فريدون سه پسر داشت
مولانا حسن بن فريدون – ادام الله توفيقاته – در عنفوان جواني چنانكه افتد و داني، از طايفهاي زن بخواست. خويشان ايشان، به مصلحتي نامعلوم، در مذمت وي باز نايستادند و او را حربي و غربي و بي دين و مسكين و مُنهي و ملحد و تارك الصلاة و دايم الخمر ناميدند و بر صحت اقوال خويش، گواهان بسيار آوردند. كار بالا گرفت.
بيت.
ما ميكوشيم و ديگران ميكوشند
تا يار كرا خواهد و ميلش به كه باشد!
القصه، بر خلاف آنچه ميخواستند و ميپنداشتند، تقدير رفت و ندا آمد كه يا خواجه حسن! دل غمين مدار و از بخت شكايت منماي كه كار بر رضاي تو رفت. مولانا حسن هنوز از شب زفاف نياسوده و عروس مراد در بغل نگرفته بود كه طايفه ملامتگران و نكوهندگان، سحرگاهان به شادباش او فرا رفتند و گفتند: خدا را گواه ميگيريم كه بارها، بزرگ اين طايفه را گفته بوديم: حجله حُسن بياراي كه داماد آمد! و هر آنچه ناصح مشفق بگويدت بپذير! بحمدالله دم گرم ما در دل سرد اينان كارگر افتاد و كار چنان شد كه ما ميخواستيم! مولانا، از سر شفقت و نرمخويي، پاسخ ايشان به وجه حَسَن فرمود.
ديگر روز، از طايفه طاعنان دوشين، پيغام آوردند كه مولانا را در خاطر باشد كه اين دولت از كجا يافته است و اكنون، كار بايد به مشورت كند كه گفتهاند: المستشار المؤتمن! پاي راست چنان نهد و دست چپ چنين. آنجا نرود و اينجا بيايد. با آن سخن نگويد و با اين چنين فرمايد. كدخدايي چنين بايد كرد و تمشيت امور چنان. ارزاق خويش از كه بستاند و افعال خويش با كه بطرازد.
لاف و گزاف اين طايفه چنان بالا گرفت كه مولانا حسن، خير و شر گفتار، فرو نهاد و ايشان را فرمود: اگر آلت مردي بيندازم به كه خود را آلت دست شما سازم! از اين معامله دست بداريد كه در خور كام شما نيست! ما را نسيه ديگران، به از نقد شما! اگر ما را كار به اقوال شما برود، زودا كه خلق و خوي اولاد ما به احوال شما برود!
بيت.
آينده كار خواهي از رفته فزون
در رفته چه كردي كه در آينده كني؟!
عنوان نوشته، نام كتابي است از عباس معروفي و به داستان ما ربطي ندارد!