تبليغاتX
... وقايع ابن محمود ...

... وقايع ابن محمود ...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

 

اول گوجه را ميشوييم و سپس رنده ميكنيم. درجه سوراخهاي رنده بستگي به هضم و سليقه شما دارد. بعضيها حتي گوجه را رنده نيز نميكنند. تخم مرغ را در ظرف مخصوص ميشكنيم. عدهاي از مردم، تخم مرغ را قبل از قاطي كردن با گوجه، بهم ميزنند. بعضي ديگر معتقدند كه فرايند هم زدن را هنگام پخت بايد انجام داد. علي ايّ حال، سعي كنيد پوست تخم مرغ لاي تخم مرغ شكسته نباشد كه هر خورندهاي را عذابي است اليم. گوجه رنده شده را در ماهيتابه تفت ميدهيم. آبش كه رفت، كمي روغن بدون كلسترول به متن ميافزاييم. البته روغن محلي يا كره چيز ديگري است. سپس، تخم مرغ را در آن ميريزيم و بهم ميزنيم. كنتراست جالبي دارد زردي تخم مرغ و سرخي گوجه. و لذتي دارد قاطي كردن آنها. املت آماده شده را گرم تأويل ـ ببخشيد تناول ـ كنيد. املت سرد، چيزي جالبي از كار در نميآيد.

®

باختين ميگويد: کلام یک چیز مادی نیست، بلکه امری همواره در حال تحرک است.

®

آدم بايد خيلي ساده باشد كه فكر كند املت هيچ ارجاع برون متني ندارد. درست است كه در اسم املت هيچ ارجاعي به گوجه و تخم مرغ نشده است، اما همان طور كه من ميدانم و شما هم ضرورتاً بايد بدان اذعان نماييد، املت يك پديده بينامتن است كه بینامتنی آن نشانگر ساخت یابی متن از کلامها و گفتههایی است که پیش از این وجود داشته است. اصولاً پس از آدم ابوالبشر، هیچ شئی بی نام و هیچ کلام بکار نرفتهای وجود ندارد. بنابراين، حرف مفت نزنيد و املت خودتان را بخوريد. والاّ فلا!

®

در تأويل املت، توجه به منطق گفتگويي تخم مرغ و گوجه ضروري است.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:8  توسط ابن محمود  | 

 

 

بسیار «ولوم» باید تا گفته شود حرفی

«ولوم» درجه صدا را گویند در دستگاهای صوتی و تصویری که با فشار دکمه یا گرداندن پیچ به چپ و راست حاصل شود. در گذشته نه چندان دور، به جهت عدم پیشرفت فناوری، تنظیم درجه صدا بصورت فیزیکی و عمدتاً با دست صورت میگرفت و حکیم ابوالقاسم فردوسی درین باب فرموده است: چنانت بکوبم به گرز گران/ که نامت شود عبرت دیگران. امروزه تنظیم ولوم توسط دستگاههای کنترل از راه دور انجام میشود و احتیاجی به فشار دادن یا پیچاندن دکمه طرف نیست. فی المثل، شخصی را گویند: عزیز دلم! ولوم بده! و او بصورت خودکار تمام اطلاعاتش را با صدای رسا به استحضار میرساند. و یا به فردی گویند: ببند آن ولوم لامصّب را! و ایشان حسب الامر لالمونی گرفته و لام تا کام حرف نمیزند. بنابراین، توسعه فناوری، به رغم تبعاتی که ممکن است برای جوامع در حال توسعه داشته باشد، در این قبیل موارد سر منشأ خدمات شایانی گردیده است. همچنین صنعت کم و زیاد کردن حجم و درجه صدا و به اصطلاح معروف «ولوم گرداندن» امروزه در مملکت ما پیشرفت چشمگیری نموده است. به طوری که میتوان با تنظیم ولوم صدا، اجتماعات ناجور را از هم پاشاند. فی المثل، جماعتی که ندارند حظّ روحانی و ما دلمان نمیخواهد دور هم جمع شوند و به بیانات گهربار بارانی و غیر بارانی دیگران گوش بدهند، ناگهان میبینند به رغم همه تنظیمات قبلی، ولوم قطع شده و برق رفته است و قس علی هذا. و باید بساطشان را جمع کنند و بروند.

v

انسانها چند نوعند: ولوم پایین، متوسط الولوم و ولوم بالا. ما با جماعت وسطی کاری نداریم و در اینجا به توصیف آن دو قشر زحمتکش دیگر خواهیم پرداخت. بعضیها میپندارند که انسانهای ولوم بالا همه کاره اند و حرف حرف آنهاست. زهی تصور باطل، زهی خیال محال! با استقصایی که بعمل آمده است، اکثر انسانهای ولوم بالا، توسط دیگران به انحاء وسایل و انواع وسایط مختلف کوک میشوند. بنابراین، پر بیراه نخواهد بود که این طایفه را طایفه کوکی بنامیم. و البته ازین جماعت احتراز از آن جهت واجب است که پرده هایشان پرده ها را بدرد و آبروی خلق الله ببرد. به گفته شاعر: آواز دهل شنیدن از دور خوش است. و البته خاصیت این جماعت آن است که زود از تب و تاب می افتند و نوبت به ولوم بالاهای دیگر میدهند.

