تبليغاتX
... وقايع ابن محمود ...

... وقايع ابن محمود ...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

 

به زير دلق ملمّع كمندها دارند

دراز دستي اين كوته آستينان بين

 

از قديم فرمودهاند رواداري در جامعهاي رواست كه دختران و پسران جوانش ظرفيت آن را داشته باشند. و اگر خداي نكرده سر و كار يك جامعه با آدمهاي تُنُك ظرف بيفتد كه به اندك ترش و شيريني پيالهشان سر برود و مستي آغاز نهند و در مجامع عمومي و خصوصي عربدههاي چپ اندر قيچي بفرمايند، بر رؤساي آن جامعه فرض است و بلكه واجب عيني است كه به تيغ قهر و عتاب آن آدمهاي كم ظرفيت را بر جاي خود بنشانند و ظرفيتشان را بالا ببرند. از قديم همين گونه است و در آينده هم چنين خواهد بود.

برخي كه نور معرفت در جبينشان كم تابيده است و گرم و سرد روزگار كم چشيدهاند، ميپندارند تاريخ تكرار نخواهد شد. غافل از آنكه تكرار را بايد هر پانزده سال يكبار تكرار كرد تا خلايق بدانند كه تاريخ چيز مهمي است. در زمان حافظ عليه الرحمه عدهاي از آدمهاي رياكار بودند كه خوشبختانه نسل آنها منقرض شده است. اين آدمها كاري به زهد و تقوا نداشتند، اما لباسي كه ميپوشيدند خلاف اين را نشان ميداد. في الواقع اين طوايف دغلباز از لباس مقدس ديگر اقشار جامعه در جهت رسيدن به منويات پليد خويش استفاده ابزاري مينمودند. لباس زاهدان آن روزگار لباسي بود كه هر تكهاي از آن را از جايي گرد آورده و روي هم دوخته بودند و از بس وصله خورده بود، شده بود مثل اين كولاژهاي پست مدرن: جور و ناجور روي هم سوار بود و ربط و بي ربط در كنار هم قرار داشت. چنين لباسي، سنگين بود و كشيدنش كار زاهدان نحيف نبود و تحمل گرماي آن در تابستان خودش بزرگترين رياضت عالم هستي به شمار ميرفت.

علي اي حال، دلق ملمع با اين اوصاف در آن روزگار، از مد رفتهترين جامه بشري تلقي ميگرديد. با پيشرفت علم و دانش دلق ملمع مفهوم تازه يافته و تكنولوژي نيز به كمك بشر آمده و لباسهاي رنگين اجق جق نازك بدن نما كه نسيم از هرجايش سرك ميكشد و ديده بر هر گوشهاش ميل تماشا دارد، جاي دلق ملمع را گرفته است. آن دلق ملمع را پيران طايفه ميپوشيدند و اين دلق ملمع را جوانان قوم. آن دلق ملمع مايه آبرو ريزي صاحبش بود و اين دلق ملمع، مايه نخوت و رعونت دارندهاش.

يكي ديگر از مشكلات جوامع امروز بشري، پيدا شدن لباسهايي با آستينهاي كوتاه است و زن و مرد مسلمان و غير مسلمان اين روزها از اين دست لباسها به كرات استعمال مينمايند. متأسفانه اين قبيل آدمهاي لاابالي سست اعتقاد، به دليل رأفت اسلامي، در عمل ننگين خويش تجري پيدا كرده و به حدود و قوانين نيز دست درازي مينمايند. اين طوايف متأسفانه حركات و سكناتشان به گونهاي است كه ديگر مسلمانان سر بصلاح را نيز به كمندهايي كه كم از حبايل الشياطين نيست، از راه بدر هميبرند و دين و ايمان پير و جوان و ترك و تاجيك را بر باد فنا هميدهند. اين كمندها از زير چارقد و روسري برون تراويده و دست و دل مؤمنين را سست و قوت پايشان را در سپردن راه حق ميگيرد. بر حاكم شرع در چنين موارد واجب آن است كه گزمگان را دستوري مؤكّد صادر فرموده و اين طوايف از خدا بيخبر را به سزا برسانند و ناسزا نثارشان فرمايند تا نه تنها خودشان، كه جرئت تكرار چنين قبايحي در دل ديگر مردمان مذبذب نيز باقي نماند.

بحمد الله و المنّّة رييس جماعت محتسبه در بلاد ايران به زشتيهاي چنين اعمالي پي برده و به تأسي از كلام خواجه حافظ كه سخنش در همه ادوار تاريخ نفوذ و شيوع و مصداق دارد، فرمان داده است كه در شرايع و گذرگاهها مرتكبان چنين اعمال منافي عفتي را به بهترين شيوه ارشاد و اصلاح فرمايند. و اگر كسي ميل دراز دستي بر نواميس مسلمه كرد، پايش را قلم نمايند و قلمش را در دوات فرو برند.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:17  توسط ابن محمود  | 

بقول يكي از بزرگان حافظ شناسي كه درين طريقت استاد بهاءالدين خرمشاهي را نيز به شاگردي قبول ندارد: حافظ همان سعدي است كه به او خواجو مي‌گويند. در راستاي اين رابطه، يكي از بزرگان مي‌فرمايند:

استاد سخن سعدي است پيش همه كس،

اما ...

