شرح رباعیات (1)

 

در عشق تو کس تاب نیارد جز من

در شوره کسی تخم نکارد جز من

با دشمن و با دوست بدت می‌گویم

تا هیچ‌کست دوست ندارد جز من!

(عنصری)

::

من شاعر در این رباعی چه نوع «من»‌ی است؟

مصراع 1: توسری خورده، بدبخت، نیازمند، قابل ترحم، دچار توش‌ماندگی، مجبور به کنار آمدن با انتخاب مزخرف خود، در حال زایمان، خودآزار، قوی‌ترین مرد ایران

مصراع 2: هدر دهنده سرمایه، مایه شرمساری بخش کشاورزی، بیکار و بیعار، از خود متشکر، امیدوار به تحقق امر محال، آقا زاده، در رؤیای مدیریت جهان

مصراع 3: دهن دریده و هتّاک، زیر آب‌زن، نمره اخلاق بیست، معتقد به مبانی، اصولگرای با‌اصل و نسب، طلبکار عالم و آدم، اصلاح‌طلب پشیمان

مصراع 4:‌ تمامیت خواه، انحصار طلب، بیمار روانی، برنامه‌ریز، مهندس عشق و عاشقی، عوضی

::

 

من مورد نظر شاعر از چه نوعی است؟

مصراع 1: پدرسوخته، اقتدارگرا، خواهی‌نخواهی، همین که هست، دیگر آزار، فوق سنگین، عامل خودکشی، بیماری لاعلاج

مصراع 2: دیر بازده، کچل بی‌قواره، لم یزرع، خیلی مزخرفی ولی دوست دارم، سگ‌خور

مصراع 3: رژیم منحوس، هر روز بدتر از دیروز، اصلاح طلب، رانت‌خوار، لایق مشت محکم، محل تخلیه عقده‌های روانی، شیطان لعین

مصراع 4: فرشته روی زمین، فالوده بستنی، تیر رفته توی قلب، فقط تو مرا بکُش، لعنت به پدر و مادر کسی که!

 

آفرین بر نگاهت

 

«نگاه تو طعم بلوط است»

چنین گفت با خود

و تنظیم کرد عینک دودی‌اش را؛

و هرگز ندانست

کلاغ از سر شاخه پر زد

و یا کفتری از لب چینه باغ.

 

چرا دو فرزند كافي نيست؟

 

1)   كشور ما بر سر گنج قرار دارد و حاضران و آيندگان بايد به يكسان ازين مواهب بهره‌مند گردند. چه معني دارد نسلي كه مي‌تواند مثل ما شاد و ثروتمند زندگي كند، در پشت پدران و مادران خودخواه و انحصار طلب معطل بماند؟

2)   با توجه به اينكه اخيراً معلوم شده است زلزله خبر نمي‌كند و گسل‌ها به دعاهاي مردم بي اعتنا شده‌اند، بايد سعي كنيم تعداد نفوس بيشتر شود، كه اگر خداي نخواسته زلزله تشريف فرما شد، افراد بيشتري از موهبت زنده ماندن و مصيبت خواندن بر سر مرده‌ها برخوردار شوند. بهرحال، يك نفر بايد باشد كه بقيه را كفن كند.

3)   صندلي عقب خودروهاي ايراني براي نشستن سه نفر تعبيه شده است. مگر ما مرض داريم هزينه كنيم و دو نفر فقط روي آن بنشينند؟ اصل بهره‌وري ايجاب مي‌كند كه رديف عقب ماشينهاي سواري پُر باشد.

4)   اين يك اصل ساده رياضي است كه سه نفر و چهار نفر مي‌توانند بيشتر از دو نفر رأي بدهند. در نتيجه، ميزان مشاركت افراد در سرنوشت‌شان افزايش خواهد يافت و كشور ما رو به ترقي بيشتر خواهد رفت.

5)   با توجه به كمبود نفوس، ظرفيت بسياري از دانشگاه‌ها خالي مانده و حس رقابت از بين رفته است. اين روند اگر ادامه پيدا كند، نهضت توليد نرم‌افزاري به نتيجه مطلوب نخواهد رسيد. فرزندان رشيد بعدي ما بايد هرچه سريعتر به صحنه بيايند و دانش بشري را گسترش بدهند.

