عدالت
بین من و تو
باید عدالت حکمفرما باشد ای یار
گاهی تو در آغوش من باش
گاهی مرا مهمان آغوش خودت کن!
بین من و تو
باید عدالت حکمفرما باشد ای یار
گاهی تو در آغوش من باش
گاهی مرا مهمان آغوش خودت کن!
اي كه از دولت تو دزد و گدا بسيار است
رفتي و پشت سرت دست دعا بسيار است
نه فقط روي سر مردم ما جا داري
تو به هر جا بروي، بهر تو جا بسيار است
نفت هم رفت، ولي سفره ما باقي باد!
خانه را روغن اگر نيست، صفا بسيار است
حرص عادي شدن رابطه كمتر بخوريد
خاصه وقتي كه در آن ناز و ادا بسيار است
شخص مذكور نشد، دولت همسايه كه هست
باده پيش آر كزين رابطهها بسيار است
از خلوص عمل شيخ همين فهميدم
راههاي نرسيدن به خدا بسيار است
هست در مجلس ما چند صدايي. يعني:
موقع حرف زدن، جيغ و صدا بسيار است
ما به خود رحم نداريم، حواست باشد
از تو - اي غير خودي! - كينه ما بسيار است
طبق فرمايش ما باش كه آسوده شوي
ورنه هر كار كني، چون و چرا بسيار است!
بايد مجسمه ساز شوم!
مجسمهات را بايد بسازم
بر ميداني بكارم
و تمام شهر را مجبور كنم
دور تو بگردند.
مهديه لطيفي
::
نكته 1. شاعران با همه لطيف بودنشان، اگر دست دهد، در مجبور كردن خلايق دست كمي از خودكامگان ندارند!
نكته 2. كاشتن مجسمه در ميادين شهر، با اين وضع سرقتها كار درستي نيست. اگر معشوق ايشان را كسي دزديد، ما چه خاكي بايد به سرمان بريزيم؟
نكته 3. اگر مجسمهسازان عرضه داشتند، پولشان را از شهرداريها ميگرفتند. نصب مجسمهها خارج از حيطه اختيارات مجسمهسازان است. فلذا ما پيشنهاد ميكنيم، براي عملياتي شدن آرزوهاي شاعر، شعر خانم لطيفي به شكل زير تغيير پيدا كند. كلمه «مجبور» را ما به «ترغيب» تغيير داديم كه ملت واكنش منفي نشان ندهند و با رضا و رغبت طواف كنند مجسمه معشوق مذكور را:
بايد شهردار شوم!
يا دست كم رييس شوراي شهر
و به مجسمهسازان بگويم
مجسمهات را بسازند
و بر ميداني بكارند
و تمام شهر را ترغيب كنم
دورت بگردند!
از یاوۀ مفت نیست شرمندگی ات
باشـد ز نداشتــن برازنــدگی ات
سیما و صدات کاش شطرنجی بود!
شرمنده شدیم ازین نمایندگی ات.
ملّت ما دشمن غدّار میخواهد چکار؟
دوستان هستند، استکبار میخواهد چکار؟
با نبوغ خود، جهانی را مدیریت کنیم
بودجه و برنامه و آمار میخواهد چکار؟
وضع ما از کلّ موجودات عالم بهتر است
این حقیقت، سنجش افکار میخواهد چکار؟
«آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست»
قحط انسان است، آدمخوار میخواهد چکار؟
چاپلوسی و تملّق هر که داند، روزگار
روزیاش را میرساند، کار میخواهد چکار؟
عشق هم مثل تو بی برنامه وارد میشود
عاشقی کردن، ادا اطوار میخواهد چکار؟
با سر زلف تو میباید که اعدامش کنند
این دل یاغی، طناب دار میخواهد چکار؟
مثل سابق بوسههای تو انرژی بخش نیست
جنس بُنجل ـ جان من!ـ انبار میخواهد چکار؟
«تا توانی دل به دست آور» اگرچه گفتهاند
آدم عاقل، دل بسیار میخواهد چکار؟
خادمان واقعی! خدمت به ما کمتر کنید
گربهء ما بیست خدمتگار میخواهد چکار؟!
