از گلستان من 5
صاحبمنصبی را در ایام محمود غزنوی به گناهی بگرفتند. چندانش بکوفتند که بدان که میخواستند معترف آمد. معتقدانش گفتند: در آنچه گفتی، پیش ازینت رای دیگری بودی و پروایی دگر. ترا که خانه نیین است، بازی نه این است. به اندک زجری از سخن خویش باز گشتن، رسم مردانگی نیست. و نازکطبعان را نباید پای درین راه نهاد که اعتقاد مریدان را نیز سست میکنند. بیت.
یا مکن با فیلبانان دوستی
یا بنا کن خانهای فیل توش بره
گفت: معذورتان همیدارم که یکشب در بند سلطان نبودهاید و دستتان را در خام نگرفتهاند و به پایتان از بام نیاویختهاند. بیت.
از قیامت خبری میشنوی
دستی از دور بر آتش داری
یکی از آن مجلس گفت: آن کس که درین راه بپوید، بایدش دست از جان بشوید. و حکمای سلف گفتهاند: ک..ن نداری، چرا هلیله خوری؟ و مردان را شرط است که چون عزیمت راهی کنند، خایه و مایه خود را بسنجند که چه اندازه است. و اگر آن راه، بسر بُردن نتوانند، از همان نخست پای واپس کشند که حضور ناتمامان، باعث نومیدی رهروان باشد.
زیرکی گفت: اگر اساس رهروی برین شرط نهند، راه از رهروان تهی مانَد و زمین از حجت خالی. راز بقا در آن است که عند اللزوم تقیّه پیش گیری و سر خویش گیری. و به هوای خوشامد دیگران سر را به باد دادن، شرط عقل نباشد. و راه برگرداندن سخن، باز است و انکار آن توان کرد.
چون سخن بدینجا رسید، صاحب منصب آهی کشید و گفت: سر خود گیرید و راه خود روید که علی العجاله مرا نه نای رفتن است و نه پای نشستن! ما را به حال خود بگذارید و بگذرید که فی الحال این مصیبتدیده را سعادت بهبود باید نه نصیحت مسعود بهنود!