و اما، جماعت ولوم کوتاه. بعضیها را هر چقدر میچرخانی، صدایشان از یک حدی بالاتر نمیرود. یک عده، تنظیمات اولیه کارخانه شان بر همین منوال است و کاریش نمیشود کرد و باید با همین وضعیتشان ساخت. بعضی دیگر ازین جماعت، خودشان را ور میسازند و بصورت کاملاً زیرکانه ولومشان بالا نمیآید تا همگان را گمان بر آن رود که خبری نیست. امان ازین جماعت احتراز دوچندان باید کرد که تمام فتنه ها زیر سر ایشان است. هم ایشانند که زیر جلکی و پشت صحنه، با کوک کردن جماعت ولوم بالا که روی صحنه تشریف دارند، مایه آزار گوش و هوش ملتی را فراهم میآورند.

v

بعضی آدمها، میکروفون و بلندگوی دیگرانند. یعنی از آنها برای ابلاغ صداهای دیگران استفاده میشود. ولوم این آدمها براحتی کم و زیاد میشود و معمولاً هنگام سخنرانی دیگران سوت هم میکشند. یکی از بزرگان فرموده است، شاخص توسعه، سوت کشیدن یا نکشیدن ابزارهای صوتی در سخنرانیهاست. یعنی اگر توانستی یک برنامه دو ساعته را بدون سوت کشیدن بلندگو با موفقیت اجرا کنی، بدان که دست تو به دامان بلند توسعه رسیده است و ازین به بعد، جزو بلوک توسعه یافته خواهی بود.

«بلندگو»ها عمدتاً آدمهای عملگرایی هستند که برای مصارف گونان آنها را اجاره میکنند. هر که پولی داد، بکار می افتند و اگر نداد، از کار می افتند! بنابراین، عامل محرکه ایشان، منافع خودشان است تا دیگران و ازین جهت، بر آنها حرجی نیست. چرا که زندگی از عهد حضرت آدم تا همین امروز صبح خرج داشته است. پول یا امتیاز برای این جماعت، مثل برق و باتری است برای سیستمهای صوتی و تصویری.

v

علم ولوم شناسی به ما میگوید که بسیاری از صداهای بلند و قطور را جدی نباید گرفت. زیرا عموماً بعد از مدتی شارژ انها تمام میشود و از حیّز انتفاع ساقط میگردند. صداهای بلند، دوره مصرفشان کوتاه است و به طرفة العینی، صداهای بلند دیگر جای آنها را خواهد گرفت. و البته کسانی که قوه سامعه شان دچار ضعف مفرط است، عمدتاً به صداهای بلند گرایش بیشتری دارند و از قدیم الایام تا کنون اهل جار و جنجال، بیشتر قدر دیده و بر صدر نشسته اند. مشتری این جماعت ولوم بلند، عمدتاً آدمهای شنیداری هستند که عقلشان در گوششان است و هرچه را بلندتر بشنوند، زودتر باور میکنند.

v

پیشتازان عرصه فنآوری که معرفة النفس بلد بوده و دستی در پیش بینی احوالات آدمی داشته اند، در دستگاههای صوتی و تصویری امکانی ایجاد کرده اند که به آن «میوت» (Mute) میگویند که به تعبیر عامیانه یعنی خفه شو و به تعبیر شاعرانه یعنی خموش! امروزه اغلب دستگاههای صوتی و تصویری مجهز به دکمه خموش است و برای انسانها این امکان فراهم است که بعضی آهنگها و صداها را خموشانه بشنوند و یا بعضی سیماها و سخنرانیهای تصویری را بدون صدا ملاحظه فرمایند و البته سود آن دو چندان خواهد بود.

یکی را پرسیدند: چه گویی در سقز؟ گفت: دندان را رنجه میدارد و برای شکم چیزی ندارد. بعضی صداها و سیماها، آدامس گوش هستند و جز جنباندن و فرسودن بیحاصل گوش و دهن، حاصلی ندارند و بهترین راه علاج آنها، استفاده از دکمه میوت است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 6:44  توسط ابن محمود  | 

در زمانه ابر چند رسانه‌ها و بازار پيام كه مي‌توان با تلفيق اتفاقي چند مديا با هم، يك شاهكار هنري بي‌مانند آفريد و آن را از طرق مختلفه همچون اينترنت و نوار و كاست و رايانه و ماهواره و چت بي واسطه كاغذ و قلم به همه مخاطبان جهاني عرضه كرد، در كشور ما كودك‌ذهنان عقب‌مانده‌اي هستند كه بر سر چاپ كتابهاي شعر خود هزار بامبول در مي‌آورند و دم اين ناشر و آن ناشر را مي‌بينند و به هزار خواهش و التماس با صرف هزينه از جيب مباركه (يا بعضاً جَيب منوره) چند خط شعر با سفيديهاي بسيار كاغذ روانه بازار بي رونق شعر مي‌كنند و في الواقع تمام نسخ آن را در انباري خانه نگهداري نموده و با هزار خواهش و التماس ديگر، آن را به دوست و رفيق و نارفيق تعارفي داده و تا نسخه آخرش را آب كنند، نيمي از عمر عزيز را صرف امر خير بازاريابي به روش «قربانت بروم» و «با احترام بسيار» مي‌نمايند. زهي كار و كسب و زهي ارج و قرب!