          دارد غزل حافظ طرز سخن خواجو.

...

يكي از متنفذين و متعينين وبلاگستان ـ كثر الله امثالهم ـ در يادداشت مربوط به مطلب پيشين يادآور شده‌اند كه مصراع: «سال دگر كه دارد اميد نوبهاري» مطابق آنچه در مقطع غزل مذكوره آمده است: هر تار موي حافظ در دست زلف شوخي است... به ظن متأخم به يقين، از حافظ است نه سعدي. (انتهاي نقل قول غير مستقيم). بنده عاصي در پاسخ آن عزيز معروض خواطر خطيره خوانندگان مي‌دارم كه: آمدن تخلص حافظ در انتهاي غزل مذكوره به تنهايي نمي‌تواند برهان قاطعي در رد انتساب مصراع منقول به سعدي عليه الرحمه گردد. از سوي ديگر، گواهي ديوان خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي به اهتمام محمد قزويني و دكتر قاسم غني در اين رابطه چندان مسموع نخواهد بود. چرا كه فرد مذكور (يعني خواجه حافظ) نهايتاً به نفع خود شهادت داده است و لازم است اين شهادت به تأييد شهود عادله بالغه نيز برسد.

...

علي اي حال، بنده براي ختم غائله ضمن گردن گرفتن خطاي پيش آمده بر همگان ثابت مي‌نمايم كه حافظ تقريباً همان سعدي است و اگر كسي بيتي و مصاعي را از يكي به ديگري نسبت دهد، راه دوري نرفته و ارجوا كه به مقصد حقيقي نيز واصل گردد.

 

سعدي عليه الرحمه مي‌فرمايد (كليات، ص 598):

در سراپاي وجودت هنري نيست كه نيست

عيب اين است كه بر بنده نمي‌بخشايي

/

و خواجه حافظ نيز متعاقباً فرموده است (ديوان، ص 52):

غير ازين نكته كه حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپاي وجودت هنري نيست كه نيست

بنابراين طبيعي است كه نتيجه بگيريم: حافظ تقريباً همان سعدي است و سر راحت بر بالين بگذاريم و به بوش و بلر و رزمناوهاي آمريكايي و ملاوانان زبل بريتانيايي كاري نداشته باشيم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 3:55  توسط ابن محمود  | 

 

ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد

هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند

 

همه ما زندگي ميكنيم كه آخر الامر بتوانيم دست خودمان را به يك مقصد عالي بند كنيم. حالا اين مقصد عالي كجاست؟ علماء انصافاً درين فقره داد اختلاف را بدادهاند و هر كدام به تناسب فهم و درك خودشان نه، بلكه درك و فهم ما ملت شهيد پرور «مقصد عالي» را يكجايي معرفي كردهاند. واقعاً اگر آدرس اين مقصد عالي گير بيايد، جا دارد آدم مثل جوان رعناي اين روزهاي اقتصاد كشور ـ اعني شهرام خان جزايري ـ به هر بدبختي هم كه شده، حتي با قرض و قوله از دوستان،  يك ميليارد تومان جور  كند و خودش را با دستبند و بدون دستبند با تغيير قيافه و بدون تغيير قيافه از مرز زميني يا هوايي بدانجا برساند. مهم اين است كه آدم مقصد عالي را يافته باشد.

البته همان طور كه مولانا حافظ گفته است، قريب به اتفاق مردم عالم از رسيدن بدان مقصد عالي عاجزند. يعني قاعده اين است كه: ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد. اين قاعده نيز مثل همه قواعد عالم امكان استثنائاتي دارد كه خدمتتان عرض خواهيم كرد. اين «مگر» كه حافظ در صدر مصراع دوم تعبيه فرموده، مربوط به آن عده قليلي است كه وسايل رسيدن بدان مقصد عالي در اختيارشان هست. مهمترين ابزار رسيدن به مقصد عالي، قاعده «لطف» است. يعني اگر لطف كسي كه كس باشد، شامل حال آدم بشود، با سه سوت ميتوان رسيد بدانجا كه بايد رسيد. يعني بايد يك قدم اساسي كه مظهر لطف و مرحمت باشد برايت بردارند تا تو در عوض بتواني هزار قدم در تلافي آن برداري. همينجوري بعيد است كه هيچ بنده بي دست و پايي گذارش به طرف مقصد عالي بيفتد.

طبق قاعده لطف، من براي تو، تو براي من، ما براي همه. در همين قضاياي اخير همگان بر صحت اين حكم كه حافظ فرموده است واقف گرديدند و دانستند كه حكماي سلف بيجا حرف نميزدند و هر خط كلامشان، سر رشتهاش به جايي بند است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 13:20  توسط ابن محمود  | 

 

ساقي! بجام عدل بده باده تا گدا

غيرت نياورد كه جهان پر بلا كند.