::
به هوای غزل آاقای اصغر عظیمی مهر گفته شد:
آدم دیوانه چون من، یار میخواهد چکار؟
این سر بی عقل من دستار میخواهد چکار؟
لبانت
مرا هفت بر هیچ بُردند
من اما
پُر از حسّ پیروزیام باز!
::
لبت سرخ است،
اما من
هلاک خندههای آبیات هستم.
اي كه پنجاه رفت و در خوابي
آخــرش نيــز در نمــييــابي
عشق اين پنج روز و شش باشد
مابقي جنگ و كشمكش باشد
به چه كار آيدت پروفــايلــم
از تو من دور چند صد مايلم
معلوم است که آدمیزاد را از عالم غیب که آن را «امر» میگویند و از عالم شهادت که آن را «خلق» میگویند آفریدند. یکی عالم روح است و دیگری عالم جسم. چنانکه شاعر بدان اشارت کرده است و گفته:
ترا از دو عالم بر آوردهاند
هرچه در عالم جِد است بیشتر از عالم نفسانی است و هرچه در عالم هزل است از نتایج جسم است. و البته مردم را گاه گاه طیران طبع بیشتر به سوی هزل باشد و بد نیست که گفته:
جدّ همه ساله جان مردم بخورد
و نیز به تجربه معلوم شد که مردم، هزل را بیشتر خریداری میکنند که جد را، خاصه در این روزگار. و اهتزاز و نشاطی که از هجو زاید، بیشتر از آن است که از مدح خیزد. زیرا که اغلب مردم مستحق نکوهشند. چون مردم را هجو گویی، «وضع الشیء فی موضعه» باشد! و لذت عبارت است از ادراک چیزی ملایم و موافق. پس چون هجو مردم گویی، حق به مستحق رسانیده باشی! و کسی که سامع بود، چیزی موافق ادراک کرده باشد.
سراج الدین قمری آملی (متوفی 725 ق)، دیباچه مثنوی «کارنامه»
سحرگاهان، باد همراه از جانب یاری، سبیل کلفت نخراشیده، این پیامک آورد:
میلی به بوسه تو ندارم که روزهام
ترسیدم اینکه فاش بگویم، ریا شود!
هرچند روزه گرفتن ما، مثل نماز خواندن ایشان، کاری بی فایدت است،
این دوبیت بر سبیل ارتجال و بر عقب آن، تحریر یافت:
گل هست مرا، منّت هر خس نکشم
بار سـتم هـر کـس و ناکـس نکشم
هرچند که روزهام، اگر دست دهــد
بوسیدن لبهای تو، پا پـس نکشم!
دم در دستشویی اداره، مردد بودیم که با پای چپ وارد شویم یا راست، که یکی از ارباب رجوع محترم با نامهای در دست برای امضا، با نهایت ادب و احترام پرسید: حضرت آقا! بر میگردید یا نه؟! میخواستیم بگوییم: پَ نه پَ، گرین کارت به ما دادهاند، همانجا میمانیم. باز دیدیم، ژانر «پَ نه پَ» دیگر از رونق سابق افتاده، و در عوض، دستشویی رفتن ما همچون همیشه از اوجب واجبات است. از این رو، به ایشان لبخند ملیحی تحویل دادیم و رفتیم به کارمان برسیم.
طبق معمول همه علماء، توی دستشویی داشتیم فکر میکردیم چرا آن بنده خدا فکر کرده ما از دستشویی بر نمیگردیم و کارش لنگ امضای ما میماند؟ یادمان افتاد که از قدیم الایام، مردم ولایت ما به دستشویی میگفتند «خارج». دبستان که میرفتیم، هر وقت که همکلاسی ما تندش میگرفت، میگفت: آقا اجازه! ما خارج داریم! و معلم مهربان هم اجازه خروج صادر میکرد؛ کعینهُ مأمور فرودگاه که ميخواهد مُهر خروج بزند روی گذرنامه کسی.