6)   رييس جمهور محبوب و مردمي ما لياقت آن را دارد كه رييس جمهور 160 ميليون ايراني باشد. چرا فقط 75 ميليون نفر؟ قدر اين سه‌ سال و نيم باقي مانده را بايد دانست و اگر از همين حالا دست بكار شويم، سال آينده در همين موقع، عده بيشتري مي‌توانند ممنون اين نعمت عظما باشند.

7)      قس علي هذا!

::

 

اظهارنظرهاي بعدي

w پاداش زناني كه پنج‌قلو بزايند، بصورت تجمعي محاسبه مي‌شود.

w تعدد زوجات به منزله تحقق گفتمان عدالت‌خواهي امري اجتناب ناپذير است.

w فروش تختخواب يك نفره ممنوع مي‌باشد. 

w پاداش توليد دو برابر محاسبه خواهد شد.

w كاهش سن ازدواج به ايّ نحو كان مورد تأييد مي‌باشد.

w مرد عدالت‌گستر به زن عدالت‌خواه: مهيا باش كه امشب مي‌خواهم گفتمان عدالت‌طلبي را به منصه ظهور برسانم!

 

خط پایان: رباعی نویسی جمعی

 

هر کسی را خط پایانی است. این کلام حکیمانه را خودمان فرموده‌ایم! حالا یکی پای پیاده می‌رود، یکی با ماشین بنز. این دیگر ربطی به من و شما ندارد. وظیفه ما رفتن به سوی خط پایان است. بعضی‌ها میان‌بُر می‌زنند و بعضی‌ها توی خاکی می‌روند. این هم به من و شما ربطی ندارد. عده‌ای معتقدند که لاک‌پشت زودتر از خرگوش به خط پایان می‌رسد. این قصه را آدم‌های تنبل و خپل ساخته‌اند که امیدشان را به آینده از دست ندهند. شما اگر با خرگوش مسابقه می‌دهید، خیلی دل‌تان را به این خوش نکنید که ممکن است وسط راه خوابش ببرد و شما اول شوید. همت‌تان را مضاعف کنید، اما واقع‌بینی را هم از دست ندهید. فی‌المثل خالو راشد سی‌بار متن رباعی‌اش را عوض کرد. اما باز هم ناامید نشد و برای بار سی‌و یکم هم آن را ویرایش کرد و فرستاد. اگر روزی به خط پایان رسیدید، و جام را بالای سر گرفتید و ملت شما را روی دست بردند، خیلی خوشحالی از خودتان در نکنید. همین ملت روزی می‌زنند توی سرتان و تشییع جنازه باشکوهی برایتان برگزار می‌کنند. شواهد و نظایر فراوان است و احتیاج به اقامه برهان نیست. فلذا!

..

 

آن روز که نوبت به گدایان برسد

یک لقمه به سختی به خدایان برسد

دست همه از مدال کوتاه شود

پای شل اگر به خط پایان برسد

(ابن محمود)

::

 

خواهی به جوایز فراوان برسی

باید بدوی به خط پایان برسی

خرگوشک نازنین! ولی شک دارم

حتی به هویج لاک‌پشتان برسی

(دکتر ترکی)

::

 

خواهی که اگر نعمت شایان برسد

دست تو به دامن خدایان برسد

هر روز تو همتت مضاعف گردان

تا دولت او به خط پایان برسد

..

چشمان تو شور خط پایان دارد

معنای عبور خط پایان دارد

ما ذیل نگاه دوست قمسور شدیم

هیهات که زور خط پایان دارد؟

(نازنین صالحی)

::

 

چون تشنه شدی، لبی به باران برسان

خود را به پری‌رخان لبنان برسان

من بی تو نمی‌رسم به مقصود، لذا

لطفاً تو مرا به خط پایان برسان

(محسن اشتیاقی)

::

 

هم جای فقیر و هم بزرگان آنجاست

هم لحظه راحت شدن جان‌ آنجاست

جایی که بدون ترس پایین بکشی

پس توی توالت... خط پایان آنجاست

(زهرا دری)

::

 

آزرده شد از کژدم غربت جانم

چل سال گذشت تا که در زندانم

من مُرده به دنیای شما آمده‌ام

از اول عمر در خط پایانم

(صادق رحمانی)

