اين ماجرا درست 24 ساعت قبل اتفاق افتاده است و اگر من خودم آن را با چشمها و گوشهاي خودم نديده و نشنيده بودم، باورش نميكردم. درست 24 ساعت قبل در كوير كاشان راننده كاميوني كه مسير يزد ـ كاشان را ميپيمود، در گرما گرم روز، كنار جاده چشمش به مردي ميانه سال افتاد با ريشهاي انبوهي كه از نگاهش شعر ميباريد. نفهميد چه جوري پايش روي ترمز رفت و چه جوري كنار مسافر ايستاد. انگار يك حس دروني قوي او را بدين كار واداشته بود. پنج دقيقه بعد كنارش يك مرد كه نه پير بود و نه جوان نشسته بود. اسمش را پرسيد. گفت: من سهرابم. فاميل؟ من فاميل ندارم. من از سپهر متفاوتي اينجا آمدهام تا در مورد شعر سياره شما تحقيق كنم. راننده با خودش فكر كرد كه حتماً فاميلش سپهري است. چه قدر اين تركيب به نظرش خوش قواره و گوشنواز به نظر ميرسيد. به طوري كه همهاش فكر ميكرد آن را جايي قبلاً شنيده است: سهراب سپهري.
سهراب گفت: من تمام جهان شما را گشتهام و بعد از يك قرن جستجو متوجه شدهام كه كشور شما بزرگترين شاعران اين سياره كوچك را در خود جمع دارد. مرد با شنيدن اسم سياره كوچك ياد وبلاگ فرهاد صفريان افتاد كه اندازه كره زمين را كنار ديگر كرات، مثل اندازه فيل و فنجان تصوير كرده بود. سهراب ادامه داد: من همين الآن وارد كشور شما شدهام و ميخواهم بدانم شعر چيست؟ مرد هرچه به ذهنش رسيد نتوانست تعريف جامعي براي شعر ارائه كند كه همه نحلهها و گرايشها را در طول تاريخ هزارساله شعر فارسي پوشش دهد. كمي منّ و من كرد و در حالي كه داشت دنده را عوض ميكرد، گفت: شعر از آن مقولاتي است كه در چارچوب تعريفهاي محدود بشري نميگنجد و بهتر است مغز كوچك خود را با اين قبيل ترّهات نيازاريم. سهراب كه دنبال جواب بهتري بود، گفت: لااقل شعري بخوان كه به تعريف تو از شعر نزديكتر باشد. راننده ابيات زيادي به ذهنش رسيد. اما با خودش گفت اگر «ميازار موري...» و «دختري از امت عيسا...» را برايش بخوانم، آبروي ادبيات هزارسالهمان پيش يك نفر غريبه خواهد رفت. يادش آمد كه يك ماه پيش كه داده بود پشت كاميونش را بنويسند، شاگرد مغازه نوشته بود:
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
اولش فكر كرده بود كه اين جمله خنك محصول يك ذهن ماليخوليايي عاشق پيشه عارف مسلك ريشو است. اما نفهميد چه طور شد كه رضايت داد شاگرد مغازه آن را پشت كاميونش بنويسد. شايد به خاطر اين بود كه دوست نداشت رانندگاني كه در سر بالاييها مجبورند پشت ماشينش سماق بمكند، با خواندن يك بيت شعر معمولي متداول حوصلهشان سر برود. به نظرش رسيد همين عبارت را به عنوان يك شعر به سهراب سپهري قالب كند. به محض آنكه اين سطر بي ربط را خواند، مسافر كنار دستياش جيغي كشيد و بيهوش شد. نزديك بود راننده از ترس ماشين را به دره بيندازد. كناري كشيد و از ظرف آبش يك پشنگ به صورت مسافري كه خود را سهراب ميناميد پاشيد. به هوش كه آمد، مسافر ناشناس گفت: اين عجيبترين عبارتي است كه تا كنون در تمام عالم هستي شنيدهام. پرسيد: ميداني اين شعر را كي گفته است؟ مرد بهت زده گفت: فكر نكنم شاعر مهمي بوده است. سهراب آه افسوس باري كشيد و گفت: يك قرن است سپهر شما را گشتهام كه بتوانم سطري پيدا كنم كه با آن «شعر حاد متن» را توضيح دهم. راننده كه چيزي از آن اصطلاح نفهميده بود، ابرو بالا انداخت و گفت: كه چي بشود؟ سهراب روزنامه شرق را كه قرار بود روز شنبه چاپ شود از كيفش در آورد و گفت: «شعر حاد متن» چيزي است كه در كشور شما كه اين قدر ادعاي شاعريت داريد، فقط يك نفر آن را فهميده است و او محمد آزرم است. راننده كه نه اسم روزنامه شرق را شنيده بود و نه محمد آزرم را، به فكر فرو رفت و آخرش با بي اعتنايي گفت: حتماً اين چيزهايي كه شما ميگوييد، آن قدر ارزش نداشته كه من درباره آنها چيزي بشنوم. سپهري كه انتظار اين جواب را نداشت، توي خودش رفت و كاغذ و قلمش را بيرون آورد و شروع كرد به نوشتن چيزهايي با خط ناشناس معقولي كه راننده هم آخر قصه بتواند از آن سر در بياورد و داستان ما را عاقبت بخير كند. بعد هم انگار كه بخواهد با خودش زمزمه كند، گفت: من شعر حاد متن را الآن برايت اجرا ميكنم و آن وقت متوجه ميشوي كه فقط بعضي سطرها در عالم امكان هستند كه اين امكان را به شاعر ميدهند كه شعر حاد متن را محقق كند.
آن روز عصر وقتي مسافري به اسم سهراب سپهري از كاميون پياده ميشد، اين كاغذ را به راننده داد و گفت: اينها را براي خودت نگه دار. روزي كه عصر پسا ديجيتال خواهد بود، اينها معنا خواهند داشت و جزو ادبيات كلاسيك شما در خواهند آمد. نه اينكه من همان راننده باشم، اما باور كنيد اين همان متن نوشتههايي است كه آن مسافر ديروز براي راننده كاميون نوشته است. البته بايد هر كلمه شعر را بصورت لينك در آوريم تا با هر كليك بر كلمات، وارد موقعيت حاد متني شويم.
تا
از
با
در
شقايق.
تازه معلوم نيست
اين شقايق همان واژهاي باشد اينجا كه منظور شاعر همان است.
...
شقايق
گونهاي از شقيقه ست.
و شقيقه همان گونه سرخگوني است
كه بسي شاعران در زمانهاي ماضي
قطرهاي كه از آن فرو ميچكيد و به آن عاشق تشنه لب حال ميداد...
راستي جمله من به اندازه لازمش ربط و بيربط دارد؟
...
هست؟
واقعاً هست؟
نيستي واقعاً هست؟
واقعاً نيستي هست؟
هستي ما
واقعاً واقعي هست؟
...
زندگي.. يك حضور زننده ست.
گريهاي مثل خنده ست.
نه... چرا بايد اينجا قوافي براي خودش اقتداري فرومايهاي را نمايش دهد؟
ها.. بله!
نه!
مرگ يعني همين: ها بله نه!
...
بايد
نه نبايد!
هرچه در وجه مثبت ازين پيش بوده است
يا تلقي ما اين چنين است،
اولش يك «نه» مشت بگذار
باقياش خود بخود روبراه است.
نه نبايد!
...
كرد!
اين فعل منفور...
ذهن اين شعر را منحرف كرد خواهد.
لاجرم جابجا بايدش كرد.
قطعيت، بدترين حالت خواندن فعل مذكور باشد!
.......................
تكلمه. به جهت اهميت حاد اين متن، بر خلاف رسم معمول اين وبلاگ، وقايع ابن محمود را تا چند روز بهروز نخواهيم كرد تا ارزشهاي اين متن بيش از پيش بر خوانندگان فرهيخته آشكار شود. شما ميتوانيد با حضور پر رنگ خود در متن و نوشتن وجوه محتمل ديگر، به كمال و غناي اين شعر كمك كنيد.