لابد این ارباب رجوع هم با خودش فکر کرده، ما نیز مثل بعضی از اختلاس کنندگان محترم، یا همراهان بعضی مسئولین، اگر خارج برویم، احتمال برگشتنمان زیر صفر است و قاعدتاً موجب نگرانی ارباب رجوع! و با خودمان، همه عزت و اقتدار ملی را خارج میکنیم و کشور دچار آسیب میشود. فلذا، از همین تریبون محترم با صدای رسا اعلام میکنیم که ما هر وقت خارج برویم، با روحیه بیشتر بر میگردیم و همه نامههای معوقه را امضاء میکنیم. به داد همه ملت میرسیم. بساط مهرپروری و عدالتپروری میگستریم. نفت میآوریم. یارانه میدهیم. رایانه توزیع میکنیم. لطفاً ای ارباب رجوع محترم! نگران خارج رفتن ما نباشید. ما از اوناش نیستیم!
این طرف، عاجز و آواره فراوان دارد
آن طرف، قاتل و پتیاره فراوان دارد
شهر ما، گوشۀ میخانه ندارد، اما
شکـر لله که میـخواره فراوان دارد
مسجدش، بوی ریا دارد و مکتب، غم نان
ای خوش آن شهر که کاباره فراوان دارد
سالها رفت که ملّت سر کارند همه
باز گوینــد که بیـکاره فراوان دارد
یا رها کن برود، یا که رها باش برو
عشق این دور و زمان چاره فراوان دارد!
جگر چاک ندیدیم غم عشق ترا
در عوض، پیرهن پاره فراوان دارد
آنکه یک بار سر «خیر» بجنباند کو؟
لب این ماهوَشان «آره» فراوان دارد
توبه کردند لبانم ز نبوسـیدن تو
این گناهیاست که کفّاره فراوان دارد
مال مردم خوریِ شیخ بود محض ثواب
و روایـات درین بـاره فـراوان دارد
هر کجا مینگرم: تشنۀ خدمت کم نیست
مملکت، آدم اینکاره فراوان دارد!
1)
تلویزیون
چپ و راست
طرز صحیح خوابیدن را آموزش میدهد
بقول دکتر شریعتی
من عاشق آن آموزگارم
که طرز درست بیدار شدن را
به من بیاموزد!
2)
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت: برخیز! که آن خسرو شیرین آمد
..
ما علاوه بر دولت تدبیر و امید،
طرفدار دولت بیدار هم هستیم
مخصوصاً آن قسمت خسرو شیرینش!
به عنوان سخنگوی بخشی از مطالبات مردم
از دولت آینده مجدانه میخواهم
از این دو نفر که در واقع یک نفرند
در کابینه به نحو احسن استفاده شود.
3)
گویند دیوها را خصلت آن باشد
که هرچه بگویی و بخواهی، واژگونه عمل کنند.
شتر را گفتند: چرا شاشت از پسه
گفت: چکارم به کار هر کسه!
این موضوع هیچ ربطی به تلویزیون ندارد، به من و تو هم!
گفت: حافظ من و تو محرم این راز نهایم
از می لعل حکایت کن و سیمین بدنان
خدا خیرت بده!
با اینهمه وعده و وعیدت چه کند؟
با دولت تدبیــر و امیــدت چه کنــد؟
محمود، هزار قفل بر جای گذاشت
با اینهمه قفل، یک کلیدت چه کند؟
حمید نیک نفس
مولانا حسن بن فريدون – ادام الله توفيقاته – در عنفوان جواني چنانكه افتد و داني، از طايفهاي زن بخواست. خويشان ايشان، به مصلحتي نامعلوم، در مذمت وي باز نايستادند و او را حربي و غربي و بي دين و مسكين و مُنهي و ملحد و تارك الصلاة و دايم الخمر ناميدند و بر صحت اقوال خويش، گواهان بسيار آوردند. كار بالا گرفت.
بيت.
ما ميكوشيم و ديگران ميكوشند
تا يار كرا خواهد و ميلش به كه باشد!
القصه، بر خلاف آنچه ميخواستند و ميپنداشتند، تقدير رفت و ندا آمد كه يا خواجه حسن! دل غمين مدار و از بخت شكايت منماي كه كار بر رضاي تو رفت. مولانا حسن هنوز از شب زفاف نياسوده و عروس مراد در بغل نگرفته بود كه طايفه ملامتگران و نكوهندگان، سحرگاهان به شادباش او فرا رفتند و گفتند: خدا را گواه ميگيريم كه بارها، بزرگ اين طايفه را گفته بوديم: حجله حُسن بياراي كه داماد آمد! و هر آنچه ناصح مشفق بگويدت بپذير! بحمدالله دم گرم ما در دل سرد اينان كارگر افتاد و كار چنان شد كه ما ميخواستيم! مولانا، از سر شفقت و نرمخويي، پاسخ ايشان به وجه حَسَن فرمود.