اينان گويي باور ندارند كه در كشور ما كساني پيشرو و مترقي و «متفاوط» همچون محمد آزرم هستند كه شعر را با كليك مي‌شناسند و كاغذ را عنصري متعلق به عصر پيشا مدرن مي‌دانند. در همين راستا، تصميم گرفتيم نسخه فارسي بيانيه معروف خود را كه به «مانيفست پلي پوئتري» موسوم است در اين وبلاگ نشر دهيم و دست نا بلدان عرصه شعر و ادب را بگرفته و پا بپا تا سر منزل پسا مدرن برده و ايشان را شيوه راه رفتن بياموزيم. همينجا يادآور شويم اين «پلي پوئتري» (Play Poetry) كه ما مي‌گوييم نبايد با مفهوم مبتذل ديگري كه آن ايتالياي از خدا برگشته از ما دزديده است و آن را به «پُلي پوئتري» (Poly Poetry) بدل فرموده است، اشتباه گرفت. اين دو مفهوم هم‌آوا، هر دو جانسوزند اما اين كجا و آن كجا؟

...

اساس ساز و كار «شعر بازي‌ورزانه» يا همان (Play Poetry) بر اين است كه گفتن شعر يك بازي است كه نبايد آن را چندان جدي گرفت. قواعد اين بازي بي نهايت و غير تكراري است. نبايد تصور كرد، قاعده‌اي كه امروز با آن شعر به بازي گرفته مي‌شود، فردا هم كاربرد خواهد داشت. اصولاً ذات اين نوع شعر بر مبناي قاعده‌گريزي پي در پي و خود انكاري مدام است. گويي در وسط بازيي قرار گرفته‌اي كه اولش فوتبال است و ناگهان به هند بال تبديل مي‌شود و با يك آبشار سر از واليبال در مي‌آورد و در نهايت توپ مورد نظر با يك پرتاب سه امتيازي از پشت هجده قدم وارد حلقه مي‌گردد.

چنين شعر ناخوداتكايي، مي‌تواند تا بي‌نهايت مخاطب نامربوط داشته باشد و لازم نيست براي شروع آن منتظر فرشته پر فيس و افاده «الهام» ساعتها اسير و ابير بود و آخرش هم معلوم نباشد كه حضرت عليا كي قدوم مبارك را بر تخمهاي ... چشم شاعر مي‌نهند و كلبه بي رونق او را مصفا مي‌كنند.

در «شعر بازي‌ورزانه» يا «پلي پوئتري» اين شاعر است كه ابتكار عمل را در دست مي‌گيرد و هر وقت دلش خواست، دكمه Play را مي‌فشارد و شعر آغاز مي‌گردد. هرجا شاعر عشقش كشيد، مي‌تواند دكمه Paus را فشار داده و بايستذ و چاي و شيريني‌اش را بخورد و اگر حال و حوصله‌اي بود، بقيه كار را ادامه دهد و اگر نبود با يك Stop جانانه شعرش را Off كند و برود پي كارهاي بهتري. پي گرفتن چنين شعري و On كردن آن يا به اصطلاح دقيقتر ReStart آن منوط به ميل و اراده شاعر است، نه اقتدار بي‌موردي كه از درون شعر همچون ندايي‌ بي‌وجدان بر شاعر تحميل مي‌شود. متر و اندازه چنين شعري بستگي به حال و حوصله شاعر دارد، نه شعر ، نه خداي ناكرده مخاطب از خدا بي‌خبر. اگر شاعر كيفور باشد، شعرش مي‌تواند تا چند ساعت بطول بينجامد و اگر اخلاق سگي‌اش عود كند، ظرف چند ثانيه ختم به خير شود و برود پي كارش. چنين شعري مي‌تواند توسط هر مديايي ضبط و ثبت شود. بسته به اينكه شاعر در چه موقعيتي باشد. خوابيده، نشسته، ايستاده، دو تركه، تك نفره، جماعت و ... و اولاي مؤكد آن است كه آن را به جماعت برگزار نمايند كه در تأليف قلوب مؤمنين و مؤمنات بسيار مجرّب اوفتد!

در چنين شعري امكان بازگشت و ارجاع، همزمان با جهش و ارتفاع، وجود دارد و شاعر مي‌تواند در رفت و برگشتي بين متن گذشته، و متني كه هنوز نيامده، كلي حال اساسي به خلق الله بدهد.