 

مهرورزي و عدالت پروري، ارزشهايي هستند كه تحقق آنها هميشه يكي از آرزوهاي ديرينه بشري بوده است. بخصوص در قرن هشتم كه گدايان غيرتمند همواره خواستار بسط آن در بسيط زمين بودهاند.

بررسي جامعه شناختي اين بيت نغز و نفيس حافظ گوياي چند رويكرد اساسي در جامعه ايراني از ادوار كهن تا امروز ميباشد. كه ما آن را در چند بند براي شما تشريح خواهيم كرد.

ساقي. تمام فتنهها زير سر اوست. اگر ساقي كارش را درست انجام بدهد و در پر كردن جام ملت متقاضي، رعايت انصاف و عدالت را بكند، هيچ كدام از اين جنگ و جدلهايي كه در عالم قدرت روي ميدهد، روي نخواهد داد. گروههاي سياسي كه هر كدام خواستار داشتن سهم در قدرت هستند، اگر بدانند كه سهم و بهره كافي از قدرت به آنها خواهد رسيد، دليلي ندارد كه سر اين چيزها زير آب همديگر را تا سر حد مرگ بزنند و آرزو كنند سر به تن رقيبشان نباشد. بنابراين، كسي كه وظيفه سنگين ساقيگري را بر عهده دارد، بايد جوري رفتار كند كه توازن و تعادل در مناسبات قدرت حفظ شود. در همين راستا، از ملت شريف ايران دعوت ميشود روز جمعه با حضور در پاي صندوقهاي رأي، براي چند صدمين بار مشت محكوم معهود و مرسوم خود را حواله دهان دشمنان بكنند. متأسفانه، دشمنان ما آن قدر پررو هستند كه هرچه مشت محكم ميخورند، به روي مبارك نياورده و انگار نه انگار كه مشت محكم نخوردهاند.

جام عدل. سرنوشت دردناك مهدي بيباك در بازيهاي آسيايي قطر بر اهميت روزافزون جام عدل در زندگي بشري مهر تأييد و تأكيد مينهد. در گذشته جامها، مصارفي غير مشروعي داشت، اما خوشبختانه امروزه فقط بكارهاي شرعي جوانمردانهاي مثل ورزش ميآيد. ظاهراً عدل علاوه بر معناي مبتذلي كه الآن دارد، مفهوم ديگري هم داشته كه گفتن آن به هيچ وجه لازم نيست. البته در مصرف عدل هم اگر زياده روي شود، ممكن است آدم دچار چاق انديشي مفرط شده و تصميم بگيرد عدالت محوري خود را به اقصاي بلاد گسترش بدهد و ريشه بي عدالتي را در جهان را بخشكاند كه در آن صورت، عوارض جانبي آن دامنگير اهل خانه بيش از همسايگان خواهد شد.

غيرت. غيرت يكي از دستاوردهاي مهم انسانهاي قديم بود كه خوشبختانه امروزه اهميت خود را تا حد زيادي از دست داده است. به اسم غيرت جنايتهاي زيادي صورت ميگيرد و خونهاي زيادي بر زمين ميريزد. گاهي اين واژه با مفهوم خشك مغزي و بي عقلي دچار التباس ميشود. البته همان طور كه حافظ اشاره فرموده است، عمل «غيرت آوردن» عموماً از انسانهاي گدا كه دستشان از هر چاره ديگري كوتاه است، سر ميزند. و انسانهاي با كلاس كاري به غيرت و اين جور مسايل پيش پا افتاده ندارند.

گدا. تشخيص اوليه حافظ بر اساس مشاهدات عيني مردم شناسانه حاكي از آن است كه غالباً آدمهاي آس و پاس و گدا و گشنه هستند كه جهان را پر از بلا ميكنند و آدمهاي شكم سير تپل مپل روبراه حافظان وضع موجود هستند. البته عدالتي كه مد نظر حافظ است، عمدتاً در عيش و نوش خلاصه ميشود و آن مؤمن معتقد است اگر آدم گدا دو تا جام باده درست و حسابي بخورد، همه انديشههاي عدالت محور از ذهنش زدوده و مشكلاتش با عالم امكان بر طرف خواهد شد.

...

نتيجه منطقي اظهارات گهربار حافظ اين ميتواند بود كه بر دولتها فرض است كه با برپايي مجالس باده نوشي و اطعام و اشراب گدايان عالم امكان، مشكل غيرت را حل كرده و عدالت را به نحو مقتضي در همه جوامع تشنه عدالت حاكم بفرمايند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:22  توسط ابن محمود  | 

 

زآن مي عشق كزو پخته شود هر خامي

گرچه ماه رمضان است، بياور جامي

 

درست مثل امروز ما، آن روزها نيز ماه رمضاني بود و روزه‌اي. درست مثل امروز ما، آن روزها نيز عده‌اي يازده ماه تمام كارشان مدام شرب مدام بود. اما ماه رمضان كه مي‌شد يادشان مي‌افتاد كه نوشيدن شراب در اين ماه، خوبيت ندارد. نه اينكه بخواهيم بگوييم حافظ عليه الرحمه نيز جزو اين طايفه نوشندگان بوده است. اما از قراين بر مي‌آيد كه اين مؤمن در ماه رمضان لااقل مرتكب اين اثم كبيره نمي‌شده است. اين هم باز براي خودش تسلايي است تا يكباره از اين بزرگوار قطع اميد نكنيم و غزلهايش را با طيب خاطر بخوانيم و مطمئن باشيم در آن دنيا جايش در بهترين طبقات بهشت در نزد حورات مقصورات محفوظ است.