ديگر روز، از طايفه طاعنان دوشين، پيغام آوردند كه مولانا را در خاطر باشد كه اين دولت از كجا يافته است و اكنون، كار بايد به مشورت كند كه گفتهاند: المستشار المؤتمن! پاي راست چنان نهد و دست چپ چنين. آنجا نرود و اينجا بيايد. با آن سخن نگويد و با اين چنين فرمايد. كدخدايي چنين بايد كرد و تمشيت امور چنان. ارزاق خويش از كه بستاند و افعال خويش با كه بطرازد.
لاف و گزاف اين طايفه چنان بالا گرفت كه مولانا حسن، خير و شر گفتار، فرو نهاد و ايشان را فرمود: اگر آلت مردي بيندازم به كه خود را آلت دست شما سازم! از اين معامله دست بداريد كه در خور كام شما نيست! ما را نسيه ديگران، به از نقد شما! اگر ما را كار به اقوال شما برود، زودا كه خلق و خوي اولاد ما به احوال شما برود!
بيت.
آينده كار خواهي از رفته فزون
در رفته چه كردي كه در آينده كني؟!
عنوان نوشته، نام كتابي است از عباس معروفي و به داستان ما ربطي ندارد!
حکیمی را گفتند:
چه گویی در باب کلیدی که همه درها را می گشاید؟
فرمود: ترسم در و دیواری نمانده باشد شما را!
بیت.
هزار جهد بکردم کلید پیدا شه
کلید پیدا شد، دری نموند وا شه!
یکی از آن جمع فریاد برآورد:
ای حکیم فرزانه! خاک بر سرت با این امید دادنت!
و جماعت پراکنده شدند.
تاریخ تکرار نمیشود
ما از یک سوراخ
چند بار گزیده میشویم.
::
مار گزیده
از ریسمان سیاه و سفید میترسد
این را الاغها فهمیدند
ما نه!
::
امثال و حکم دهخدا را
از هر کجایش بخوانی
مایه شرمساری است.
::
یکی را به ده راه نمیدادند
سراغ خانه کدخدا را میگرفت!
از قدیم الایام، ریشها هم جناحی بودند: ریش سفیدها و ریش سیاهها. این دو طایفه با اینکه در روش با هم مناقشه و مرافعه داشتند، اما در مبانی منازعهای نداشتند و به عبارتی، هر دو از یک ریشه بودند. مشکل اصولی این هر دو طایفه، با ریش قرمزها بوده است و معمولاً در دعواها و آشتیهای ریش سفیدها و ریش سیاهها، سر ریش قرمزها بی کلاه میمانده است. حتا گویند که در روز قیامت هم خداوند هوای این دو طایفه را دارد و بقیه باید بروند کشکشان را بسابند. در همین رابطه، ظهیر فاریابی میفرماید:
عالمی بر فراز منبر گفت:
که چو پیدا شود سرای نهفت
ریشهای سپید را ز گناه
بخشد ایزد به ریشهای سیاه
باز ریش سیاه، روز امید
باشد اندر پناه ریش سفید
مردکی سرخ ریش حاضر بود
دست در ریش زد چو این بشنود
گفت: ما خود درین شمار نهایم
در دو عالم به هیچ کار نهایم!
::
نکته فمینیستی 1: جماعت نسوان روز قیامت بروند برای خودشان فکری بکنند. ظاهراً در بهشت خدا جایی برای آنها نیست! مگر آنکه ریش سفیدها و ریش سیاهها شفاعتشان کنند.
نکته فمینیستی 2: آن دنیا هم مردسالاری حاکم است! گفته باشیم.
من رأی میدهم به گلویی که روشن است
من رأی میدهم به نگاهی که عاشق است
من رأی میدهم به سرانگشت آبیات
و خاطرات تو که تقلب نمیکنند.
