جا زده است.

...

خلاصه، ماه من!

اگر عاشق اسم مستعار و مجازي من شده‌اي،

بدان و آگاه باش

كه ممكن است من همان معشوق واقعي تو باشم

با همان عطر و ادكلن

فقط، وقتي مي‌خواهم شعر جديدي بنويسم

يادم مي‌رود خودكارم چه رنگي است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:10  توسط ابن محمود  | 

 

شكي نيست كه موسيقي از اهم اركان شعر است. تعريف موسيقي در شعر قديم روشن بود و همه متوجه ميشدند كه وقتي ميگوييم «موسيقي شعر»، دقيقاً به چه چيزي اشاره ميشود. وزن بود و قافيه و وزن دروني و قافيه دروني و ازين قبيل چيزها. حافظ و مولوي و فردوسي و نظامي هم از بس گرفتار مسايل زندگي شان بودند و به شعر به عنوان تفريح و تفنن نگاه ميكردند، دنبال آن نميرفتند كه به موسيقي شعر سر و ساماني بدهند و هرچه از پيشينيان به آنها رسيده بود، همان را در شعر بكار ميبردند و ميپنداشتند همه موسيقي شعر همين است و بس. گاه البته جرقههايي در شعرشان ظهور ميكرد كه بعداً معلوم ميشد كه چيز تازه اي است و عمراً اگر اين بزرگواران خودشان درين قضيه دخالت يا تقصيري داشتند.

در دوران جديد، تعريف موسيقي شعر عوض شد و ملت فهميدند كه آنچه 1000 سال به عنوان شعر ميشنيدند، از منطق طبيعي كلام پيروي نميكرده و شاعر عليه ما عليه موسيقي خودش را بر شعر زورچپان ميكرده است. تا آنجا كه اخيراً استاد عباس كيارستمي با تقطيع شعر حافظ، منطق صحيح شعر را به مصراعهاي حافظ بازگردانده و ما ملتفت شديم كه ۶۰۰ ـ ۷۰۰ سال است شعر حافظ را غلط ميخواندهايم.

باري، از مطلب دور نيفتيم كه دست و پايمان خواهد شكست. داشتيم ميگفتيم كه در دوران جديد، وزن نيمايي جايگزين وزن عروضي شد و بعداً موسيقي دروني و ريتم و آهنگ پا به ميدان شعر گذاشت و كم كم براي درك نوع موسيقي موجود در شعر، به گوشها و چشمهاي قوي‌تري احتياج افتاد و الآن كار بجايي رسيده است كه خيلي از شعرها از بس موسيقي دارند، مخاطب بي سوادي مثل من و شما ملتفت آن نميشود و بقول عرفا از شدت ظهور در حالت اخفا بسر ميبرد. حاشا و كلاّ كه به خودمان اجازه دهيم كه بگوييم كه بيشتر شعرهاي امروز از حليه موسيقي عاري است. بلكه همواره خودمان را در مظان اتهام قرار ميدهيم و ملامت ميكنيم كه از بس به شنيدن موسيقي كلاسيك عادت كرده‫‫ايم، چيزي از موسيقي نوين در شعرها دستگيرمان نميشود و دستي دستي خودمان را از درك و دريافت لذايذ اين نوع موسيقي محروم كردهايم.

بنابراين، اين روزها دربدر دنبال يك آدم مطلع اين زماني ميگرديم كه بيايد فنون لذت بردن از موسيقي شعرهاي مدرن و پسا مدرن را يادمان بدهد. و يادمان بدهد كه چگونه جوانان نو خط اين سرزمين توانسته‫‫اند روي بزرگانِ بي جهت را كم كنند و در سنين جواني به كشف نوع خاصي از موسيقي كه تا كنون كسي موفق به كشف آن نشده است، نايل آيند. اگر چنين آدم مطلعي را سراغ داشتيد، لطفاً ايميل بزنيد كه بدجور خمار دانستنيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 16:24  توسط ابن محمود  | 

 

روزگار بدي شده سيد!

