معشوقه واقعي حافظ شناسايي شد
بعد از 700 ـ 800 سال، بالاخره استاد سپانلو، تكليف معشوقه واقعي حافظ را روشن كرد و اسرار نامكشوفي را از خفا بيرون آورد كه تا كنون عقل هيچ حافظ شناس كاهلي به آن نرسيده است (رك. روزنامه «شرق»، 19 تير 1386، ص 19). اين عليا مخدره، اسمش «جهان» بوده است و مثل اسمش غدّار و ناپايدار. و عاقبت الامر فتنه دور قمري باعث شد كه اختر بد مهر او را از چنگ شاعر بدر برد و به عقد وزيري پير در آورد.
اين جهان ملك خاتون البته طبع شعر هم داشته و ديوان شعرش دو برابر ديوان حافظ است. ما صد بار به اين جماعت شاعر گفتيم كه وصلت درونسازماني نكنند، به گوششان نرفت كه نرفت. صد بار چوب ازدواجهاي بي حساب و كتاب را خوردهاند و باز هم دست ازين خبط و خطا بر نميدارند. به محض اينكه كسي يكي دو خط شعر برايشان قلمي ميكند، احساساتي ميشوند و ميروند توي خط ازدواج.
بگذريم. با مراجعه به ديوان حافظ، ما توانستيم خط سير اين عشق و عاشقي ناكام را پيدا كنيم و روانشناسي اين عشق را كه ميتواند كهنالگويي براي همه شاعران جهان باشد، به عرض ملت شريف برسانيم. قصد ما ازين بحث و بررسي، صرفاً ارائه طريق به شاعران جوان و جوانان شاعر است.
اول. طبيعي است كه هر عشقي اولش خيلي مزه ميدهد و درآن ماچ و بوسه و الي آخر، مثل مصراع اول هر شعري، هديه خدايان است. حافظ هم قاعدتاً خاطرات خوشي ازين قضيه داشته و البته در كنار آن، انواع مأكولات و مشروبات، از قبيل ماء الشعير، در آن زمان رايج و جايز و در دسترس بوده است:
ساقي! به نور باده بر افروز جام ما
مطرب بگو كه كار «جهان» شد به كام ما
البته وصال جهان را به كوشش به شاعر دادهاند و مفتي مفتي نبوده است. از قرار معلوم «خواجه جهان» كه منظور همان پدر زن حافظ است، شرط ازدواج را بيگاري قرار داده بوده است:
«جهان» به كام من اكنون شود كه دور زمان
مرا به بندگي خواجه جهان انداخت
در اين حالات، شاعر وظيفه خود ميدانسته كه در خلوتنشينيهايي كه به قصد آموزش رسوم شعر و شاعري به «جهان» ترتيب ميداده است، همچون باد بهاري از كار غنچهها گره گشايي كند:
چو غنچه گرچه فروبستگي است كار «جهان»
تو همچو باد بهاري گره گشا ميباش
احتمالاً درين قضيه شاعر نصايح حكيمانه وزير محترم كشور را مد نظر داشته است. باري، رسم «جهان» اين است كه ايام وصال كوتاه است و دوران فراق طولاني. به گفته استاد سپانلو، حافظ در كار عشق خود رقيب سرسختي به اسم «سرو راست» داشته است كه آخر كار، همو كار شاعر را خراب كرده و به اصطلاح زير آب او را زده است.
دوم. متأسفانه دوران وصال كوتاه بوده و خواجه جهان كه فهميده بوده شاعر آس و پاسي مثل حافظ از عهده خوشبخت كردن دخترش بر نميآيد، او را به يك وزير پير شوهر ميدهد و «جهان» هم كه معمولاً دختر حرف گوشكني بوده است، امر پدر را اطاعت و به توصيه شاعران عمل ميكند و وزير پير را شبي تنگ در آغوش ميكشد تا ببيند بنده خدا سحرگاهان جواني را از سر ميگيرد يا نه. و البته ملتفت ميشود كه اين حرف و حديثها، اقوال شاعرانه است كه شاعران براي توجيه خلافكاريهاي خود ميسازند.
از طرفي، بشنويد از حافظ كه با دلي شكسته و قلبي از اندوه مالامال، به سرودن اشعاري مبني بر بيوفايي «جهان» رو ميآورد و در اين راه به وادي افراط هم ميافتد. اما چه چاره كه شاعران دلشكسته عموماً ازين اداها و صداها دارند:
غم «جهان» مخور و پند من مبر از ياد
كه اين لطيفه عشقم ز رهروي ياد است
مجو درستي عهد از «جهان» سست نهاد
كه اين عجوز عروس هزار داماد است.