باري، شراب نوشيدن گناهي نيست كه آدم بتواند در ماه مبارك بدان اهتمام بليغ ورزد. اما همان طور كه خودتان مي‌دانيد (راستي مي‌دانيد؟)، گاهي اوقات بعضي ضرورتها پيش مي‌آيد كه آدم مجبور است ترك اولي كند و گناهي مرتكب شود تا از در افتادن به دام مخوف گناهي بزرگتر در امان ماند. معجون عجيبي در عالم هست كه به آن «مي عشق» مي‌گويند. اين معجون از آن معجونهاست كه اگر به قيمت آب حيات هم به آدم بدهند بايد خريد و خورد و منتظر نتايج معجزه‌آساي آن ماند. البته كه واضح و مبرهن است چنين معجوني به اين آسانيها گير هر كسي نمي‌آيد و در طلب چنين گنجو گوهري رنج بسيار بايد برد.

از جمله خواصي كه در كتابهاي ليميا و كيميا براي اين معجون بر شمرده‌اند، پخته كردن آدمهاي خام است. يعني كافي است شما يك جرعه از اين معجون سر بكشي و بعد ناگهان متوجه خواهي شد كه زندگي‌ات از اين رو به آن رو شده است. احساسي كه بعد از خوردن اين معجون به آدم دست مي‌دهد، احساس پختگي شديد است و تا مرز سوختن هم پيش مي‌رود. يعني احساس مي‌كني كه از درون چيزي دارد در تو قُلقُل مي‌جوشد و دل و روده‌ات را به فغان در مي‌آورد.

حالا تصور كنيد كه بعد از عمري كه دنبال چنين معجوني گشته‌اي، دوستي آشنايي با هزار دوز و كلك و مزد و منت مقداري ازين معجون برايت رديف كرده است. زمانش كي است؟ ماه مبارك رمضان. به نظر شما در چنين حالتي، روزه‌خواري گناهش بيشتر است يا نخوردن چنين معجوني؟ هر آدم عاقلي مي‌داند كه معجوني به اسم «مي عشق» اگر در ماه مبارك هم دست دهد، آدم بايد خوردنش را غنيمت بشمارد. حافظ فرموده است: غنيمت دان امور اتفاقي. بهرحال، از اين اتفاقات بندرت پيش مي‌آيد و امكان قضا كردنش نيز وجود ندارد. اما ماه مبارك هر سال آمدني است و قضاي روزه خورده بجاي آوردني.

اگر آدم در عقل و شعور حافظ شك كند و فرامين مهم اخلاقي‌اش را بازيچه پندارد، به تبلور شعور ملي و تنديس خرد جمعي ملت ايران توهين كرده است. شكي نيست كه حافظ عقلش از من و شما بيشتر مي‌رسيده كه توصيه فرموده است در ماه مبارك هم مي‌توان به بهانه‌هاي بزرگ بشري روزه‌خواري كرد. نه اينكه خداي نكرده خواسته باشيم به حافظ تهمت اشاعه منكرات ببنديم. زبانمان لال از بيان اين قصد و نيت پليد. حافظ هم لابد شنيده بوده است كه: عند الضرورات تبيح المحرمات. يا بقول جامي كه خودش مثل حافظ اين كاره بوده است: در ده قدحي كه الضروراتُ تبيح. بنابراين، توصيه حكيمانه حافظ را بايد جدي گرفت و اگر پا داد و دستتان به «مي عشق» رسيد، از نوشيدن بلافاصله آن دريغ نورزيد.

البته اينجا نيز مثل هر مسئله ديگر عالم هستي، ان قلت و اما و اگري وجود دارد. همان طور كه مي‌دانيد امروزه متأسفانه اجناس تقلبي در بازار زياد است و آدم اگر هوش و حواسش را جمع نكند، تا گردن كلاه سرش رفته است و ـ زبانم لال ـ تا دسته بهش انداخته‌اند. شرط عقل است كه آدمي اول طرفش را بشناسد و بداند جنسي كه مي‌خرد و معجوني كه مي‌خورد، اصل است يا تقلبي، خارجي است يا پاكستاني، ماركش مال خودش است يا چسباندني، تاريخ مصرفش گذشته است يا هنوز جا دارد. زيرا از همان قديم فرموده‌اند كه: بر بسته دگر باشد و بر رسته دگر. بنابراين، عزيزان من، در انتخاب «مي عشق» دقت لازم را مبذول داريد و از نظرات كارشناسان محترم اين فن بهره‌مند گرديد تا خداي نكرده بر اثر مصرف جنس تقلبي رو دل نكنيد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 7:22  توسط ابن محمود  | 

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي

دل بي تو بجان آمد، وقت است كه بازآيي

 

از آنجا كه اين بيت اين روزها در بسي محافل و مجالس و ميادين و پيامهاي كوتاه شنيده ميشود، امروز كمر به تفسير آن بستهايم تا بلكه مؤمنين با مفهوم واقعي عرايض ملوكانه حافظ آشنا شوند و اگر ميخواهند بيتي ازو را نقل قول كنند، با چشم و بصيرت تمام باشد.

