تبليغاتX
... وقايع ابن محمود ... - ضد حالهای جنید بغدادی

... وقايع ابن محمود ...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

 

آنکه گفتهاند صوفیان اهل حال بودهاند، نه اينكه حرف نادرستی باشد، اما گروهی از ایشان یقیناً اهل ضد حال هم بودهاند، آن هم ضد حالهای اساسی و مرد افکن. اگر یادتان باشد، قبلاً در احوالات حاتم اصم شمهای از ضد حالهای صوفیان را آورده بودیم. اینک چند فقره از ضد حالهای جنید بغدادی را نقل میکنیم که حالش را ببرید و راه و رسم ضد حال زدن را بیاموزید.

..

نقل است که یکی در مجلس جنید برخاست و گفت: دل کدام وقت خوش بود؟ گفت: آن وقت که دل بود! انصافاً جواب ازین سالمتر و تمیزتر سراغ دارید؟ بابا! شما روشنفکرها چرا از قدیم همهتان اینجوری بودهاید؟ مثل آدم جوابش را بده که چیزی حالیش شود! پیچاندن دیگران که کاری ندارد. آقای احمدی نژاد هم بلد است!

..

جنید هم مثل حاتم اصم از پولداران چندان خوشش نمیآمده و بیشتر ضد حالهای او صرف سلب آبروی این طایفه میشد. فی المثل اگر یکی پنج میلیون تومان نذر شما کند، با او چه رفتاری میکنید؟ حتماً میگویید خدا بیشترش کند! اما جنید که این جور آدمی نبود! یکی 500 دینار پیش جنید آورد. گفت: غیر ازین هم داری؟ گفت: دارم. گفت: بیش از آن هم خواهی؟ گفت: چرا نخواهم. گفت: پس پولت را بردار و برو که خودت بیشتر نیاز داری! خُب مرد حسابی، تو پول را بگیر و صرف امور خیریه کن و بگذار ثوابش به آن بنده خدا هم برسد! تو چکار به مشکلات معنوی مردم داری؟

..

یکروز یکی از همین پولدارها مریدی از جنید را با خود برد و چون باز میآمد، زنبیلی بر دوش درویش نهاده بود، پُر از انواع اشربه و اطعمه مجاز! چون جنید آن حالت را بدید، بجای اینکه بگوید دستت درد نکند، گفت: مرد حسابی! خجالت نمیکشی از مریدان من حمّالی میکشی؟ ما اگرچه مال و مکنت نداریم، اما آّبرو و حیثیت که داریم! و زنبیلش را با خواری و خفت و فحش و فضیحت پس داد. خدا میداند در آن قضیه، مریدان گرسنه شيخ چقدر نور معرفت در اندرون خود ملاحظه کردهاند!

..

یکی از جوانان بالاشهری را به طایفه صوفیان میلی افتاد. به برکت آن حالت، هزار دینار برداشت که به جنید بدهد. گفتند: این بنده خدا اهل پول گرفتن نیست. ببر تا ضایعت نکرده! جوان بر لب دجله نشست و به حساب اینکه دارد ترک دنیا میکند، یکی یکی آن دینارها را در آب انداخت. حکایت پیش جنید بردند که چنین کرد و چنان کرد. گفت: بیرونش کنید این مردک را که از دلش نیامد همه دینارهایش را یکجا در آب بیندازد! لابد جنید اصلاً به دلش خطور نکرده که قصد آن جوان خیر بوده و میخواسته عذاب ترک لذات دنیوی را با تمام گوشت و پوست و قطره به قطره و لحظه به لحظه احساس کند! آخر عزیز من! چرا مثبت فکر نمیکنی و همهاش دوست داری حال دیگران را بگیری؟

..