بنابراين، اگر هنوز هم در اعتقاد گمراه خود مبني بر اينكه شعر كاغذي بهترين نوع شعر است، اصراري نداريد، به ائتلاف جهاني شاعران «بازي‌ورز انديش» بپيونديد و مخاطب را پشم خود نيز حساب نفرماييد و با اجراي تك‌نفره يا چند نفره يك شعر براي هزاران مخاطب موجود، آن را از قيد مخاطبين فرضي ناموجود برهانيد.

...

ضمناً ايران ديشب در مرحله نيمه نهايي فوتبال بازيهاي آسيايي قطر، بطور مفتضحانه و با شايستگي تمام از ميزبان بازيها باخت و برگ زرين ديگري بر پرونده فوتبال ايران افزود كه آقايي فوتبال اين قاره كهن «جامه‌اي هست كه بر قامت او دوخته‌اند».

...

آزاد كردن طنينهاي چندگانه: معرفي ژانر و بيانيه پلي پوئتري / محمد آزرم (روزنامه اعتماد/ دوشنبه ۲۰ آذر ۸۵، ص ۱۱)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 0:10  توسط ابن محمود  | 

 

V. حاشيه

در روزگاران گذشته مرز و ارز هر چيزي واضح و مبرهن بود. به يك چيز مي‌گفتند متن و به آن چيز ديگر حاشيه. بعضي متون بودند كه ساحت عظمايشان از هرگونه حاشيه مبرا بود و بعضي متون نيز دچار حواشي عظما بودند. آنها كه در كار توليد بودند، متن مي‌نوشتند و آنها كه در كار مصرف بودند، رو به حاشيه مي‌آوردند. آدمي بود كه سي سال زحمت كشيده بود و متني را از ذهن به كاغذ آورده بود، و آدمي كه همين قدر زحمت را بر خود هموار نكرده بود، بر آن متن حاشيه مي‌نوشت و فكر مي‌كرد آنچه مؤلف بيان نكرده، لازم است ايشان در حواشي خود بيان فرمايد.

توليد علم كه از رونق افتاد، حاشيه نويسي رونقي بسزا يافت. تمام علامه‌هاي ما كم كم حاشيه نويس شدند و به زعم خود يا مشكلات متون قديم را باز مي‌شكافتند و يا ان قلتهايي بر گفتار قدما وارد مي‌كردند كه مثلاً فلان دانشمند در اين گفتار خود پايش را كج گذاشته و محل درست پا گذاشتن اينجاست، و منظورش ازين نوشته اين است كه ما مي‌گوييم و لاغير. حاشيه نويسي چنان لذتي داشت كه بعضي علامه‌ها بر حواشي ديگران نيز حاشيه مي‌نوشتند و آخر كار معلوم نمي‌شد دعوا سر چه بوده است و متن جايش كجاست. و بدين گونه بود كه حاشيه جاي متن را گرفت.

فلاسفه جديد خوشبختانه همه‌شان حاشيه‌اند. فلذا كسي كاري به متن ندارد و همه مخلص حاشيه‌اند. الآن حاشيه چنان ارج و قربي دارد كه حاشيه خواني يكي از مهم‌ترين فنون خوانش است! امروز روز متن متهم به ديكتاتوري است و بر حاشيه‌ها ستم روا مي‌دارد. اگر تا ديروز همه دنبال خوانش متن بودند، امروز بايد حواشي را خوانش كرد. چون حاشيه خودش يك متن مهم است. دريدا چنان قربان و صدقه حاشيه مي‌رفت كه تمام حواشي به اسم او قسم مي‌خوردند. آن مأسوف عليه‌ (بقول محمد قزويني) معتقد بود حاشيه فقط سفيديهاي كنار متن نيست. در خود متن نيز سفيديهاي ناپيدايي وجود دارد كه بر اهميت حاشيه دلالت دارد. اگر مولوي معتقد بود كه ما برون را ننگريم و قال را / ما درون را بنگريم و حال را. دريدا بر عكس معتقد است: «قدرت برون بودگي است كه سازنده درون بودگي است». به عبارت ساده‌تري كه  عوام هم بفهمند،حواشي است كه به متن معنا مي‌بخشد. به عبارت ديگر، موجوديت متن در گرو خوانش حواشي است و فهم و تفسير آن، و به عبارت ديگرتر، اگر سفيديهاي حاشيه نبود، متن مي‌بايست برود غاز بچراند.

حالا كجايش را ديده‌ايد؟ دريدا خيلي هم به متن لطف داشته كه وجود حاشيه را منوط به آن دانسته است. بعضيها، از جمله خود دريدا، معتقد بودند اينكه بعضي كهن انديشان حاشيه را عرضي بر جوهر متن و امري ثانوي و متعلق به متن مي‌دانستند، در واقع چيزي سرشان نمي‌شد. اين امر ثانوي، يعني حاشيه عليه السلام، در واقع از خود متن هم جلوتر به دنيا مي‌آيد. يعني هنوز متن به دنيا نيامده، حاشيه زاده شده است. و حتي محقق شدن متن را ممكن مي‌سازد. البته خود دريدا حرفش را به همين سر راستي كه ما زديم نزده و اين جوري گفته است: «امر ثانوي اينجوري نيست كه پس از امر نخستين بيايد. بلكه چيزي است كه نخستينگي نخستين را ممكن مي‌سازد».

