يك روز صداي طبل در ميآيد
اشاره. چند روز پيش يكي از دوستان عزيز، حكايت جالبي را ايميل كرد كه محتواي آن بر ملا كردن ماهيت پوشالي دموكراسي غربي و فريب و نيرنگ حاكميت منحط سردمداران شيطان بزرگ و آمريكاي جهانخوار است. از آنجا كه ما كشته مرده چنين مطالب گرانقدري هستيم، آن حكايت را به زبان خودمان بازنويسي كرديم تا به عرض عزيزان برسانيم. و اين است آن حكايت. ضمناً همان طور كه متوجه شديد، تيتر بالا هيچ ربطي به مطلب پايين ندارد!
..
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست وقتی که از درب سنا خارج میشد تا به سایر اعمال خیر خود برسد، با یک اتومبیل تصادف کرد و سر ضرب کشته شد. روح او پر کشید و طبق برنامه، به ملکوت اعلا پیوست. دم در بهشت، سن پیتر به استقبال او آمد: به به! خیلی خوش آمدید عالیجناب! ما معمولاً ازين سعادتها نداريم كه سیاستمداران و مقامات بلند پایه را در بهشت ملاقات کنیم. البته اینجا یکسری مقررات هست که من از همین حالا... سناتور مجال رودهدرازی به او نداد و گفت: مشکلی نیست. تو مرا راه بده، بقیهاش با من! من اینجا آشنا زیاد دارم.
سن پیتر گفت: به استحضار میرسانم که در برنامه اقامتی شما دستورات متفاوتی ثبت شده است. یک روز باید تشریف ببرید ـ زبانم لال ـ جهنم و یک روز هم در بهشت برین شرف حضور پیدا کنید. بعدش هم اختیار با حضرتعالی است که در بهشت برین مأوا گزینید یا در جهنم.
سناتور گفت: اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفتهم که برم بهشت. سن پیتر گفت: خاک پای جواهرآسایتان شوم! دستور، دستور است و از قدیم گفتهاند: المأمور معذور! سپس او را با نهایت احترام سوار آسانسور کرد و به طبقات پایین رفتند. طبق روایات، آخرین طبقه به جهنم اختصاص داشت و به آن اسفل السافلین میگفتند. سناتور دل تو دلش نبود. اما در آسانسور که باز شد، منظره بسیار دلگشایی دید که در وصف نمیگنجید:
نزهتگاهی بود انواع اطعمه و اشربه در آن چیده، و عمارات باشکوه سر به فلک کشیده و حورات مقصورات به ناز در آن خرامیده و قس علی هذا! کنار آن عمارت، بسیاری از دوستان قدیمی را دید که منتظر او بودند و به استفبال حضرتش شتافتند. دوستان قدیم و عزیزان ندیم دورهش کردند و گل گفتند و گل شنیدند و شاید دل و قلوه هم این وسط رد و بدل شده باشد. والله اعلم! بعد از فراغت از آن برنامه، آلات طرب آوردند بدون سانسور و نغمات عالی سر دادند بدون پارازیت. سر شب، به نوشگاه رفتند و دلی از عزا در آوردند. شام هم با جلال هرچه تمامتر صرف شد. اواخر برنامه، شیطان هم به جمع آنها پیوست و از آن به بعد تا صبح چه گذشت، بماند!
صبح علی الطلوع، سر و کله سن پیتر پیدا شد و او را تا بهشت مشایعت فرمود. در بهشت، سناتور با جمعی از افراد خوشخلق و خونگرم و خداشناس آشنا شد، به کنسرتهای موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که ـ زبان سنپیتر لال ـ ندانست روز دوم چگونه گذشت. سر موعد، سن پیتر به دنبال او آمد و پرسید: آیا اعلیحضرت تصمیم گرفتهاند کجا را برای سکونت میخواهند انتخاب کنند؟ سناتور گفت: راستش من در این فرصت محدود خیلی فکر کردم. به نظرم میرسد که جهنم جذابیت بیشتری دارد. علی الخصوص که یاران عزیز هم آن طرف بیشترند.
سن پیتر چون عزم او را جزم دید، درنگ جایز ندانست و با آسانسور او را به طبقات پایینی رهنمون گشت و تحویل شیطان داد. سناتور داشت در دلش به انتخابی که فرموده بود، درود میفرستاد که درهای جهنم را گشودند. چشمتان روز بد نبیند! بیابانی دید بی آب و علف، زقوم بود و حمیم و آتش بیامان و دود و دخان و سیخ و میخ و کهریزک و ترتیزک و همه آن وعدههای تلخ و ترش که در باب جهنم داده بودند. بدتر از همه اینکه دوستان دیروز، دشمنان امروز شده بودند و آن همه سوابق را کسی پشم خود هم حساب نمیکرد. خلاصه، با نهایت درماندگی شیطان را مخاطب قرار داد و گفت: پس آن همه مناظر دلفریب و خوردنیهای دلچسب و ندیمان دلآرام کجا رفت؟ شیطان خندهزنان گفت: آنها که دیدی مربوط به ایام تبلیغات بود، امروز دیگر تو رأی دادهای!