::

 

می‌خواست به منتهای ایمان برسد

کز پرتو آن به تکه‌ای نان برسد

در اول راه، عین چارلی چاپلین

می‌خواست فقط به خط پایان برسد

(حامد حسینخانی)

::

 

مکری که به فکر بکر انسان برسد

هیهات اگر به ذهن شیطان برسد

هرکس که در آغاز پر از نیرنگ است

پیش از همه او به خط پایان برسد

(خالو راشد)

::

گفتی که به‌هم من تو خندان نرسیم

از یزد گذشته و به کرمان نرسیم

تو دست مرا بگیر و من پای ترا

تا هیچ زمان به خط پایان نرسیم!

(محمد یزدانی)

::

 

چشمان تو ابتداي ايمان من است

ساز نفست ادامه جان من است

اخم تو برابر است با سكته عشق

قهر تو عبور از خط پايان من است

(مصطفي حسن زاده)

 

رو مطربی آموز اگر طالب فیضی

 

«مولانا مطربی قزوینی در اوایل حُسن و حالت شاگرد مولانا فروغی عطار قزوینی بود، در میدان سنگ قزوین. به سبب وجود او همیشه هجوم شعرا و ارباب استعداد بر دکان وی بود و دکانش در اوایل ظهور شاه عباس رونقی عظیم داشت. والحق وی به غایت مقبول بود و کمال اهلیت و قابلیت هم داشت. چون مطرح شعرا همه روز آن در ِ دکان بود، مرتبه مرتبه به صحبت یاران از یاران شده با کمال حُسن به غایت خوش می‌خواند. امروز در تصنیف موسیقی هیچ کس به مرتبه او نیست. تصانیف خوبی از مطربی بر زبان‌هاست. وقتی در خدمت شاه عباس تقرّب عطیم داشت. به واسطه عنان ناکشیدن دیده نفْس، به قطع اُذنین در رسید».

(عرفات العاشقین)

::

ازین حکایت آموزنده، چند نکته مهم باید آموخت:

1)      از آنجا که همیشه حق با مشتری است، مهم‌ترین راه جذب مشتری، داشتن شاگرد خوب با روابط عمومی بالاست.

2)      همه آنچه در مورد قزاونه می‌گویند، از گذشته تا امروز، شایعه‌ای بیش نیست و حکایت بالا بهترین دلیل تاریخی بر این موضوع است.

3)      دکان، جایی است که مورد هجوم ارباب استعداد واقع می‌شود. سعدی و ابن محمود گویند: ناگزیر است مگس دکّه عطاری را !

4)      مقربان شاهان عمدتاً کسانی بودند که هم اهلیت داشتند و هم قابلیت.

5)      شعرا و ارباب استعداد! از مشتریان پر و پا قرص مغازه‌های عطاری هستند. علتش هنوز معلوم نشده است!

6)      اگر کسی به غایت مقبول و مستعد باشد و از بچگی در دست و پای شاعران بپلکد، در آینده هم مطرب خوبی می‌شود، هم خواننده خوش صدایی و هم شاعر متعهدی.

7)      خوشگل‌ها را همه، همیشه و همه جا، تحویل می‌گیرند.

8)      صبر تلخ است، ولیکن بر ِ شیرین دارد!

9)      عدالت شاهانه عبارت است از اینکه: گناه را دیده کند، مجازات را گوش کَشَد.

10)   شاه عباس هم بعله!

11)   ما ایرانی‌ها حضرت مولوی را مولانا می‌نامیم، مطربی قزوینی را نیز مولانا.

 

افزایش کیفیت

 

مولانا بی‌خود لاهوری به خانه شخصی مهمان بود.

شعر می‌خواند و شراب می‌خورد.

یاران به نماز برخاستند. بدیشان پیوست و قامت بست.

میرزا سرخوش او را گفت: این را چه گویند؟

گفت: نماز با کیفیت!

