تبليغاتX
... وقايع ابن محمود ... - عشقولانه های وقوعی نزار قبّانی

... وقايع ابن محمود ...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

 

اینکه عاشقان کهن ذلیل معشوقان خود بوده اند، مثل آفتاب تموز روشن است. سند این گفتار نغز، دیوان شعراست. و از همه شاعران عاشق پیشه ذلیل تر، شاعران قرن دهم هستند که مکتب وقوع را بنیان گذاشتند. شاعران گردنفراز این مکتب، نگاه میکردند ببینند از جانب معشوق بزرگوار چه حرکتی سر میزند تا آن را به شعر در آورند. شعر ایشان عرصه تاخت و تاز رقیب بود و تغافل معشوق و غیرت عاشق. اگر زورش نمیرسید که کاری بکند کارستان و معشوق را مثل گل در بغل بگیرد، راه عجز و لابه پیش میگرفت و اشک میبارید مثل ابر بهار. و اگر میتوانست، دیگر جواب سلام خدا را نیز نمیداد، چه برسد به بنده خدا.

..

بعضی میپندارند که عشقی این گونه که نشانه های آشکاری از بیماری روحی «معشوق پرستی» دارد، در دوران جدید درمان شده است و امروزه شاعران عاشق قدری فهم و غیرت پیدا کرده اند. حاشا و کلاّ که این گونه باشد که بعضی میپندارند. نزار قبّانی شاعر نامدار عرب که معروف حضور همگان هست؟ این عزیز عاشق پیشه، در برابر زیباییهای لطیف تاب مقاومت نداشت و دست و پایش حسابی شل میشد. اخیراً یکی از اعزه یاران، جناب دکتر سیامک بهرام پرور، مقادیر معینی از اشعار عاشقانه نزار قبانی را ترجمه و عرضه نموده است. در این کتاب که «بر تابی از ترانه» نام دارد، تعدادی عشقولانه های وقوعی هست که یادآور عزت و جلالت شاعران قدیم در برابر معشوق است. ما تصمیم گرفته ایم در مرور این کتاب، چهره زیبای عاشقان «معشوق ذلیل» را برای شما ترسیم کنیم. این کتاب را نشر دقایق با طراحی چشمنوازی چاپ کرده است که دستش مریزاد!

ƒ

بعضی آدمها اگر معشوقشان قهر کند و برود و پنج ماه بگذرد و به خودش زحمت ندهد که تلفنی به آدم بزند و احوالی بپرسد، فکر میکنند باید قید این معشوق ظالم بلای جفاپیشه را زد و اگر هم اشتباهی شماره خانه ات را گرفت، چهار تا لیچار بارش کرد تا آن ته ته خنک شود. این روش غیر متمدنانه ای است که توصیه میکنیم هرگز دور و بر آن نروید. نزار قبانی هم نرفته است:

ای نوایت نرم و خوش!

چگونه بازگشتی بعد پنج ماه؟ (ص 58)

معلوم است که پنج ماه چیزی نیست. و فی الواقع عبارت است از 150 روز که تا چشم بهم بزنی میگذرد. چه دلیلی دارد آدم بخاطر این مقدار ناقابل، خودش را از نعمت شنیدن نواهای نرم و خوش محروم کند؟ آدم عاشق نه فقط ازین کارها که بعضی اسمش را بیوفایی میگذارند دلگیر نمیشود، بلکه به معشوق محترم مجوز میدهد که هر بار این بازی را سر او در بیاورد:

هر عصر بازی کن با شماره ام

حرفی از تو

- حتا اگر فریب

بنا میکند برایم خانه ای

بر بلندای ستارگان! (ص 59)

ƒ

به چنین دلبرانی تبریک باید گفت که چنین دلدادگانی دارند. بنابراین، پنج ماه که سهل است، دو سال هم اگر گذشته باشد، شاعر خم به ابرو نمیآورد و با آغوش باز از دلبر جفاپیشه استقبال میکند. بهرحال، آغوش را آفریده اند برای چنین مواقعی. البته برای اینکه قدری هم خودش را لوس کند، اولش حرفهای نامربوط میزند:

اگر آمد تا بپرسد

دشمن میداشتمش یا دوست

چه بگویمش؟ (ص 65).

البته جواب این سؤال وقتی آدم عاشق واقعی باشد، مشخص است. در چنین مواقعی، آدم حتا اشتباهات معشوقش را نیز دوست دارد و نه فقط به فکر انتقام نیست، بلکه از خود میپرسد: با کدام لباس ملاقاتش کنم؟ (ص 65). کاش جناحهای سیاسی کشور ما نیز از این همه رواداری و تسامح درس محبت میگرفتند و مثل نزار قبّانی، اگر کسی ولشان میکرد و قصد مراجعت داشت، به او میگفتند: اگر قبلاً فقط یه دونه دوستت داشتم، الآن هزار هزار تا دوستت دارم ظالم! (ص 66؛ نقل به معنی!). بنابراین، اگر شاعر فرموده است که: من رشته محبت تو پاره میکنم/ باشد گره خورد به تو نزدیکتر شوم! کاملاً توضیحی منطقی و مستدل برای دو سال جدایی ارائه کرده است و حرفش را هر محکمه ای میپسندد.

ƒ

 ممکن است که آدمهای ایرادگیر بگویند، معلوم است اگر آدم معشوقش را دو سال ول کند، باید هم این ادا و اطوارها را در بیاورد که طرف عذرش را بپذیرد و او را به آغوش گرم و نرمش راه بدهد. باز هم حاشا و کلاّ! آن معشوق است که دو سال ول کرده است و رفته است و شاعر دارد نازش را میکشد که برگردد و ماچ و بوسه ای حوالت کند. البته طبق معمول، اولش ادای آدمهای مصمم را در میآورد، ولی بعدش معلوم میشود که اینها همه اش فیلم بوده است:

خیال میکند

بازیچه اویم

بازگشت به او در مخیله ام هم نیست!