تقسيمبندي ميكنم هر روز
روح خودم را بين عقل و عشق
سهمي براي عشق، سهمي براي عقل
سهمي براي عقل، سهمي براي عشق
سهمي براي عشق، سهمي براي عشق
سهمي براي عشق، سهمي براي عشق
...........................................
...........................................
و اين وسط
يك بار ديگر عقل كم آورد!
بر ديوار سرايي، اين جمله گهربار آويخته ديدم:
خواهرم! زن در حجاب همچون مرواريد در صدف است!
خادم سراي را فرمودم: اين كلام از قلم مبارك كدام انديشمند راستيني تراوش فرموده است؟ گفت: خواجه اين سراي را چندين خادم بر در است كه روز و شب ازين اباطيل ميفرمايند و مزد ميستانند.
گفتم: خواجه سراي را بشارت باد به ژرفاي اين عبارت! كه شايسته باشد در جشنواره كلمات قصار آن را برگزيده نمايند. پس ندا آمد:
اي خواجه دانشمند! مرواريد در صدف چه قيمتي دارد؟ و كس چگونه از بهاي آن آگاه شود؟
باد ميرفت به سروقت چنار، و خواجه را ديدم كه به سروقت خادمان ميرود!
در هیاهوی دربی
تا حواس تمام ِ
پاسبانهای این شهر پرت است
بوسهای مرحمت کن!
ـ استاد!
زیر گلوی نازکت زخم است انگاری
خون میچکد از واژههای تو.
ـ ها! این رژ لب واقعاً کیفیتش عالی است!
درسهای حافظشناسی (9)
دسترنج تو همان بـِهْ که شود صرف بکام
ورنه دانی که به ناکام چه خواهد بودن؟
ما هی میگوییم در فرهنگ ما همه چیز هست، بعضی از آدمهای مذبذب باور نمیکنند و میگویند فرمایشات شما اتفاقی است. امروز میخواهیم سندی دیگر در اثبات حقانیت خودمان که ملت ایران باشیم رو کنیم. شاید عدهای کم سواد خیال کنند که همه چیز از غرب به ایران آمده و چیزی از ایران به غرب نرفته. به غیر از قضیه فرار مغزها از ایران به غرب که هنوز در ماهیت مغز بودن آنها تشکیک قوی وجود دارد، بعضی نغزهای غربی هم به ایران میآیند. مثل همین فوتبالیستها. میآیند و چند صباحی تحت تأثیر فرهنگ غنی ما قرار میگیرند و در نهان و آشکار مسلمان میشوند و میروند برای ما تبلیغ هم میکنند. هفتصد هشتصد سال پیش هم همینطور بوده! در زمان حافظ نیز شخصی به نام بکام که جد دیوید بکام امروزی است، تحت تأثیر فرهنگ ناب ایرانی اسلامی به شیراز عهد شاه شجاع میآید و خدمات شایسته انجام میدهد و بعد از آستانبوسی و دریافت مواجب مقرره، بر میگردد به خانه و زندگی خود و طبق فرهنگ اصیل ما به زاد و ولد مشغول و نسل اندر نسل دعاگوی ما میشود. الآن اگر میبینید که دیوید بکام اینقدر در قلوب مؤمنین جا وا کرده، به دلیل همان سوابق مودت و همان مُهر و نشان ماست که بر حقه مِهر ایشان جاخوش کرده!
بعد از این مقدمه، بپردازیم به تفسیر شعر حافظ. خواجه حافظ شیرازی طبق همان نظم هندسی مشهود و مشهورش، خوشبختانه همه چیز را بطور واضح و شفاف برای ما توضیح داده است. فحوای کلی عبارات او مشخص است و آن چیزی نیست جز تأیید سیاستهای امروز فوتبال ما که خرید بازیکن و مربی داخلی و خارجی به قیمت گزاف و با دسترنج ملت شریف در رأس آن قرار دارد. حافظ هم مثل فدراسیون فوتبال و سران باشگاههای ما اعتقاد واثق دارد که هر چقدر پول ملت صرف این فوتبال شود، باز کم است و راه دوری نمیرود. حضرت لسان الغیب حتی معتقد است که بهتر است این پولها صرف بازیکن و مربی خارجی شود. بلکه از این راه بشود آنها را به آغوش پر مهر اسلام دعوت کنیم و مزه مسلمان بودن را به آنها بچشانیم.
