تهديد و تطميع
قديمها بر خلاف امروز شاعري علاوه بر آنكه يكي از فنون و شعب حكمت بود، شغل هم حساب ميشد و شاعران از راه شعر گفتن نون زن و بچهشان را در ميآوردند. پاي روزي كه در ميان باشد و دهن باز، شاعر تن به هر نوع شعر گفتني ميدهد. مدح بزرگان روزگار اصليترين كار شاعران براي كسب رزق و روزي حلال بود. قصيدهاي ميگفت و پاداشي ميگرفت و پولش چند صباحي صرف مخارج منزل يا اسباب عيش و نشاط ميشد و كفگير كه ته ديگ ميخورد، باز روز از نو و روزي از نو. مناسبتها بهترين موقعيت براي عرض اندام شاعران بود: اعياد ملي و مذهبي، جشنهاي عروسي و ختنه سوران و سنگ انداز و مهرگان، جنگها و فتوحات (ولو كوچك و بي اهميت)، صيد انداختن (ولو در حد بچه آهويي نحيف)، زاييدن اسب اصطبل ملوكانه، گرم شدن هوا و سرد شدن هوا، توصيف بزمها و مجالس لهو و لعب، بر آمدن ابر و فرو رفتن خورشيد و هزار بهانه كوچك و بزرگ و بي سر و ته ديگر، دستاويز شاعران ميشد تا چكامهاي كار سازي كنند و خودي نشان دهند و صلهاي ـ بلكه ـ بگيرند. كساني كه شاعران مخصوص دربار بودند، وظيفهشان سنگينتر بود و مجبور بودند براي هر اتفاق كوچكي شعر بگويند و البته مستمري ميگرفتند و خيالشان از بابت حقوق و مزايا و اضافه كار و امتياز راحت بود.
در چنين عرصه خطيري تنور رقابت شاعران بر سر گرفتن امتيازهاي بيشتر (مثل تنورهاي انتخاباتي) بسيار داغ بود و پهلو به كوره ميزد. شاعران سعي ميكردند از امرا و وزرا و صدور و صاحب منصبان چندتايي را از خود كنند كه هوايشان را در دربار داشته باشند و وقتي در پيشگاه ملوك شعر ميخوانند، از شعرشان تعريف كنند. عمدتاً شاهان بياباني از حليه سواد و معلومات عاري بودند و چيزي از محتواي قصايدي كه در حضورشان خوانده ميشد و خوب و بد و زشت و زيباي آنها درك نميكردند و چشمشان به دهن بزرگان شعرشناس دربار بود كه آنها چه واكنشي نشان ميدهند، اگر وزيري از شعري تعريف ميكرد و احسنت جانانهاي به ناف شاعرش ميبست، كار تمام بود و امير بر سر ذوق ميآمد و وعده صله ميداد و يا درجا از خزانه خاص او را هديهاي يا حوالتي ميفرمود.
بنابراين، بازار صاحب منصبان نيز داغ بود و شاعران علاوه بر امرا، خدمه و حشم و درباريان را نيز مدح ميگفتند. بعضي از اينان مال و مكنتي هم داشتند و پول و پلهاي به شاعران ميدادند. يكي از راههايي كه خرج شاعران از آن در ميآمد، گفتن قطعات التماسي بود كه به آنها ملتمسات ميگفتند. شاعر برايش مهمان ميرسيد و به شراب و كباب و رباب و از اين قبيل ضروريات زندگي نياز ميافتاد و قطعهاي ميگفت و در خانه بزرگي ميفرستاد و با هزار تمهيد شاعرانه به او حالي ميكرد كه بده بيا! طرف هم خادمان سراي را ميفرمود كه حاجت شاعر را روا كنند. درخواست نان و خربزه و عسل و استر و پالان و جو و كاه اسبان و كفش و كلاه و كشك و پشم و لباس و هيزم و شمع و چراغ و ... همه اينها موضوع ملتمسات بود. شعر در چنين مواردي نوعي تقاضاي منظوم و گدايي هنرمندانه بود.
بسيار پيش ميآمد كه شاعر زحمت مداحي را بر خود هموار ميكرد و از آن طرف جوابي در خور نميرسيد و چيزي نميماسيد. چنين كساني كه يا به وعده خود عمل نميكردند و يا به مدح شاعران وقعي نمينهادند، شايسته هجو اساسي بودند تا آبرويشان نزد همگنان و همگان برود و درس عبرتي براي ديگران شود. در اين ميان، شاعران از تهديد بزرگان به هجو نيز ابايي نداشتند و صراحتاً باجگيري ميكردند. جمال الدين اصفهاني شاعر قصيدهسراي قرن ششم ـ نور الله مضجعه ـ در زمستان از كسي پوستيني بخواست. طرف در اداي درخواست او كوتاهي كرد و شاعر كه طاقت تحمل سرماي زمستان را نداشت، او را اين چنين تهديد فرمود:
پوستيني بخواستم از تو / تا زمستان بسر برم در آن
حرمت ما بر تو بود چنانك / حرمت پوستين به تابستان
بده اي خواجه پوستينم، هين / پيشتر زآنكه پوستينت، هان!
احتمالاً چنين تهديداتي مؤثر ميافتاد و شاعر به مراد خود ميرسيد. گاهي اوقات شاعر در سنجش پايگاه و قدرت طرف خود دچار خطاي باصره ميشد و كسي را هجو ميكرد كه برايش عواقب سوئي در بر داشت. آن وقت مجبور به شكر خوردن و توبه كردن و عذرخواهي ميشد. چنان كه طيان بمي ديگر شاعر قرن ششمي شد و كسي را هجو كرد و براي آنكه به دردسر نيفتد، بدين سياق عذرخواهي كرد:
سرورا! يك سخن اصغا كن و انصاف بده / خود روا نيست كز انصاف كسي در گذرد
هر دم از بنده برنجي كه هجا ميگويي / ور مديحي بتو آورد، عطا مينبرد
شاعر گرسنه در كنج سراي خالي / وز تو آزرده ، اگر گُه نخورد پس چه خورد؟
در اين باب حكايتهاي بسيار ميتوان گفت. اما همين قدر براي مقايسه وضعيت شاعران ديروز و امروز كافي است. بهرحال، كسب روزي حلال در همه ازمنه كار دشوار و با مخاطرات بسيار همراه بوده است. اين نكته هم قابل توجه است كه شاعران ديروز در قبال شعري كه ميگفتند و بر كسي ميخواندند، چشم نواخت و احسان داشتند (پول وَدِه!). شاعران امروز، شعر ميگويند و كلي پول خرج ميكنند كه ديگران شعرهايشان را بخوانند و نميخوانند!