فرض كنيم حاشيه ـ قربان وجودش بروم ـ 2  است و متن 1. اينكه بپنداريم دو جايش بعد از يك است، اشتباه است. در ذات دو چيزي نهفته است كه وجود يك به آن مشروط است. يعني اگر دو نبود، يك هم مرتبتي نداشت. بنابراين، چون وجود يك وابستگي تام و تمام به دو دارد،‌ دو مهمتر از يك و مايه قوام آن است. اميدوارم كه فهميده باشيد كه دو مهمتر از يك و جلوتر از آن، و حاشيه ضروري‌تر و مقدم‌تر از متن است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 7:32  توسط ابن محمود  | 

 

IV. راوي

امروزه كم نيستند شاعراني كه شعرهاي خود را در هر كوي و برزن با صدايي غرا و لحني مناسب و زير و بم كردن آواي كلام مي‌خوانند و مستمعين گرام را هوش از سر و طاقت از كف مي‌ربايند. نوار صداي شاعران هم مزيد بر علت و لطف مضاعف است تا هر كس كه توفيق نيافته باشد در محفل شاعران حضور يابد، از آهنگ دلنشين كلام آنان بي بهره نماند. قديمها اما شاعران بزرگ كسر شأن خود مي‌دانستند كه جز در محفل بزرگاني كه سرشان به تنشان مي‌ارزيد، صداي خود را براي خواندن شعرهايشان بلند كنند. خواندن شعر اين قبيل شاعران در محافل و در كوي و برزن بر عهده راويان بود. شاعران بزرگ پول مي‌دادند تا راوياني كه اختصاصاً كارشان خواندن و ادا كردن شايسته شعرهاي آنان بود، شعرهايشان را بخوانند. بلانسبت مثل پرويز پرستويي كه شعرهاي ديگران را دكلمه مي‌كند.

اما در نقد جديد مفهوم راوي تومني صد صنار با راويان قديم فرق فارق دارد. امروزه در متون روايي، راوي صدايي است كه مسئوليت فعل و انفعالات روايت را بر عهده دارد. هر غلطي كه شخصيتها و آدمهاي روايت بكنند، گناهش به گردن راوي است. در روايتهاي غير داستاني هم راوي توليد كننده گفتمان روايي است. به عبارت ديگر در متنهاي غير داستاني، راوي همان نويسنده عليه ما عليه است و در متون روايي بخشي از دنياي متن است. هكذا خودمان!

درست است كه همه كس همه جا از «راوي» سخن مي‌گويند، اما هر جايي جنس راوي فرق مي‌كند. يك راوي است كه در دل ماجراست و خودش همه كاره آن است و نقش اول را بر عهده دارد. مثل نقش روباه در شعر روباه نامه (1). يك راوي هم داريم كه شاهد همه قضايا هست و از زير و بم ماجرا خبر دارد، ولي خودش در آن نقشي ندارد و يا نقشش كم رنگ است. مثل راويي كه در شعر روباه نامه (2) حضور دارد. يك راوي هم هست كه خودش چيزي را از نزديك نديده و شخصاً شاهد هيچ اتفاقي نبوده، ولي اين قدر رو دارد كه مي‌نشيند و سير تا پياز ماجرا را موبمو تعريف مي‌كند. مثل راويي كه از زبان ابن محمود ماجراي شعر «سوداي خام» را روايت كرده است.

بنابراين،‌ اگر بخواهيم ببينيم راوي كجاي روايت ايستاده و از چه منظري آن را زير نظر گرفته، با دو نوع راوي سر و كار خواهيم داشت: راوياني كه داخل ماجرا هستند و جزوي از آن به حساب مي‌آيند و راوياني كه از بالاي يك چشم انداز خوش آب و هوا همه ماجرا را زير نظر دارند. آن راوي كه در دل ماجراست، ممكن است اتفاقاتي را كه دور و برش مي‌گذرد خوب ببيند، اما از خانه همسايه‌اش بي‌خبر است. اما آنكه از بيرون دارد همه چيز را مي‌بيند، هوش و حواسش به همه خانه‌ها هست كه در هر كدام چه مي‌گذرد.