يه بفرما زديم گفتيم بلكه اين فكُليهاي پر مدعا نمك‌گير شن و قدري تو جاده انصاف رانندگي كنن، نشد! همون اول كار پنچرمون كردن! انگار اومده بودن سهميه سي سالشونو بخورن و آرُغ بزنن برن. نه گذاشتن نه ورداشتن، اول از همه مارو چسبوندن سينه ديوار تهمت و افترا. گفتن از دولت پول ميگيرين كه شعار بدين. آخه نامؤمنا! شما كه تو سن و سال ما بودين مگه كم شعار دادين. مي‌رفتين دفتر هويدا و فرح پول به جيب مي‌زدين و مي‌اومدين تو نشريات روشنفكري چپ عليه دولت شعر آبكي مي‌نوشتين. دوسيه مواجب شما زير دست خودمونه. البت، باباچاهي اون موقع رقمي نبود كه بهش پول بدن. بعد از انقلاب كسي شد. اونم اگه باعث خير نميشدن و از آموزش و پرورش درش نميكردن، الآن مث بقيه داشت تو بوشهر له له ميزد.

..

آخ سيد دلم ريش ريشه!

يه بار اومديم اداي جامعه چندصدايي در بياريم و بگيم ما هم بعله! اين تريبون. هرچه مي‌خواد دل تنگتون بريزين رو داريه. بلكه ازين جهنم درونتون خلاص شين. دِ نشدين ديگه! اون از علي باباچاهي! 25 سال ‌آزگار تو مركز نشر دانشگاهي پول دولتو نفله مي‌كنه، يه قدم مثبتم براي مركز برنداشته. حرومش بشه اين پولا. والله اگه يه خط مثبت نوشته باشه. حالا هنوز باباچاهي يه چيزي. اين مرتيكه يه ذره خون جنوبي تو رگشه لااقل! چي بگم ازون ژيگولوي شواليه م.ع. سپانلو كه نون باگت دولت فنارسه زير دندونش خوشمزه‌‌تر از سنگك جمهوري اسلاميه. اين ازون قجرياي كينه‌ايه كه طلب اجداد ناكامشو از ما داره. بابا! تاريخ بلدي؟ رضا شاه زد تك و طايفه‌تونو گِل‌مال كرد رفت. تقصير ما چيه؟ ما تازه انتقام اونارو از پهلويا گرفتيم. بايد ممنون ما باشي اي قجري نمكدون شكن!

..

سيد جون!

كاش لااقل بودي و با اون طنز ظريفت چارتا مطلب مشت بارشون ميكردي كه حساب كار دسّشون بياد! يادته چه جوري اكرم جودي شاگرد م. سرشك رو دراز كردي؟ هفته‌نامه پهلوان هم پهلووني كرد تو اون قضيه و تا تهش رفت. حالا مگه ما از دولت چي گيرمون مياد كه سنگشم به سينه بزنيم؟ اون دو تا سفري كه ما پول دولت خودمون ميريم و اصلن هم بهمون نمي‌چسبه، اون لامصبا سالي پنج شيش تا رو با پول دولت اجنبي ميرن و عشق و حالشونو ميكنن. سفر ارمنستون كم بهشون خوش گذشت؟

..

كم مونه سنكوب كنم سيد!

اين دل صاب‌ مرده به هيچ طريق و ترفندي آروم نميشه. حالا بچه‌ها يه حالي بهشون داده‌ن. ولي هنوزم دلم خنك نشده. بدتر از همه اون مرتكه ترياكي ع. دِ است كه يه خط شعر را بدون غلط نميتونه بخونه، اون وقت مياد در مورد شعر دفاع مقدس نظر ميده. بابا تو رو سننه؟