 

علیکم بـ«وب»

 

حکیمی را گفتند: چه گویی در وب؟ گفت: لغزشگاهی است عظیم. نه زن را از آن امان است نه مرد، نه اعتماد بر جوان است نه پیر. هنوز به میدان در نیامده، باخته‌ای و در عرض چند ثانیه، انداخته‌اند! اکنون نیز دست از من بدارید که در تالار گفتگو به کاری واجب مشغولم. چون به شناسه او نیک نظر کردم، دیدم «حکیمه» است. پس دانستم که در محشر وب، حکیمان جهان نیز پایشان بر پوست خربزه باشد. و از آنجاست که گفته‌اند:

 

آن‌کس که شبانه‌روز در وب باشد

باید که ـ عزیز من! ـ مواظب باشد

هرگز نکن اعتماد در وب به کسی

هرچند که حرف‌هاش جالب باشد.

 

يك روز صداي طبل در مي‌آيد

 

اشاره. چند روز پيش يكي از دوستان عزيز، حكايت جالبي را ايميل كرد كه محتواي آن بر ملا كردن ماهيت پوشالي دموكراسي غربي و فريب و نيرنگ حاكميت منحط سردمداران شيطان بزرگ و آمريكاي جهانخوار است. از آنجا كه ما كشته مرده چنين مطالب گرانقدري هستيم، آن حكايت را به زبان خودمان بازنويسي كرديم تا به عرض عزيزان برسانيم. و اين است آن حكايت. ضمناً همان طور كه متوجه شديد، تيتر بالا هيچ ربطي به مطلب پايين ندارد!

..

 

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست وقتی که از درب سنا خارج می‌شد تا به سایر اعمال خیر خود برسد، با یک اتومبیل تصادف کرد و سر ضرب کشته شد. روح او پر کشید و طبق برنامه، به ملکوت اعلا پیوست. دم در بهشت، سن پیتر به استقبال او آمد: به به! خیلی خوش آمدید عالیجناب! ما معمولاً ازين سعادت‌ها نداريم كه سیاستمداران و مقامات بلند پایه را در بهشت ملاقات ‌کنیم. البته اینجا یک‌سری مقررات هست که من از همین حالا... سناتور مجال روده‌درازی به او نداد و گفت: مشکلی نیست. تو مرا راه بده، بقیه‌اش با من! من اینجا آشنا زیاد دارم.

سن پیتر گفت: به استحضار می‌رسانم که در برنامه  اقامتی شما دستورات متفاوتی ثبت شده است. یک روز باید تشریف ببرید ـ زبانم لال ـ جهنم و یک روز هم در بهشت برین شرف حضور پیدا کنید. بعدش هم اختیار با حضرتعالی است که در بهشت برین مأوا گزینید یا در جهنم.

سناتور گفت: اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته‌م که برم بهشت. سن پیتر گفت: خاک پای جواهرآسایتان شوم! دستور، دستور است و از قدیم گفته‌اند: المأمور معذور! سپس او را با نهایت احترام سوار آسانسور کرد و به طبقات پایین رفتند. طبق روایات، آخرین طبقه به جهنم اختصاص داشت و به آن اسفل السافلین می‌گفتند. سناتور دل تو دلش نبود. اما در آسانسور که باز شد، منظره بسیار دلگشایی دید که در وصف نمی‌گنجید:

نزهت‌گاهی بود انواع اطعمه و اشربه در آن چیده، و عمارات باشکوه سر به فلک کشیده و حورات مقصورات به ناز در آن خرامیده و قس علی هذا! کنار آن عمارت، بسیاری از دوستان قدیمی را دید که منتظر او بودند و به استفبال حضرتش شتافتند. دوستان قدیم و عزیزان ندیم دوره‌ش کردند و گل گفتند و گل شنیدند و شاید دل و قلوه هم این وسط رد و بدل شده باشد. والله اعلم! بعد از فراغت از آن برنامه، آلات طرب آوردند بدون سانسور و نغمات عالی سر دادند بدون پارازیت. سر شب، به نوش‌گاه رفتند و دلی از عزا در آوردند. شام هم با جلال هرچه تمام‌تر صرف شد. اواخر برنامه، شیطان هم به جمع آنها پیوست و از آن به بعد تا صبح چه گذشت، بماند!