پر واضح و مبرهن است كه نظام حكومتي مطلوب در ذهن حافظ نظام پادشاهي يا همان سلطنت قدر قدرتي بوده است. منتها سلطنت مدّ نظر ايشان از نوع حكومت فرزانگان و فرهيختگان است نه تهي مغزان و كژ انديشان. البته با توجه به كمبود امكانات در آن دوره و تبيين نشدن چنين مفاهيمي در جامعه قرون وسطايي دوران حافظ كه هر حاكمي در هر ولايت براي خودش هر غلطي دلش ميخواست ميكرد و كشور پهناور ايران در نبود يك حكومت مركزي به شيوه استانداري امروز اداره ميشد، بايد به شاعر حق داد كه مطلوب ذهنياش يك حكومت توتاليتر مقتدر متفكر باشد. حكومت خوبان كه خوشبختانه در روزگار ما بوفور محقق شده و آرزوي ديرينه اين شاعر پارسي جامه عمل پوشيده است، بهترين نوع حكومت براي شاعران عاشق پيشه است. لفظ خوبان هم اشارت به سيرت زيبا دارد و هم صورت زيبا و بحمدالله هر دو اين كالاهاي نفيس در بورس حكومتي ما موجود است.

غم تنهايي از مفاهيم عزيزي است كه حافظ بدان پرداخته است. اين غم در ابتداي تاريخ مختص آدمهاي مجرّد بود. گويند اولين بار هابيل و قابيل دچار اين غم شدند و در پي آن حضرت آدم تصميم گرفت كه با زن دادن اين دو پسر، به غم آنها خاتمه دهد. اما اين دوا و درمان سنتي چاره گر نيفتاد و بين دو برادر بر سر موجودي به اسم زن دعوا در گرفت. از آن تاريخ تا امروز غم تنهايي در زندگيهاي بشري نقشي اساسي و مؤثر ايفا مينمايد. اين غم مبارك در دوران تجرّد و تأهل به انواع و انحاء مختلف خود را نشان ميدهد و كيفيت آن در هر مرحله تفاوت پيدا ميكند. ولي در ماهيت آن كه غم باشد تغييري حاصل نميشود. انديشمندان معتقدند كه آدميزاده براي رفع غم تنهايي است كه ازدواج ميكند، شعر ميگويد، فيلم ميسازد، وبلاگ درست ميكند و هزار كار درست و نادرست ديگر انجام ميدهد، اما در نهايت همه اينها باعث تشديد و تقويت اين حس اندوهبار تنهايي ميشوند. تلاش دانشمندان براي حل اين مشكل هنوز بجايي نرسيده است.

مسئله مهم بعدي كه شعر حافظ بدان اشاره دارد، وقت باز آمدن است. بعضي شاعران تلخ انديش معتقدند كه: بازآمدنت نيست، چو رفتي رفتي. اما بعضي ديگر معتقدند كه راه باز آمدن هميشه باز است، اما بايد وقتش برسد. و وقتي كه وقتش رسيد، آدمي احساس خوشوقتي زياد الوصفي ميكند كه نگو. باز آمدن عموماً با حركت اسلوموشن همراه است و بدين خاطر مدت زمان زيادي طول ميكشد كه طرف باز آيد. به همين خاطر، بعضي وقتها حوصله آدم سر ميرود و دلش ميخواهد قيد همه چيز را بزند و بيخيال باز آمدن طرف شود و با خودش بگويد: رفت كه رفت، به جهنم كه رفت. البته حافظ آدم خوش خيالي بوده و اعتقاد داشته يار هر وقت باز آيد وقت خوبي است و بايد آدم سر از پا نشناسد: زهي خجسته زماني كه يار باز آيد. اما اين امر مربوط به دنياي قديم بود كه وقت و فرصت كافي براي همه چيز بود. طرف خانه خالهاش كه ميخواست برود، دو ماه طول ميكشيد. اما الآن گوشي را برميداري و زنگ ميزني به موبايل دختر خاله عزيز و قرارها را ميگذاري يا در اينترنت چت ميكني و قضيه روشن ميشود. از اين رو، انتظار اينكه انتظار بكشي تا طرف عشقش بكشد كه باز آيد، در عصر پسا مدرن انتظار بيجايي است و نتيجهاش جز ضايع شدن طرفي كه بنا دارد بيايد نخواهد بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:47  توسط ابن محمود  | 

 

چو آفتاب مي از مشرق پياله بر آيد

ز باغ عارض ساقي هزار لاله بر آيد

 