میگویند که با مریدی در بیابان داغ میرفت. مرید بدبخت او پیراهنش پاره بود و بر اثر تابش خورشید بدنش بسوخت و خون از وی روان شد! حالا کاری به جنبه کاملاً واقعگرایانه این داستان نداریم که خودش قصه جداگانهای است! بیچاره مرید از زبانش در رفت که امروز چقدر هوا گرم است! شیخ نگاه عاقل اندر سفیهی درو بینداخت و او را از خود براند که اهل صحبت نیست! کسی نیست به این مؤمن بگوید اگر قرار بود مرید تو نیز مثل تو صاحب همّت باشد و بسوزد و جیکش در نیاید، پس فرقش با تو چه بود؟

..

یکی پیش جنید آمد که: ساعتی حاضر باش تا سخنی گویم! جنید هم نه گذاشت و نه برداشت و همان دم زهرش را ریخت که: بنده خدا! تو از من چیزی میطلبی که من سالهاست دنبال آنم. اگر میتوانستم حاضر بشوم، پیش حق تعالی حاضر میشدم! انصافاً اگر کسی از شما چیزی خواست، باید اینجوری جوابش را بدهید؟ چرا شما این قدر دوست دارید سادگی و بلاهت مردم را  بروی آنها بیاورید؟

..

البته این ضدحالهای جنید بی علت هم نبوده و به نظر من علتش ضد حالهایی بوده که سروش غیب به او میزده و بعداً جنید تلافیاش را سر دیگران در آورده است. نقل است که یک بار جنید را پای درد کرد. فاتحه خواند و بر پای دمید. هاتفی آواز داد که: شرم نداری که کلام خدا را صرف کار خودت میکنی؟ البته بعید هم نیست که این ندای غیبی مربوط به جمعیت نظام پزشکی بغداد بوده است. آخر اگر قرار باشد همه مردم دردهایشان را با یک فاتحه درمان کنند، تکلیف این همه فارغ التحصیل دانشگاه آزاد و دولتی چه میشود؟

..

البته جنید در کار ضد حال زدن آن قدر استاد بود که حتی به شبلی هم رحم نمیکرد. نقل است که شبلی گفت: اگر در قیامت مرا مخیّر کنند که بهشت میخواهی یا دوزخ؟ دوزخ را برگزینم که مراد دوست در آن است! چون به جنید خبر رسید، طبق عادت معهود گفت: شبلی هنوز دهنش بوی شیر میدهد. اگر از من بپرسند، من چیزی را اختیار نکنم و گویم: بنده را با اختیار چکار؟

آخر مؤمن! حتماً آنکه ترا مخیّر کرده، خودش بهتر از تو میدانسته که بنده اختیار دارد یا نه! تو جوابش را بده و همهاش به فکر ضد حال زدن نباش!

..

با همه این ضد حالها، اگر پایش میافتاد جنید اهل حال دادن هم بود! البته بیشتر به طایفه دزدان حال میداد و راز این کار هنوز بر ما معلوم نشده است. یکبار دزدی را دید که بر دار آویختهاند. رفت و پای او را بوسه داد و گفت: خدا رحمتت کند که کار را تمام کردی و سرت را در سر آن باختی! واقعاً من نمیدانم این گونه تعریف کردن از دزدها، بدآموزی ندارد؟

یک بار هم دزدی به خانه او رفت و چیزی جز یک پیرهن نیافت. آن را برداشت و برفت. از قضا، فردایش جنید در بازار میرفت، پیراهن خود را به دست دلالی دید که میخواست بفروشد و خریدار ازو گواه میطلبید که بداند واقعاً مال اوست یا مال دزدی! جنید نزدیک رفت و گفت: من گواهی میدهم که از آن اوست. تا خریدار راضی شد! واقعاً توی این فقره خیلی حال به طرف داده است، البته اگر افسانه نباشد! اگر هم بخواهیم مثل خود جنید به او گیر بدهیم، باید بگوییم: ای صوفی باصفا! خجالت نمیکشی که هنوز پیراهنی داری که دزد آن را ببرد و بعداً با آن ژست بگيري كه آبروي دزدي را خريدم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 7:43  توسط ابن محمود  |