صبح علی الطلوع، سر و کله سن پیتر پیدا شد و او را تا بهشت مشایعت فرمود. در بهشت، سناتور با جمعی از افراد خوش‌خلق و خون‌گرم و خداشناس آشنا شد، به کنسرت‌های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که ـ زبان سن‌پیتر لال ـ ندانست روز دوم چگونه گذشت. سر موعد، سن پیتر به دنبال او آمد و پرسید: آیا اعلی‌حضرت تصمیم گرفته‌اند کجا را برای سکونت می‌خواهند انتخاب کنند؟ سناتور گفت: راستش من در این فرصت محدود خیلی فکر کردم. به نظرم می‌رسد که جهنم جذابیت بیشتری دارد. علی الخصوص که یاران عزیز هم آن طرف بیشترند.

سن پیتر چون عزم او را جزم دید، درنگ جایز ندانست و با آسانسور او را به طبقات پایینی رهنمون گشت و تحویل شیطان داد. سناتور داشت در دلش به انتخابی که فرموده بود، درود می‌فرستاد که درهای جهنم را گشودند. چشم‌تان روز بد نبیند! بیابانی دید بی آب و علف، زقوم بود و حمیم و آتش بی‌امان و دود و دخان و سیخ و میخ و کهریزک و ترتیزک و همه آن وعده‌های تلخ و ترش که در باب جهنم داده بودند. بدتر از همه اینکه دوستان دیروز، دشمنان امروز شده بودند و آن همه سوابق را کسی پشم خود هم حساب نمی‌کرد. خلاصه، با نهایت درماندگی شیطان را مخاطب قرار داد و گفت: پس آن همه مناظر دل‌فریب و خوردنی‌های دل‌چسب و ندیمان دلآرام کجا رفت؟ شیطان خنده‌زنان گفت: آنها که دیدی مربوط به ایام تبلیغات بود، امروز دیگر تو رأی داده‌ای!

 

خوانش: رباعي نويسي جمعي

 

اليوم، خوانش، زن و مرد و پير و جوان را از اهم واجبات است. بعضي‌ها معتقدند كه اصولاً تا خوانش هست، چه معني دارد آدم كار ديگري بكند كه هزار مفسده بر آن مترتّب باشد. از همين رو، ما بساط خوانشي نو را پهن كرديم و از علاقه‌مندان به اين مقوله خواستيم كه خوانش‌هاي محترمشان را طي رباعيي به استحضار ملت هميشه در صحنه برسانند. عده‌اي از بزرگان، علي‌رغم همه بزرگي‌شان و بر خلاف اهميت اين مقوله، دچار سوء خوانش شدند و چيزهاي ديگري نوشتند كه به همه چيز ربط داشت، الاّ خوانش. خوانش‌هاي بقيه را كه طبق موازين خوانش صورت گرفته بود، در اينجا گرد آورده‌ايم و ثوابش را به روح ژاك دريدا و ميشل فوكو و رولان بارت نثار خواهيم كرد. پرونده خوانش مربوط به نيمه اسفند ماه 88 بود كه ما آن را به اين‌ور سال فرستاديم. علت اين مسئله هنوز بر همگان نامشخص است.

..

 

مجموع تمام عقلها دانش تو

تا آن‌سوي مرزهاي چين رانش تو

هر متن نويي كه آفريدي، ..دي

بودارترين كار جهان، خوانش تو!

(ابن محمود)

::

 

ما را تو دچار ضعف دانش نكني

از درگه خود مرا تو رانش نكني

در روز جزا كه نامه‌ام هست سياه

پرونده بنده را تو خوانش نكني

(حميد نيكنفس)

::

 

اين متن چقدر خواندني و ناز است

دلچسب‌تر از كلوچه‌هاي تازه‌ست

هربار كه اين كتاب را مي‌خوانم

انگار براي خوانشي نو باز است

(دكتر تركي)

::

 

در عالم شعر بوده از روز نخست

خوانش كه هنوز جا نيفتاده درست

در انجمن و نت و جرايد، خوانش

بر روي نوشته‌هاي سفت است، نه سست!

(محمد يزداني)

::

 

گفتند نگو، ولي بيانش كردم

گفتند نكن، من امتحانش كردم

گفتند نخوان كه خواندني ممنوع است

پس گشت اضافه «شين» و خوانش كردم!

..

استاد ادب ز راه رانش نكند

يك سوژه بد فراي خوانش نكند!

