جناب مولوی که این قدر بیخودی شلوغش کرده و سر ایرانی بودن یا ترک بودنش دعواست، فی الواقع از آن دسته شاعران متوسطی است که در دوره ای که هیچ شاعر مهمی از ترس ایلخانان مغول جرئت ابراز وجود نداشته، رفته توی یک سرزمینی که روخوانی شعر فارسی را هم درست بلد نبودند، چند تا و شاید هم چندین تا شعر سر هم کرده و به آلاف و الوف رسیده است. حتماً شنیده اید که میگویند: در شهر کورها، دزد نگرفته پادشاه می باشد! البته، با توجه به اینکه فعلاً مولوی قداستی برای خودش بهم زده و فرنگیها الکی قبولش دارند، ما نمیخواهیم زیر آبش را بزنیم و از ادبیات فارسی بیرونش کنیم. بالاخره، هر گلی خاری هم دارد. اما برای اینکه نشان دهیم شعر امروز با شعر دیروز چه قدر فرق کرده و همگان بدانند که دیگر کسی برای اشعار امثال مولوی با آن شعر تکصدایی یکطرفه اش تره هم خرد نمیکند، چند تا رهنمود با فرض اینکه مولوی امروز در میان ما بود، ارائه میکنیم:
..
قاطی نموده ام!
اگر مولوی زنده بود، بجای اینکه وقت خودش را صرف لاطائلاتی مثل این کند:
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
آینه صبوح را ترجمه شبانه کن
به زبان همین مردم همین امروز میگفت:
این چیز داغ چیز قشنگی نیست.
درسته که بعضیها داغش را دوست دارند. ولی کلاً چیزهای داغ جیز هستند و به دست و دهن و سایر اعضا و جوارح آسیب جدی وارد میکنند.
یا مینوشت:
گر صدایم را شنیدی که شنیدی نازنین!
اگر نشنیدی، خودم میام میزنم توی گوش بابا ننه ت حالت جا بیاد!
یا میفرمود:
SMS تو ذخیره باید بشود.
حالا اگر آن موقع موبایل نبود، نباشد! می بایست میگفت! اگر بود که هنری نمیکرد که میگفت! ملتفتید که؟
کلیات چند کیلویی
اگر مولوی زنده بود، بجای ترس بیخودی از اینکه مثنوی هفتاد من کاغذ شود، و بجای اینکه توی هر صفحه بیست بیت شعر کارسازی کند، توی هر صفحه سه چهار بیت میگذاشت و عوض دیوان هشتصد صفحه ای، 20 تا مجموعه شعر هشتاد صفحه ای مَشت تحویل جامعه میداد و تعداد آثارش هم بیشتر میشد. الآن سید علی صالحی 30 تا مجموعه شعر دارد و مولوی فقط یکی که آن هم به اسم یک نفر دیگر مشهور شده و به آن میگویند: کلیات شمس. عقب ماندگی فرهنگی یعنی آن موقع! اصلاً وقتی بقول علیرضا مرتضی قلی: این صفحه دو بیت بیشتر جا ندارد، چرا آدم باید چند بیت اضافه توش بگذارد و اضافه بار بهش بخورد؟
من به روایت مولوی
همان بیت درپیتی سابق الذکر را فرض بفرمایید. اگر مولوی زنده بود، برای اینکه کتابش را خوشگل کند و عیار نوآوری و شکوفایی را بالا ببرد، آن را به شیوه عباس کیارستمی اینجوری مینوشت:
آبِ
حیات عشق
را
در رگ ما
روانه کن!
آینه صبوح
را ترجمه
شبانه کن!
حالا انصافاً اینجوری بهتر نشده است؟ بیخود نیست که آرتور رمبو میگوید: باید مطلقاً مدرن بود. بعله! دقیقاً!
رقص جلد
در زمان مولوی شاعران چیزی از طرح جلد و نوآوریهای مرتبط با آن نمی دانستند که! اگر مولوی زنده بود، کتابش را میداد باسم الرسام برایش طرح جلد بسازد حسابی مرتبط. البته باسم الرسام هم دیگر قدیمی شده است. هادی خوانساری آمده توی بازار، آآآآآن! (این تکه اش تصویری است!). یک طرح چریکی برایتان بکشد که مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد!