قديمها در كتابها مي‌خوانديم راوي يك ماجرا اول شخص است يا سوم شخص و كلي به ذهنمان فشار مي‌آورديم كه يعني چه؟ حالا هم از اين بيشتر نمي‌دانيم، اما به روي خودمان نمي‌آوريم و مي‌گوييم مي‌دانيم. فقط يك چيز را در اين مدت فهميديم و آن اينكه راوي‌يي كه از زاويه ديد اول شخص ماجرا را تعريف مي‌كند، فقط مي‌تواند از ذهن خودش خرج كند و از دهن خودش حرف بزند. اما راوي سوم شخص دستش باز است و آن قدر جربزه و اقتدار دارد كه مي‌تواند هر حرفي را در دهن هر شخصي قرار دهد و از ذهن ديگران هر چقدر دلش خواست مايه بگذارد. البته، همه جا حساب و كتاب اول شخص و سوم شخص اين قدر كه ما گفتيم روشن نيست. بسيار پيش آمده است كساني كه اول شخص (يا شخص اول) هستند، كار سوم شخص را انجام مي‌دهند و حرف توي دهن بقيه مي‌گذارند و مخ همه را مثل كاهگل لگد مي‌كنند. حالا ما وارد اين قضايا نشويم بهتر است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 13:24  توسط ابن محمود  | 

  

III. مؤلف

تا نيم قرن پيش مؤلف همه كاره يك اثر بود. هر كار دلش مي‌خواست سر متن و خواننده در مي‌آورد و كسي حق اعتراض نداشت، اما اين روزها مؤلف بايد سرش را بگذارد و بميرد. متن كه خلق شد، مؤلف مي‌ميرد و آن وقت همه در مورد آن متن بيشتر از مؤلف حق دارند.

مؤلفين قديمي بي آنكه بدانند متكلم وحده بودند و حرف حرف خودشان بود. هر چه مي‌خواستند مي‌گفتند و وظيفه بقيه تابعيت از تسلط بي چون و چرا از مؤلف در متن بود. مؤلف بيچاره هم حق داشت. مي‌ديد روزها و شبها نشسته و اثري آفريده كه در وهله نخست مال خودش است. و بقيه، بايد بخوانند و ببينند و اگر توانستند به دنياي مؤلف نزديك شوند كه تلاششان قرين توفيق بوده و اگر نتوانند، لابد از ضعف اطلاعاتشان بوده است.

اين كارها خود بخود اتفاق مي‌افتاد و هيچ كس هم اعتراضي نداشت. يكي توليد كننده بود و ديگري مصرف كننده. يكي مي‌نوشت و ديگري مي‌خواند. البته مؤلفين با سلايق و ذوائق خوانندگان بيگانه نبودند و كمابيش آنها را در نظر مي‌گرفتند. اما اين سهم، سهم عادلانه‌اي نبود. كم كم خوانندگان يك اثر به اين فكر افتادند كه اقتدار چيز خوبي نيست. چه در زندگي اجتماعي و چه در حيات فرهنگي. چه معني دارد و كسي مثل بز بنشيند و محو اثري شود و در آن كنش پذير و منفعل باشد؟ پس فهم و عقل را خدا براي چه در آدمي به وديعت نهاده است؟ خداييش خود خوانندگان هم اين قدرها از اين مسئله شاكي نبودند. موجوداتي به اسم منتقدين كه به تعبيري يك مؤلف ناتمام شكست خورده بودند، اين فكر را به خوانندگان سر براه تلقين كردند ك سهم شما در يك اثر كمتر از مؤلف آن اثر نيست. هست؟ اگر شما نباشيد، كدام مؤلفي خواهد توانست چرندياتش را آب كند و به خورد ديگران بدهد؟ پس، قدر خودتان را بدانيد و تسليم بي چون و چراي مؤلفان نشويد.

كم كم مخاطبان يك اثر فهميدند كه قضيه تأليف يك جاده يك طرفه از سوي مؤلف نيست كه هر طور دلش بخواهد در آن بتازد و خوانندگان بخت برگشته دنبالش كشان كشان بروند. سرتان را بدرد نياورم. اين قدر در مورد مذمت اقتدار مؤلف گفتند و گفتند كه مؤلفين بخت برگشته كم كم خودشان را كنار كشيدند و گفتند: درست است كه ما خالق يك اثريم، اما اين امر فقط تا وقتي براي ما حقي ايجاد مي‌كند كه كار تأليف تمام نشده است. تمام كه شد، اثر ما به همه تعلق دارد و حق نداريم نيات خود را به ديگران تحميل كنيم. هر كس هر برداشتي از اثر كرد، آزاد است و كسي ـ حتي مؤلف ـ حق ندارد در برابر تعابير مختلف بر آمده از يك متن مقاومت كند. كار تا آنجا پيش رفت كه سخن از مرگ مؤلف به ميان آمد و گفتند ارزش كشف معناي يك اثر از سوي مخاطبان، برابر با نياتي است كه مؤلف در خلق آن اثر در سر داشته است و چه بسا كه اهميتش از آن هم بيشتر باشد.