...
به چشم عقل درين روزگار پر آشوب
«جهان» و كار «جهان» بي ثبات و بي محل است
پر واضح است كه اين شعرها را شاعر از سر حرص و ناكامي گفته است. اصولاً شاعران وقتي به مراد خود نميرسند، رو به تخريب ميآورند. و حتي سعي ميكنند به خود بقبولانند كه آنهايي كه در آغوش «جهان» ميخسبند و همخانه اويند، روزگار راحتي ندارند و مدام رنج ميبرند:
حافظا! ترك «جهان» گفتن طريق خوشدلي است
تا نپنداري كه احوال «جهان»داران خوش است
و از آن بدتر، معشوق بيوفا را به خراب بودن و انواع فسق و فجور متهم ميكند:
به مي عمارت جان كن كه اين «جهان» خراب
بر آن سر است كه از خاك ما بسازد خشت
و حتي سعي ميكند زير آب او را پيش وزير گوشدراز بزند و به او بفهماند كه اين عروس زيباي خوش بر و رو، بدرد او نميخورد و فريب خوشگلياش را نخورد كه مار غاشيهاي ست كه بنيان خانوادهاش را بهم ميريزد:
جميلهاي است عروس «جهان»، ولي هشدار
كه اين مخدره در عقد كس نميپايد
...
خوش عروسي است «جهان» از ره صورت، ليكن
هر كه پيوست بدو، عمر خوشش كابين داد
از طرف ديگر، يكبار كه كار معيشت شاعر بيخ پيدا كرده بود، ياد معشوق قديم ميافتد و با خود ميگويد از راه يادآوري خاطرات گذشته، او را تلكه كند تا هم به اوضاع و احوال خود سر و ساماني بدهد، و هم ازين راه انتقام خود را بگيرد. اما از آن جانب و آن جناب، پيام مثبتي دريافت نميكند و سر خورده ميشود و هرچه از دهنش در ميآمده، نثار او ميكند:
سفلهطبع است «جهان»، بر كرمش تكيه مكن
اي جهانديده ثبات قدم از سفله مجوي
سوم. مساعي شاعر در بدنام كردن «جهان» بدبخت كه تقدير جامعه مرد سالار او را در آغوش پيري قدرتمدار انداخته بود، نتيجهاي نميبخشد و در نتيجه شاعر سعي ميكند كه دندان شيفتگي و نفرت را بكند و خودش را از شر اين احوالات برهاند. و اينجاست كه ما با چهره يك عارف وارسته و رهيده از تعلقات مواجه ميشويم:
دمي با غم بسر بردن «جهان» يكسر نميارزد
به مي بفروش دلق ما كزين بهتر نميارزد
يكي از اتفاقات مهمي كه درين ايام در عارف شدن حافظ تأثير زيادي داشته است، علاوه بر تحليل قوات جسماني، پير شدن معشوق سابق هم بوده است:
«جهان» پيرست و بي بنياد، ازين فرهادكُش فرياد
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
...
«جهان» پير رعنا را ترحم در جبلت نيست
ز عشق او چه ميجويي، درو همت چه ميبندي؟
و از قراين پيداست كه درين ايام عرفاني، حافظ معشوقهاي بهتر از «جهان» زير سر كرده بود و در پرتو عنايات او، راحتتر ميتوانست حرص معشوق قديم را در بياورد:
مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام «جهان» برخيزم
گرچه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم كش
تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم
از جناب سپانلو خواهشمنديم در باب شناسايي ايشان نيز اهتمامي بليغ بكار بندند و يكي ديگر از اسرار خفيه را بر پرده اندازند.
...
باري، تنها مسئله باقي مانده اين است كه ظاهراً اين «جهان»، با همه شاعران پارسي زبان سر و سرّي داشته است و جملگي از دست بيوفايي او به فغان بودهاند:
جهانا! همانا فسوسي و بازي
كه بر كس نپايي و با كس نسازي (ابوطيب مصعبي)
...
جهانا! سراسر فسوني و باد
به تو نيست مرد خردمند شاد
(فردوسي)
...
جهان با كسي جاودان رام نيست
به يك خو برش هرگز آرام نيست
(اسدي طوسي)
...
جهان را گوهر آمد زشتكاري
چرا زو مهرباني گوش داري؟
(ويس و رامين)
...
جهان با هيچ كس صحبت نجويد
كزو بر ناورد آخر دماري!
(ناصر خسرو)