گر خواست كه چيز تازه‌اي در بكند

با مصدر «خوانش» امتحانش نكند

(زهرا دري)

::

 

يك چوب در آستين دانش بكنم

در بوته نقد امتحانش بكنم

مجموعه اشعار پر از نقص ترا

آنگونه كه ميل توست، خوانش بكنم

..

مانند زمين سست رانش نكند

اينش به درك! نگاه آنش نكند

اين‌ها همه گفته شد كه يعني شاعر

هر سوژه‌اي را كه خواست، خوانش نكند

(راشد انصاري)

::

هرجا كه شد از حقوق ما كش رفتند

سوريه و لبنان و مراكش رفتند

با خوانش يك فاتحه، تُو روح همه

بعدش پي حرف‌هاي با «كش» رفتند!

(محسن اشتياقي)

::

 

اي داد كه توي تور من صيدي نيست

عمرم شده مفقود و مرا زيدي نيست

اين خوانش تازه‌اي‌است از فصل بهار

عيد آمد و امسال مرا عيدي نيست

(عبدالرضا قيصري)

::

 

صد شعر سروديم فقط درباره‌ش

باران بهاري و چمن ديدارش

از زاغ بپرسيد چه معني دارد

اين خوانش بي‌نظير در منقارش

(علي حيدري زاده)

 

کف

 

فالگير

       قصه را

با همان عبارت كليشه‌اي

                           شروع كرد

دست‌هاي من هنوز...

 

پلنگ نگاری

 

 

1)      پلنگ، بیدارش یک خطر دارد؛ خوابیده‌اش هزار تا خطر. فلذا، از ما به شما نصیحت که پلنگ خفته را بیدار نکنید. سعدی علیه الرحمه در این قضیه فرموده است: هر بیشه گمان مبر که خالی است / شاید که پلنگ خفته باشد.

2)      پلنگ از گرسنگی از کوه بالا نمی‌رفت، گفتند: پدر سوخته جزو مرفهین بی‌درد است و از شدت پرخوری، نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. بلند شد که برود بالای کوه، گفتند: پدرسوخته دارد قدم می‌زند که غذایش زودتر هضم شود.

3)      پوست پلنگ به بازار آورده بودند به نرخ تعاونی. کسی را رغبت خرید آن نبود. حکیمی گفت: اگر شگون داشت، بر تن صاحبش دوام می‌کرد. تجار بازار، حکیمی دیگر بیاوردند. گفت: اگر کار بر این شیوه است که می‌فرمایند، چگونه است پوست مار و دم روباه را مشتری فراوان است. وی افزود: اینها توطئه استکبار جهانی است تا پوست پلنگ به فروش نرود و مردم بلاد اسلامی نتوانند قله‌های افتخار را یکی بعد از دیگری فتح کنند. چون سخن به پایان برد، تمام پوست‌ها به فروش رسید و پورسانت مکفی دریافت کرد.

4)      پلنگی را گفتند: چه باشد حکایت آن پنجه‌ها که بی‌حاصل بر ماه می‌افکنی و چیزی به کف نمی‌آید. فرمود: ما مأمور به تکلیفیم، نه مأمور به نتیجه. خلایق بر همت والای او درود فرستادند.

5)      حکمت: پلنگ نمی‌تواند خال‌هایش را عوض کند. پرنده نمی‌تواند بال‌هایش را.

6)      حکمای مازندران گویند: پلنگ و گربه دایی و خواهرزاده هستند. گربه ضمن تکذیب موضوع فوق، اعلام کرد: هدف از انتشار این شایعات، زیر سؤال بردن استعدادهای ذاتی ماست. باور نمی‌کنید: میوووووووو! جملگی بر صدق گفتار او ایمان آوردند.

7)      در سال پلنگ، ببر باید باشی.

8)      پلنگ از زدن کینه‌ورتر شود. برای جلوگیری از کینه‌ورتر شدن پلنگ چه باید کرد؟

الف. باید بگوییم: بفرما همه ما را نوش جان کن!

ب. باید خودمان را بزنیم و پلنگ را ناز کنیم.

ج. ایشان را منصب سلطانی جنگل باید فرمود.

د. زورمان به پلنگ نمی‌رسد، به گاو و گوسفند که می‌رسد!

 

.....

اطلاعات تکمیلی در مورد پلنگ!