اصلاً لازم نيست كه كسي در يك اثر به دنبال يافتن نيات مؤلف باشد، مؤلف مرده است و ما بايد به كشف شخصي خودمان برسيم و اين از همه چيز مهمتر است. كار از اين هم فراتر رفت. آمدند و گفتند مؤلف وقتي اثري را توليد مي‌كند، براي آنكه به فهم مخاطب توهين نشود، بايد يك چيزهايي را حذف كند كه خواننده خودش آن را پيدا كند و در سفيديهاي متن كار بگذارد. اصلاً مخاطب حق دارد در فرايند آفرينش يك اثر دخيل باشد. مخاطب منفعل كه فقط گوش به فرمان مؤلف باشد، به لعنت خدا هم نمي‌ارزد. مخاطب بايد فعال باشد و كنار مؤلف بنشيند و با كمك هم يك اثر را خلق كنند. اين روزها بهترين راه براي تأليف يك اثر هنري گذاشتن فضاهاي خالي (به تعبير امروزها: سفيديهاي متن) براي مشاركت مخاطب است. كارگرداني كه فيلم مي‌سازد چند حلقه خام هم همراه فيلمش مي‌فرستد تا مخاطبان به سليقه خودشان فيلم را كامل كنند. نويسندگان و شاعران هم قرار است نصف كتابهايشان را صفحه سفيد بگذارند تا مخاطبان ـ كه نه تعدادشان مشخص است و نه سلايقشان محدود ـ فهم خود را در اثر متجلي كنند. ما هم براي آنكه به شعور شما احترام بگذاريم، چند سطر خالي پايين اين نوشته تعبيه مي‌كنيم و تكميل آن را به فكر و فهم و فرزانگي شما وا مي‌نهيم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 23:19  توسط ابن محمود  | 

 

II. متن

هر بلايي كه از جانب ادبيات بر مخاطب نازل مي‌شود، زير سر متن است. اگر باورتان نمي‌شود، سري به لغتنامه دهخدا بزنيد و معاني مختلف متن را مرور كنيد. متن با حاشيه عموماً در پيوندي ناگسستني است. گاهي حاشيه آن قدر وسعت مي‌يابد كه جايي براي متن باقي نمي‌ماند. آنچه در بخشهاي قبل در مورد «خوانش» آورديم، ارتباط تنگاتنگي با متن دارد. بدون متن هيچ خوانشي صورت نمي‌گيرد. اصولاً خوانش اتفاقي است كه در قبال متن مي‌افتد. بر خلاف آنچه به ذهن ساده‌انگاران مي‌رسد، ضرورتي ندارد كه متن را كاغذ يا نوشته‌ بدانيم. متون نوشتاري تنها نوعي از متن است. متون ديداري و شنيداري هم هستند. في المثل، مسابقه فوتبال متني است ديداري ـ شنيداري كه در حاشيه آن اتفاقات متعددي مي‌افتد كه از حجم خود متن فراتر است. تأويلاتي كه پيرامون اين قبيل متون ديداري صورت مي‌گيرد، گوياي ظرفيتهاي معنادار يك ساختار بهم پيوسته است. تكثير متن اتفاقي است كه گاهي خارج از اراده مؤلف روي مي‌دهد و به تعداد مخاطبان وجوه معنايي متعدد به خود مي‌گيرد. SMS هايي كه اين دو سه روز در مورد مسابقه فوتبال ايران و مكزيك رد و بدل شد، گواه روشن اين مدعاست.

متنيت يك متن، دلالت بر هستي مادي آن دارد و در مفهوم عام آن، پيوندهاي بنيادي را در بر مي‌گيرد كه ميان متون گوناگون وجود دارد. اين پيوندها را از ما بهتران فرنگي بينامتنيت ناميده‌اند و انصافاً داراي مفاهيم عميقي است كه فهم آن در حد عقول نفيسه بالغه است و بس.

وقتي با متني مواجه مي‌شويم در وهله اول بايد تكليف خود را با آن روشن كنيم كه چه جور متني است، متني گشوده است يا متني بسته و به تعبير خيلي دقيقتر، بستار است يا گشودار. وظيفه هر متن گشوده‌اي اين است كه از قطعيت معنا جلوگيري كند و راه را بر استبداد ذهني مؤلف ببندد. چه معنا دارد كه متني يك معني داشته باشد. خواننده اگر در حال وظيفه مقدس خوانش، ذهنش با متن درگير نشود و در آن تصرف نكند، پس چه از اين خوانش؟ متون گشوده و ولنگ و واز، فضاي مساعدي را براي سياليت ذهن مخاطب فراهم مي‌آورد. البته بعضي از مخاطبان كم ظرفيت، از گشادي متن سوء استفاده مي‌كنند و سياليت زرد خود را در آن به جريان مي‌اندازند. مهمترين مثالي كه الآن در مورد متن گشوده به ذهنم مي‌رسد، در و ديوار دستشوييهاي عمومي است كه در آن دلالتهاي صريح به دلالتهاي ضمني بر گردانده مي‌شود و مدلولها بدل به دالهاي مدلولهاي ديگر مي‌گردد. (والله تقصير ما نيست كه شما نمي‌فهميد، فلسفه همين است!)

