خواجه داود خزانه دار را ديدم از درگاه باز ميآمد آشفته و دلمرده. و زير لب ميژكيد و ميرفت و سلام مرا بر خلاف عادت هر روزه پاسخي مختصر داد. او را گفتم: خواجه را چه پيش آمده است كه چنين پريشان احوال ميبينم. گفت: هر كسي پنج روزه نوبت اوست و بندگان را خواه ناخواه ببايد رفت. دانستم كه بزرگمهر حكيم در كار او خللي يافته و از درگاه عالي مرخص فرموده است.
چون به پابوس تخت بزگمهر مشرف شدم، گفتم: مرا ديرگاهي است كه پرسشي در خاطر ميگذرد و از بيم سطوت بزرگمهر بر زبان آوردن نميتوانم. اگر رخصت فرمايند، بگويم. فرمودند. گفتم: خواجه زود زود امرا و وزرا را خلع و تعويض مينمايند و بيم آن ميرود كه در كار مملكت فتوري پديد آيد و كسي را در دل رغبت تصدي مهمات امور مملكتي نماند. خنديد و گفت: بيمي به دل راه مدار كه شيفتگان خدمت بسيارند. دُديگر آنكه، در تغيير متوليان و متصديان امور دو حكمت نهفته است: نخست آنكه اگر در كاري نقصان آيد، گويند بزرگمهر ميخواست و عوامل او اجراي منويّات او نتوانستند. فلذا، در هر بركناري يكي از بندگان درگاه، اميدي تازه در دل خلق پديد آيد كه كارها بهتر خواهد شد. ديگر آنكه، اگر كاري نيكو بر آمد، گويند خداش خير دهاد بزرگمهر را كه كار مملكت بر نهج صواب ميراند.
چون سخن بدينجا رسيد، برخاستم و دو لب مبارك را بوسهاي جانانه بگرفتم و گفتم: دير زياد آن بزرگوار خداوند كه به سخنان شيرين، كام ما را شيرين كرد. گفت: ترا زبان خدمتگزاري هست. اما توان آن نيست. وگرنه ترا نيز وزارت ميفرمودم!