در این بیت، منظور از دسترنج همان بیت المال است. یعنی تو باید بروی جان بکنی و پول بریزی در حلقوم خزانه ملی، و دولتمردان هر گونه که صلاح میدانند خرج کنند. وقتی آدم به این درجه از معرفت برسد و فرهنگ عمومیاش رشد کند، آن وقت بابت چندرغاز اختلاسی که خواسته یا ناخواسته صورت میگیرد، خودش را جر نمیدهد و طلبکار نظام نمیشود. بلکه آن را عین لطف میداند. همان گونه که خواجه حافظ فرموده است:
به دُرد و صاف ترا حکم نیست، خوش در کش
که هرچه ساقی ما کرد، عین الطاف است
بعضی از مفسرین گفتهاند که «همان به» حالت تخییری دارد و شخص مخیر است که این کار را بکند یا نکند. اما از یک ظرافت مهم ادبی که معمولاً در کلام حافظ هست غافلند و آن اینکه در اینجا حافظ در لباس اختیار، مجوز اجبار را صادر کرده است. یعنی حتماً باید این کار را بکنی که خیر و صلاح تو در آن است و لاغیر! قرینه آن، مصراع دوم است که میگوید اگر این کار را نکنی، هرچه دیدی از چشم خودت دیدی و هر بلایی سرت بیاید حق توست. چون به فرمایش ما عمل نکردهای. بنابر این، لُبّ کلام حافظ این است که تو باید دسترنج خودت را در اختیار دولت بگذاری که دولت آن را در اختیار باشگاهها بگذارد که باشگاهها آن را خرج خرید بازیکنان میلیاردی بکنند، علی الخصوص بازیکنانی از سنخ دیوید بکام علیه السلام که خدمات ارزنده آنها بر کافه مسلمین پوشیده نیست! واگر به این حکم حکومتی که در لباس توصیه گفته شده عمل نکنی، مسئولیت عواقب امور با خودت است. از بینندگان عزیز تقاضا میشود برنامه سرگرم کننده نود را هم از دست ندهند که تماشا و تفرج آن، از گلگشت مصلاّ هم واجبتر است!
روزنامه كيهان را كه باز ميكنم، ميبينم با تيتر درشت زده است: طنز را جدي بگيريد! طبيعي است كه اصلاً تعجب نميكنم. خبر را كه ميخوانم متوجه ميشوم كه دولت بخشنامه داده است به تمام دواير دولتي و ادارت و نهادها كه از تاريخ ابلاغ بخشنامه همه رؤسا و مديران و سرپرستان ظرف مدت يك ماه بايد برنامه عملي خود را براي اشاعه فرهنگ طنز و شوخ طبعي در جامعه ارائه دهند و در استخدام نيرو براي طنزنويسان اولويت خاص قائل گردند و كار ارباب رجوع طناز را زودتر راه بيندازند و در برنامههاي رسمي فرهنگي از طنز استفاده بيشتري كنند و آثار طنز را بخرند و به كاركنان خود هديه دهند و خلاصه تحول اساسي در عرصه طنز صورت گيرد. به طوري كه كشورمان ظرف يكسال به رتبه اول طنز در خاورميانه و طي چهارسال به عنوان طنازترين كشور جهان معرفي شود. با خودم ميگويم مگر اين طنزپردازان چه گلي به سر جامعه زدهاند كه دولت اين قدر آنها را تحويل ميگيرد؟ جامعه امروز ما به اندوه بيشتر از شادي نياز دارد. هرجا ميرويم همه چيز مسخره شده و ملت دارند هرهر ميخندند. بجاي جواب سلام و راه انداختن كار ملت، لبخند تحويل ميدهند. جديت از ميان ملت رخت بربسته و اخمها باز شده. پيمانكاران در جواب كارفرمايان شعر طنز ميخوانند و كارپردازان، براي كارمندان لطيفه ميفرستند. در چنين آشفته بازاري، حمايت بيشتر از طنز چه معني دارد؟ مداحان و نوحهخوانان كه ستونهاي اصلي جامعه را تشكيل ميدهند، بازارشان كساد شده و برنامهسازان، بيشتر به ساخت سريالهاي طنز رو آوردهاند. بايد فكري براي انحطاط اين جامعه طنز زده كرد. اولين گام را هم خود بنده بر ميدارم و از همين نريبون مقدس، به همه ملت ايران اعلام ميكنم كه دور طنز را خط بكشيد و اگر سعادت دنيوي و اخروي را ميخواهيد، برويد جدي و عبوس باشيد. طبق اطلاع واصله، تا كنون هيچ طنزپردازي به بهشت راه پيدا نكرده است و بيشتر ساكنين بهشت آباد را آدمهاي اخمو و تلخ و محزون تشكيل ميدهند. طنزهاي مثنوي معنوي، گلستان سعدي و ديوان حافظ را از ذهن خود و جامعه بزداييد و اخلاق ناصري بخوانيد چاي را تلخ بنوشيد و سعادتمند زندگي كنيد.