تقريباً ثابت شده است (حداقل بر ما) كه بهترين نقطه جغرافيايي مشرق است. يعني همين جايي كه ما ايستاده‌ايم. و بهترين نقطه همين جايي كه ما ايستاده‌ايم، شرق آن است. به عبارت ديگر، شرق شرق. غرب اگر جايي بود كه خود غربيها اسمش را نمي‌گذاشتند غرب. مي‌گذاشتند شرق. تازه اين مؤدبانه‌ترين اسمي است كه غرب دارد. غرب وحشي وحشي، اسم محترمانه جايي است كه شرق نيست! ما شرقيها اگر هيچ چيز نداشته باشيم (كه بحمدالله همه چيز هم داريم) همين كه در شرق دنيا زندگي مي‌كنيم بزرگترين كرامت هستي است. حالا بماند كه با توجه به كروي بودن زمين شرق و غرب معنايي ندارد. همه جاي دنيا مركز است. ولي ما بر اساس همان جغرافياي بطلميوسي داريم قضاوت مي‌كنيم.

علي اي حال، اين اصل كه مو لاي درزش نمي‌رود بر همگان واضح شد كه شرق بهترين نقطه جغرافيايي است. پياله جسمي است با دهانه‌اي كروي (درست مثل زمين) كه بهترين جايش همان مشرق پياله است. همان طور كه زمين كروي مشرق دارد، دهانه كروي پياله هم مشرق دارد. در گذشته‌هاي دور (چقدر ما ازين كلمه خوشمان مي‌آيد)، پياله علاوه بر كاربردهاي امروزي آن كه مختص ماست و سالاد و مخلفات است،‌ استفاده‌هاي ديگري هم داشت كه خوشبختانه امروز به لطف ليوان و استكان متروك شده است. پياله دور مي‌زد و از مشرقش چيزي به اسم «آفتاب مي» كه اين روزها منقرض شده است، طلوع مي‌كرد.

«آفتاب مي» يك اصطلاح نجومي فراموش شده است و در روزگار جديد حشيش و اكس و قرص برنج جايش را ـ كمابيش البته ـ گرفته است. باري، قاعده قدما چنين بود كه به محض اينكه آفتاب مي از مشرق پياله طلوع مي‌كرد، چهره ساقي ‌سرخ مي‌شد. تبيين اين پديده جوّي كار بسيار مشكلي است و قديميها هم نتوانستند آن را چنانكه بايد و شايد توضيح دهند.

در ثاني، اين سؤال هم مطرح است كه اگر ساقي سرخپوست يا سياه پوست باشد،‌ كما اينكه امروزه علم ثابت كرده كه هست، هنگام برآمدن آفتاب مي از مشرق پياله تكليف رنگ چهره او چه خواهد شد؟ اگر بگوييم سرخ مي‌شود كه در مورد ‌آن سرخپوست، امر بر قرار خود باقي است و اين خلاف هيئت بطلميوسي است. در مورد آن سياهپوست نيز در آن سياهي يكدست چهره، سرخي راهي باز نمي‌كند و تأثيري نشان نمي‌دهد و در نتيجه، بر آمدن آفتاب مي از مشرق پياله امري بيهوده خواهد بود. با اين حساب، چون شاعري مثل حافظ حرف بيهوده و بي‌حساب نمي‌زند و به گفته آقاي سرفراز غزني در كتاب سير اختران در ديوان حافظ، حافظ به اندازه كافي از علم نجوم آگاهي داشته و اصطلاحات مربوطه را بصورت تلميح بكار مي‌برده است، بايد مسئله را جور ديگري تبيين كنيم كه حافظ هم اين وسط ضايع نشود. ما يك شاعر بزرگ داريم و آن هم حافظ است. اگر همين يك دانه شاعر تمام و كمال را سكه يك پول كنيم، فردا پس فردا بچه‌هاي ما نيز به روح ادبيات امروز خواهند ر..د.

فلذا، براي اينكه اين مسئله ختم به خير شود مي‌گوييم،‌ ساقي در قديم كسي بوده است، كه بر خلاف ساقيهاي امروزي رنگ چهره‌اش جوري بوده كه وقتي آفتاب مي از مشرق پياله سر مي‌زده است، خون مثل شقايقهاي سرخ بر چهره‌اش دوران مي‌كرده و منظرهء ايجاد شده باعث كيفور شدن شاعر مي‌شده است.

پانوشت: مي‌گويند اسامه بن لادن به ويتني هيوستن علاقه وافري داشته و در پي آن بوده كه ميليونها دلار خرج كند و اين رنگين‌پوست كافر را (يك شب هم كه شده) با طريق راست كه همان صراط المستقيم باشد، آشنا كند. شايد اگر حافظ هم ماهواره در دسترسش بود يا سي‌دي در اختيار داشت،‌ و فيلمها و ادا و اطوار اين بانوي محترمه را مي‌ديد، در بيتي كه سروده بود تجديد نظر مي‌كرد و ما را بخاطر تفسير آن اينقدر به زحمت نمي‌افكند. بقول آن كارگردان كافر فرنگي، اينك آخر الزمان‌ي كه مي‌گويند همين است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 16:13  توسط ابن محمود  | 

 

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آري به اتفاق جهان مي‌توان گرفت

                                                    حافظ.

