هاوشكي داشت دستمالي روي آيينه مي‌كشيد. دلش مثل آيينه صاف بود و پيشاني‌اش چند تا دست‌انداز درست و حسابي داشت. گفتم: مايع شيشه‌شو بوي گلابي مي‌دهد. دستي به سر كلش كشيد و با لهجه روستايي‌ گفت: مملكت، حساب و كتابي ندارد، مهندس!