در راستای اینکه مصراع چهارم، کماکان ارشد مصاریع رباعی است! و رعایت آن بر همگان واجب، بلکه از اوجب واجبات است، و فراهم کردن یک مصراع دندانگیر پُر حادثهء مخاطب خفهکن، این روزها از پیدا کردن اسب اصیل و همسر نجیب و تریاک اصل و جنس غیرچینی و تورم یکرقمی دشوارتر شده است؛ به عرض همگان میرسانیم که اگر کسی الگوی موفقی در مصراع چهارم عرضه کرد، بر جمیع مؤمنین واجب مؤکد است که بلافاصله، آن الگو را در محافل و مجامع ادبی اشاعه دهند و شرع مبین هم تأکید دارد که اجر اشاعه دهنده الگوی مفید نُقلی، کمتر از خالق آن الگو نیست و بلکه هم بیشتر! ما از همین تریبون مقدس، لبیک خالصانه خود را به ندای حق طلبانه جلیل صفربیگی در یکی از رباعیاتش اعلام داشته، و نیت خیر داریم نسبت به گسترش فرهنگ اصیل کپیبرداری اقدام نماییم.
از دست زمانه تیر باید بخوری
دائم غم ناگزیر باید بخوری
صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست
بچه! تو هنوز شیر باید بخوری!
(جلیل صفربیگی)
..
تیپا به تریپ و ژست باید بزنی
برنامه روز Next باید بزنی
وبلاگ و موبایل و زندگی تعطیل است
بچه! تو هنوز تست باید بزنی!
(داوود ملک زاده)
و اینک چند پیشنهاد از ما که جنبه لبیک آن بسیار قوی است:
کی گفته که زیر عهد باید بروی؟
دنبال کسی به جهد باید بروی؟
این تیپ و تریپ، شامل حال تو نیست
بچه! تو هنوز مهد باید بروی!
..
در دوره بمب و موشک و این چیزا
تو مشغول عروشک و این چیزا
یک لحظه ولت کردم، ر..دی به خودت
بچه! تو هنوز پوشک و این چیزا!
..
این ترمی، پول پیش باید بدهی
ترتیب سبیل و ریش باید بدهی
عشق است، غذای سلفْسرویسی نیست
بچه! تو هنوز فیش باید بدهی!
..
این رابطه را قویش باید بکنی
فکر چسب و سریش باید بکنی
از عشق نگو که خندهام میگیرد
بچه! تو هنوز جیش باید بکنی!
عشق تو
فقط بمب تبلیغاتی بود
و باعث شد
به جای تماشای ماه
به مزه پپسی فکر کنم.
خون تو
بوی شربت آلبالو نمیداد
و زخم پیشانیات
شاهکار گریمورها نبود.
وقتی در ذهن خلاّق خود
به جناس مین و مینا فکر میکردیم
و برای آن لطیفه میساختیم
پای تو روی مینها، پرنده شد.
پشت صحنه مرگ حماسی تو
هیچ دوربینی حضور نداشت.
ریشهای کم پشت تو
قله هیچ بنیادی را فتح نکرد
و خاکی که بر آن جان دادی
به شهرت ویژهای نرسید.