 

اگر نگويم كه اين بيت دو مسئله بنيادين را در عالم هنر و ادب بيان مي‌فرمايد، يحتمل كه خوانندگان ملتفت آن نخواهند شد: ملاحت و اتفاق. بحث امروز ما بر سر اين دو مسئله است.

حسن و ملاحت چيزي است كه هر آدم منصفي اگر در برابرش كوتاه نيايد، لابد جاييش مشكل دارد. اصولاً مقداري نمك در هر چيزي لازم است. اين همان چيزي است كه صاحبان حسن بي نمك عمدتاً‌ از آن بي بهره‌اند. حالا استاد معظم «م ر ت» در مورد ملاحت بحثهاي مستوفايي لابد خواهند فرمود. البته اين موضوع هم مثل مسئله شعر از روز ازل محل مناقشه بوده است. گويند تمام دعواي هابيل و قابيل بر سر «ملاحت» اتفاق افتاده است. يعني از همان اول آدميزاد، در همان جمع دو سه نفره برادرانه هم، سر مسئله زيبايي شناسي با هم اختلاف نظر داشته‌اند. طرف مي‌ديده اين خوشگل از آن خوشگل يك چيزي بيشتر دارد،‌ اما نمي‌دانسته علتش چيست و چه جوري بايد آن را وصف كند. بعداً كه آدميزاد موفق به كشف نمك شد و فهميد مقداري از اين ماده سفيدرنگ در هر غذايي مي‌تواند معجزه كند و آن را از بي‌مزگي نجات دهد،‌ به ذهنش رسيد لابد در چهره‌هاي زيبا و نازيبايي كه مزه‌اش به دل آدم مي‌نشيند، مقاديري نمك هم سرشته‌اند. حالا فهميدن ميزان نمك موجود در اين چهره‌هاي ملاحت بار، كار هر كسي نيست. اين كار به حس چشايي طرف بر مي‌گردد و اينكه زمينه‌هاي چشيدن ملاحتهاي موجود در زيبارويان برايش فراهم شود. اگر مثل «مرض قند» كه در نسل امروز يك بيماري شايع به حساب مي‌آيد، چيزي هم به اسم «مرض نمك» وجود داشت، بي شك بسياري از آدمهايي كه در كار زيبايي شناسي هستند، به اين بيماري مبتلا بودند و پزشكان به آدمهايي كه از فرط چشيدن ملاحت مرض نمك گرفته‌ بودند مي‌بايست نسخه پرهيزانه‌اي تجويز مي‌فرمودند.

مسئله مهم ديگري كه در شعر حافظ به آن اشاره شده است، مسئله «اتفاق» است. اصولاً تمام اتفاقهاي عالم اتفاقي است. اين چيزي است كه همه بر سر آن اتفاق نظر دارند.  خيليها هستند كه اتفاقي اسمشان جزو شاعران بُر خورده است و اتفاقي خودشان و چندتايي از اطرافيانشان فكر مي‌كنند شاعرند. متأسفانه از اين اتفاقات زياد مي‌افتد. بر اثر همين اتفاقات بوده است كه جريانهاي ادبي در يكي دو دهه گذشته شكل گرفته است.

اتفاقي رضا براهني يك عده را توي زير زمين خانه‌اش جمع كرد و كتابهايي را كه خوانده بود برايشان املا فرمود. اتفاقي بعضي از آنها شاعر بودند و بعضي نويسنده. اينها عمدتاً جزو جوجگان به حساب مي‌آمدند. اما اين اتفاق آن قدر به آنها اعتماد به نفس داد كه وقتي از آن زير زمين بيرون آمدند، فكر كردند سيمرغ هستند. اتفاقاً بين اين آدمها، آدمهاي مليحي هم بودند كه براي مسايل و مباحث زيبايي شناسي اهميت خاصي قائل بودند. فلذا اين گونه شد كه شعر و قصه و نقد دهه افتاد به يك جهش باور نكردني رسيد.

اين اتفاق باعث شد كه اتفاقهاي ديگري هم پشت سرش بيفتد. علي باباچاهي كه اتفاقاً تا آن موقع  شاعر مهمي هم نبود، به نظرش رسيد كه بايد شاعر مهمي باشد. مخصوصاً كه مي‌ديد خيلي از آنهايي كه به نظر مهم مي‌رسند و حرفهاي خيلي مهم مي‌زنند و فعل و اسم و ربط را از هم تشخيص نمي‌دهند، فاعل ما يشاء و همه كاره شعر و ادب شده‌اند. حالا چطور شد كه باباچاهي شاعر مهمي شد، براي خودش حكايتي دارد. ... ... (قدري خودسانسوري لازم است) ... بر اثر اين اتفاق، علي بابا چاهي توانست به عنوان يك شاعر و نظريه پرداز مهم روي آن شاعران و نظريه پرداز مهم ديگر را كم كند. اتفاقاً بعضي از آدمهاي مغرض ميگويند باباچاهي نظريات پست مدرن را از روي ترجمههاي غلط غلوط خوانده و بد متوجه آنها شده و مطلب را درست نگرفته است. العهدة علي الراوي. در آن دهه، اتفاقهاي مهم ديگري هم افتاد كه آنها را مي‌گذاريم براي يك جلسه ديگر.