راستش، این آغاز حماسی را که دیدیم، قدری غرور ما را گرفت که بعله! مردان با غیرت و محکم و مقاوم هم هستند! اما آخر شعر، شاعر تِر میزند به هرچه حماسه است:

بسیار گفتم: باز نخواهم گشت

اما برگشتم...

و چه شیرین است بازگشت به او.

به عاشقی که تا یکی دستش را میگیرد زود وا میدهد و چاکر و بیچاره طرف میشود، چه میتوان گفت؟

دستم در میان دستانش آرام گرفت

بی آنکه یادم باشد

رها کردن دستانش را (ص 37).

خداوند زمین را از برکت وجود چنین عشاقی محروم نکند که قوام و دوام عالم «معشوق ذلیلی» از آنهاست!

ƒ

کدامین کلید میگشاید

دروازه های ملک ترا؟ (ص 82)

شعر «چگونه» این گونه آغاز میشود. ظاهراً شاعر که در تصاحب دلبرگان شاد و غمگین تبحر زیادی دارد، این بار کلیدش به قفل سختی خورده است که با هیچ ترفندی راه نمیدهد و با هیچ شاه کلیدی باز نمیشود:

در باب تو آزمودم

تمام شیوه های دلبری را.

حتی شیوه رقیب تراشی که بعضی مواقع بهترین راه جلب توجه تلقی میشود، کارساز نمیافتد و شاعر از سر اجبار به خود معشوق متوسل میشود و از خودش میخواهد که: راه فتحت را نشانم بده (ص 83). خیلی بد است که آدم تیرش به سنگ بخورد و اینجوری به دست و پا بیفتد. در پایان شعر متوجه میشویم که شاعر به دلیل سرخوردگی ناشی از ناتوانی در صید دل معشوق بدقلق، دچار یک بیماری روحی به نام «این _ آن پنداری» شده است و بقول شاعران قدیم: در هر که نظر کنم تویی پندارم. ازین رو، احتمالاً تمامی معاشرتها و مباشرتهای او به نیت معشوق دست نیافتنی صورت گرفته است:

هرگاه به خلوت زنی در شدم

تو در آمدی از پس پرده

و هرگاه با دیگری عشق ورزیدم

تو باردار شدی! (ص 83).

ƒ

البته دلبران عزیز باید توجه داشته باشند که ناز چون از حد بگذرد و جفا چون بسیار شود، ممکن است عاشق مفلوک دست به تصمیمهای خطرناک بزند و برود سراغ دلبرکان دیگر. و بقول قدیمیها، دچار واسوخت شود: اتفاق افتاد / و به آخر خط رسیدیم (ص 100). البته منظور از آخر خط این نیست که شاعر قید عشق و عاشقی را بزند و برود به کار و زندگی اش برسد. بلکه منظور این است که با اتخاذ دلبری دیگر، حرص و حسد دلبر قدیمی را در بیاورد و ازو انتقام بگیرد:

نامش چیست؟ کیست؟

این به من مربوط است

تو تنها حسد بورز و زهر بریز! (ص 101)

این شعر به خوبی آفات ناز و دلبری بیش از حد را یادآور میشود. بنابراین، از همه دلبران عالم درخواست میشود از روی این شعر ده بار مشق بنویسند. ضمناً آقایان عشّاق سینه چاک هم گاهی اوقات لازم است از خودشان واکنش نشان بدهند و عشقهای نو را جایگزین عشق کهنه کنند. بقول سعدی علیه الرحمه: برو زن کن ای خواجه هر نو بهار / که تقویم پارین نیاید بکار!

..

حالا خوردی؟ چقدر مزه میدهد که آدم، ناکامی کسی را ببیند که آدم را ناکام گذاشته تا برود از دیگری کام بگیرد! بعضی را شعار این است که اگر عاشق بهتری گیرت آمد، ولش کن برو که دنیا دو روز است. بقول همان سعدی علیه الرحمه: نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم! ولی بهتر است آدم قبل از ترک عاشق قبلی، همه جوانب امر را سنجیده باشد و مجبور نباشد دست از پا درازتر بازگردد و عذرخواهی کند. وگرنه بر او همان رود که بر یکی از معشوقهای نزار قبّانی رفت:

فروختی شعرم را

به مشتی سنگ

بگو

خوشبختت کردند سنگها؟ (ص 44)

ایشان فکر کرد خبری هست. اما نبود و در نتیجه، آمد و بازگشت و میپنداشت این بار هم میتواند با فنون دلبری قضیه را ماستمالی کند. اما از قرار معلوم، شاعر هنوز قدری غیرت و شماتت در وجودش هست:

از غمت شادم براستی!

آرام نمیکند مقتول را

مگر قصاص! (ص 45).

..

ماجراهای عشق و عاشقی نزار قبّانی به همینجاها ختم نمیشود. ولیکن، از جهت اینکه ممکن است تشریح بعضی موارد، به اجبار، قلم ما را وارد حیطه های ممنوعه جغرافیایی از قبیل کوه و کمر کند، یا پای ما را به علم پرنده شناسی بکشد و مشتغل قرقاول و کبوتر و گنجشک شویم، از تحلیل و بررسی آن موارد در میگذریم و شما عاشقان عزیز را به خدا و خداوند میسپاریم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:21  توسط ابن محمود  |