سالروز مرگت
در هیچ تقویمی منعکس نشد
تنها در خاکجای گمنام تو
درختی است
که در پای جدا شدهات ریشه دارد.
سر به روی شانههای هم
خواب رفتهاند هندوانهها
پشت دخل
خوابهای رنگی مغازهدار.
خدایا! رها ساز
زنانی که زندانی دیگرانند
زنانی که زندانی خود.
بعضي افراد معلوم الحال كه مرتب نگاه به دست اين غربيها ميكنند كه ببينند چكار ميكنند كه ما برويم از آنها تقليد كنيم، ميگويند چرا در بعضي قضايا مثل همان اختلاس 3000 ميلياردي مسئولين مربوطه رسماً عذرخواهي يا كنارهگيري – يا زبانم لال – خودكشي نميكنند؟ با اينكه اين قبيل خزعبلات اساساً نياز به توضيح و تشريح ندارد و سكوت خودش گوياي بسي مسايل ناگفته است، بنده دلايل متقن دارم كه عذرخواهي در اين قبيل مسايل نه فقط لازم نيست، بلكه گناه كبيره است:
1) ما كدام كارمان طبق اصول است كه اين يكي باشد؟ البته منظور از اصول، اصولي است كه غربيها تعريف كردهاند و به عنوان ارزشهاي غربي ميخواهند به ما ملل مسلمان صادر كنند. ما زير بار چنين خفتها و حماقتهايي نميرويم و نبايد برويم.
2) تشبّه به كفّار جايز نيست. خصوصاً در اين چنين مسايل ناموسي! اين كارهاي سخيف را بگذاريد همان خارجيهاي از خدا بيخبر انجام بدهند. حال و روزشان هم گواه همين مسايل است.
3) اگر قرار به عذرخواهي و كنارهگيري باشد، مسئولين ما پس كي به كار خدمت خلق برسند؟ روز و شب بايد بابت مسايل ريز و درشت عذرخواهي كنند و كنارهگيري نمايند و سنگ روي سنگ بند نميشود. فرصت خدمت به مردم محدود است و نبايد به رايگان از دست برود.
4) ما به مسئولين رأي ميدهيم كه از جانب ما اين كارها را بكنند. اگر قرار باشد يك مدير اين مملكت نتواند 3000 ميليارد اختلاس كند، پس چهكار كند؟ پس چه ازين اختيارات قانوني؟ پس چه كسي به اين قبيل كارها برسد؟
5) 3000 ميليارد عددي است كه بابت آن وقت ارزشمند تعدادي از مسئولين مملكت را كه ميتوانند صرف كارهاي مشابه كنند، بگيريم؟ همين كارها را ميكنيد و گيرها را ميدهيد كه مملكت ما پيشرفت نميكند؟ دوست داريد ما هم مثل مردم بدبخت اروپا و آمريكا و ژاپن باشيم كه يك ركعت نماز هم بلد نيستند بخوانند؟
6) عذرخواهي فقط بر درگاه ايزد منان جايز است و بس. مابقي مخلوقات چنين شأني ندارند. مخصوصاً شهروندان درجه دو و سه كه بايد ممنون ما هم باشند كه منت ميگذاريم و زحمت اختلاس از آنها را بي اجر و مزد ميكشيم. اين پولها را اگر ما نخوريم و نبريم، خدا ميداند صرف چه كارهاي خلافي كه نخواهد شد!
7) عذرخواهي يك كار زنانه است و ما كه بحمدالله همه اسباب بزرگي و مردانگي را يكجا داريم، برويم عذرخواهي كنيم؟ يعني اين قدر خوار و ذليل؟ اين زبون و زار؟ به چه قيمتي؟ با چه دستاوردي؟
8) حالا اگر ما عذرخواهي نكنيم، چه كسي وجودش را دارد كه از ما بازخواست كند؟ مثلاً ما را اعدام ميكنند؟ شغلمان را ميگيرند؟ تابعيت مضاعفمان را لغو ميكنند؟ چكار ميكنند؟ چرا بايد يك انسان مؤمن عملي انجام دهد كه لغو بودن آن بر همگان ظاهر است؟
9) بر گذشتهها صلوات!