ميدوني سيد! ما ملت ظرفيت  دموكراسي و مردم‌سالاري رو نداريم. اگه يه روز آزادمون بزارن، همديگه‌رو لت و پار ميكنيم. ما رو بگو كه خر اين حرفا شديم و به خيالمون رسيد كه ميشه با اينا كل كل كرد. نگو كه اينا اصلن مارو قبول ندارن و ميخان سر به تنمون نباشه. اينا فقط جنگو با آژير خطر و حمله هوايي ميشناسن. اونا فقط امثال حميدُ با شلوار تاخورده رو ويلچر ديدن و درباره‌ش غزل گفته‌ن و بهش ميگن شعر جنگ و ضد جنگ. نميدونن بين ابروها رد قنّاسه چيست؟ مزه هور و بيخوابي و پادردُ نچشيدن. خورشيدي و خوشه‌اي و ميدون مين نميدونن چيه؟ حالا هم چيزي نشده. بر و بچه‌هاي خودمون مرامشون بيشتره. لنگ و لگد ميزنن بعضي وقتا. ولي دردش به دل خودمونه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 6:58  توسط ابن محمود  | 

 

بعد از 700 ـ 800 سال، بالاخره استاد سپانلو، تكليف معشوقه واقعي حافظ را روشن كرد و اسرار نامكشوفي را از خفا بيرون آورد كه تا كنون عقل هيچ حافظ شناس كاهلي به آن نرسيده است (رك. روزنامه «شرق»، 19 تير 1386، ص 19). اين عليا مخدره، اسمش «جهان» بوده است و مثل اسمش غدّار و ناپايدار. و عاقبت الامر فتنه دور قمري باعث شد كه اختر بد مهر او را از چنگ شاعر بدر برد و به عقد وزيري پير در آورد.

اين جهان ملك خاتون البته طبع شعر هم داشته و ديوان شعرش دو برابر ديوان حافظ است. ما صد بار به اين جماعت شاعر گفتيم كه وصلت درون‌سازماني نكنند، به گوش‌شان نرفت كه نرفت. صد بار چوب ازدواجهاي بي حساب و كتاب را خورده‌اند و باز هم دست ازين خبط و خطا بر نمي‌دارند. به محض اينكه كسي يكي دو خط شعر برايشان قلمي مي‌كند، احساساتي مي‌شوند و مي‌روند توي خط ازدواج.

بگذريم. با مراجعه به ديوان حافظ، ما توانستيم خط سير اين عشق و عاشقي ناكام را پيدا كنيم و روان‌شناسي اين عشق را كه مي‌تواند كهن‌الگويي براي همه شاعران جهان باشد، به عرض ملت شريف برسانيم. قصد ما ازين بحث و بررسي، صرفاً ارائه طريق به شاعران جوان و جوانان شاعر است.

 

اول. طبيعي است كه هر عشقي اولش خيلي مزه مي‌دهد و در‌آن ماچ و بوسه و الي آخر، مثل مصراع اول هر شعري، هديه خدايان است. حافظ هم قاعدتاً خاطرات خوشي ازين قضيه داشته و البته در كنار آن، انواع مأكولات و مشروبات، از قبيل ماء الشعير، در آن زمان رايج و جايز و در دسترس بوده است:

ساقي! به نور باده بر افروز جام ما

مطرب بگو كه كار «جهان» شد به كام ما

 

البته وصال جهان را به كوشش به شاعر داده‌اند و مفتي مفتي نبوده است. از قرار معلوم «خواجه جهان» كه منظور همان پدر زن حافظ است، شرط ازدواج را بيگاري قرار داده بوده است:

«جهان» به كام من اكنون شود كه دور زمان

مرا به بندگي خواجه جهان انداخت

 

در اين حالات، شاعر وظيفه خود مي‌دانسته كه در خلوت‌نشيني‌هايي كه به قصد آموزش رسوم شعر و شاعري به «جهان» ترتيب مي‌داده است، همچون باد بهاري از كار غنچه‌ها گره گشايي كند:

چو غنچه گرچه فروبستگي است كار «جهان»

تو همچو باد بهاري گره گشا مي‌باش

 

احتمالاً درين قضيه شاعر نصايح حكيمانه وزير محترم كشور را مد نظر داشته است. باري، رسم «جهان» اين است كه ايام وصال كوتاه است و دوران فراق طولاني. به گفته استاد سپانلو، حافظ در كار عشق خود رقيب سرسختي به اسم «سرو راست» داشته است كه آخر كار، همو كار شاعر را خراب كرده و به اصطلاح زير آب او را زده است.