گل پشت و رو ندارد!
یا نه! میداد خانم شقایق مهاجری برایش طرح جلدی بکشد که چند تا رمبو از توش بزند بیرون. اسم کتابش را هم میگذاشت: «پدر مادرهای لعنتی» که اشاره به مصائب مولانا دارد در سفر بلخ به قونیه که به زور تصمیم نابخردانه والدین در سن هفت سالگی مجبور به ترک دیار خودشان شده است. کتاب مذکور میتواند دو طرح جلد سوا داشته باشد. طرف رو (و شاید هم پشت!) برای خودش یک طرحی، و طرف پشت (و شاید هم رو!) برای خودش طرح جداگانه ای! اشعار کتاب را هم میتوانست دو قسمت کند. یک طرفش بر عکس طرف دیگر. و کتاب را از هر طرف دست میگرفتی و میچرخاندی درست از کار در میآمد و بالعکس!
تلفات استعداد
در همین رابطه، اگر مولوی زنده بود میتوانست مثل سبزه صادقی خودمان وسط زلف کتابش فرق باز کند و از وسط تا اول کتاب شماره صفحات بشود صفر تا 38+ و از وسط تا آخر کتاب بشود صفر تا 32-. اسم یک ور کتابش بشود: «بشنو از نی»، و اسم یک ور دیگر: «چون حکایت». فی الواقع، آن مرحوم اگر به اندازه سر سوزنی ذوق و ذکاوت داشت، بجای این همه زور و زاری در اندیشه و زبان، میآمد با همین شگردهای کوچک شعرش را جهانی میکرد. افسوس که آن مرحوم نیامد توی کارگاه شعر ما و استعدادش را به بیراهه بُرد و چیزی از پست مدرن نفهمید.
غلطهای آگاهانه
اگر مولوی زنده بود، بجای اینکه وقتش را صرف وزن و قافیه کند، غزل میگفت با اشتباهات وزنی: خدایا! شکرت که شاعرم کردی! و زیرش مینوشت: اشکال وزن آگاهانه است! یعنی شعر محصول آگاهی است و آنها که از ناخودآگاه سخن میگویند، خودشان آدمهای بسیار ناآگاهی هستند. مولوی اگر امروز زنده بود، اولِ مثنوی شریف، این قدر قافیه اندیشی نمیکرد و راحت مینوشت: بعضی بیتها قافیه ندارد که تعمدی و با آگاهی شاعر است! خلاص! آن وقت ما الآن شاعری داشتیم که هفتصد هشتصد سال پیش ازین برای خودش یک شاعر پست مدرن بود.
وسط واو
عیب بزرگ مولوی این بود که بلد نبود برای شعرهایش اسم بگذارد. او اسم کتابش را هم بلد نبود بگذارد، و دیگران برایش اسم تعیین میکردند! چه برسد به اسم شعر. اگر مولوی زنده بود، با تأسی از بزرگان امروز اسم شعرهایش را میگذاشت: «و» و «که» و «از تا» و «بتمرگ 15» و «مرگ + او» و «ب» و «ت با دسته اضافه» و «تشنگی از وسط» و «ته شیرین خیار» و قس علیهذا! انصافاً شعرای بزرگ ما از قبیل سعدی و حافظ و مولوی هنوز هم که هنوز است بابت عدم آگاهی از اهمیت اسم برای شعر، دارند رنج می برند. و شاعران بزرگ امروز مثل علی باباچاهی و مهرداد فلاح و...، ازین بابت هیچ رنجی نمی برند.
شیر و رستم
اگر مولوی زنده بود...
اصلاً مولوی بیخود کرده که زنده بود! من تعجب میکنم که در حضور بزرگانی مثل ما، چطور بعضی ها به خودشان اجازه میدهند اسم مولوی را به زبان بیاورند؟
..
پ.ن: تمامی اسمها و شعرهای این نوشته ساخته و پرداخته ذهن نویسنده بوده و هرگونه شباهت آنها با ما به ازای بیرونی آنها، نه فقط به ما، بلکه به شما هم ربطی ندارد!
