خواجه محمد ساروتقی، چنان در دل شاه عباس نفوذ کرده بود که در حرم او راه داشت و دست او در ارکان حکومت گشوده بود. حاسدان را این حالت گران آمد. به شاه چنان باز نمودند که خواجه را با اهل حرم سر و سرّی است. شاه بدو بدگمان شد و منصب ازو بستد. فردایش، خواجه ساروتقی طبقی پیش شاه فرستاد. چون گشودند، آلت مردانگی او بود، از بیخ بریده! و پیغام داد که مرا طاقت بدگمانی شاه نمیباشد. بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمیشود! شاه از این عمل او در شگفت شد و به صدق نیت او پی بُرد و منصب از دست رفته بدو باز داد!
خواجه ساروتقی را گفتند: در قطع آلت، چه حکمت دیدی؟ گفت: بزرگی را سبب باید نه آلت! مرا بی آلت، امورات زندگانی بگذرد، اما عشق خدمت مرا دیوانه کرده است و خواب از من ربوده! و در این مقطع حساس کنونی، احساس تکلیف مرا برآن داشت که دست به چنین عملی بزنم.
و از آن تاریخ تا کنون، احساس تکلیف، در کسب و حفظ قدرت، از جملهء ضروریات است!