 

دوم. متأسفانه دوران وصال كوتاه بوده و خواجه جهان كه فهميده بوده شاعر آس و پاسي مثل حافظ از عهده خوشبخت كردن دخترش بر نمي‌آيد، او را به يك وزير پير شوهر مي‌دهد و «جهان» هم كه معمولاً دختر حرف گوش‌كني بوده است، امر پدر را اطاعت و به توصيه شاعران عمل مي‌كند و وزير پير را شبي تنگ در آغوش مي‌كشد تا ببيند بنده خدا سحرگاهان جواني را از سر مي‌گيرد يا نه. و البته ملتفت مي‌شود كه اين حرف و حديثها، اقوال شاعرانه است كه شاعران براي توجيه خلافكاريهاي خود مي‌سازند.

از طرفي، بشنويد از حافظ كه با دلي شكسته و قلبي از اندوه مالامال، به سرودن اشعاري مبني بر بي‌وفايي «جهان» رو مي‌آورد و در اين راه به وادي افراط هم مي‌افتد. اما چه چاره كه شاعران دل‌شكسته عموماً ازين اداها و صداها دارند:

غم «جهان» مخور و پند من مبر از ياد

كه اين لطيفه عشقم ز رهروي ياد است

مجو درستي عهد از «جهان» سست نهاد

كه اين عجوز عروس هزار داماد است.

...

به چشم عقل درين روزگار پر آشوب

«جهان» و كار «جهان» بي ثبات و بي محل است

 

پر واضح است كه اين شعرها را شاعر از سر حرص و ناكامي گفته است. اصولاً شاعران وقتي به مراد خود نمي‌رسند، رو به تخريب مي‌آورند. و حتي سعي مي‌كنند به خود بقبولانند كه آنهايي كه در آغوش «جهان» مي‌خسبند و همخانه اويند، روزگار راحتي ندارند و مدام رنج مي‌برند:

حافظا! ترك «جهان» گفتن طريق خوشدلي است

تا نپنداري كه احوال «جهان»داران خوش است

 

و از آن بدتر، معشوق بي‌وفا را به خراب بودن و انواع فسق و فجور متهم مي‌كند:

به مي عمارت جان كن كه اين «جهان» خراب

بر آن سر  است كه از خاك ما بسازد خشت

 

و حتي سعي مي‌كند زير آب او را پيش وزير گوش‌دراز بزند و به او بفهماند كه اين عروس زيباي خوش بر و رو، بدرد او نمي‌خورد و فريب خوشگلي‌اش را نخورد كه مار غاشيه‌اي ست كه بنيان خانواده‌اش را بهم مي‌ريزد:

جميله‌اي است عروس «جهان»، ولي هش‌دار

كه اين مخدره در عقد كس نمي‌پايد

...

خوش عروسي است «جهان» از ره صورت، ليكن

هر كه پيوست بدو، عمر خوشش كابين داد

 

از طرف ديگر، يكبار كه كار معيشت شاعر بيخ پيدا كرده بود، ياد معشوق قديم مي‌افتد و با خود مي‌گويد از راه يادآوري خاطرات گذشته، او را تلكه كند تا هم به اوضاع و احوال خود سر و ساماني بدهد، و هم ازين راه انتقام خود را بگيرد. اما از آن جانب و آن جناب، پيام مثبتي دريافت نمي‌كند و سر خورده مي‌شود و هرچه از دهنش در مي‌آمده، نثار او مي‌كند:

