زوزهام در دل اين ماشينها
هيچ تأثير نداشت.
سرنوشتم
كف آسفالت رقم خورد آخر.
لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد
زوزهام در دل اين ماشينها
هيچ تأثير نداشت.
سرنوشتم
كف آسفالت رقم خورد آخر.
«عاليجناب!
از فرّ ايزدي
نور شما تمام جهان را گرفته است
يعني كه در بسيط زمين
ـ شرق تا به غرب
هر كس كه ديدهايم
يا گفتهاند اهل خبر يا شنيدهايم
يك شمّه از فضايلتان وا گرفته است...»
...
عاليجناب
غبغب خود را درست كرد
يك بوسهء رضايت از خويش برگرفت
در باد بر دميد
آن را به مقصد همه ساكنان خاك
انگار پست كرد.
...
«آوازهء شما
از آفتاب قاعدتاً بيشتر شده ست
از بس كه خواندهاند در اوصاف نيكتان
گوش فلك ـ گمانم ـ امروز كر شدهست...»
...
دست بر قضا
روباه پير ـ مثل تمامي روزها
آن روز نيز در طلب رزق و روزياش
در دشت ميچميد.
قدري درنگ كرد
آواز خردهخواني با مزهاي شنيد.
«امروز باز قصه اين قارقار چيست؟»
رفت و سرك كشيد:
در گوشهاي ز باغ
مست خطاب بود در آيينه با خودش
عاليجناب، حضرت نور و نوا: كلاغ.
...
بر جست و زاغ را به دهان بر گرفت و گفت:
تا هست ازين قبيل عزيزان ابلهي
هرگز بدون رزق نماند درين جهان
از فرّ ايزدي ـ دهن باز روبهي.
و سحرگاه
روباه
شاد و خندان
داشت از مرغداني به صحرا ميآمد
يك دو مرغش به دندان.
«ماه خيلي قشنگ است»
ـ با خودش گفت ـ
دشت در گرگ و ميش سحر حالت ويژهاي داشت.
يادش آمد شب قبل
مادري را كه با جوجههايش
قصه ميگفت
از صداي خروسي كه هر صبح
خواب همسايهها را مي آشفت.
يادش آمد
جوجهاي را كه با خواهرش بر سر دانهاي بحث ميكرد
مرغ چاقي كه با خالهاش
حول و حوش درشتي يك تخم
فحص ميكرد.
يادش آمد خروسي
كه دنبال يك مرغ خوش تيپ ميگشت
(باد افكنده در بال و گردن)
مرغهاي جوانش به دنبال
مرغ منظور اما
همچنان بر سر ناز كردن.
ديرگاهي در افكار خود غوطه ميخورد
وز گناه پلشتي كه دندان او بر گلوگاه آن مرغها مرتكب شد،
رنج ميبرد.
يادش آمد كه اين عادت اوست
«اين روالي است كز روز اول نوشتند»
ـ با خودش گفت ـ
يادش آمد كه او را
با همين خصلت و خو سرشتند.
يادش آمد خودش هم زن و بچه دارد
نان عهد و عيال خودش را ازين راه بايد در آرد.
«ماه خيلي قشنگ است
خاصه در گرگ و ميش سحرگاه»
ـ با خودش گفت روباه ـ
لختي آسود:
لابد اين مرغها نيز تقديرشان اين چنين بود!
يك روز زوزهاي
در خواب مرغداني پيچيد.
زين گونه اتفاق
يكباره سيخ شد
موهاي گردن همهء مرغهاي چاق.
قدقد قدا كنان
گفتند مرغها:
«يك دم نشد كه بي سر خر زندگي كنيم»
ما داشتيم دانه خود را...
بر روي تخمها
قد قد قدا... ترانه خود را.
روباه اگر كه مرد مصاف است
و منطق است پشت مضامين قدقدش
با مرغهاي چاق ستيزش هنر كه نيست
بايد رود به جنگ كسي برتر از خودش:
دانه درشتها. گردن كلفتها. آقابزرگها
شيران و گرگها.
ما دانه ميخوريم
و تخم ميگذاريم
(و تخم هم اگر نگذاريم مُردهايم)
بدبخت ما گروه مولد كه هر طرف
تقي به توق خورد
در سور يا عزا / هر كس كه زور داشت
ما را به سيخ برد
و بي خيال رويش يك پارچ دوغ خورد.
از نصف شب گذشته و در جمع مرغها
داغ است قال و قيل
و حرفهاي تخمي ديگر ازين قبيل.
و باد همچنان
زوزه كشان، هوار زنان، هاي و هو كنان.
اما
يك تن از آن جماعت مرغان خبر نداشت
كين قيل و قالها
باد هواست
وهم است، نابجاست
روباه پير در قفسش مرده ... سالهاست.
اين شعر كه بي نظير و طاق افتاده ست
يك لحظه پيش اتفاق افتاده ست
...
زاغي دم صبح در مسيرم افتاد
يك لقمه چرب و نرم گيرم افتاد
بر منقارش پنير دانماركي بود
از ديدن هر دو اشتها ميافزود
...
هر چند كه از قصه فرا ميگذرد
در بيشه دور، ماجرا ميگذرد
...
بر شاخ درخت بود و دستم كوتاه
ـ لا حول و لا قوّة الا بالله ـ
رفتم كه فريب را بكار اندازم
آن اول صبح يك شكار اندازم.
...
گفتم: به به! چه زاغك زيبايي!
«بسيار به چشمم آشنا ميآيي»
حتماً ابويت مايهدار است و تپل
محصول تلاش اوست اين دسته گل
بر والدهات درود كآورد ترا
سعيي بسزا كرد و بپرورد ترا
اين دور و برا تو بينظيري و تكي
اندام تو كبك ناز را گفته: زكي!
آواز كه سر دهي دل از دست رود
هشيار به پيشت آيد و مست رود
...
گفتم: من از آواز خوشم ميآيد
از خواندنت اي ناز خوشم ميآيد
...
از بس كه دروغ و راست گفتم با او
گفتم كه گرفت حرف مفتم با او
...
گفتا كه : قشنگ است سخنهاي شما
اما بلديم فوت و فنهاي شما
آن روز كه ما طفل دبستان بوديم
از جمله ايميل فرستان بوديم
آن كس كه ز گوگل است و ياهو درسش
از حيله روباه نباشد ترسش
صد مثل ترا به چشمه خواهد بردن
از راه به يك كرشمه خواهد بردن
حالا تو اگر ميل پنيرت باشد
يا خوردن زاغ دلپذيرت باشد
حاشا كه ازين راه بجايي برسي
صد سال دگر هم به غذايي برسي
اين دوره تمام زاغها بيدارند
خامت نشوند اگر پنيري دارند
آن دوره گول خوردن زاغ گذشت
«چون آب به جويبار و چون باد به دشت»
...
ديدم كه هوا پس است «مرسي» گفتم
«لعنت به كتابهاي درسي!» گفتم.