بنابراين، نتيجه مي‌گيريم اگر اتفاقي، شما شاعر مهمي شديد، و چند تا آدم داراي حسن و ملاحت دورتان جمع شدند، مواظب باشيد كه مرض نمك نگيريد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 9:4  توسط ابن محمود  | 

 

گر من از سرزنش مدعيان انديشم

شيوه رندي و مستي نرود از پيشم

                                                حافظ.

 

از قديم گفتهاند شتر سواري دولا دولا نميشود و عشق و آبرو داري (يا بقول سعدي: عشق و دوام عافيت) مانعة الجمعند. عمراً اگر كسي توانسته باشد با يك دل اين دو مقوله را از پيش ببرد و با يك دست دو هندوانه را بردارد. حافظ در جاي ديگر ميفرمايد: عافيت را با نظربازي طلاق افتاده بود. اگر كسي از سرزنش ديگران بينديشد، شيوه مستي و رندي را نتواند از پيش ببرد (نقل شعر به نثر يكي از شيوههاي رايج شروح ادبي است، شما نگران نباشيد!).

حالا چرا اين قدر بزرگان ما روي اين مسئله تأكيد داشتهاند؟ لابد تجربه اي بوده است كه گفتهاند! آدمهايي هستند كه دوست دارند به شيوه پنهانكاري هم به عشقشان برسند و هم حفظ ظاهر و رعايت حرمت خودشان را كرده باشند. اين قبيل موجودات، هر چقدر هم سعي بكنند پته شان روزي بر آب و تشت رسوايي شان شبي ز بام خواهد افتاد. پس همان بهتر كه به نصايح بزرگان گوش دل بسپارند و يا دور اين كار را خط بكشند، يا پيه هر جور ملامت و شماتت را بر تن بمالند. آدم اگر از اول تكليفش را بداند و نتايج كارش را بسنجد، لابد دچار عواقب سهمگين ندانمكاريها نخواهد شد.

حافظ شيرازي از غزلسرايان مهم فارسي است كه در قرن هشتم هجري در شيراز زندگي ميكرده است (اين اطلاع مهم و مثق را ما به تنهايي كشف كردهايم)و علاقه عجيبي هم به زادگاه خودش داشته و جز يكي دو سفر از اين شهر جايي نرفته است. نتيجه مهم اين حرف اين است كه آدم لازم نيست براي مشهور شدن حتماً اين ور و آن ور برود. فقط كارش را درست انجام بدهد، آثارش اين ور و آن ور خواهد رفت. رييس جمهور محترم هم به فوتباليستهاي كشورمان قبل از سفر به آلمان توصيه فرمودند كه بجاي آنكه توپ را برداريد و با آن در زمين حركت كنيد، پاس بدهيد كه كارتان بهتر راه ميافتد. چرا كه سرعت توپ از سرعت آدمي بيشتر است. شاعران ما هم بايد اين نصيحت را آويزه گوش خود قرار دهند. يعني بجاي آنكه دفتر شعرشان را زير بغل بگيرند و از اين محفل به آن محفل و از اين نشريه به آن نشريه در رفت و آمد باشند، شعرهاي خود را از طريق ايميل يا دورنگار براي دبيران محترم ادبي نشريات محترم ادبي كشور بفرستند و آنها لابد كاري ميكنند كه آدم به قدر كافي سرشناس شود.

حافظ با همه بزرگيش عادت بدي هم داشته و به اشعار ديگران ناخنك ميزده است. شعر شاعران گمنام را كه سهل است، از سر اشعار سعدي هم نميگذشته است. در همين فقره كه نقل كرديم ببينيد چقدر مشابهت نهفته است.

سعدي: عشق و دوام عافيت مختلفند سعديا.

حافظ: عافيت را با نظربازي طلاق افتاده بود.

حالا ما كاري به اين حرفها نداريم. ما نه مدعي العموميم كه بخواهيم از طرف شاعران فارسي عليه حافظ اقامه دعوي كنيم و نه نفعي در اين قبيل امور عايد ما ميشود. البته بعضي از علما در چنين مواردي قائل به احتياطند و معتقدند كه توارد مضامين مشترك خودش نوعي صنعت ادبي است. بگذريم.

ديوان حافظ تا كنون چندين بار تصحيح و چاپ شده و به نظر قاطبه علما (كه ابن محمود هم از جمله ايشان است) بهترين آنها همان حافظ قزويني است. البته سوء تفاهم نشود. منظور از حافظ قزويني، ديوان حافظي است كه محمد قزويني با كمك دكتر غني آن را تصحيح كرده است. وگرنه حافظ عمراً دور و بر قزوين گشته باشد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:14  توسط ابن محمود  |