سفله‌طبع است «جهان»، بر كرمش تكيه مكن

اي جهان‌ديده ثبات قدم از سفله مجوي

 

سوم. مساعي شاعر در بدنام كردن «جهان» بدبخت كه تقدير جامعه مرد سالار او را در آغوش پيري قدرت‌مدار انداخته بود، نتيجه‌اي نمي‌بخشد و در نتيجه شاعر سعي مي‌كند كه دندان شيفتگي و نفرت را بكند و خودش را از شر اين احوالات برهاند. و اينجاست كه ما با چهره يك عارف وارسته و رهيده از تعلقات مواجه مي‌شويم:

دمي با غم بسر بردن «جهان» يكسر نمي‌ارزد

به مي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي‌ارزد

 

يكي از اتفاقات مهمي كه درين ايام در عارف شدن حافظ تأثير زيادي داشته است، علاوه بر تحليل قوات جسماني، پير شدن معشوق سابق هم بوده است:

«جهان» پيرست و بي بنياد، ازين فرهادكُش فرياد

كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم

...

«جهان» پير رعنا را ترحم در جبلت نيست

ز عشق او چه مي‌جويي، درو همت چه مي‌بندي؟

 

و از قراين پيداست كه درين ايام عرفاني، حافظ معشوقه‌اي بهتر از «جهان» زير سر كرده بود و در پرتو عنايات او، راحت‌تر مي‌توانست حرص معشوق قديم را در بياورد:

مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم

طاير قدسم و از دام «جهان» برخيزم

گرچه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم كش

تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم

 

از جناب سپانلو خواهشمنديم در باب شناسايي ايشان نيز اهتمامي بليغ بكار بندند و يكي ديگر از اسرار خفيه را بر پرده اندازند.

...

باري، تنها مسئله باقي مانده اين است كه ظاهراً اين «جهان»، با همه شاعران پارسي زبان سر و سرّي داشته است و جملگي از دست بي‌وفايي او به فغان بوده‌اند:

جهانا! همانا فسوسي و بازي

كه بر كس نپايي و با كس نسازي (ابوطيب مصعبي)

...

جهانا! سراسر فسوني و باد

به تو نيست مرد خردمند شاد

(فردوسي)

...

جهان با كسي جاودان رام نيست

به يك خو برش هرگز آرام نيست

(اسدي طوسي)

...

جهان را گوهر آمد زشت‌كاري

چرا زو مهرباني گوش داري؟

(ويس و رامين)

...

جهان با هيچ كس صحبت نجويد

كزو بر ناورد آخر دماري!

(ناصر خسرو)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:0  توسط ابن محمود  | 

 

«من هر جمعه شب مؤمنانه سعي ميكنم سريال جواهري در قصر را هر طور شده ببينم. حتي اگر شده مهموني از پيش تعيين شدهاي را به بهانه خواندن كتاب يا نوشتن مقاله بهم بزنم. چون در مهمانيها، «صداي بهم خوردن استكانها» حواسم را پرت ميكند. و يهو ممكن است صحنههاي حضور يانگوم را از دست بدهم و اعصابم خُرد شود. با اين حال، به عنوان يك روشنفكر پيشرو كه همه جوانهاي گمراه مرا به استادي قبول دارند، وظيفه خود ميدانم كه در هر محفلي چند تا فحش به اين سريال و مسئولين صدا و سيما كه سطح فهم تصويري ملت را با پخش چنين سريالهايي پايين ميآورند، حواله كنم. الآن خوراكه اين حرفها. و خدا شاهده در حضور جمع چقدر افسوس ميخورم كه چرا ملت بافرهنگ ما بايد بجاي خواندن كتابهاي شعر علي باباچاهي و مهرداد فلاح و رضا براهني و علي عبدالرضايي و يدالله رؤيايي، اوقات با ارزششان را صرف ديدن يك سريال سر كاري متوسط كنند. حتي براي اينكه نشان بدهم ديدن تلويزيون كار آدمهاي بي فرهنگ و سطحي است، خودم را به آن راه ميزنم و مثلاً اسم يانگوم را به شيوه تجاهل العارف بر زبان ميآورم تا خدا نكرده كسي نفهمد كه من رسماً كُشته مُرده ايشانم.