پلنگ، متکبرترین سباع است و او چون سیر شود سه‌شبانروز خواب کند و از دهانش بوی خوش آید، به خلاف شیر. و هرگاه پلنگ مریض گردد، موش خورد تا نیک شود و پلنگ را با شراب آن‌قدر محبت است که اگر به شراب رسد چندان بخورد که او را شعور نماند و گرفتار شود (دهخدا به نقل از: حبیب‌السیر).

توسعه گردشگری در قرن پنجم هجری

 

ابومنصور ثعالبی، بزرگ روزگار خود و از علاقه‌مندان پر و پاقرص گردش‌گری بود. بدون آنکه سفر کارت ملی به همراه داشته باشد، زادگاه خود نیشابور را ترک کرد و به خوارزم رفت و از آنجا به نیشابور و از آنجا به گرگان و از گرگان به نیشابور و از آنجا به اسفراین و از اسفراین به گرگان و از آنجا به خوارزم و سپس به غزنه و از‌آنجا به هرات و از هرات به نیشابور رفت و همانجا بود تا در سال 429 هجری درگذشت. این گردشگر گرانمایه، در کتاب «المضاف و المنسوب» از قول جاحظ نکات ارزشمندی در باب ترویج و توسعه فرهنگ جهانگردی آورده است که وقایع سال 1389 را با ذکر آن آغاز می‌کنیم:

..

 

هر کس به بحرین مسافرت کند، در عین گرسنگی، شکمش رونق فراوان پیدا می‌کند و مورد غبطه واقع می‌شود. ظاهراً اکسیژن بحرین سرشار از مواد غذایی است. گویند بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران در بحرین، فقط باد هوا می‌خوردند.

..

هر کس در قصبه تبت ساکن شود، بی هیچ سببی شادمانی او را فرا می‌گیرد. و همواره شادمان و خندان می‌باشد تا آن گاه که از آنجا بیرون آید. دالایی لاما یکی از محصولات این قصبه می‌باشد که هضم آن برای بزرگان چین بسیار دشوار بلکه ناممکن است.

..

هر کس در راههای مدینه آمد و شد کند، بوی بسیار خوش و دل‌انگیزی احساس می‌کند. بعضی گویند بوی نفت باشد که در سفره‌های مردم مدینه مشهود است. بعضی گویند بوی دلار باشد که از منفعت حج حاصل می‌گردد. بعضی هم هنوز چیزی نگفته‌اند.

..

در میان شهرهای پارس، زندگانی در شیراز بسیار خوش و دلپذیر می‌باشد. زندگی‌نامه نویسان قدیم چیزی در مورد اقامت ابومنصور ثعالبی در شیراز ننوشته‌اند و این موضوع، صحت قول بالا را تقویت می‌کند. حافظ فرماید: شیراز معدن لب لعل است. کار اکتشاف در معادن شیراز کماکان ادامه دارد.

..

هرکس یک سال در موصل سکنی گزیند، چون خرد خود را وارسی کند، در می‌یابد که فزونی در آن پدید آمده است. فرمانده نیروهای آمریکایی در موصل، ضمن تأیید گفتار فوق، بر تمدید مأموریت نیروهای تحت فرمان خود تأکید فرمود. پالایشگاه موصل تأثیر بسزایی در افزایش عقل و دانش دارد.

..

هر کس در سرزمین زنگبار در خوردن شیر نارگیل افراط کند، خمار بر عقل وی چیره شود. به همین علت، فرمانده نیروهای آمریکایی در موصل، تمایلی به اعزام نیرو به کشور زنگبار از خود نشان نداده و معتقد است مردم زنگبار، هیچ گونه مشکل دموکراسی ندارند.

..

گویند مردم شام به فرمانبرداری از حاکمان خود شهره‌اند و معاویه می‌گفت: من به رام‌ترین مردم جهان حکم می‌رانم. معاویه گویا از خصوصیات مردم بلاد عجم بی‌خبر بود. حکومت در شام مادام العمر است، مگر آنکه حاکم آنجا خودش تصمیم بگیرد بمیرد. مردم شام، سیگار می‌کشند و قهوه می‌خورند و ماهواره نگاه می‌کنند. دولت شام با هیچ‌کدام ازین موارد مخالفتی ندارد.

..

ثعالبی، در مورد سایر بلاد چیزی ننوشته است.