از سوي ديگر، بعضي متون، متوني نويسا و متكثر هستند كه در آن خواننده مصرف كننده متن نيست، بلكه توليد كننده آن است. اين قبيل متون متكثر، در برابر محدوديتهاي نقد به شدت مقاومت مي‌كنند و هر گونه تأويل و تفسيري را به سخره مي‌گيرند. در مقابل، متنهاي خوانا ـ كه لعنهم الله كثيرا ـ محصول هستند نه فرايند توليد. در متن خوانا به تعبير دريدا «اشاعه، پراكنش تصادفي معناها به جانب بي پاياني زبان نيست»! (اين فقره را ما هر كار كرديم نتوانستيم به زبان خودماني ترجمه كنيم و ناچار عين عبارت دريدا  را ـ عليه الرحمه ـ آورديم). به هر حال، واضح و مبرهن است كه «متن» عنصر مهمي در ادبيات است.

 

تحشيه ابن محمود

حضرت خاقاني فرمود:

پس از سي سال روشن گشت بر خاقاني اين معني

كه سلطاني است درويشي و درويشي است سلطاني.

امبرتو اكو نيز پس از سي سال كه مي‌گفت بايد اقتدار و مرجعيت معنا را از دوش مؤلف برداشت، به اين نتيجه رسيد كه نمي‌توان متن را به گفتن چيزي واداشت كه نيت گفتن آن را نداشته است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 0:40  توسط ابن محمود  | 

چند تا چيز را ما اگر درست بفهميم، احتمالاً تمام تعارضات دروني ما بر طرف ميشود و خواهيم توانست با تكيه بر معلومات مكتسبه و حتي استيلا بر آن، راههاي برون رفت از اين بحراني را كه ادبيات امروز ما با آن درگير است، پيدا كنيم. دانستن معاني لغات و اصطلاحات مهمترين كنشي است كه ما بايد از خود بروز دهيم تا بتوانيم روح دانستگي را بر خود حكمفرما كنيم. در همين راستا، ما به تدريج اصطلاحات مورد نياز را براي شما توضيح ميدهيم تا در فهم متون ذهني مسلط پيدا كنيد.

 

I. خوانش

ادبيات امروز بدون آنكه تكليف خود را با خوانش روشن كند، راه بجايي نخواهد برد. خوانش معمولاً در مواجه با متن (كه ممكن است خوانش پذير باشد يا نه) معنا مييابد. امروزه هر كتاب و نشريه اي را كه باز كنيد، از روبرو شدن با خوانش ناگزير خواهيد بود. عدهاي ممكن است بپرسند كه خواندن چه عيبي داشت كه خوانش ايجاد شد؟ به اين افراد كوتاه فكر بايد گفت كه اگر عيبي نداشت كه مرض نداشتيم اصطلاح جديد درست كنيم. هر اصطلاح جديدي، حاكي از يك تحول گفتماني در فرهنگ جامعه است. بخصوص در جامعه پسا مدرن كه بايد مرزبندي خود را با تعاريف و اصطلاحات دنياي مدرن ـ و خداي نكرده جوامع پيشا مدرن ـ كاملاً روشن كند. شما ممكن است كتاب اول دبستان را برداريد و بخوانيد. آيا اين كنش، خوانش نام دارد؟ و يا بچه كلاس اولي شما بردارد و كتاب «اين يك چپق نيست...» را ورق بزند؟ ممكن است در اين فرايند، خواندني صورت گرفته باشد، اما مسلماً خوانشي اتفاق نيفتاده است. چرا؟ چون خوانش با فهم و درك و زيستن در متن همراه است. و صرف نگاه كردن به يك متن (خواه نوشتاري باشد و خواه تصويري)، با خوانش همراه نيست. شايد كسي ساعتها بنشينيد و فيلمي را به زبان انگليسي ببينيد، اما اگر از ديالوگهاي معنادار آن چيزي نفهمد، فقط وقت خود را تلف كرده و به قول حافظ: عرض خود ميبري و زحمت ما ميداري. بنابراين، خوانش هر متن با درك آن و فهم متعالي اقتضائات متني پيوندي استوار دارد. بعضيها بجاي خوانش از واژه عربي قرائت استفاده ميكنند. قرائت هم ممكن است معادل خوبي براي خوانش باشد، اما چون دستخورده ذهنهاي متعلق به دنياي ماقبل پسا مدرن است و احياناً معاني ديگري نيز از آن مستفاد ميگردد، بهتر آن است كه از آن استفاده نشود.

خوانش يك متن، مشاركت در بازآفريني آن متن در ذهن خوانشگر است (التفات داريد كه ما در اينجا به عمد از اصطلاح خوانشگر استفاده ميكنيم تا با اصطلاح خواننده ملتبس نشود). در اين رفتار، محتمل است به محض وقوع فعل خوانش، حجم متن چند برابر شود و به عبارتي، متن شروع به تكثير كند و به تعداد اذهان و افهام و عقول گسترش يابد. در واقع، خوانش متضمن حيات متن است و از مرگ آن جلوگيري ميكند. اما در خواندن، متن خواهد مُرد و از حيز انتفاع ساقط خواهد شد. چرا كه خواندن، فعلي است كه در سطح اتفاق ميافتد و راه به اعماق يك متن نميبرد.

بنابراين، توصيه ما به شما اين است كه تا ميتوانيد خوانش كنيد و از فعل شنيع خواندن بپرهيزيد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 17:33  توسط ابن محمود  |