بگذاريد يك اعتراف تكان دهنده ديگر هم بكنم. اين سه تا اسمي كه الآن تيتر اين مطلب گذاشتهام، فقط براي اين است كه آمار وبلاگم در موتورهاي جستجو بالا برود. وگرنه خودتان كه بهتر ميدانيد در اين مطلب من اصلاً اسمي از زهرا امير ابراهيمي و محسن نامجو نياوردهام. الا همين يك دفعه كه لازم بود.»

...

حالا آقاي دكتر!

به نظر شما من بيمارم؟

...

ـ نه جانم! هيچ جاي نگراني نيست.

شما يك روشنفكر كامل هستيد!

...

ـ ممنونم آقاي دكتر!

راستي؟ شما فكر ميكنيد يانگوم بتواند در قسمتهاي بعدي پوز خانواده چويي را بزند؟

...

ـ نگران نباش جانم.

اين يانگومي كه من ميشناسم، حتماً خواهد زد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 7:4  توسط ابن محمود  | 

اگر از آحاد ملت ايران توسط مؤسسات معتبر كه جيبشان به اجانب بند نباشد، نظرسنجي شود كه كدام داستان مثنوي معنوي مولوي بيشترين نفوذ و تأثير را در زندگي شخصي آنها داشته است، بلا استثنا خواهند گفت: پيل اندر خانه‌اي تاريك بود. مخصوصاً خرطوم فيل. اگر بپرسند ديگر كدام داستان توانسته است نگاه شما را به پديدهها از بيخ و بُن متحول كند، بي شك داستان كنيزك و كدو و خاتون به خاطر خطيرشان متبادر خواهد شد.

اصولاً ضعف بينايي بواسطه تاريكي محل يا بُعد مسافت يا كهولت سن و يا نبود وسايط نقليه، باعث مي‌شود آدميزاد مقادير بسيار مهمي از حقيقت را درست متوجه نشود. فلذا بي‌خود نيست كه ملت ما از اديب و غير اديب و لقمان حكيم و جنيفر لوپز و الي آخر... سعي مي‌كنند در زندگي خود اين دو حكايت مثنوي معنوي مولوي را درست ياد بگيرند و آن را سر لوحه اعمال شريف خود قرار دهند.

فلذا با توجه به مقدمه مذكوره، بايد اذعان داشت كه:

الف. مولوي بزرگترين شاعر جهان است و همه از مدونا گرفته تا ر.ا.نيكلسون بدين مسئله اذعان دارند. مسئله مليت ايشان است كه فعلاً در دست بررسي است.

ب. پيل اندر خانه تاريك... بود و نبودش خيلي مهم نيست. با يك نورافكن مسئله حل ميشود. چيزي هم كه فراوان است و حق مسلم هر ايراني است، انرژي هستهاي است.

ج. مهمترين مسئله در قضيه شناخت شناسي، شناخت واسطههاي فيض است كه كمبود آنها ممكن است فجايع جبران ناپذيري ببار آورد.

د. با تقدير نمي‌شود و نبايد مبارزه كرد. بلكه بايد از آن تقدير بعمل آورد.

هـ. هزار نقش بر آرد زمانه و نبود / يكي چنان‌كه در آيينه تصور ماست.

و. از عهد ازل تا امروز، هميشه خانه هنرمندان ايران تاريك بوده است. از جلال الدين بلخي بگير تا فروغ فرخزاد.

ز. به يكي گفتند: بنويس ذرّت. نوشت ذرّت. گفتند: بخوان. گفت: زرت (آوانويسي زرت: Zert).

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 8:25  توسط ابن محمود  |